PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : بیو و نقد دوران حرفه ای کشتی گیری برت هارت - نوجوانی ( قسمت دوم )



The Hitman
11-01-2009, 06:44 PM
قسمت دوم - دوران دبیرستان

کشتی آماتور ( 1976-1970 )


در زمان دبیرستان ( از پانزده تا هجده سالگی ) ، برت هارت تجربیات و موفقیت های بسیاری را در قسمت کشتی آماتور بدست آورد. با این وجود که اندام و استخوان های او در حال رشد بود ، به فیزیک مناسب رسید.او در این مدت قهرمانی های بسیاری را در کاندا بدست آورد که از بهترین آن ها می توان به عنوان قهرمانی شهر کالگاری در سال 1973 اشاره کرد. این قهرمانی بعدا به اعتبارات و افتخارات دوران کشتی گیری او اضافه شد. برت هارت بعد از آن تصمیم گرفت تا برای بدست آوردن مدرک دانشگاهی اقدام کند. او در دانشگاه Mount Royal به ادامه تحصیل پرداخت.


استامپید رسلینگ ( 1984-1976 ) - قسمت اول


<b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>

برت هارت در استامپید رسلینگ


برت هارت در سن نوزده سالگی ، شروع به فعالیت کردن در کمپانی استامپید رسلینگ ، در شهر کالگاری نمود. پدرش برای مدتی به عنوان منیجر او ، در کنارش ابراز وجود می کرد. برت هارت در ابتدا با داوری مسابقات به کمپانی استامپید رسلینگ که بخشی از امتیاز آن در اختیار پدرش بود ، یاری می رساند. این روند ادامه داشت تا یک روز در یک حادثه ناگهانی ، یکی از کشتی گیران قادر به اجرای مسابقه خود نشد. این حادثه استو را مجبور کرد تا از پسرش بخواهد که جایگزین او شود. در واقع راه برای کشتی گرفتن برت هارت باز شد. مدت زیادی از این حادثه نمی گذشت ، که او به یک مدعی قهرمانی تبدیل گشت. سرانجام برت هارت به کمک برادر خود ، کیت ، یک تیم را تشکیل داده و توانستند چهار بار عنوان قهرمانی تگ تیم را از آن خود کنند. قبل از آن حادثه او هنوز مطمئن نبود که می خواهد ، دوره های کشتی حرفه ای را یکی پس از دیگری پشت سر گذارد.

<b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>
برت هارت در استامپید رسلینگ

استو در همین حال و هوای انسان دوستانه بود که برت به دو دلیل به خارج از کانادا سفر کرد تا اولا در کشتی حرفه ای متخصص شود و برای دستیابی به قهرمانی های جهانی آماده گردد ، دوما به بچه های مریض و دردمند کمک کرده و به صورت تک به تک ، و در یک موقعیت خیلی جدی با آن ها ملاقات کرده تا هنگامی که بیش از ملیون ها نفر در حال تماشای تلویزون هستند به عنوان الگو آن ها باشد.


.................................................. .................................................

خاطره های دوران دبیرستان


<b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>
برت هارت در دوران دبیرستان و سن 19 سالگی


زمانی که تصمیم می گیرم در مورد خاطرات قدیمی ترین دبیرستان ، ارنست منینگ ، فکر کنم ، مشاهده می کنم که در میان ملیون ها خاطره شناور هستم.

هنگامی که به آن زمان می نگرم ، چشمه گریفین ( چشمه شیردال ) در ذهنم نقش می بندد و سریعا به دختری که هنگامی که در کلاس یازدهم بودم باعث شد تا کار احمقانه ای بکنم فکر می کنم. او یک گلوله برفی را به صورت و گردن من کوبید و به طرف چشمه فرار کرد. من شروع به دنبال کردن آن دختر کرده و هنگامی که به او رسیدم ، او را بلند کرده و به داخل چشمه که آب بسیار سردی داشت ، انداختم.

من از این که می دیدم او برای نفس کشیدن بالا می آید و دوباره به پایین فرو می رود لذت می بردم ، تا ناگهان آقای ویکوری دستم را گرفت و گفت : من فکر نمی کردم تو چنین کاری بکنی!

او من را به گوشه ای فرستاد ، من پی بردم که تنبیه بزرگی در انتظارم است. در این فکر بودم که چگونه این ماجرا را برای پدرم توضیح دهم که ناگهان آقای ویکوری نگاهی به اطراف انداخت و به من گفت : اگر تو به کسی چیزی نگویی من هم نخواهم گفت ، فقط جارو را بردار و این قسمت را تمیز کن!

بعد از آن روز آن دختر دیگر گلوله برفی به سمت من پرتاب نکرد.

یکی از کلاس های مورد علاقه من ، کلاس هنر تجارت بود.

یک روز هنگامی که من و دوستم ، دنی بیکل ، در اتاق هنرهای تجاری بودیم ، متوجه یک آدمک از جنس پشم و پنبه شدیم. زمان زیادی نمی گذشت که هر دو ما هر چه حرکت کشتی به ذهنمان می رسید بر روی آدمک اجرا کردیم. معلم ما ، آقای هاتن ، یک معلم اسکاتلندی و سخت گیر ، به دنبال ما وارد اتاق شد. او از حرکت piledriver زیبایی که بر آدمک اجرا کردم قدردانی نکرد!! او ما را به بیرون در راهرو فرستاد و گفت که پشت به دیوار بایستیم. آخرین جمله ای که بر زبان آورد این بود که من را مجبور نکنید شما را تنبیه کنم.

زمان زیادی از رفتن معلم به داخل کلاس نمی گذشت که دوستم دنی که از آن اوضاع راضی نبود ، از من خواست تا حرکات کشتی را به او نشان دهم. من بعد ار این که مطمئن شدم آقای هاتن در آن اطراف نیست ، با دنی شروع به کشتی گرفتن کردم.
من فکر می کنم تنها چیزی که من و دنی کم داشتیم یک رینگ با یک زنگ بود! یادم می آید که سر دنی را محکم به دیوار کوبیدم و باعث شدم تا بر روی زمین بیافتد.

سپس به او گفتم که می خواهم حرکت لگد زدن را تمرین کنم و نیاز دارم تا او بر زمین دراز بکشد و دستانش را باز کند که ناگهان متوجه شدم آقای هاتن در حالتی که سرش به زیر است ، به آرامی نزدیک می شود. من سریعا خود را به دیوار چسباندم در حالی که دنی بی پروا در کنار پاهای من دراز کشیده بود. آقای هاتن که آن روز از همیشه بد اخلاق تر بود باورش نمی شد که دنی به چنین حالتی راحت خوابیده است. من هنوز وقتی به آن لحظه فکر می کنم نمی توانم خود را کنترل کنم که خنده ام نگیرد ، آقای هاتن فریاد می زد : خاک بر سرت خوابیده ای! بیچاره!