در این تاپیکـ قصد دارم یک مروری کامل از زندگی کریتوس برای شما داشته باشم .
کریتوس که شخصیت اصلی God Of War است در یک روستای کوچکی با نام اسپارتا چشم به جهان گشود ، او به همراه مادرش و برادرش در این روستا زندگی می کردند .
کریتوس از اول زندگی خود متاسفانه پدر خودش را به خوبی نمی شناخت ، یعنی با پدر خود تو این سال ها زندگی نمی کرد ؛ به همین دلیل کریتوس و خانواده اش ، توسط همسایه ها مورد تمسخر قرار می گرفتند .
به همین دلیل کریتوس در همان اوایل زندگی خود یک حس کینه بر او بر انگیخته شد ، بنابر این کریتوس به وسیله تمرینات فیزیکی بدن خود را ورزیده کرد و سریع بزرگ شد .
او با بزرگ شدن خود ، خودش را از جوانان اسپارتا متمایز کرد ، زیرا هم بدن ورزیده تر داشت و هم قوی بود ، اما بر خلاف این ، برادرش یک فرد ضعیفی بود و او به همراه مادرش به یکی از مناطق سرد سیر فرستاده شدند و اواخر عمر خود را آن جا گذراندند .
کریتوس به دلیل حس قدرت طلبی ، و علی رغم این که از مردم اسپارتا کینه داشت ، ولی مسئولیت فرماندهی ارتش 50 نفری اسپارتا را از آن خود کرد ، سپس او با یک زنی ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد .
همسر او یکی از افرادی بود که با کار های کریتوس مخالفت می کرد ، می دانست که کریتوس حس قدرت طلبی دارد ، بنابر این به او گفت که بیشتر این جنگ ها را برای قدرت طلبی خود انجام می دهی و نه برای دهکده خودت یعنی اسپارتا .
با وجود این که سپاره اسپارتا از 50 نفر تشکیل شده بود ولی سپاه بسیار قوی ای بود و هرگز شکست نمی خورد ، پس از آن همه از وجود این سپاه آگاه شدند و این سپاه زبان زد همه مردم شد .
پس از این که پیروزی های زیادی برای اسپارتا بدست آمده شد ، کریتوس هدف بزرگتری داشت و او داشت برای یونان می جنگید ، پس از این قضیه همه باور کردند که کریتوس از یک انسان بسیار بالا تر است .
جوانان همه کشور ها سعی داشتند که به سپاه کریتوس بپیوندند و موفق به این کار هم شدند .
اما یک سپاهی به نام بربری وجود داشت که بسیار وحشی و خون خوار بودند ، تعداد آن ها هم 15 هزار برابر سپاه اسپارتا بود ، حتی نظم آن ها هم از سپاه کریتوس برتری داشت .
پس از شروع این جنگ بین این دو سپاه ، تمامی افراد سپاه کریتوس به قتل رسیدند و در آخر فقط کریتوس مانده بود با هزاران سرباز بربری .
کریتوس با همه آن ها جنگید ولی در نهایت تسلیم شد ، سپس سربازان بربری او را به فرمانروا خود بردند و خواستار بریدن سر او شدند ، کریتوس ناامیدانه بر روی زمین نشسته بود و تنها راهی که به ذهن او رسید ، کمک گرفتن از خدای جنگ خود یعنی اریس بود .
پس از آن ، آسمان گشوده شد و دستان کریتوس داغ شد و نماد بندگی اریس به دست او زده شد ، اریس هم مدتی به دنبال همچین فردی می گشت تا به اهداف خود برسد .
سپس دو شمشیر در دست های کریتوس قرار گرفت و او قدرت گرفت و سرِ فرمانروا بربری را از تنش جدا کرد و او به عنوان یکی از خداهای جنگ لقب گرفت .
اریس می خواست تمامی یونان را از جنگ بر افروخته کند ولی زئوس یک سری قوانینی بوجود آورد که اریس نمی توانست کاری کند ، ولی تنها کسی که می توانست در مقابل زئوس بجنگد ، کسی نیست جز کریتوس !
در همین حال کریتوس در خدمت اریس بوده است ، قلب او انقدر سیاه شده بود که به هیچ کس توجه نمی کرد و همه رو از بین می برد ، خیلی از کشور ها را فتح می کرد و به اریس تقدیم می کرد .
اما بالاخره یک لحظه ای فرا رسید که کریتوس باید به سرزمین اتنا حمله کند ، برای او یک اتفاقی در این زمینه افتاد که هیچ کس فکرش را نمی کرد .
او به یک عبادتگاه رفت ، در همین لحظه یک پیرزنی که پیشگو اتنا بود ، آن جا حضور داشت و به کریتوس گفت که تو حق نداری وارد این معبد شوی ، وگرنه من تو را نفرین خواهم کرد .
ولی کریتوس توجهی نکرد و را رد کرد و با چشمانی بسته همرو قتل عام کرد ولی نفرین پیر زن باعت شد که او اشتباهی فرزند و همسر خود را بکشد .
اما همانطور که گفته شد ، کریتوس فرزند و همسر خود را به اسپارتا فرستاد و از حضور آن ها مطمئن بود ، ولی چه کسی این کار را کرده است و آن ها را به این جا آورده است .
بله کریتوس از این قضیه با خبر شد و چهره پست اریس برای او آشکار شد ، در همین حال اریس ظاهر شد و دلیلی برای او آورد ولی کریتوس به هیچ چیز راضی نشد .
اریس گفت که من می خواستم به هیچ دلبسته نباشی و فقط به من فکر کنی ، ولی کریتوس یک حس انتقام جویی برای او روشن شد .
کریتوس با خود گفت که کاش سرم توسط فرمانده بربری بریده می شد ولی برده اریس نمی شدم ، قسم می خورم که با تمام وجود از اریس انتقام بگیرم .
در همین جال کریتوس زن و فرزند خود را سوزاند و خاکستر آن ها را به تن خود مالید و بدنش مانند روح سفید شد ، از آن پس او با نام روح اسپارتا لقب گرفت .
کریتوس هر کاری می کرد که این خاطرات تلخ را از بین ببرد ، حتی عده ای خدایان را نجات داد ولی این خاطره تلخ با او همراه بود ، تا این که اریس فهمید که کریتوس را از داست داده است ، دست به نبرد شد و مخالفش را با تمام خدایان اعلام کرد .
او همه شهر ها را فتح کرد و نوبت به مهمترین شهر یونان ، یعنی شهر آتنا رسید ، اتنا مدعی بود که این شهر اگر نابود شود ، آینده تمام مردم یونان نابود خواهد شد .
اریس یک خدا بود ، با توجه به قوانین خدایان نمی توانستند با هم درگیر شوند ، در نتیجه اریس با خیالت راحت به اتن حمله کرد ، اتنا می خواست یک نفر را پیدا کند که با مقابله با اریس بیانجامد که او کسی نبود جز کریتوس !
اتنا کریتوس را پیدا کرد و به او گفت که یکی از راه های رهایی جدایی از خاطرات تلخ خود این است که اریس را نابود کنی ، کریتوس هم با کمال میل پذیرفت .
اتنا او را راهنمایی کرد و به کریتوس گفت که باید به اوراکل بروی و از او کمک بگیری ، کریتوس خواست پیش اوراکل برود که ناگهان یک پیرمردی را دید که مشغول حفر قبر است و او کسی نبود جز زئوس .
کریتوس به زئوس گفت وسط جنگ چرا قبر حفر می کنی ، زئوس به او گفت که برای از بین بردن یک خدا باید از خدایان دیگر کمک بگیری ، کریتوس با دقت به حرف زئوس گوش کرد .
سپس او به معبد رفت ولی دید که چند نفر مشغول دزدیدن اوراکل بودند ، ولی کریتوس ، اوراکل را نجات داد ، پس از نجات اوراکل ، او دست به صورت کریتوس کشید و گفت چرا خدایان تو را می خواهند برای نابودی آتن ، کریتوس به سردی گفت : صحرای ارواح را برای من بگشای .
پس از این که دروازه برای او گشوده شد ، اتنا به او گفت که باید سه دروازه را باز کنید ، برای این کار باید سه تا از هارپی ها را پیدا کرده و آن ها را بکشی .
سپس کریتوس پس از این که آن ها را پیدا کرد و کشت ، برجی با نام پاندورا برای او نمایان شد ، او باید سه شبانه روز از آن بالا رود تا به نوک آن برسد .
پس از انجام دادن این کار مردی را دید که آتشی عجیب درست کرده بود و به کریتوس هشدار داد که او را خواهد سوزاند ، ولی کریتوس به حرف او توجه نکرد و داد زد و گفت ، ای نوکران اریس من خدای شما را نابود خواهم کرد و قسم خوردم تا این کار را انجام بدم .
بله کریتوس به جعبه ای رسد که پیش از آن هرگز کسی به آن نرسیده است ، ولی بالافاصله پس از آن ، کیلومتر ها دور تر ، اریس این قضیه را فهمید و نیزه ای را به او پرتاب کرد ، پس از آن این نیزه به سیـنه کریتوس نشست .
کریتوس که داشت لحظات آخر عمر خود را سپری می کرد ، می دید که جعبه داشت توسط هارپی ها پیش اریس برده می شد و ناگهان یک نفس عمیق کشید و دست خود را بالا آورد .
کریتوس به دنیای مردگان رفت ، رودخانه ای در آن جا خود که همه رو به سمت خود می کشید ولی کریتوس باز هم به وسیله حس انتقام جویی خود توانست خود را به صخره برساند .
پس از این قضیه او به زندگی بازگشت و با اوراکل و اتنا صحبت هایی را انجام داد سپس دوباره به جنگ اریس رفته است و او را نابود کرد ، در نتیجه او تبدیل به یک خدا شده است .
بله او با این وجود که او یک انسان فانی است ؛ ولی توانست یکی از خدایان را کشته و خود خدا شود و نشانه خدایی را برای خود کند .
خدایان به دلیل شخصیت قدرت طلبی کریتوس از آن بیم داشتند ، همین امر باعث شد که روابط کریتوس و خدایان با هم تیره شوند .
پس از آن کریتوس دوباره با رهبری مردم شهر اسپارتا دوباره به شهر های یونان حمله کنند ،این امر برای خدایان ، یک امر تکراری بود زیرا کریتوس برای از بین بردن اریس این کار را کرده بود .
ولی یک تفاوت اساسی بین خدایان و کریتوس وجود داشت ، که آن هم این بود که کریتوس ذاتا انسان بود و فقط مقام خدایی داشت و دیگر خدایان می توانستند مستقیما او را نابود کنند .
زئوس که رهبر خدایان بود با مقابله رو در رو با کریتوس هراس داشت ، بنابر این زمانی که کریتوس به شهر رودز داشت حمله می کرد ، زئوس می خواست که او را به صورت غیر مستقیم به قتل برساند .
در همین راستا ، مجسمه کلسوس توسط زئوس که خود را به پرنده تبدیل کرده بود ، جان گرفت ، همین امر باعث شد که این مجسمه غول پیکر ارتش کریتوس را نابود کند .
کریتوس که خود شاهد این ماجرا بود ، می خواست به جنگ این مجسمه برود ولی اتنا نگذاشت ، ولی او به اتنا توجه نکرد و به مجسمه حمله ور شد .
ولی ناگهان شمشیر کریتوس نا پدید ، سپس او به حالت یک انسان معمولی تبدیل شد و از قدرت آن جعبه دیگر خبری نبود ، کریتوس نمی دانست که این نقشه ، نقشه ی زئوس است و فکر می کرد که دلیل تبدیل شدن او به یک انسان معمولی کار اتنا بوده است .
سپس به او وحی شد که باید برای نابودی این مجسمه تبدیل به یک انسان فانی شوی و یک شمشیر را به تو داده تا این مجسمه را نابود کنی .
او گول خورد و قبول کرد و به یک انسان فانی شد و شمشیر ضعیفی گرفت که باید با تمام قدرت خود این کار را انجام بدهد ؛ پس از کش و قوس ها موفق به انفجار کردن مجسمه شد .
ولی از شانس بد او ، دست مجسمه به بدن کریتوس افتاد و او به یک مرده متحرک تبدیل شد در همین صورت زئوس از پرنده نیز به یک انسان تبدیل شد ، سپس کریتوس فهمید که این نقشه شوم کار زئوس بوده است .
در همین راستا ، زئوس شمشیر خود را به بدن کریتوس فرو برد و گفت که من به تو یک شانس می دهم ، اونم این است که به من خدمت کنی .
ولی کریتوس گفت که من نه به تو و نه به هیچ کس دیگری خدمت نخواهم کرد .
زئوس با شنیدن این جمله ، شمشیرش را تا ته به بدن کریتوس کرد و او را کشت و همه سرباز های اسپارتا را قتل عام کرد ولی کریتوس باز هم توسط رهبر تایتان ها نجات یافت .
رهبر تایتان ها به کریتوس کمک می کردند ، زیرا او از زئوس به علت این که تمام ارتشهای تایتان ها را نابود کرده بود نفرت داشت .
پس از این قضیه او به دنبال خواهران سر نوشت تا او را به دنیا بازگردانند .
سپس پس از گذشت زمان یک جنگ سخت بین کریتوس و زئوس شکل می گیرد ، کریتوس زئوس را به زمین می کوبد و به او می گوید که تسلیم شو ولی زئوس دوباره نفس می کشد .
زئوس به صورت زیرک خودش را به مرده تشبیه می کنه ، سپس کریتوس مشغول رفتن است که زئوس شمشیر خودش را در میاره و به کریتوس از پشت حمله می کنه .
کریتوس جاخالی می ده و این شمشیر به بدن اتنا می خوره ، سپس زئوس پس از این قضیه فرار می کند .
اتنا در بغل کریتوس می افتد و سپس آخرین لحظات عمرش را در بغل او می گذراند .
پس از این قضیه ها ما شاهد مرگ اتنا و اتفاقات مهم دیگر بوده ایم .
پس از اتفاقات کریتوس در می یابد که پدر او زئوس بوده است ، سپس او قسم می خورد که من انتقام مرگ اتنا را نه تنها از زئوس بلکه از همه خدایان خواهم گرفت .
در همین راستا کریتوس با همراه تایتان ها ، به جنگ زئوسی می رود که بسیار ضعیف شده بود ؛ در این حال زئوس با خدایان با المپ ها جلسه ای برگزار می کند ولی ناگهان قصر او تکان می خورد .
بله هزاران تایتان دارند از کوه بالا می آیند و کریتوس سوار بر یک اسب فریاد می زند و می گوید : ای زئوس پسرت برگشته تا انتقام را از تو و المپ ها بگیرد .
دوستان امیدوار هستم که از متن لذت برده باشید ، تحلیل شخصیت کریتوس هم بزودی قرار خواهم داد ، کپی کردن از این مطلب هم مجاز نمی باشد .
نویسنده » کیوان فقیه







پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)