بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

  1. Top | #1

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    شماره عضویت
    4010
    سن
    31
    نوشته ها
    1,214
    تشکر
    0
    تشکر شده 18 بار در 18 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد*، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي*کرد*، اما هريک از آنهابا بي*توجهي دختر جوان*، به راه خود ادامه مي*دادند*. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند*تر بود*. شلواري هم که تن دخترک بود*، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي*نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين*تر از زانو را مي*پوشاند*. به نظر مي*آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده .

    دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد*. سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت*:

    بفرماييد؟*. مزدا مسافري نداشت*. راننده آن پسر جوان و خوش چهره*اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت*. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت*: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون.


    دختر جوان گفت*: " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد*:

    حتماً، بفرماييد بالا. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد*. چند لحظه*اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان*، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي*کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي*داد،گفت*: توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟

    - البته

    پسر جوان*، سپس ضبط خودرو را روشن کرد. صداي ترانه*اي انگليسي زبان به گوش رسيد*. از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت*: کريس دبرگ هست*، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم*.

    دخترک با شنيدن حرف پسرجوان*،خنده تمسخر*آميزي سر داد.

    - ها ها ها، اين که اريک کلاپتون .*نميشنوي مگه*، انگليسي مي*خونه*. اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ .

    - اِه ، من تا الان فکر مي*کردم کريس دبرگ*. مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي*شناسيد*ها .دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد: اِي ، کمي

    - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

    - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد

    اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد

    - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

    - نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم

    با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:

    اِه، بروکسل چي کار داري؟

    - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

    دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

    - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

    - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

    - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

    پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

    - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

    - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما.

    دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد

    - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم

    - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

    دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

    - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا

    از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

    - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

    دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

    -اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي*رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم.

    *سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

    -دايانا خانوم ، داريم ميرسيم*ها

    - دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

    - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

    دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

    -آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .

    سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت:

    - بفرماييد.

    ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.


    - موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه

    پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

    - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم

    .دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد

    - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

    - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم

    - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن

    - باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

    - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره

    دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد** او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست .

    سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد .

    دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوار ديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي*شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

    - بله؟

    صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

    - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم

    - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟

    - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده

    - جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي*دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

    - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ

    - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

    - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ...

    - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي*زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...

    خداحافظ

  2. Top | #2

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    شماره عضویت
    4010
    سن
    31
    نوشته ها
    1,214
    تشکر
    0
    تشکر شده 18 بار در 18 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    غلط املايي زياد شده
    خیلی باهال بود 1111111111
    پيشنهاد ميدم هامون به جاي خرج پولاي vip براي فروم VB يه كلاس املا بزاره

  3. Top | #3

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2009
    شماره عضویت
    4311
    سن
    33
    نوشته ها
    246
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    ته هر چیزی که بگی بود .

  4. Top | #4

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5275
    سن
    16
    نوشته ها
    92
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    يلي باحال بود تمام احوال اجتماعي ايران مخصوصا تهران رو برسي كرده بود!
    يه كلاس ادبيات بزار بابا!

  5. Top | #5

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    شماره عضویت
    797
    سن
    32
    نوشته ها
    160
    تشکر
    3
    تشکر شده 6 بار در 5 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    داستانه باحالی بود!!!

  6. Top | #6

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    شماره عضویت
    6663
    نوشته ها
    42
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    جالب که بود...خیلی هم بود...
    یه کوچولوهم لوس بود ...

  7. Top | #7

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    شماره عضویت
    5835
    سن
    29
    نوشته ها
    1,143
    تشکر
    1,077
    تشکر شده 892 بار در 151 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    85 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    دستش درد نکنه چه مخی هم زده!!!!!!!!!!!!!!!!

  8. Top | #8

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو اخراجی
    تاریخ عضویت
    Oct 2009
    شماره عضویت
    5414
    سن
    29
    نوشته ها
    248
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستان يك دختر"حتما بخونيد"||طنز||

    عجب دختر پسر شوتي بودن

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 36
    آخرين نوشته: 09-11-2010, 10:32 AM
  2. يك داستان زيبا {از دست نديد}
    توسط MrSAMET در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 06-12-2010, 07:13 PM
  3. پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: 09-07-2009, 12:09 PM

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد