قسمت شانزدهم:
- لعبت*الملوک: مادر، با پدر صحبت کنید ما هم برویم به فرانس ببینیم دنیا دست کیست؟
- فخرالتاج: دنیا دست خودمان است دخترم. تو کافی است اراده کنی، خاک گوشه گوشه*ی دنیا را توتیای چشمت می*کنیم.
- لعبت: ما که همه*اش اراده کرده*ایم.
- فخرالتاج: درست باید اراده کنی خبر مرگت!
- نازخاتون: خاله جان! اراده می*خواهید فقط اراده*ی فرانس. اراده می*کنند اروپا را می*گیرند، اراده می*کنند اروپا را ول می*دهند.
- لعبت: این اروپا کیست؟
قسمت هفدهم:
- نازخاتون: من هم دیوان شعری سروده*ام در فرانس که 500 صفحه دارد.
- لعبت: جدی می*گویید؟* کو؟
- نازخاتون: داده*ام برای چاپ
- همدم: به چی داده*اید؟
- اخترالملوک: به چاپ همدم جان
- همدم: آها! یعنی اونجا هم مثل اینجا بچاپ بچاپ است؟!
قسمت هجدهم:
- فخرالتاج: حتماً شنیده*اید که همسر جدید قبله*ی عالم...
- کبوتر

بله شنیدیم بارداره.
- فخرالتاج: و حتماً شنیده*اید که نوزاد...
- کبوتر: بله شنیده*ایم احتمالاً* پسره.
- فخرالتاج: قبله*ی عالم خیلی...
- کبوتر: خوشحال*ان.
- فخرالتاج: و ما (مکث می*کند)
- کبوتر: عصبانی؟
- فخرالتاج: نچ!
- کبوتر: بیچاره شدید.
- فخرالتاج: نه!
- کبوتر: می*شه یه راهنمایی بکنید؟
- فخرالتاج: توش خاک داره.
- کبوتر (با کمی مکث): به خاک سیاه نشستید.
- فخرالتاج: آفرین!
- قرقی: دست بزنید!
قسمت نوزدهم:
- نیما: دوست داری وقتی که میری خونه، همسرت با تو چه*جوری رفتار کنه؟ رفتارش با تو چی باشه؟* چی می*خوای؟ چه رفتاری می*خوای؟
- بیخودی*الملک: آها!
- نیما

الآن فهمیدی؟
- بیخودی: *آری. دوست داریم همسرمان مهربان باشد. فداکار باشد. برای ما غذا بپزد، خونه را جارو کند، به ما برسد، ما را جمع و جور بکند، اگر یک روز بیمار شدیم ما را تیمار کند، ناز ما را بکشد و از این جور حرف*ها.
- خب مامان هستن؛ شما چرا می*خواید ازدواج کنی با این حالت؟!
قسمت بیستم:
- بلوتوس (به اقبال): به راستی اگر پدرم خدمتگزارانی چون شما می*داشت، هرگز سقوط نمی*کرد.
- نیما: بله احتمالاً قبل از این که سقوط کنن، امثال این*ها می*کشتنشون!
قسمت بیست*ویکم:
- لعبت*الملوک: تا به حال عاشق بوده*اید؟
- بابا شاه: عاشق؟ آری دخترم. تا دلت بخواهد عاشق بوده*ام.
- لعبت: راست می*گویید؟ شنیده بودیم هنرمندان دلی دارند به وسعت دریا. خب بعد چه شد؟
- بابا شاه: هیچی دیگر بعد خوب شدیَم دیگه!
- لعبت: پس مریض و بیمار عشق بودید. چه تعبیر شاعرانه*ای. آن*وقت این بیماری عشق چه عوارضی دارد؟
- بابا شاه: جانم برایت بگوید دختر جان، سرمان درد می*گرفتیه.
- لعبت: آه. دقیقاً.
- بابا شاه: تب میکردیَم.
- لعبت: تب سوزان عشق...
- بابا شاه: استخوان*هایم زق زق می*کردیه.
- لعبت: آری احسنت.
- بابا شاه: آب از دماغمان همین*طور می*ریختیه.
- لعبت: واقعاً؟
- بابا شاه: تازه این که چیزی نیست. عطسه می*کردیَم، سرفه می*کردیَم. گاهی اوقاهیات هم که تگری می*زدیَم.
- لعبت: آن وقت این بیماری عشق در تمامی مردم این*گونه است یا در هنرمندانی چون من و شما؟
- بابا شاه: نه در تمام آدم*ها این*گونه می*باشد. بالاخص در هنرمندان. چخوفی، استانیسلاوسکی، اوژن یونسکوئیه، تئودوراکیس، رابرت دنیروئیو! همه این*طور بوده*اند.
- لعبت: شما مطمئنید ما راجع به عشق حرف می*زنیم؟
- بابا شاه: نه.
- لعبت: یک خرده فکر کنید.
- بابا شاه: فکر می*کنیَم... فکر کردیَم.
- لعبت: خب؟
- بابا شاه: نه، من زکام بودم. دماغم گرفته بودیه! (می*خندد!)
قسمت بیست*ودوم:
- داموس: عرض کردم شما چی داشتید این ماه؟
- پیربابا (ابتر خان): من سه بار یادم رفته، چهار بار گم شدم، دو بار فراموش کردم، سه بار هم سکته ناقص کردم، یه بار هم مردم!
- بلدالملک: جناب ابتر خان به این چیزها که مقرری تعلق نمی*گیرد. کار فیزیکی چه کردید؟
- پیربابا: چی؟
- بلدالملک

فیزیکی.
- پیربابا

آها. بابا شاه رو هر روز کلافه کردم. سه بار پخ کردم کاترین بچه*اش بیفته. 450 بار هم سؤال داشتم که کیه؟! این رو اگه می*شه حساب بکن بریم!
- بلدالملک: سکه بدهید برود. (داموس چند سکه به او می*دهد)
قسمت بیست*وسوم:
- دامبول: قرار است تا در محکمه از شما دفاع کنم.
- نیما: ببخشید شما چی*کاره*این که می*خواید از ما دفاع کنید؟
- زندانی: مگه خبر ندارید؟ دامبول خان با حفظ سمت وکیل مسخیری دربار است.
- بلوتوس: وکیل مسخیری دیگر چه صیغه*ای است؟
- زندانی: مسخرگی می*کند تا شاه خوشش بیاید و از گناه متهمان گذشت کند!
قسمت بیست*وچهارم:
- همدم: آدمیزاد یک گربه را یک هفته در خانه*اش نگاه می*دارد به او عادت می*کند. چه برسد دایی اقبال که قد یه خرس بود!
قسمت بیست*وپنجم:
- بلوتوس: در این لحظه رؤیایی، در این هوای صاف بهاری، الآن چه احساسی داریم؟
- لعبت*الملوک: شما را که نمی*دانم، ولی من سردم است. از کجا سوز می*آید؟!
قسمت بیست*وششم:
- جهانگیر شاه: شما هم خریت کردید از او پولی نگرفتید.
- بلدالملک

بله قبله عالم حقیقتاً که خریت کردیم.
- جهانگیر شاه

خب ما چه؟ چی کار بکنیم این وسط؟
- اقبال خان: شما مثل ما خریت نمی*کنید. بالاخره باید یک فرقی بین خریت ما و خریت شما باشد!
قسمت بیست*و هفتم:
- کاترین: قبله عالم! دیگر وقت ازدواج توپولف است؛ و کلید حل این مشکل در دستان پر مهر و محبت شماست.
- جهانگیر شاه: نمی*فهمم چه می*گویی. او می*خواهد ازدواج بکند.
- کاترین: بله.
- جهانگیر شاه: ما را هم دوست دارد.
- کاترین: بله
- جهانگیر شاه: کلید این قضیه هم در دست ماست
- کاترین: بله
- جهانگیر شاه: یعنی چی؟ می*خواهد ما را بگیرد؟!
قسمت بیست*و*هشتم:
- توپولف: البته خب شما مشکل جانشینی هم داشتید قبله عالم. اگر همسران شما پسر به دنیا می*آوردند، هیچ*وقت مجبور نبودید تند و تند ازدواج کنید.
- جهانگیر شاه: نه بابا اینا که الکیه. چه ساده*ای تو. اصلاً چه فرقی می*کنه بعد از من کدوم گوساله*ای جانشین بشه؟ *من پسرو بهونه می*کردم که تند و تند زن بگیرم. اینا هم که همه دخترزا شدن. ما هم هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم، هی زن گرفتیم...!
قسمت بیست*ونهم:
- شکوه که حتماً *باشکوه برگزار می*شه. فقط تعداد مهمان*هاتون چقدر هستند؟
- همان سی*هزارتایی که قرار گذاشتیم.
- قشون جمع می*کنید که برید شیراز رو تصرف کنید یا اینا تعداد مهمون*ها هست؟!
قسمت سی*ام:
- شاه بابا: این دو گل شکفتیه، این بلوتوس می*باشیَد و این لعبت بانو می*باشدیه، در سبک رماتیسم و این هم راشیتیسم می*باشدیه!
علاقه مندی ها (Bookmarks)