توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاپیک سوتی های بچه های انجمن (همه بیان)
J B L
05-19-2011, 04:55 PM
بد نیست یکم با این تاپیک به انجمن شوک بدیم ! اخرین بار فکر میکنم حدود سه سال پیش این تاپیک و زدم که الان احتمالا تاپیکش زیر خروارها خاک فرو رفته ! فقط خواهشا همه ی بچه های انجمن بیان و اعمالشون رو لو بدن !
اول از خودم شروع میکنیم :
یک روز با در حالی که با دوستم و داداشم داشتیم پلی استیشن بازی میکردیم و از قضا اف اف خونمون هم خراب بود یک نفر با شدت تموم شروع کرد به کوبیدن درب خونمون. من که از دست طرف عصبانی شدم هر چی از دهنم در اومد به طرف گفتم آخرش به داداشم گفتم برو ببین کدوم فلان فلان شده ای پشت دره. رفیقم گفت امکان داره بابای من پشت درب باشه من بهش گفتم بابای تو خیلی فهم وشعورش بیشتر از این حرفاس هر کی پشت دره اندازه ی گاو هم نمیفهمه خیالت جمع بابات نیست! بعد از اینکه داداشم درب رو باز کرد فهمیدیم بابای رفیقم بوده!!!!! خودتون باقیشو حدس بزنید ...................
© The Phantom Pain
05-19-2011, 07:22 PM
<<به نام او که زیباست و زیبایی را دوست دارد>>
حدودا چند سال پیش بود در واقع من 5 - 6 سالم بود . تو ماشین نشسته بودیم منتظر برادرم که رفته بود از ساندویچی ساندویچ بگیره . منم که بچه بودم و صد البته گرسنه !!! برادرم با یه جفت
کفش صندل که پاش بود رفته بود . بعد از 30 دقیقه من که نگاهم به زمین بود یکدفعه دیدم یک نفر با صندل از مغازه خارج شد !!! یکی نبود به من بگه آدم خنگ چرا صورتشو نگاه نکردی !!!
آقا چشمت روزه بد نبینه !!! بلافاصله از ماشین پریدم پایین و پلاستیک ساندویچ رو حالا بکش !!!:fanar: تو این هیری ویری(املای درستش رو بلد نیستم) بابام اومد پایین داشت منو می گرفت !!! منم همچنان حمله می کردم !!! اینقدر پلاستیک رو کشیدم که پلاستیک پاره شد . منم افتادم .:126:
وقتی جلومو دیدم . . . . . . . . . . . .
یکدفعه دیدم در مغازه باز شد و برادرم بیرون اومد !!!
اون موقع می خواستم بمیرم !!! تا خونه گریه کردم!!! تازه ساندویچ هم نخوردم!!!:126:
:130:ممنون از تاپیک خوبتون:130:
فکر کنم اون موقع سه یا چهار سالم بود. ما فومن زندگی میکردیم. فامیل هامون هم اومدون خونمون برای تابستون. رفته بودیم پارک وقتی میخواستیم برگردیم من خیلی دوست داشتم در ماشین رو خودم باز کنم. اون موقع ماشینمون فیات بود :d از بقیه جدا شدم و سر پایین دویدم سمت یکی که فکر کردم بابام هست. قیافش رو هم که ندیدم سرم پایین بود فکر کردم بابامه ! گفتم کلید رو بده ، نداد. دوباره گفتم کلید رو بده ! یه کلید آورد جلوم. دیدم جاسوییچیش جاسوییچیه خودمون نیست گفتم : "نه ، کــیــــلـــیـــد رو بده (دقیقا" حرف هایی که زدم هیچوقت یادم نرفت !)". بعد پسر داییم گفت علیرضا بیا بریم. گفتم وایسا کلید رو بگیرم. بعد سرم رو برگردوندم دیدم بابام داره سوار ماشین میشه ! سرم رو آوردم بالا. یا ابوالفضل ! این یارو که بابای من نیست ! سریع دویدم رفتم تو ماشین و هیچوقت این داستان رو یادم نرفت. برام درس عبرت شد که سر به پایین سمت کسی نرم ! :|
SASAN
05-19-2011, 09:08 PM
سلام .
والا امير گفت بيان در تايپيك شركت كنين . ما هم گفتيم يك پستي در ابتدا بديم ..
سوتي درداخل فروم رو ميگم ..
حدوا 3 الي 4 سال پيش . اوايل حضورمون در فروم . معروف به پادشاه اسپم بوديم !
تايپيكي بچه ها زده بودن عكسي گزاشته بودن در مورد wwe و تذكراتش در مورد انجام حركات در خانه بود ! (تايپيك عكس بود :ي)
بعدش ما گفتيم در پاسخ تايپيك : ممنون بابت اخبار :)) ! بغيش رو ببينين كه بچه ها چقدر خنديدن سر قضيه اش !
فعلا ...
P H E N O M
05-19-2011, 10:29 PM
یه بار رفته بودیم شهر بازی :d تاریک بود من دیدم رو زمین یه چیزی هست فک کردم قوطی رانی با پا رفتم روش بعد دیدم یه بچه داره گریه میکنه چرخیدم دیدم کفش نداره باباشم داره زمین رو میگرده بعد باباشم انگار موقع پریدن روش دیده بود منو خدائیش چیزیم بهم نگفت فقط یه نگاه معنی داری کرد که واقعا خجالت کشیدم :d !
The A.S
05-20-2011, 07:23 AM
عید نوروز بود ، توی ترکیه رفته بودیم بازار !
توی یک مغازه مادرم جلوم بود که یکدفعه یه چیزی دیدم خواستم بخرم و داشتم چشم بسته صداش میکردم و دیدم جواب نمیده و منم یه اخلاق بدی که دارم وقتی مادرم یا پدرم جواب نمیدن یک نشکون ( املاش رو بلد نیستم شرمنده ) تیز میگیرم تا بهم گوش بدن ، اقا من چشم مادرم رو نشکون گرفتم چشمتون روز بد رو نبینه یکدفعه صدای داد شنیدم ( مثلا آی و آخ و اینجور حرفا ) و برگشتم دیدم یک زن ترکی کنارم و خیلی بد داره نگام میکنه منو میگی داشتم خودمو خیس میکردم توی مملکت غریب و اینجور کارا یکدفعه یه پلیس هم میومد پــــ اره پـــــ اره میکرد ما رو ، ما هم که هر جور بود بهش فهموندیم که اشتباه شد و ازش به زور معذرت خواستم ولی مثل چی آب شدم و رنگم شده بود مثل شیمس .
Olympic Hero
05-20-2011, 08:13 AM
خب ما هم به امیر جون قول دادیم رو قولمون هم وایمیسیم . فقط واس من همین 2 هفته اتفاق افتاد توی مدرسه هم بود :d
یه روز سر زنگ ریاضی این رفیق ما هی چرت و پرت میگفت ما هم میخندیدیم معلم هم هردوی ما رو انداخت بیرون . ما هم دم در وایساده بودیم تا زنگ خورد و معلم هم از در اومد بیرون و از جلوی ما رد شد رفت . حالا نگو این آقا معلم ما کتش رو روی چوب لباسی جا گذاشته بوده . ما هم از خدا بی خبر اومدیم وسط کلاس بزن و برقص . یعنی من و چند تا از رفیقام کلاس رو گذاشتیم رو سرمون . حرکات فوق موذون ( =)) ) انجام میدادیم . حالا نگو این معلمه به هوای کتش برگشته و داره همینجوری ما رو نگاه میکنه . آقا تا ما چشمون به معلم خورد عین این موش ها که میرن تو سوراخ سریع خیز رفتیم سمت نیمکت و خوابیدیم . بعد معلمه هم یه خنده کرد اومد کتش رو برداشت رفت ...
من سوتی زیاد دادم :d مطمئمن باشید باز میام :d
Blood Raven
05-20-2011, 10:03 AM
همین یک هفته پیش بود ؛ رفتم کلوپ Xbox داشتیم Call Of Duty می زدیم که شانس من تو Round 40 بودیم یک زامبی مرا زد انداخت منم .
بعد جالب است بدانید که آن موقع مدرسمون را زود تعطیل کردند و من بدون هیچ خبری رفتم کلوب ، بعد مدرسمون به خونمون زنگ زدند گفتند که ما مدرسه را زود تعطیل کردیم .
بعد بابام عصبانی شد آمد کلوب ، من هم در همون دقیقه یک فحـش خیلی بد دادم ، یهو یک نگاه کردم دیدم که بابام دم در کلوب وایساده ، شانس آوردم ، تو کلوب یک دستشویی بود من خودم را مخفی کردم .
بعد تا بابام رفت به سمت خونه دویدم و از مامانم خواهش کردم بگه که به موقع رسیدم ، بعد مامانم به بابام گفت و این قضیه به خوبی و خوشی تموم شد .
یک سوتی دیگه دادم که اون خیلی جالب بود .
یک روز با یکی از پسر عمویم رفتم بیرون ، اون وایساد تو یک مغازه با خودم رفتم ، دیدم یکی پیش من داره راه می ره گفتم خبر مرگت کجا رفته بودی ، منم برایت صبر نکردم تا دلت بسوزه یهو پسر عموم از پشت داد زدم گفت کجا داری می ری ؟
بغل دستم را نگاه کردم ، دیدم یک دختره ، آب شدم از خجالت .
J B L
05-20-2011, 10:03 AM
خدا به عموم با زن عموم بعد دو سه سال یه دختر خوشگل داد همه ی فامیل جمع شده بودیم هر کی یه جور قربون صدقه ی این بچه ی ناز میرفت یکی میگفت الهی فدات شم یکی میگفت قربونت برم - نوبت ما که رسید خواستیم یه تیکه ی مجزا بگیم بهش گفتم الهی بمیری حدیثه !!!!! حالا مادر و پدر طرف و مادر بزرگشون هم کنار من بودن دیگه روم نشد حتی تو چشماشون نگاه کنم !
DIONYSUS
05-20-2011, 10:46 AM
يه همسايه داريم كه نام خوانوادگيشون (پاسيت) هستش.
اين اقاي پاسيت يه روز اومد در خونمون رو زد و گفت سلام حسن جان چطوري عمو ؟ منم در جواب گفتم سلام اقاي پاستيل حالتون چطوره ؟ خوبي شما :d
بيچاره اومده بود بپرسه تلفون خونتون كار ميكنه يا نه :d منم يهو از دهنم پريد گفتم اقاي پاستيل :d
اين جريان مربوط ميشه به حدود 9 ماه پيش. از اون وقت تا حالا هم خجالت ميكشيم از دم در خونه بريم بيرون به همين خاطر اول برادرم رو ميفرستم كه اوضاع بيرون رو چك كنه و بعد اگه اثري ازش نبود پاي مباركم رو تو خيابون بزارم :d
اما ايول داره اين اقاي پاسيت اصلا به روي خودش نياورد :d ولي معلوم بود كه داره از درون ميسوزه :ي
همين يكي دو هفته پيش هم يكي از دوستام زنگ زده بود به خونمون و مادم گوشي رو برداشت و گفت بهم كه دوستت پشت خطه . منم گوشي رو گرفتم و سلام احوال پرسي و ... خلاصه اين يارو اينقدر تند تند حرف ميزد كه اصلا به من مهلت نداد كه بپرسم ببخشيد شما كي باشي ؟:d منم وسط هاي صحبتش بودم و هي ميخواستم بپرسم تو كي هستي مرتيكه :d اما امون نداد ... مطمئن هم بودم كه يارو رو ميشناسم اخه هم اسممم رو تكرار ميكرد و هم احوالات دوستان رو جويا مي شد و مطمئن بودم كه اين اقا رو ميشناسم ولي به ياد ندارم كه كي باشه.... اما حالا حرفاش تموم شد و نوبت به خداحافظي رسيد :d اينم قبل از خداحافظي گفت كه سلامم رو به فلان و فلاني برسون منم مونده بودم بگم كه سلام من رو به كي برسونه كه يهو اسم باباش از دهنم در رفت ... تا خواستم جمله بعدي رو بگم .يهو اين يارو گفت كه حسن چته ؟! الزايمر گرفتي ؟!
بابام 6 ساله كه دار فاني رو به دار باقي وداع گفته .... بقيه ي حرفا رو نمي گم چون خيلي ضايع بازار بود :d
ديگه خودتون بگيريد كه الباقي ماجرا چه شد ....:D
ببخشيد كه زياد حرف زديم :d
فعلا....
Sarkesh
05-23-2011, 04:32 PM
تا جايي كه تونستم سعي كردم سوتي ندم . اما زياد اين كار رو انجام دادم . مثلا يادمه سوم راهنمايي بودم . رفته بوديم به اتفاق خانواده تهران خونه دختر عموم كه تازه ازدواج كرده بود . من وارد دستشويي شدم .سرم به يه جايي برخورد كرد . دقيق نميدونم كجا بود . هيچي رفتيم نشستيم كار خودمون رو كرديم وقتي برگشتم دستمام رو بشورم ديدم يه لكه هايي بدجور ضايعي رو زمين و تو اون... (اسمش رو يادم رفته همونجايي كه دست و صابون ميزنن :ي ) لكه هاي رنگي ريخته . هرچي آب زدم نرفت . نگاه كردم دو رو ور خودمو . ديدم بله !* يه شمع اونجا بوده . من وقتي وارد شدم سرم به اونجايي كه شمع روش بود خورده . بعد شمع افتاده زير لامپ . بعد لامپ هم داغ بوده و اين شمع داشته آب ميشده . هيچي نميدونستم چيكار كنم . سريع اومدم بيرون رفتم يه گوشه نشستم و همه چي رو عادي جلوه دادم . چند دقيقه بعد از من يكي ديگه رفت دستشويي و افتظاحي كه اون تو بار اومده بود رو ديد . بعد بلند دختر عموم رو صدا كرد و گفت اين تو چي شده !!
دختر عموم گفت : اب بكشي ميره . اما اون گفت نه بابا . خيلي بدجوره . اخرش همه اين اتفاق ها رفت بر گردن فرزند دختر عموم كه كوچولو هم بود . گويا ايشون قبلا هم سابقه همين كار رو داشته . اصلا شايد اين بار هم كار خودش بوده :d
AĦӍẪÐƦÉȤA
05-23-2011, 05:02 PM
15 سالم بود توی یه خونه ی ویلایی زندگی میکردیم ... تابستون بود حشرات بدشکل از جمله سوسک .. پدر و مادرم رفته بودن مشهد بعد از 2 سال .. همه ی فامیل رو دعوت کرده بودن خونه .. یه چندتا فامیل غریبه هم اومده بودن که باهاشون اصلا روابط رفت و آمد نداشتیم .. من خبر داشتم یه سوسک توی wc ایمون هست ، چون اون دفعه خواستم بکوشمش که از دستم در رفت .. ساعت های 9 بود قبل از صرف شام .. فرض کنید خودتون کل فامیل توی پذیرایی نشستند و wc هم رو به رو سمت راست پذیرایی ــه .. رفتم wc کارمو انجام دادم .. چشمم خورد به آئینه چون فامیلامون اومده بودن خواستم یکم با موهام ور برم که فشن بمونه :d از قضا من کناره کلید چراغه wc ایمون بودم .. دستمو بردم بالا که یه دستی به موهام بکشم دسته راستم خورد به چراغو و همراه هواگیر خاموش شد .. توی مدت زمان کوتاهی میشه گفت 20 صدم ثانیه یاده سوسکی که توی wc هست و من موقع انجام کار هم با استرس کارمو انجام میدادم ، افتادم .. دیگه مغزم به این نکشید که چراغ رو روشن کنم و شروع کردم به :::: داد .. مـــــــامـــــــــان . بـــــابــــــــا ، سوسکـــــ ، جیــغ ( پسرها که جیغاشونو دیدید چطوریه ، یکمی جیغ زنونه از نوعه کـ لفـترش..) فریادو این چیزا که بالاخره دره خروجیه wc رو باز کردم و در مقابل جماعتی خودم رو دیدم که با تعجب بسیار به من خیره شده اند .. یعنی کل فامیلامون از ترس فقط خیره شده بودند . و من هم که از خجالت داشتم میترکیدم گفتم یه مشکلی بود حل شد .....! :|
------
داشتم تایپک هارو دید میزدم .. چشمم خورد به تایپک ساسان "" عکس های جشن 19 همین قهرمانی منچستر یونایتد""
جالب اینه که من عنوان رو به این صورت خوندم .." عکس های جشن 19 ؛ هَمین قهرمانی منچستر یونایتد " :|
تایپک شیرینیه .. ممنون :d
Ʀ É Z Ä
05-23-2011, 09:27 PM
آقا این سوتی رو شاید شنیده باشید ولی عینا همین اتفاق برای من افتاد
امسال چهارشنبه ها کلاس اضافه کار قران داشتیم بعد منم همون روز روخوانی داشتم دیگه تا رسیدم خونه آیه ها تو ذهنم بود
رسیدم خونه کسی نبود بعد تلفن زنگ زد برداشتم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم
خوب بود یارو بابابام کار داشت وگرنه ابروم پیش خونواده میرفت
این جریان رو حتی واسه دوستام هم تعریف نکردم
sajad
05-24-2011, 11:48 AM
یه روز از فروشگاه رفاه برمی گشتیم ماشین اونور خیابون پارک بود منم دستم پرازخرت وپرت بود رفتم اونورباپا میزدم چرخ ماشین تابابام دروبازکنه بابام اومد گفت با ماشین مردم چه کار داری نگاه کردم دیدم ماشین ما پشت ماشینست شانس اوردم صاحب ماشینه نبود
با سلام خدمت دوستان
منم يه خاطره يا همون سوتي خيلي خنده دار به ياد دارم كه مي خوام بهتون بگم:d
يادمه اول دبيرستان بودم . زمستون بود و هوا سرد بود برف هم اومده بود . من و دوستام داشتيم تو حياط مدرسه با هم حرف مي زديم كه يهو ناظم از پايه ميكروفون اعلام كرد فردا زودتر تعطيل مي شيم { دوستان توجه داشته باشن دفتر ناظم ما يه پنجره داره رو به حياطه و معمولا ناظم ها تويه حياط نميان از همون پنجره بيرون رو نگاه مي كنن}
خلاصه بعد شنيدن اين خبر من و دوستان شروع كرديم به شادي و خوشحالي و دست زدن و... از اين جنگولك بازيا !!! :d بعدش من كه در پوست خودم نمي گنجيدم شروع كردم رقصيدن و بندري اومدن ! :127:
زنگ خورد و همه ي بچه ها با شادي و خوشحالي رفتيم تو راهرو داشتم ميرفتم كه ناظم پايه صدام زد:
ناظم: فلاني !!! بيا اينجا ببينم....
من: بله اقا ؟
ناظم: پايين تو حياط بندري مي رقصي اره؟
من { اومدم كم نيارم*} : نه اقا هوا سرد بود . داشتم مي لزيدم اقا !* لرزه گرفته بودم ....
ناظم: اره؟ باشه بعدا موقع نمره انضباط دادن بهت مي گم!! برو سر كلاست!!
اقا كلي خنديدم !!! اخرشم هيچي نمره از من كم نكرد !!!:d
Xtreme
05-26-2011, 02:25 PM
این خاطره بر میگرده به 5 - 6 سال پیش وقتی که تازه 13 سالم شده بودم . همونطور که میدونین توی اون سن صدای آدم تازه دو رگه میشه و در مورد مسائل ج.نسی یه چیزایی یاد میگیره . من با چند تا دوستام داشتیم تو مدرسه با هم حرف میزدیم و بحث این شد کی جرئتش بیشتره . منم که نمیخواستم کم بیارم هی از خودم تعریف میکردم و اینجور حرفا ... یهو یکی از دوستام گفت اگه راست میگی بعد از مدرسه بیا با هم بریم داروخونه و برو یه بسته ک.ان.دوم بگیر . منم با اینکه توی دلم هی خودمو لعنت کردم بهرحال بخاطر اینکه کم نیارم محکم گفتم این که کاری نداره فکر کردم حالا چی میخوای بگی !!! بعد از مدرسه رفتم داروخونه و بچه ها هم پشت در منتظر شدن که اگه مشکلی پیش اومد هوامو داشته باشن ( مطمئن بودم فرار میکنن ) . خلاصه من با هزار ترس و لرز رفتم و سلام کردم و به عربی که تازه یاد گرفته بودم گفتم ک.اند.وم میخوام ، خانومه یه نگاهی کرد و قدمو بر انداز کرد (قدم بلند بود) و گفت واسه خودت میخوای ؟ منم گفتم نه واسه اونجام میخوام ( شوخی کردم گفتم آره ) . خلاصه با کلی کش و قوس ما اینو خریدیم و جلوی رفیقام سر بلند شدم . بسته رو گذاشتم تو کیفم و خیلی خوشحال رفتم خونه و ناهار خوردم و خوابیدم و عصرش با همون دوستام رفتم گیم نت و کانتر و اینجور حرفا ... شب که برگشتم خونه دیدم مامان و بابام روی کاناپه نشستن و انگار منتظر من بودن . سلام کردم و گفتم خسته نباشی بابا ، اونم در جواب گفت واقعا خسته نباشید رو باید به تو گفت . بسته رو نشونم داد و گفت این چیه ؟ جریان این بوده که وقتی من رفتم بیرون مامانم داشته اتاقمو جمع و جور میکرده که میبینه دره کیفم بازه و بسترو نشون بابام میده ، خلاصه که اون شب بابام یه جلسه ی پدر و پسری گذاشت :d و باهام در مورد اینجور مسائل صحبت کرد و منم قول دادم پسر خوبی باشم . سوتی زیاد دادم این بزرگترینش بود .
Never Give Up
05-26-2011, 09:35 PM
رفته بودیم پارک با چند تا از بچه ها و دخی هاشون
همه هم خدای چ...س کلاس که ببام میلیاردو تیلیاردو این حرفا
یکی از بچه ها اومد جلو دافه تریپ بیاد گفت علی با کوپه از تهران تا اینجا اومدیم چه حالی داد
منم نمیدونستم کوپه چیه(هیوندای کوپه)
با یه تریپ خواص گفتم مگه دیوونه ای با هواپیما میومدی راحت تر بود که:107:
یه دفه دخیمون سریع زد بهم طوری که ضایع نشم گفت نه علی مسافرت با هیوندا کوپه یه چیز دیگست منم گفتم هااااا:164: اون که آره:arab:
J B L
06-02-2011, 01:24 AM
به مناسبت حل شدن مشکلات انجمن بد نیست یکی از بدترین سوتی هام رو بگم !
یادمه یه سال قبل خدمتم بود که به سرم زد برم یه باشگاه فوتبالی تست بدم شماره باشگاه استقلال نوین رو گیر اوردم رفتم واسه تست گلری !
به بدترین شکل ممکن در هنگام بازیه دست گرمی لایی میخوردم آخرش هم یک گل به خودمون زدم !!!!(توپ خورد به تیرک برگشتم ببینم توپ کجا رفته یهو دیدم یه چیزی خورد تو سرم رفت تو گل فهمیدم توپ خورد به تیرک و با مضحکی ترین حالت خورده به سر من رفته تو گل!)
بعد پایان تمرین با توجه به گندی که بالا اوردم میخواستم بدون خداحافظی برم که گفتم زشته بزار برم پیش مربیمون. رفتم پیشش گفت از هفته بعد بیا سر تمرین !!(ببینید اونو چقدر بدون گلر مونده بودند که منو برداشتند)
چند روزی از اومدن ما گذشت که یه مسابقه ی دوستانه با یه تیم امید دیگه تو ورزشگاه خودمون داشتیم از قضا مربیمون بنده رو در نقش کمک
داور اول مسابقه (کشک) به کار گرفت!
با دیدن بازیه خشن حریف دوست داشتم برم تو زمین ولی نمیتونستم گفتم پس زهر خودمو از طریق داوری میریزم گفتم کی به کیه بازی تو ورزشگاه ماهه کاری نمیتونن بکن!!
گذشت و گذشت تا اینکه بازیکن ما تو یه موقعیت صد در صد آفساید با گلر حریف تک به تک شد منم پرچمم رو بالا نیاوردم هیچ بلکه بعد از گل زدن بازیکنمون شروع کردم به بالا و پایین پریدن و دست زدن ! همزمان دیدم چند تا از بازیکنای گردن کلفت حریف ! دارن با عصابانیت به سمتم میان و اعتراض میکنن من هم خودمو جمع کردم و قیافیه ی حق به جانب گرفتم و گفتم من اینجا بیرون زمین بهتر میبینم یا شما که توی چمن هستید؟
طفلکی ها رفتن بعد از این حرکت عذاب وجدان از این کار و جهالت و کم عقلیه جوانی اومد سراغم گفتم بازی دوستانس بذار یکم آبروی گلر تیم خودمونو ببرم بلکه خودم به جایی برسم از طرفی واسه تیم حریف هم جبران کنم از دلشون در بیاد !!
نیمه دوم بازی بازیکنشون تو یه موقعیت صد در صد آفساید با گلرمون تک به تک شد من هم با نامردی و بدجنسیه تموم توپ رو آفساید ندونستم و گل رو قبول کردم داورم هم که ماشالله شوت تر از همه !! بعد این کار گلر تیممون به من اعتراض کرد ولی مربیمون سر اون بدبخت داد کشید گفت تو بازیتو بکن به داوری کاری نداشته باش!!
Mortaz
06-02-2011, 04:36 PM
روزهای آخر دوران دانش آموزی بود
کلاس ریاضیات گسسته بود اون هم تئوری اعداد!
معلم درس رو گفت و یکمی استراحت داد
همه شروع به صحبت کردن و من هم یه نفس عمیق و موقع بازدم زززززززززززززز (صدا از ته دل!)
یه دفعه صدای همه خوابید و من هم بی خبر از همه جا
یهو دیدم همه به من نگاه میکنن معلمم گفت مثل اینکه درس امروز زیادی سخت بود!!! از اون به بعد دیگه رو نداشتم به اون کلاس برم و نرفتم!!
.................................................. .................................................. .................................................. .................................................. ............
یه بار هم روزهای اول دانشگاه بود و من با کت و شلوار و تیپ خاص یه دفعه وارد کلاس شدم
چند تا از دختر خانوما پشتشون به من بود و داشتن با هم صحبت میکردن که یه دفعه منو دیدن. همشون برگشتن و گفتن ببخشین استاد:fanar:
منم گفتم عیبی نداره دفعه آخرتون باشه
اینو گفتم و رفتم آخر کلاس نشستم درست بعد از اون استاد اومد و .....
فرض کنین چه حالی داشتن طفلکا
.................................................. .................................................. .................................................. .........
ممنون بابت این تاپیک بسیار خوب
Sarkesh
06-04-2011, 10:57 AM
بزاريد بريم 3 سال قبل . سال دوم دبيرستان بودم . تازه وارد يه مدرسه جديد شده بودم با يه كلاس جديد . بچه ها بهم گفتن كه يه معلم فيزيك داشتيم سال قبل خيلي باحاله . خيلي خوش برخورد و خنده اي . خدا كنه امسال هم همون باشه. منم گفتم خدا كنه . بعد ساعت فيزيك اولين جلسه ! بچه ها گفتن خودشه . من ديدمش گفتم اين پس چرا اخم كرده ؟ گفتن اين اولاش اينجوريه . گفتم چه جالب . وسط درس بوديم بغل دستيم بهم گفت از معلم اين سول رو بكن . من گفتم خودت چرا نميپرسي ؟ گفن :خجالت ميكشم . من به جاش پرسيدم . معلم منو نگاه وحشيانه كرد و اصلا جواب نداد . ضايع شدم :ي . بعد بچه ها خنديدن و من ساكت شدم . بعد از چن دقيقه دوباره بغل دستيم ازم يه چي پرسيد. نگاش كردم داشتم جوابش رو ميدادم . يهو معلم گفت : شما اسمتون چيه ؟ گفتن : من ؟ گفت :بله شما . گفتم :سجاد معيني . معلم : يه منفي برات گذاشتم . اين درس رو خيلي سخت ميتوني خرداد نمره بگيري . رفتم جوابش رو بدم . گفت : يه بار ديگه حرف بزني تا اخر سال از كلاس من اخراجي !!! باز بچه ها خنديدن .
هيچي بعد از زنگ رفتم باهش صحبت كردم .بهش گفتم من تازه واردم .اين بچه ها بهم گفتن اين كار رو بكنم . قضيه رو تعريف كردم .جلسه بعدش مغلم بهم حال داد . ازم يه سوال كرد . منم جواب دادم .سريع گفت :آفرين .اون منفي رو مثبت كردم . اين درس رو خرداد راحت ميتوني نمره بياري :ي
Ғ Д † Д Ł β
06-22-2011, 11:45 AM
حیف این تاپیک که خاک بخوره!
یه سوتی میگیم در حد تیم ملی!!
پارسال بود که تو خونه تنها بودم و انواع اقسام فکرای شیطانی به ذهنم خطور میکرد:دی
یهویی از کجا به ذهنم خطور کرد که با شمع و گرماش ببینم میتونم یه مداری رو که روش کار میکردم رو را بندازم یا نه!!
واس همین یه شمع تولد رو گزاشتم داخل یه یه بار مصرف و روشنش کردم
در همین اثنا زنگ خونه به صدا در اومد و من بیخیال شمع شده و رفتم سمت در
پشت در هم که با طبقه بالایی کار داشتن!!
دیگه کلن قضیه شمع فراموشم شد و رفتن سر یخچال
بعد چند دقیقه که داشتم میزفتم سر اتاقم دیدم یه چیزای کوچولویی تو هوا دارن اینور و اونور میرن
وقتی تو دست میگرفتمشون یه نقطه سیاد رو دستم میزاشتن!!
با نزدیک شدن به اتاق تراکم ذرات در هوا هم افزایش یافت
چشتون روز بد نبینه وقتی وارد اتاق شدم دیدم همه پر این ذره هاست
یهو چشم افتاد به قوشه فرش که اتیش گرفته بود و داشت میشوخت
نگو شمعه اب شده بود حرارتش یه بار مصرفه رو هم اتیش کرده بود
منم که نه آبی دم دست داشتم نه چیزی زیر پیرهنیم رو فدا کردم و اتیش رو خاموش کردم
خلاصه فرش که کلن داغون شد و زیرپیرهنیم هم که به زباله دان تاریخ ملحق شد
تا یه هفته تو خونه هم انواع و اقسام نصیحت ها بود که میشنیدم
الانم که الانه هنوز تو گوشه کنار اتاقم هر از گاهی اون زره های معلق رو میبینم:دی
فعلا
P H E N O M
07-26-2011, 04:05 PM
الان این به ذهنم اومد چهار ساعت دنبال تاپیک گشتم تا اینو بنویسم واقعا خیلی خنده داره :)) :d
یه بار من تو دوران ابتدایی یه هم سرویسی داشتم که مریض بود و علت مریضیشو نمیدونستم یه بار مامانشم اومد تو ماشین نشست گفت نمیدونم یه مریضی داره که من اسمشو تا حالا نشنیده بودم اما توش " فیل " یا همچین چیزی داشت !
بعد اومدم از مامانم پرسیدم کدوم بیماری هست که فیل توش داره مامانمم گفت هموفیلی اما !
منم فکر کردم دیدم نه یه چیز دیگه بود شایدم اون بود !
روز بعد تو سرویس نشسته بودم گفتم چجوری مطمئن بشم که این همون بیماری رو داره یا نه ! گفتم بهتره سر یه بحث رو باز کنم ! بی مقدمه گفتم دیروز تو اخبار نشون میداد یه گربه هموفیلی گرفته =))))))))))))))))))))))))))
کل اهل سرویس + راننده : گربه چی گرفته ؟؟
که دیگه هیچی نگفتم :d
J B L
03-08-2012, 10:42 PM
یادمه یه روز تو قطار مترو ایستاده بودم ! فقط پیش خودم فکر میکردم یعنی میشه یه نفر از جاش پاشه من بتونم جاش بشینم ! یکدفعه یک نفر از جاش بلند شد من هم جای اون بنده خدا نشستم تا خستگی در کنم ! چشمهامو بستم و لبخندی زدم و دیگه انگار همه ی غم و غصه من توی دنیا تموم شده بود ! بعد سه چهار ثانیه در حالی که چشمهام بسته بود دیدم یکی آروم داره میزنه به شونه هام ! دیدم اون آقا که بلند شده بود و من جاش نشستم به یک پیرمرد بغل دستم اشاره میکنه و به من میگه من به خاطر این آقا بلند شدم ! حالا من بیچاره چطور میتونستم به اون پیرمرد و مرد جوان ثابت کنم من اون پیرمرد رو ندیدم ! تنها راهی که پیدا کردم این بود که از جام پاشم و برم جایی که کمتر خجالت بکشم !:4:
AREF TAKER
03-08-2012, 10:57 PM
منم یک شب سوار اتوبوس شده بودم و تو اتوبوس جای خالی نبود.یک یارویی اومد سوار شد و منم گفتم مردونگی کنم و جامو بهش بدم.پا شدم بهش گفتم بیا بشین جای من.یارو برگشت و منو جلو جمع بدجوری ک ... ر کرد و بهم گفت که بشین آقا جان.من نمیخوام بشینم.مگه نمیفهمی؟؟؟ وقتی اینجوری گفت منم تو دلم تا جایی که جا داشت بهش فحش خواهر و مادر دادم و قسم خوردم که جامو دیگه به هیچ کسی ندم.خیلی اون شب ضایع شدم :4:
amir-aghaei
03-08-2012, 11:00 PM
ایول امیر تاپیکو از تو چاه جمکران در اوردی :4:
چند روز پیش برای خرید عید با عیالم رفتیم لباس بگیریم..حواسم به لباسا بود تو همین حین .یه مانکن رو دیدم کنار در ایستاده بود بزک کرده یه شلوار شیک هم پوشیده بود .گفتم عیال بزار این شلوارو ببینیم دست زدم بش احساس کردم مانکنه غیر طبیعی میزنه :13: سرمو بالا کردم دیدم پسره داره اینطور نگام میکنه:475:
Ð-i-R-Ť-Y
03-08-2012, 11:26 PM
من همین الآن یک SMS اشتباه به مادر یک " بنده خدا " دادم
الآن خیلی دارم خجالت میکشم و از شدت ترس گوشیمو خاموش کردم
خط مادرش رو به اسم خودش Save کردم ولی آخرش یه 2 زدم ، از شانس بد ما اشتباه به همون خط SMS دادم که به طرز ناجوری روز جهانی زن رو تبریک گفته بودم :|
Goldberg The Man
03-09-2012, 02:15 AM
حالا این چیزی که برادر آرمان براش پیش اومده برای ما هم همین چند وقت پیش به صورت خیلی ناجور تری پیش اومد که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه !
داستان از این قرار بود که ما دو واحد درس نگه داشته بودیم که فارغ التحصیلیمون رو چند ماه عقب بندازیم که بعد کنکور گیر سربازی نیفتیم.خلاصه این دو واحد رو به صورت معرفی به استاد با یکی از اساتید برداشتیم و طرف هم شماره اش رو داد و گفت هر موقع آماده بودی شب قبلش زنگ بزن برات سوال طرح کنم بیا امتحان بده.
آخرای دی بود که بعد از ظهر به استاد زنگیدیم برنداشت.دو بار سه بار خلاصه از 5 عصر تا 11 شب دقیقا 22 بار به این بنده خدا زنگیدیم برنداشت.کلی اعصابم خورد شد گفتم آخه مومن خودت میگی شب قبلش بزنگ اونوقت چرا جواب نمیدی آخه...خوشبختانه بهش اس زدم و استاد هم زحمت کشیده بود و اس ام اس رو خونده بود و سوال هم طرح کرده و بود و خلاصه فرداش رفتیم سر یکی از کلاساش ته کلاس نشستیم و امتحان حفظی و غیر محاسباتی رو به صورت جزوه باز یا همون open book امتحان دادیم !!!
حالا بعد امتحان بهش میگم استاد شما خودتون فرمودین زنگ بزنم چرا جواب نمیدادین,که آقا گفت چون شماره تون تو لیست گوشیم نبوده و ناشناس بوده جواب ندادم !!! مونده بودم چی بگم,اخه مومن شاید مثلا یکی از اقوامت تصادف کرده من رسوندمش بیمارستان دارم میزنگم,هر شماره ای تا ناشناس بود دیگه نباید جواب بدی ؟! بگذریم !
اما افتضاح و گند کاری ما اینطور اتفاق افتاد که چند روز بعد بعد از ظهر از خواب عصر پاشده بودیم و گیج و ویج بودیم که یکی از رفقا که با همین بنده خدا درس داشت به ما اس زد و شماره استاد رو میخواست,منم تو متن جوابم اول شماره استاد رو نوشتم و زیرش هم اینو نوشتم :
"بابا این یارو کسخله شماره ناشناس جواب نمیده,چند روز پیش 20 بار زنگیدم برنداشت"
حالا من احمق موقع فرستادن هم شماره دوستم رو انتخاب کردم هم شماره همون استاد رو !!!! تا send رو زدم تازه فهمیدم چه گند عظیمی زدم !! حالا بیا هی دیکمه قرمز گوشی رو بزن دیگه کار از کار گذشته بود و دلیور هم شد !! دقیقا یادمه مثل آرمان از شدت ترس گوشیم رو خاموش کردم !!
آقا چنان عرق سردی نشسته بود رو پیشونیم !! دست و پام میلرزید یادمه اولین کاری که کردم ناخودآگاه داد زدم بابا جان مامان جان بابا مامان بدبخت شدم بیچاره شدم خاک بر سرم شد و از این چیزا !!!
اون بنده خداها هم رنگ از روشون پرید فکر کردن دزدی چیزی اومده تو اتاق یا خدای ناکرده یه خفاش شبی بیجه ای چیزی اومده از تو کانال کولر تو اتاق ما که خفتمون کنه !!! (آخه نیست خیلی تو دل بروییم :دی)
سرتون رو درد نیارم,ما موندیم و تا چند روز استرس و وحشت از عاقبت اینکار که استاد چیکار میکنه...اگه مثلا مینداخت تو اون درس من رو,حدود 200 هزار تومن پول شهریه و اون دو واحد به باد فنا میرفت تازه باید ترم بعد هم دوباره این پول رو میدادیم ! یا میگفتم نمره رو رد نمیکنه تا مجبور شم حضوری برم سراغش که اونقوت اونم حضوری ترتیب ما رو میداد !!
با اینحال به یه سری از اقداماتی که انجام دادیم,مصیبت رد شد و بنده خدا استاد هم 18 داد بهم !! ظاهرا متوجه نشده بود اس ام اس رو من فرستاده بودم !
در کل این قضیه اس یا ایمیل اشتباه فرستادن به شدت ضایع و خطرناکه و واقعا میتونه به خاک سیاه بشونه آدم رو :دی
Arsalan
03-09-2012, 02:25 AM
میر علی شک نکن استادت فهمیده ولی از اونجایی که بازم شماره براش ناشناس بوده چیزی نگفته ، یا شایدم فهمیده ولی وجود نداشته چیزی بگه :4:
اینجور موقع ها آدم دوست داره سرشو بکوبه به دیوار :13: :4: ، واسه خودم یکی دو بار اتفاق افتاده بود :4:
Ғ Д † Д Ł β
03-09-2012, 09:51 AM
اقا بلا به دور يه بار يه همچين اتفاقي واسه من افتاده ولي وحشتناك تر از مال شما
تو دوره كارداني يه رفيق دختر داشتيم اهل شمال
اين بيچاره يه بار يه خبطي كرد و از خونشون با ما تماس گرفت و ما هم شمارش رو سيو كرديم تا يه موقع اگه اتفاقي افتاد به خونش دسترسي داشته باشيم
البته شماره خودش رو هم داشتيم
يه روز كه جزوم رو داده بودم بهش فرداش كه امتحان داشتم خواستم بزنگم بهش بگم بابا بيار جزوه رو ما هم يه نيگاهي بهش كنيم
ديگه اصلا يادم نبود كه اسم اين خانم دو تا شماره ضبط كردم
منتها تو گوشيم فقط اسمش رو نشون ميده و شماره رو نشون نميده
شماره اولي هم ضبط شده بود خونه شمارشون بود
چشتون روز بد نبينه زنگ زديم و مامانش برداشت :4:
گفتيم با خانم فلاني كار داريم
ايشون هم گفتن يعني چي به اينجا زنگ زدين ... مگه دختر من تبريز نيست :13:
ديگه تا تهش رو خوندم چه افتضاحي بار اوردم
فردا تو دانشگاه تا دختره رو ديدم فهميدم بايد خودم رو آماده ليچارش كنم
اومد گفت تو مغز تو كلت نيست ؟؟
از ديروز دارم به خونوادم توضيح ميدم كه به خدا من تبريز بودم و جاي ديگه اي نبودم :4:
چرا زنگيدي به خونمون ؟؟
ما هم كه انگار جن ديده بوديم كلن زبونمون گرفت و عين مونگولا محو تماشاش شديم :4:
كلن اين اس ام اسم و زنگ زدن اگه توش سوتي باشه بد جور ضايع است :4:
MAMAD
03-09-2012, 01:54 PM
اقا سال 88 لشگر 16 زرهی قزوین تو رسته دژبان ارشد پادگان بودیم یادتون باشه ماه رمضون خورده بود تو تابستون اقا گرمای شدید گشنه تشنه دهنمون صاف کرده بود به ما دستوررسیده بود سرباز دستش چیز میز دیدید بزنیدش بندازید بازداشتگاه رحم نکنید . اقا منم از بس پست داده بودم دهنم صاف شده بودم پست دادنم تمام شد برگشتم استراحت گاه دیدم رفیقم اومد بچه تبریز بود با خوشحالی پشتش یه چیز قایم کرده یه هو اورد بیرون دیدم یه پودر شربت پرتقال با چند تا تیکه یخ تو پلاستیک سریع رفتیم تو قسمت ابخوری دستشویی اب رو ریختیم پودر رو یخ هم توش و برای اینکه ضایع نشیم وکسی نفهمه همون جا داشتیم میخوردیم با سر صدا میخندیدیم واز زرنگیمون لذت میبردیم و از شانس بدمون معاون سرهنگ دژبانمون که استواربود اومد بیاد بره دستشویی دید از سرویس دست صورت شویی سرو صدا میاد بد بخت فک کرد داریم ما تحت هم میزاریم یه هو درو وا کرد من با قیافه تابلو دارم مثل اسب شربت خنک میخورم رفیقمم داره لیوان شربتشو با انگشت هم میزنه .من که کلا خا..ی..ه. کردم دیدم اینطور شد . اما ما روکه دید پس افتاد........از خنده ترکید..... گفت هرجا غیر اینجا میدیدمتون 20 روز میزدم تو پاچتون... و خدا رو شکر بیخیال ما شد وندید گرفت کار ما رو.
بچه هایی که سربازی رفتن مخصوصا ارتش میدونن این چیزا شوخی نیست کلا سخت میگیرن.
Ariyan
03-09-2012, 03:03 PM
حالا که همه از دانشگاه میگن..ما هم بگیم...
دو ترم پپیش بود که توی اتلیه یه نمایشگاه راه انداخته بودیم...
اتلیه ما طبقه 3 هست...بعد اون اتلیه یه یه انبار پشتش داره...طراحی ها و ماکت ها و کلا همه چیز تو اتلیه بود...اجازه گرفته بودم و
شیشه های اتلیه رو پوشوندم که داخل معلوم نباشه..اخ نمایشگا بود دیگه...
من مسئول نمایشگاه بودم و یکی از دختر ها که اصلا من نمیشناختمش..:4: چرا میخندین باور کنین نمیشناختمش....:4:
نمایشگاه فقط 1 تا 2 بسته بود...
منم تنها تو اتلیه نشسته بود...یهو دیدم در باز شد...خانوم امد...((فضولی کشتتون نه...:4: اسمش سارابود بابا))
سارا امد تو...سلام کرد و چند دقیقه ای حرف زدیم...بعد رفت تو انباز پشت اتلیه...گفت ارین..یه لحظه بیا...
منم که نمیدونستم چیکار داره..:4:((نخندین خو نمیدونستم))
گفتم در رو قفل کردی...؟؟گفت اره..بیا دیگه کرات دارم...
منم بلند شدم رفتم دیدم یهو...
پرید تو...نه ببخشید صحبت کرد باهام از مشکلات اتلیه و نوع طراحی دکوراسیون
صحبت کرد...((باز دارن میخندن...:4:بابا خو حرف زدیم..مگه نمیشه..؟:4:))
دیگه مشقول صحبت کردن بودیم و تو اوج حرف زدن بودیم که یهو دیدم یه نفر امد تو انبار....
منم رفتم پاین دنبال یه چیزی گشتم....
سارا گفت سلام استاد...
منم گفتم خانوم.....پیداش نکردین....؟
اااسلام استاد....:4:
استادمون دختر بود...26..27 سالش بیشتر نبود...
استاد هم گفت سالام...میگم من عینکم اینجا نیست؟
منم گفتم نه استاد نیست...
استاد گفت پیداش کردی بیار واسم..سر کلاس ...ظهر با خودش کلاس داشتم..
ظهر رفتم سر کلاس...
استاد نشست پشت میز کار طراحی داده بود...من زود انجام دادم برم اتلیه...استاد گفت ارین بیا...
طراحی رو نشونش دادم..گفتم استاد برم..؟؟؟
استاد یه نگاهی انداخت :23:بهم گفت برو...ولی یادت باشه اول در رو حتما قفل کن...
بعد هم دستمال کاغذی یادت نره...:4:اخه پایین که میگشتی دنبال همون چیز...گوشه لبت قرمز شد...
یه دستمال کاعذی هم بهم داد...
من شده بودم رنگ لبو...:9::9::9::9::9:
دیگه تا اخر ترم و هر وقتی که من رو میدید میگفت نمیخوای نمایشگا بزنی...؟
سر کلاسا یکی از مثال هاش این بود...اگه خونه طراحی میکنین..اتاقاش انبار داشته باشن و حتما یادتون باشه
از بیرون باز نشن..:4:بعد بهع من نگاه میکرد..منم...:9:
اینم یکی از خاطرات ما بود که دیگه پشت دستمون رو داغ کردیم عقلمون رو دست دختر ندیم..:4:
باز خدارو شکر استادمون خودش احل حال بود..وگرنه به *** رفته بودیم...
J B L
04-07-2012, 08:24 PM
چند سال از این قضیه که میگم گذشته ولی این طرز تکلم من باعث شد یک کلاس از خنده منفجر بشه !!
یادمه موضوع انشا ء کلاسمون این بود : پهلوانی !
اگه اشتباه نکنم یک ضرب المثلی بود که میگفت :
مردی آن نبود فتاده ای را پایی زدن
گر دست فتاده ای گیری مردی .
من هم در انشاء خودم دقیقا آخرش از این ضرب المثل استفاده کردم ولی اشتباهی گفتم :
مردی آن نبود فتاده ای را پایی زنی
گر دست پای مردی را گیری مردی !:4:
بعد از گفتن این این ضرب المثل اشتباه معلم و بچه های کلاس و خود کلاس از خنده منفجر شدند !:4: نکته جالب اینجا بود که من تا پنج دقیقه بعد انشا ء ی خودم به بچه ها میگفتم واسه چی الکی به انشا ء من خندیدید !! من که هیچ اشکالی توی انشام ندیدم !! بعد حدودا 5 دقیقه فهمیدم چه افتضاحی بار اوردم !:4:
Scofield
06-30-2012, 06:04 PM
بـه نـام خــدا
پارسال (دوم راهنمایی بودم ) یک روز کــه امتحان ادبیــات داشتیم ( کل کتاب ) هی خدا خدا می کردیــم کـه معلم ادبیاتمون نیــاد و امتحان بپره ! بـعـد ما زنگ اول زبان داشتیم و معلم ـش هم سخت گیر ....
بـا کلی بد بختی این زنگ تموم شد . بـعـد من سریع رفتم بیرون از بقیه کلاس هابپرسم توکلی ( معلم ادبیات ) اومـده یـا نه ؟ بـعـد یکی گفت نیومده ! دویدم ســر کلاس تا به بچه ها بگم کـه بلند دادزدم : خدا رو شکر توکلی نیومده ....
بعد یه هو دیــدم معلم زبانمون سر کلاس هست و شیند کـه اینو گفتم و ....... من سریع پیچوندم تا بهم گیر نده ! خدا رو شکر هم گیر نداد !
این بود سوتی من :d
The Wollek
06-30-2012, 08:17 PM
سلام
تو زندگی آدم بدبخت و بداقبالی بودیم همیشه موقعی که شانس میدادن ملت ما رفته بودیم آسا.سسین بازی کنیم
سر کلاس پیش نشسته بودیم ( کلاس رو هوا بود شده بودیم مستمر آزاد ) واسه اینکه از مدرسه در نریم یه آخوند اومد سر کلاس
خلاصه ما داشتیم لواشک میخوردیم(امری آدی بود تو کلاس معلممونم گیر نمیداد)
آخونده گفت چی میخوری ؟ گفتم : میخوری؟
واویلا قرمز شد بدجوری گفت : بمن فهش میدی
پاشوند نامرد یه دونه گذاشت در گوش ما که برق از چشمون پرید که کلاس منفجر شد همه زدن زیر خنده
بردنمون پیش رییس اونم یه آشنایی باما داشت گفت چی شده آخونده گفت این بی تربیت گفته بیا بخورش
از من پرسید چی بهش گفتی گفتم آقا بیا لواشک بخور
خندید و گفت برو گمشو همون بهتر که برین تو بازار ول بگردید
SASY HATED
09-12-2012, 03:13 PM
یه روز سر کلاس ادبیات نشسته بودیم آخر زنگ بود معلم گفت بچه ها درس کافیه ما همه خوشحال شدیم و کتاب ها رو جمع کردیم معلم رفته بود ته کلاس کنار بچه ها نشسته بود . من با دوستم داشتم صحبت میکردم در مورد تراوین هی دوستم گنده بر میداشت و میگفت من رتبم زیر 100 و همه منو میشناسن منم اعصابم خورد شده بود داشتم دیونه میشدم از دروغاش اون زمان زمانی بود که تاه شیمس وارد کمپانی شده بود من از سر جام پا شو شدم رفتم ته کلاس یه بروکیک :4: زدم به دیوار باور کنید دیوار لرزید منم که اصلا حواسم به معلممون نبود وقتی دیدمش داشتم میمردم از سر جاش بلند شد تق یکی خوابوند توی گوشمون گفت دختر و اینقدر پرویی . من که میترسیدم منو به دفتر معرفی کنه هزار جور التماس میکردم که منو به دفتر معرفی نکنه به زور چند قطره اشکم ریختیم کلاس داشت منفجر میشد از این کار من هر طور بود معلم رو راضی کردم که منو به دفتر معرفی نکنه که معرفی نکرد دمش گرم یعنی که خیلی بد میشد واسمون .:4:
ممنون از توجه شما عزیزان
Adhinos Musicious
09-14-2012, 12:27 AM
یکدفعه با یک نفر کشتی کج گرفتم بعد یک دفعه بهش دی دی تی زدم و تا چند ساعت بعدش سر اش گیج میرفت!!!
یکدفعه هم به شوخی فن Sleeper Hold رو روی یک نفر از پشت سر اش اجرا کردم و بعد از چند ثانیه که ولش کردم اون افتاد و بیهوش شد ( کاملا راست میگم و شوخی ندارم )
بعدش من از ترس و تعجب مثل مجسمه خشک ام زد چون که ترسیدم که شاید طرف مرده باشه
که یکدفعه شانس اوردم و یارو بهوش اومد و بلند شد و بعدش گفت که: چی شد؟ من چرا روی زمین بودم؟!
و من هم به دروغ بهش گفتم که: خوابت برده بود
و اون هم باور کرد!!!
یکبار هم یادمه که به همون یارو گفتم که من گلو ات رو میگیرم و بعدش که خواستم بلندت کنم تو خودت به هوا بپر تا مثل چوکسلم کین بشه
بعدش من گلو اش رو گرفتم و اون هم به هوا پرید و من هم در هوا به طرف جلو هول اش دادم و واقعا فن چوکسلم اجرا شد و اون یارو هم محکم زمین خورد و کمر دردی گرفت که نگو!
Daryl Dixon
09-14-2012, 12:41 AM
سلام بروبچ خاطره ای که میخوام تعریف کنم تقریبا مال 1 سال پیشه
ما یه معلم ریاضی داشتیم خیلی بد اخلاق بود با منم لج بود در حد المپیک بعد یه روز اومد الکی الکی اعصابش از یه چیز دیگه خورد بود ولی خداییش وقتی قات میزد خیلی خنده دار بود بعد من خندیدم اومد گرفت منو زد بعدش داشت میرفت بشینه رو صندلی حواسم نبود میخواستم اروم تو دلم بگما ولی یه دفعه نمیدونم چرا به زبون اوردم گفتم هو دی*وس بعد شنید انداختمون بیرون خلاصه با همین کار رفتیم پا دفتر و کلی چرت و پرت از مدیر و اینا شنیدیم و طبق معمول یه تعهد الکی دادیم و اومدیم سر کلاس
معمولا این تعهدا همش الکیه من خودم امسال تو مدرسه هزار تا دعوا و خراب کاری کردم انضباطمو دادن خیلی خوب:22:
MAMAD
03-13-2013, 02:28 PM
اقا سلام
نمیدونم تعریف واستون کردم یا نه
یه سوتی واستون تعریف کنم که هر وقت من یادم میاد میزنم تو سرخودم
اقا جلو دانشگاه ماشین نشستم بیام رشت توی ماشین 3 تا دختر بودن تا نشستم صندلی عقب این رادیو لا مذهب داشت میگفت سلام حال شما چطوره خوبی؟ من مشنگم فکر کردم راننده داره حالم میپرسه گفتم قربون شما مخلصم یه هو دیدم راننده داره همینجور منو نگاه میکنه با تعجب هیچ عکس العملی نشون نمیده اون دختر ها هم داشتن از خنده میترکیدن من تابلو نکردم گفتم اه رادیو بود حواسم نیود
نمیدونم چرا دوست داشتم همش در ماشین وا کنم بپرم بیرو <b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b> <b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>
اینو تو سایت داماش خودم تعریف کردم اینجا یادم رفت بگم;-)
ری میستریو
05-31-2013, 09:18 AM
دو سال پیش که دوم راهنمایی بودم برای امتحان بهمون کارت ورود به جلسه داده بودن.
میگفتن هر کس کارتشو نیاره نمیره توی امتحان البته همش دروغ بود یه نصیحت میکردن میگفتن برو تو!
توی اولین امتحان من کارتمو جا گذاشتم ونمیدونستم اجازه میدن بریم تو.
من هم از ترس کارت دوستمو گرفتم قرار شد وقتی مراقب کارت رو دید یواشکی بدم به خود دوستم که پشتم وایستاده بود همه چی داشت خوب پیش میرفت که یکهو از بین من و دوستم طولانی ترین صف مدرسه رد شد حال من چه جوری کارت دوستم رو بهش میدادم؟هیچی نیم ساعت مراقب را خر کردم تا ماتل کنم صف رد شه حالا که صف رد شده بود دوستم یادش رفت کارتو از من بگیره و یه کوچولو از من فاصله گرفت منم تا ته دستم رو برده بودم عقب که دوستم کارتشو بگیره و بخاطر فا صلمون مراقب اینجوری:u:دست منو نگاه میکرد منم از ترس کارتو انداختم زمین و بدون اجازه رفتم تو بعد دودقیقه دوستم اومد پهلوی من گفتن آرتین آقا کارت داره بیا! کسافت همه رو گذاشت برن تو ولی منو نذاشت و 10 دقیقه آخر امتحان گفت برو تو
من هم همه رو درست نوشتم و اومدم بیرون بعد مراقبه به من گفت ببین بچه من دیپلممو تو دانشکده قزوین گرفتم بعد منو :260:کرد منم آخرین روز امتحان سرش در آوردم
با لیزر اذیتش میکردم وقتی منو دیدبهش :315: کردم و الفرار.
Dash.Ali
08-19-2013, 07:23 PM
یه سوتی پر خرج در حد لالیگا
دیروز که از یونی برگشتم شاش داشتم وحشتناک
در پارکینگ رو که باز کردم دنده عقب بیام تو شدت اوضاعم طوری بود که سر بالایی ابتدای پارکینگ خونه رو مثل گاو اومدم بالا و فقط یه صدا شنیدم که به خودم اومدم و ترمز زدم
با ک.و.ن ماشین زدم تو دهن ماشین همسایه که پشتم بود
البته بنده خدا رو حساب دوستی با بابای ما بیخیال خسارت شد و هیچی نگفت اما فعلا از ماشین تا اطلاع ثانوی خبری نیست
انقد بد جور صدا داد اونم تو فضای بسته پارکینگ که یادم رفت واس چه کاری عجله داشتم :504:
Rey Mysterio 619
08-19-2013, 08:43 PM
من هم یادمه تو بچگی یه سوتی دادم
اونم این بود تو حیاط خونمون داشتم راه می رفتم بعد حوسلم سر رفته بود گفتم یه سنگ بردارم پرت کنم تو خیابون بعد سنگ خورد شیشه ماشین یارو رو شکست :4:
بعد یارو اومد کلی فحش رکیک بهمون داد ما هم زود فلنگ رو بستیم در رفتیم :4:
Вαңгαмi
08-19-2013, 08:46 PM
من هم یادمه تو بچگی یه سوتی دادم
اونم این بود تو حیاط خونمون داشتم راه می رفتم بعد حوسلم سر رفته بود گفتم یه سنگ بردارم پرت کنم تو خیابون بعد سنگ خورد شیشه ماشین یارو رو شکست :4:
بعد یارو اومد کلی فحش رکیک بهمون داد ما هم زود فلنگ رو بستیم در رفتیم :4:
ممئنی اقراغ نکردی
حالا مال من
یک روز داداشم با هم کوچه ایم دعوا کرد من اومدم به کمک داداشم خواستم یک ضربه ی پا بزنم داداشم اونو زد اون افتاد زمین ضربه به برادرم خورد و بعد ...
Dash.Ali
05-23-2014, 09:32 AM
با اجازه دوستان و بزرگتر های انجمن با توجه به افزایش تعداد کاربران فعال جدید تصمیم گرفتم این تاپیک رو بالا بیارم
Dash.Hossein
05-23-2014, 09:41 AM
میخوام از سوتیم تو انجمن بگم
دومین تاپیکی که زدم چون سریع نوشتم به خاطر نزدیکی ک و گ ستاره دار شد
اینم عکسش بدون شرح
<b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>
vBulletin® v4.2.5, Copyright ©2000-2026, Jelsoft Enterprises Ltd.