TARANTULA
12-25-2015, 05:15 PM
<b><font color=green>[برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید . <a href="register.php">برای ثبت نام کلیک کنید</a>]</font></b>
سلام
بزرگ مرد قصه ما در سال 1985 میلادی بدنیا اومد اون از همون دوران کودکی دوست داشته معروف بشه کل دنیابشناسنش دوست داشت وقتی مردم میبیننش خوشحال بشن هیجان زده بشن تشویقش کنن و دوستش داشته باشن همیشه آرزو داشت بزرگ مردی بشه که کسی نتونه مثل اون بشه همیشه دوست داشت تو اوج باشه کم کم وقتی 9 سالش شد به ورزش علاقه پیدا کرد علاقش به ورزش هر روز بیشتر میشد اما از ورزش چیزی بیشتر از حد انتظار میخواست تمام سعیشو میخواست بکنه تا از راه ورزش به شهرت برسه وقتی 12 سالش شد با دوستاش و برو بچه های گروهی که تو محلشون درست کرده بودن تو باشگاه کشتی اسم نویسی کردن کم کم از تعداد 10 نفر رفیقی که با هم به کشتی رفتن کم شد و در نهایت خودش تک و تنها به کشتی ادامه داد وقتی میرسید خونه باباش که دکتر بود اونو سرزنش میکرد و میگفت درس بخون و پیشرفت کن آینده رو با درس بساز نه با کشتی اما گوش بزرگ مرد قصه ما به این حرفها بدهکار نبود بعداز روضه هایی که باباش تو گوشش میخوند نوبت مامانش که مهندس شیمی و استاد دانشگاه بود میرسید و اونم حرفای بابارو برای بزرگ مرد ما تکرار میکرد انقدر اعصابش رو خورد کردن تا دیگه قید درس و مدرسه رو زد وقتی باباش فهمیددیگه نمیخواد درس بخونه بهش گفت دیگه حق نداری بری باشگاه کشتی میشینی مثل بچه آدم درس میخونی اگه اینکارونکنی از خونه میندازمت بیرون وقتی بزرگ مرد قصه ما دید شرایط خیلی سخت شده خودش از خونه زد بیرون و رفت خونه مادربرگش که تنها بود و شوهرش هم مرده بود بزرگ مرد ما 6 سال از خونه دور بود و پیش مامان بزرگش زندگی میکرد تو این مدت هم خیلی مشتاقانه و با علاقه کشتی رو دنبال میکرد و روزها برای بزرگ مرد قصه ماهمینجوری سپری میشد تا اینکه 18 سالش شد یه روز وقتی داشت میرفت باشگاه دید روی در باشگاه یه کاغذ زدن ونوشتن دو شنبه ساعت 8 شب از طرف کمپانی IWA برای استعداد یابی و عضویت تو این کمپانی به باشگاه میان کسایی که علاقه دارن تو این تست استعداد یابی شرکت کنن دو شنبه ساعت 8 شب اینجا باشن بزرگ مرد ما از دیدن این اطلاعیه خیلی خوشحال شد و با خوشحالی تمام وارد باشگاه شد و پیش ادوارد دیو رفت و گفت استاد من میتونم دو شنبه تو این تست استعداد یابی که روی در باشگاه زدید شرکت کنم ادوارد گفت اره چرا که نه تازه من فکر کنم تو بتونی تو این تست موفق بشی حالا برو خوب تمرین کن تا دوشنبه بتونی اماده باشی خلاصه روزها یکی پس از دیگری سپری میشد وبزرگ مرد ما بیتاب تر از همیشه میشد و دوست داشت زود دو شنبه از راه برسه و بره تو تست شرکت کنه آفتاب دوشنبه هجده جولای تو آسمون دیده شد و بزرگ مرد ما بدو بدو خودش رو به باشگاه رسوند دید یکم دیر رسیده و بچه صف وایسادن و مسئول IWA هم از راه رسیده و داره بچه ها رو تو یک خط مرتب میکنه بزرگ مرد ما نفس زنون خودش روبه صف رسوند استاد ادوارد با چشم اشاره کرد که زود برو ته صف وایسا بزرگ مرد ما هم از بس دویده بود رنگ به صورتش نداشت و نفس نفس زنون رفت ته صف وایساد وقتی صف کلا مرتب شد مسئول IWA به بچه گفت به هر کی اشاره کردم بیاد اینور وایسه سکوت عجیبی تو صف بوجود اومد همه ساکت بودن و چشم به مسئول IWA دوخته بودن تاببینن به کی اشاره میکنه تا بره اونور وایسه از اون صف 20 نفر جداشدن و به سمتی که اون مسئول اشاره کرده بودرفتن مسئول یه نگاهی به صف انتخاب شده ها انداخت و گفت چند تا کم داریم باید بازم انتخاب کنم باز نگاه به صف کردچهار نفر دیگه رو انتخاب کرد و به پنجمین و آخرین نفری که اشاره کرد که بیاد اینور وایسه بزرگ مرد قصه ما بود .مسئول IWA به بقیه بچه هایی که انتخاب نشده بودن گفت برن اما رو کرد به اونایی که مونده بودن گفت فعلا در درجه اول شما از نظر فیزیک بدنی قد و وزن مناسب هستید اما برای مرحله بعد باید چند دقیقه از تمرین هاتونو ببینم تا بدونم میزان آموزش و آمادگیتون در چه حدی هست خلاصه بچه ها دو به دو با هم مسابقه دادن و از بین 25 نفر 15 نفر انتخاب شدن و بقیه رو هم عذرشونو خواست تو اون 15 نفری که در مرحله اخر انتخاب شدن بزرگ مرد قصه ما هم بود خلاصه بزرگ مرد ما وارد سازمان IWA شد و دوره ی جدید از کشتی رو اموزش دید و اون کشتی ، کشتی کج بود بزرگ مردقصه ما در سن 18 سالگی وارد دنیای کشتی کج شد و در اولین کمپانی ای که رسما این مسابقات رو شروع کرد سازمانIWA بود قید درس و مدرسه رو زدن و دوری چند ساله از خونواده و در کنار مادربزرگ زندگی کردن بالاخره نتیجه داد و بزرگ مرد قصه ما به اون هدفی که مورد نظرش بود رسید و رفتنش به سازمان IWA اولین جرقه ی مشهور شدنش تو دنیا بود
ادامه ماجرا در قسمت دوم
با ما همراه باشید دوستان ........
سلام
بزرگ مرد قصه ما در سال 1985 میلادی بدنیا اومد اون از همون دوران کودکی دوست داشته معروف بشه کل دنیابشناسنش دوست داشت وقتی مردم میبیننش خوشحال بشن هیجان زده بشن تشویقش کنن و دوستش داشته باشن همیشه آرزو داشت بزرگ مردی بشه که کسی نتونه مثل اون بشه همیشه دوست داشت تو اوج باشه کم کم وقتی 9 سالش شد به ورزش علاقه پیدا کرد علاقش به ورزش هر روز بیشتر میشد اما از ورزش چیزی بیشتر از حد انتظار میخواست تمام سعیشو میخواست بکنه تا از راه ورزش به شهرت برسه وقتی 12 سالش شد با دوستاش و برو بچه های گروهی که تو محلشون درست کرده بودن تو باشگاه کشتی اسم نویسی کردن کم کم از تعداد 10 نفر رفیقی که با هم به کشتی رفتن کم شد و در نهایت خودش تک و تنها به کشتی ادامه داد وقتی میرسید خونه باباش که دکتر بود اونو سرزنش میکرد و میگفت درس بخون و پیشرفت کن آینده رو با درس بساز نه با کشتی اما گوش بزرگ مرد قصه ما به این حرفها بدهکار نبود بعداز روضه هایی که باباش تو گوشش میخوند نوبت مامانش که مهندس شیمی و استاد دانشگاه بود میرسید و اونم حرفای بابارو برای بزرگ مرد ما تکرار میکرد انقدر اعصابش رو خورد کردن تا دیگه قید درس و مدرسه رو زد وقتی باباش فهمیددیگه نمیخواد درس بخونه بهش گفت دیگه حق نداری بری باشگاه کشتی میشینی مثل بچه آدم درس میخونی اگه اینکارونکنی از خونه میندازمت بیرون وقتی بزرگ مرد قصه ما دید شرایط خیلی سخت شده خودش از خونه زد بیرون و رفت خونه مادربرگش که تنها بود و شوهرش هم مرده بود بزرگ مرد ما 6 سال از خونه دور بود و پیش مامان بزرگش زندگی میکرد تو این مدت هم خیلی مشتاقانه و با علاقه کشتی رو دنبال میکرد و روزها برای بزرگ مرد قصه ماهمینجوری سپری میشد تا اینکه 18 سالش شد یه روز وقتی داشت میرفت باشگاه دید روی در باشگاه یه کاغذ زدن ونوشتن دو شنبه ساعت 8 شب از طرف کمپانی IWA برای استعداد یابی و عضویت تو این کمپانی به باشگاه میان کسایی که علاقه دارن تو این تست استعداد یابی شرکت کنن دو شنبه ساعت 8 شب اینجا باشن بزرگ مرد ما از دیدن این اطلاعیه خیلی خوشحال شد و با خوشحالی تمام وارد باشگاه شد و پیش ادوارد دیو رفت و گفت استاد من میتونم دو شنبه تو این تست استعداد یابی که روی در باشگاه زدید شرکت کنم ادوارد گفت اره چرا که نه تازه من فکر کنم تو بتونی تو این تست موفق بشی حالا برو خوب تمرین کن تا دوشنبه بتونی اماده باشی خلاصه روزها یکی پس از دیگری سپری میشد وبزرگ مرد ما بیتاب تر از همیشه میشد و دوست داشت زود دو شنبه از راه برسه و بره تو تست شرکت کنه آفتاب دوشنبه هجده جولای تو آسمون دیده شد و بزرگ مرد ما بدو بدو خودش رو به باشگاه رسوند دید یکم دیر رسیده و بچه صف وایسادن و مسئول IWA هم از راه رسیده و داره بچه ها رو تو یک خط مرتب میکنه بزرگ مرد ما نفس زنون خودش روبه صف رسوند استاد ادوارد با چشم اشاره کرد که زود برو ته صف وایسا بزرگ مرد ما هم از بس دویده بود رنگ به صورتش نداشت و نفس نفس زنون رفت ته صف وایساد وقتی صف کلا مرتب شد مسئول IWA به بچه گفت به هر کی اشاره کردم بیاد اینور وایسه سکوت عجیبی تو صف بوجود اومد همه ساکت بودن و چشم به مسئول IWA دوخته بودن تاببینن به کی اشاره میکنه تا بره اونور وایسه از اون صف 20 نفر جداشدن و به سمتی که اون مسئول اشاره کرده بودرفتن مسئول یه نگاهی به صف انتخاب شده ها انداخت و گفت چند تا کم داریم باید بازم انتخاب کنم باز نگاه به صف کردچهار نفر دیگه رو انتخاب کرد و به پنجمین و آخرین نفری که اشاره کرد که بیاد اینور وایسه بزرگ مرد قصه ما بود .مسئول IWA به بقیه بچه هایی که انتخاب نشده بودن گفت برن اما رو کرد به اونایی که مونده بودن گفت فعلا در درجه اول شما از نظر فیزیک بدنی قد و وزن مناسب هستید اما برای مرحله بعد باید چند دقیقه از تمرین هاتونو ببینم تا بدونم میزان آموزش و آمادگیتون در چه حدی هست خلاصه بچه ها دو به دو با هم مسابقه دادن و از بین 25 نفر 15 نفر انتخاب شدن و بقیه رو هم عذرشونو خواست تو اون 15 نفری که در مرحله اخر انتخاب شدن بزرگ مرد قصه ما هم بود خلاصه بزرگ مرد ما وارد سازمان IWA شد و دوره ی جدید از کشتی رو اموزش دید و اون کشتی ، کشتی کج بود بزرگ مردقصه ما در سن 18 سالگی وارد دنیای کشتی کج شد و در اولین کمپانی ای که رسما این مسابقات رو شروع کرد سازمانIWA بود قید درس و مدرسه رو زدن و دوری چند ساله از خونواده و در کنار مادربزرگ زندگی کردن بالاخره نتیجه داد و بزرگ مرد قصه ما به اون هدفی که مورد نظرش بود رسید و رفتنش به سازمان IWA اولین جرقه ی مشهور شدنش تو دنیا بود
ادامه ماجرا در قسمت دوم
با ما همراه باشید دوستان ........
