بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: جالب ترین قسمتهای راستان داستان از نظر شما

رأی دهندگان
19. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • تابستون کوتاهه!

    5 26.32%
  • ببخشید مشنگ یعنی چی؟!

    3 15.79%
  • سال های دور از خانه

    2 10.53%
  • اردوی زیارتی – سیاحتی

    4 21.05%
  • توپی که قلقلی نبود...

    1 5.26%
  • بروسلی آیه ای چند؟! ...

    1 5.26%
  • واقعان چوب ناظم گل بود؟!

    1 5.26%
  • سیگاری به وسعت "خلاف"

    3 15.79%
  • کیف زشت !

    8 42.11%
  • دهه دیجیتالی شصت هفتادیا !!

    5 26.32%
  • جواد آقا دورشو قارچی بزن!

    4 21.05%
  • نگاهه ممنوعه

    4 21.05%
  • دهه فجر خبیث

    1 5.26%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

موضوع: راستان داستان...( قسمت بیست و یکم)

  1. Top | #1

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض راستان داستان...( قسمت بیست و یکم)


    درود...

    با توجه به اینکه قسمتهای راستان داستان زیاد هست تصمیم گرفته شد برای اینکه قاطی بحث دوستان در تاپیک اسرار نشه . و این نوشته ها چون اغلب ادامه دار هستند..
    همه در یک جا و یک تاپیک باشند تا برای جستجو دوستان به مشکل نخورن...

    راستان داستان





    (نقدی بر راستان داستان : موضوعات . احوالات تاریخ کشور و خاطرات زندگی ابوالفضل با قلم تلخ و شیرین طی دهه 60 تا 80 )


    نکته 1
    : خوندن این اپیزود چند قسمته به دوستانی که تو حول و حوش قبل از سال 1375 بدنیا اومدن توصیه میشود! چرا که با حال و روزشان شبیه است و ممکن است ده ها بار برایشان اتفاق افتاده باشد.. !

    نکته 2
    : بار طنز راستان داستان معمولان کم است و بیشتر به نکات مهم اموزنده و ضعف ها و قوت های زمان و سالهای نوجوانی و بچگی سیر میشود...


    نکته 3 : بعضی از اسم ها و فامیلی ها که در متن آمده مستعار هستند...

    نکته 4
    : کار نوشتن راستان داستان را از سال گذشته شروع کردم و تا الان نزدیک به 10 قسمت نوشته شده...

    ===============


    راستان داستان( قسمت اول )


    تابستون کوتاهه!






    تیرماه سال 1376 کارنامه های کلاس ششم فعلی و اول راهنمایی اون موقع بروبچ را داده بودند و حدود سه ماه تعطیلات طاقت فرسای تابستان شروع شده بود.

    به این مدت آدم یا باید میرفت کلاس احکام حاج آقا اسفندیاری که بعد از دو سه ساعت آموزش آداب غسل ترتیبی و غسل جنابت تهش با مینی بوس نیم ساعت ببرند استخر که همان بدو ورود آب زردش را که میدیدی ترجیح میدادی دوباره برگردی کلاس احکام!!!

    یا میرفتی «واحد فرهنگی مسجد» تا روزی سه ساعت با آخرین فنون دوری از گناه آشنا بشوی ولی بعدش ویدئو بیاورند بروس لی تماشا بکنی، یا اگر چیزی غیر از بروس لی میخواستی ببینی!! باید خودت میرفتی قاچاقی از محله های عامل فحشا فیلم های بد بد کرایه میکردی که هم پولش زیاد بود و هم اگر میگرفتند باباتو درمیوردند،

    یا اینکه در خانه مینشستی و درحالیکه به پشت لبت که تازه داشت سبز می شد، دست میکشیدی، برنامه کودک تماشا میکردی و هر روز مادرت بهت یادآوری میکرد که مفتخورترین و بیخاصیتترین آدم دنیائی و بعد بدون اعلام اسم خاصی متوجه میشدی که بچه های مردم خیلی از تو بهترند.


    تعطیلات تابستان شروع شده بود.

    ابوال و رفقایش کارنامه بدست یکجائی گوشه همان زمینی که نصفش آسفالت بود نصفش چمن و بعد از ظهرها صد و هشتاد و چهار ورزش بطور همزمان در آن اجرا می شد!!

    و ضمنان بهش «پارک» هم میگفتند !! در سایه نشسته بودند و بدون اینکه حرف خاصی بهم بزنند یک نخ سیگار را پک میزدند و دست بدست میچرخانند....

    لابد از عصر همانروز بود که باید میآمدند در همان زمین، اول همه را بیرون میکردند، بعد یکساعت سر خرید توپ پلاستیکی با همدیگر دعوا میکردند، بعد هم که مشکل توپ حل میشد با مشت و لگد میافتدند به جان هم و همزمان خوشحال بودند که دارند فوتبال بازی میکنند!!

    این بازی جوانمردانه تا وقتی که توپ پاره بشود ادامه داشت و در پایان عامل پاره شدن توپ بشدت از بقیه کتک میخورد.!!

    کلا 3 تا دختر هم در محل قدیمی ابوالفضل و رفقا وجود داشتند که عینک های ته استکانی داشتن و تازه هیچکدامشان هیچوقت از خانه بیرون نمیامدن تا بچه ها لااقل برای چند دقیقه بر سر اینکه نباید به ناموس محل نگاه بد بکنند با هم به توافق برسند!!

    بچه ها کج و معوج وناقص العقل و نیمه دراز به همدیگر تکیه داده بودند و خسته از 2 ساعت فوتبال وحشیانه اما جانانه!! به شیرهای آب تو فلکه که شلنگهای قطور بشون وصل بود و همزمان وظیفه آبرسانی به معابر و چمن های خسته داشتند حمله میبردن و شکمی از اب پر میکردن..

    بعضی وقتها هم که خیلی شانس داشتن با 10 بی تا تک تومن میتونستن برن بقالی مش عزت و نوشابه های اصل زمزم ایرانی ذائقه ایرانی اون هم از جنس تگریش بزنن به بدن!


    بچه ها از اینکه تا حدود سه ماه، دیگر هیچ بهانه ای برای فرار از مدرسه نداشتند متاسف بودن. از اینکه بروند بالای درختها!! محض تفریح ملت را با تیرکمون بزنند هم خسته شده بودند. از کنارشان که رد می شدی مجموعه ای از تمام سرکوب های نوجوانی انگار همینطور چیده شده بودند روی هم. چشمهای خمار و بی رمق و جانهای بی انگیزه و نگاهای خشمگینی که حس انتقام را به هر رهگذری منتقل میکرد

    یک ماشین وانت پیکان هم بود که همیشه در همه ساعات روز با اون بلندگو بوقی هم بالای سرشان بود که سر و صدایش آدم را مستقیم میبرد به خط مقدم جبهه!! با اون صدای گرفته تو گلو که معلوم بود دود سیگار به این روز انداختش خفن داد میزد دمپایی کهنه پلاستیک کهنه خریداریم!

    تو این اوضاع احوال بود که کوروش پسرک مو فرفری محله که برق افتاب صورتش رو برنزه کرده بود یکدفعه گفت:

    بریم عضو بسیج مسجد اون خیابون بشیم که کاظم پسر عموم عضوشه این 3 ماه رو رد کنیم! ؟


    تصمیم گیری ده دقیقه هم طول نکشید. حتی یک قسمت اصلی تصمیم گیری در طول راهی که به مقر بسیج همان اطراف ختم می شد اتفاق افتاد.


    میرویم اونجا میگوییم بیزحمت ما را بفرستید بسیج و تمام. به خودت هم که بیائی تابستان تمام شده و تمام مصیبتهای علافی و بیکاری را با خودش برده.

    اینها حرفهای مشترک ذهن بچه ها بود که آنها را به مسجد محل بقل رساند. در بدو ورود با برادری که هم سن و سال خودشون بود ولی تفنگ رو دوشش بود!!! برخورد کردند ...حرف خاص و زیادی رد و بدل نشد،

    بچه ها قسمتی از همان چیزهائی که در طول راه با خودشان فکر میکردند را به زبان آوردند و اجازه گرفتند که بروند داخل.


    یک نفر هم که حس میکردی حتی رو پلکهایش هم ریش دارد درمیاورد !!! با خوشروئی تمام آمد جمعشان کرد گوشه محوطه و از علت و انگیزه این خودکشی دسته جمعی سوال کرد!!!

    آموخته های کلاسهای احکام و شرعیات برای نیم ساعت آبتنی یا تماشای بروس لی به کار آمد و بچه ها درباره محافظت از جان و مال و ناموس و خواص شهادت طلبی و مواظبت از انقلاب اسلامی یک چیزهائی گفتند که برادر کف کرد. ولی اشکالی وجود داشت: سن بچه ها برای آموزش کم بود. اینرا همان برادر اعلام کرد. رضایت اولیای دم هم میخواست

    آنشب ابوال و تمام رفقایش در خانه برای پدر و مادرهایشان از اردوی تفریحی که قرار است از طرف مدرسه برده بشوند تعریف کردند و اینکه در طول چند روزی که میروند اردو لابد چقد خوش میگذرد. شرط اردو هم خیلی ساده بود: یک رضایتنامه که من با اعزام فرزندم به این اردو موافقم! مشکل رضایتنامه ای که برادر میخواست حل بود!!!

    چند روز بعد رفقای ابوال که همگی اهله هزار گند کاری بودن!! عضوی از بسیج اون محل بودن....


    تابستان به بهترین شکلی داشت پر می شد.. آموزش فرضیات دینی ...و کمی شستشوی مغزی مبنی بر بسیجی بودن یار مخلص خداوند و انقلاب و رهبر است ...، اما برای بچه ها اینها هیچ مهم نبود چون فقط گذر وقت مهم بود.عشق بچه ها به این بود که بعدا با وانت از خاکهای شلمچه برشان میگرداندند و توی راه هم سینه میزدند!!

    شهریور ماه رو به اتمام بود با نزدیک شدن به پایان دوره آموزش بچه ها کم کم به فکر راه های فرار از بسیج بودند...

    بهانه درس خوندن بهترین بهانه ای بود که بچه ها میتونستن از ادامه کار در انجا انصراف بدن ..

    در روز آخری که بچه ها به مسجد و پایگاه محل بغل رفتن اتفاق خوب و مهیبی با هم افتاد. یک روز ظهر همه را در میدانگاه جمع کردند. از بلندگوهای مسجد کمی بیشتر از روال روزانه سرودهای فتح و ظفر پخش می شد.

    بچه ها از چیزهائی که بطور مستقیم پخش می شد چیزی سردرنمیوردن. فرمانده بسیج اون منطقه در معیت چند نفر دیگر رو به جمع شروع به سخنرانی کرد.

    کمی از فتح و فتوحات هشت سال جنگ گفت.

    کمی هم از شکست دادن تمام جهان !!! در جنگ با عراق،

    کمی درباره شهداء حرف زد و از اینکه خودش این افتخار را نداشته ابراز ناراحتی کرد،

    که یکدفعه زد زیر گریه. انگار اتفاقی افتاده بود که دیگر اجازه نمیداد ایشان به سلامتی شهید بشود و امام را خوشحال بکند. جنگ چند سال بود که تمام شده بود!



    اول مهر بود که بچه ها برای دوم راهنمایی و کسب مدارج بالاتر به مدرسه رفتند ...چند روز بعد بچه ها دوباره به همان بازیهای گذشته و شیطونی و تخس گری های گذشته روی اوردند ....

    این اولین فوتبالی بود که مهر ماه بچه ها بعد از حدود 3 ماه بازی میکردن.... بی اختیار بچه ها یاد اخرین فوتبالشان در تابستان افتادن و به این فکر افتادن که چرا 3 ماه از بهترین ماه های عمر و زندگیشان را بجای فوتبال در رکاب برادران گذراندن!؟

    کوروش رو که مسبب این جنایت بود رو دیدن که موذیانه با توپ در حال روپایی زدنه...

    اینکه چه بلایی سر کوروش در خونه خرابه کوچه بقل همان مسجد آمد در آن روز را شاید بعدان گفتم!!!!!

    آخه هر چیزی رو نمیشود گفت ! اینجا خانواده رد میشه....!

    ادامه دارد....
    43 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Blood Raven (07-23-2013), Brodus Clay (07-19-2013), El Niño (07-19-2013), EmInEm (07-19-2013), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (07-19-2013), Goldberg The Man (07-19-2013), Hamid (08-01-2013), Hbk (06-18-2018), J B L (11-11-2013), King Of Darkness (07-26-2013), M.S (07-19-2013), MAMAD (07-19-2013), Moji (07-19-2013), MrHOF (07-19-2013), Olympic Hero (08-10-2013), Osama bin Shayan (07-19-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), SASAN (07-26-2013), SHAHIN (07-19-2013), Scofield (07-26-2013), Seraph (07-19-2013), Sgt.Wollek (07-19-2013), StArBuCk (07-19-2013), TRIPLE H (04-14-2014), The Dark Knight (07-19-2013), The Enforcer (08-28-2013), The Enigma (07-26-2013), The Fury (09-12-2013), The Last Outlaw (08-29-2013), The Phenom (07-20-2013), The Shadow (07-23-2013), The Wollek (07-19-2013), Tombstone (04-14-2014), mahdy77 (06-17-2018), r v d (08-29-2013), sasan cr7 (07-19-2013), © The Phantom Pain (07-19-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (07-19-2013), براک لسنر (04-04-2016)

  2. Top | #2

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض راستان داستان...


    راستان داستان( قسمت دوم )

    ببخشید مشنگ یعنی چی؟!




    دوران دبستان خالص ترین و در عین حال بی غصه ترین دورانی بود که ابوالفضل طی کرد...پسرک موفرفری سبزه صورت از کلاس اول تا چهارم دبستان در 3 جبهه فعالیت مفید داشت!

    هم جزو تخس ترین های مدرسه بود هم جزو پخمه ترین بچه های مدرسه ..در کنار آن درس و مشق بود که ترس از دعوای مادر باعث میشد ابوالفضل همیشه اولویت اولش درس باشد.هر چند اون نشون داده بود واقعن استعداد درس را ندارد!و اون حرف مادر که همیشه تو گوشش نجوا میکرد وآزارش میداد : از بچه فلانی یاد بگیر نمره فلان درسش 20 بوده ولی تو .


    از کلاس پنجم دبستان بود که شور و انفعالی رخ داد باعث شد ابوالفضل بیشتر به محیط اطرافش بنگره ! او از این دوران به بعد فقط بدنبال یادگرفتن و اموختن دوران خودش بود..

    شخصیت دلرحم ولی کم نیاوردن مقابل حرف زور باعث شد ابوال دچار اصطحکاک شود و در این دوره بود که اون موجود پخمه دیروز در مدرسه شهید ابراهیمی تبدیل به موجودی غد و یه کله بشه!

    تقریبان اکثر بچه های کلاس از گزند کتونی هایی سفت ابوالفضل که به پشتشون هر ازگاهی میخورد در امان نبودن...بچه های زرنگ کلاس هم که حتمان تازه کچل کرده بودن از دست پشت کله هایی که از سمت ابوالفضل و رفقاش میخوردن هم عاصی بودن و همیشه شکایتش رو به اقای ناظم میبردن...

    اما با این همه غدی و تخسی کافی بود اسم ناظم و مدیر و شلنگ و خط کش بیاد تا ابوالفضل فوری از مواضعش عقب نشینی کنه..و مهمتر از همه این بود که ابوالفضل ظاهری ادم تخسی بود ولی باطنن هم کمی ترسو بود هم مواظبت مادر باعث میشد او زیاد دم پر بچه های محله که همه هزار یک ایراد داشتن نپلکه! او فقط در مدرسه احساس پادشاهی میکرد نه در خونه و کوچه و خیابان! .

    صف صبحگاه رسما کسل کننده ترین قسمت مدرسه بود... آنهمه انرجی را در ابتدایی ترین قسمت روزت باید میگذاشتی تا مثلا برای سلامتی رهبر دعا کنی!!... و وردهای تکراری که حتی معنیاش را هم درست نمیدانستی : از عمرما بکاه وبرعمراو بیافزا.

    این صفها و این شعارها بیشتر معنی پیدا میکرد وقتی که ناظم مدرسه ازسرداران جنگ میبود. هنوز رسم نشده بود بعنوان یک مقام نظامی به کسی بگویند سردار،

    ابوال ورفقایش ناظم را دست میانداختند و «سردار» صدایش میکردند. سردار غیر از نظام جمع صبحگاهی دخالت زیاد دیگری در اجرا مراسم صبحگاه نداشت.


    یک معلم پرورشی بود . عموما میامد و سخنرای هم میکرد. در حرفهایش هم این عبارات کاملا معمول بود: "هواپیماهای غول افکن دشمن، ده ها هزار صد شهید، فرمایشاتی که امام زد،"... واقعیتی بود :

    سیستم اداره مدرسه را نه حتی طبق دوران محصلی خودش، که رسما مطابق سیستم زمان رضا شاه پیاده میکرد. بشدت رنج میبرد که چرا دانش اموزان همه کچل نیستند و یخه های پیراهنهای سفیدشان را تا بیخ نبسته اند. اینکه نمیتواند روزی سه نفر را سر صف شلنگ بزند برایش درداور بود و از اینکه بجای ترکه ناچار است خطکش دستش بگیره رنج میکشید.


    خانم حسینی با حرارت تمام پای تخته ..ریاضی درس میداد. عمومن موقع درس دادنش هیچکی سر کلاس جیک نمیزد.

    چه ظلمی است که معلم ابتدایی ادم فقط یک نفر باشد و هر روز چهره ملتهب و سرخ او را فریاد زنان پای تخته ببیند.

    خانم حسینی هر روز و هر زنگ فقط موضوع جیغ و دادش فرق میکرد. از علوم به جغرافی، از جغرافی به املا... و حتی زنگ هنر و خط و نقاشی و کاردستی...!!

    اگه یک نفر خطا میکرد همه باید مجازات میشدن! ابوالفضل هیچ وقت خط کش هایی که خانم معلم سر گوش ندادن به درس بهش زد رو یادش نمیرفت!


    او بیوقفه و با فریاد درس میداد. آب چطوری یخ میزند یا لوبیا چطوری سبز میشود یا سیراب شیردون آدمیزاد چه شکلی است؟!! چیزی در همین مایه ها....!

    ابوالفضل به تخته و دستهای خانم حسینی که تند تند روی تخته جابجا میشد زل زده بود. بیشتر از اینکه درس را بفهمد سعی میکرد حتی صدای نفسش هم درنیاید که خانم حسینی را بجانش بیندازد..

    هر چند که او هم مثل الباقی همکلاسیهایش معلم پنجم ابتداییش را عین معلمهای سالهای قبلترش دوست داشت. عموما معلمهای ابتدایی تنها کسانی هستند که ادم بیست سال بعد از اینکه دوستشان دارد علتش را میفهمد..!.

    محمدرضا که روی یک نیمکت کنار ابوال نشسته بود از زیر میز با زانو چند بار پای او رو تکان داد. نگاه پرسشگر ابوالفضل به طرفش برگشت و با اشاره سر پرسید: هانه؟

    محمدرضا آرام زیر گوش ابوال پچ پچ کرد: «مشنگ» یعنی چی؟

    در یک لحظه تمام فکر و خیال ابوالفضل به دریافت معنائی از «مشنگ» مشغول شد. واقعا مشنگ یعنی چی؟! این کلمه را تا حالا صد هزار دفعه بدون اینکه معنیاش را بدانم شنیدهام.
    وایسا ببینم... ممممم... مشنگ یعنی... ممممم...


    ابوالفضل نمیدانست مشنگ یعنی چه و به دلیل نامعلومی اونقدر ذهنش درگیر معنایش بود که حتی دیگر صدای خانم حسینی را هم نمیشنید و این قصه تا اواسط زنگ ادامه داشت.

    برای تمرکز بیشتر چشمهایش را ریز کرده بود و همه چیز را به شکل شبه تاری میدید ولی وقتی هیبت خانم حسینی از پای تخته به سمت کلاس برگشت آنقدر جاذبه داشت که ابوال را یک لحظه به خودش بیاورد.

    خانم حسینی همینطور که گچ را پای تخته مینداخت با همان صدای لطیف ولی بسیار بلند گفت: کسی سوالی داره بپرسه. به چشم بر هم زدنی دست ابوال بالا رفت. خانم حسنی رخصت داد.



    ابوالفضل بدون وقت تلف کردن پرسید: خانم اجازه ! مشنگ یعنی چی؟


    تنها چند دقیقه بعد ابوالفضل در دفتر دبستان روبروی آقا حیدری که ناظم بود قرار داشت. آقا حیدری انگار که به چیز مهمی فکر بکند جلوی ابوال به چپ و راست قدمرو میرفت. تکانهای خط کش بلندی که با دستهای قلاب شده اش در پشت کمر گرفته بود شاید میگفت واقعن با این بچه چه کنم؟

    سر کلاس و آنهمه حرارت و آنهم خانم حسینی و آنوقت سوال او این باشد که مشنگ یعنی چه؟


    ناگهان به سمت ابوال برگشت و با پرخاش پرسید: از کی یاد گرفتی اینو؟... شاید که مشنگ خیلی حرف بدی بود. ابوال با خودش فکر میکرد... -آقا اجازه... همینطوری... از یکی...

    صدا بلندتر شد: از کی؟ آقا اجازه... آقا اسمشونو نمیدونیم آقا...

    مشنگ خیلی باید از آنچه که ابوال فکرش را میکرد حرف بدتری باشد که دانستن اسم کسی که آنرا بهش یاد داده اونقدر مهم است.


    آقا حیدری گوش ابوالفضل را میپیچاندو گفت: کجا شنیدی اینو؟...

    ابوالفضل در دل میگفت : وای ! نکند مشنگ از آن فحشهای بد بدی باشد که بعضی وقتها آن پسر بی تربیتها تو کوچه میگویند؟...

    میگم کجا شنیدی اینو؟...

    نه ! مشنگ خیلی بدتر از این حرفهاست. حتی کار اراذل کوچه هم نمیتواند باشد.


    این بازجویی برای دانستن محل ارتکاب شنیده شدن مشنگ دقاییقی ادامه داشت و ابوالفضل هر لحظه به جاهای ناجور و مخوفی فکر میکرد که از این حرفهای خیلی بیادبی میزنند.


    صبر کن ببینم کجا میتواند آدم تا این حد بیادبی داشته باشد...؟ -آقا اجازه... تو استادیوم شنیدیم !... کار خرابتر شد. استودیوم چه غلطی میکردی؟... –آقا اجازه... رفته بودیم استقلال اهواز تماشا کنیم...

    اوضاع هر لحظه خرابتر هم میشد

    تو با کی میری ؟...

    خدایا، آخر کدام ادم بی ادبی حاضر است با من بیاید استادیوم؟...اقا اجازه... خودمون تنها میریم آقا... وضعیت به سطح افتضاح رسید... تو مامانت اجازه میده تنهائی بری ؟... یا حسین مظلوم ! مامان من تا پشتبوم خونه هم اجازه نمیده من تنها برم... آقا اجازه... بعله..

    پس من الاان زنگ میزنم مامانت بیاد مدرسه تکلیفتو روشن کنم.

    خیال ابوالفضل لحظاتی راحت شد از اینکه میدانست مادرش عمومن این موقع صبح یا بقالی مش عزت است یا رفته از اوس مهدی سبزی خوردن بگیره! لابد الان اصلن هیچکسی در خانه نیست که تلفن را هم بخواهد جواب بدهد.

    رنگ وضعیت زمانی به بالای قرمز رسید که آقا حیدری واقعا داشت با مامان ابوالفضل پای تلفن حرف میزد و او را به مدرسه میخواست.

    مادر هم که اصولا برای اینگونه امورات در لحظه حاضر بود.

    آقا حیدری ابوالفضل رو به حیاط مدرسه فرستاد. ابوال به فکر تکلیفی که در مدرسه روشن بشود نبود، روشن شدن تکلیفش در خانه چهار ستون بدنش را میلرزاند. د اخه این چه حرف زشتی بود که زدی پسر؟ من دهنی از آن محمدرضا سرویس کنم که در تاریخ بنویسند.

    در کشاکش این افکار که به قدر یک زنگ تفریح و آمد و رفت بچه ها به حیاط و برگشتشان به کلاس طول کشید مادر به مدرسه آمده بود وابوال از پنجره دفتر آقا حیدری را بطرز مشهودی میدید که لابد چه راپورتی دارد به مادر میدهد.


    ابوالفضل تا غروب وجود نکرد که به خانه برگردد. ولی میترسید که هوا تاریک بشود و آدمهای ناجور سر و کله شون پیدا بشود و باز هم از این حرفهای خیلی بی ادبی ازشان یاد بگیرد!!.

    ناچار به خانه برگشت. آنشب مادر ابوالفضل را سر هر چیزی غیر از همان «مشنگ» دعوا کرد. اینکه در درس ریاضی افت داشتی، اینکه در زنگ تفریح چه بلاهای بسر همکلاسیهایت اوردی...

    همه جور حرفی بود جز اینکه گفته ای مشنگ. خدایا این مشنگ یعنی چه؟


    صبح و پیش از مدرسه که ابوال برای گرفتن شیر مخصوص به بقالی آقا دهقان 2تا کوچه پایینتر رفت اتفاق بسیار خوبی افتاد.

    آقا دهقان با یک نفر در اول صف دعوایش شد و شیشه هایش را به بیرون بقالی پرت کرد و آنچه که بعده ها ابوال فهمید فحش خواهر مادر بود به او داد.

    ابوالفضل عشق کرد: کسی که بداند مشنگ یعنی چه همین آقا دهقان خودمان است. به سر صف که رسید همینطور که شیشه هایش را روی پیشخوان میگذاشت معطل نکرد:

    آقا دهقان... مشنگ یعنی چی؟... یعنی خل و چل... نه آقا دهقان اون معنی راستکی رو بگو... صدای آقا دهقان بالا رفت: برو بچه حوصله ندارم، میگم یعنی خل و چل...

    جون آقا دهقان فقط یعنی خل و چل؟... –بچه برو میزنم شل و پلت میکنما با اون کله فرفریت شبیه پشم گوسفنده!


    در تمام راه مدرسه ابواالفضل به فکر انتقام آن بلایی بود که روز قبلش فقط بخاطر یک «خل و چل» او را تا استادیوم برده بود و آورده بود.

    تکلیف محمدرضا که معلوم بود، پیاده شدن حداقل یک فک برایش قابل پیشبینی بود ولی با آقا حیدری چه باید کرد؟ نیم ساعت بعد که تمام معلمها و آقا شاغلام با لنگ و کهنه در حال بسته بندی سر زخمی آقا حیدری بودند تکلیف او هم کاملا مشخص شده بود.


    این چندمین باری بود که ساعت ابوالفضل که بند گشادی داشت در حیاط و در حال بازی ناگهان از دستش در رفته بود و «بیخودی» به یک سمتی پرتاب شده بود !


    ادامه دارد
    33 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Ariyan (07-26-2013), Blood Raven (08-10-2013), Brodus Clay (07-26-2013), Dash.Ali (01-26-2014), El Niño (07-26-2013), EmInEm (07-26-2013), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (07-26-2013), Goldberg The Man (07-26-2013), Hamid (08-01-2013), Hbk (06-18-2018), J B L (11-11-2013), King Of Darkness (07-26-2013), M.S (07-26-2013), MAMAD (07-26-2013), MrHOF (10-11-2013), Olympic Hero (08-10-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), SASAN (07-26-2013), SHAHIN (07-26-2013), Scofield (07-26-2013), Sgt.Wollek (07-26-2013), The Dark Knight (07-26-2013), The Enforcer (10-11-2013), The Fury (09-12-2013), The Last Outlaw (08-29-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (08-29-2013), © The Phantom Pain (07-26-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (07-27-2013)
    امضای ایشان

  3. Top | #3

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض



    راستان داستان( قسمت سوم )



    سال های دور از خانه




    پدیده ای بود «اوشین» برای خودش. اوشین حقیقت بود، زندگی بود، رفتار بود. اوشین سینما بود، تمام ناداشته های تلویزیون ایران بود.
    اوشین فرهنگ بود...

    سال هايي که تلويزيون ایران فقط 2 کانال داشت و نمايش فيلم و سريال هم به يکي، دو هفته در شب محدود مي شد. آن وقت ها وقتي «اوشين» شروع مي شد همه از کوچک و بزرگ مي نشستن پاي تلويزيون سياه و سفيد 14 اينچ خانه و با ديدن صحنه هاي رقت انگيز زندگي اوشين چه اشکي از ديده ها روان مي شد....به ويجه دخترهاي خانواده که به خود حق مي دادند به دليل شستن دو تکه ظرف و جاروي 6 اتاق!! خودشان را به جاي اوشين بگذارند و با او همزادپنداري کنند.


    اوشین دردی بود که مردم ایران حتی همان پای تماشای آن، داشتند و میکشیدند، با اینکه داستانش برمیگشت به پنجاه سال قبل. موقعی که اگر در جاپون آنهمه نکبت و بدبختی بود که اوشین روایتش میکرد، در ایران واقعا دیگر به سبک "سالهای پخش اوشین" آن نوع بدبختی ونکبت نبود.

    اوشین جامعهای را روایت میکرد که از آنهمه فلاکت رسیده بودند به روزهای روشن!! و این روایت را برای کسانی داشت میگفت که روزهای روشنشان شده بود جنگ و قحطی و گرفتاری.

    مردم ایران تا دو دهه بعد از آن هم همچنان خوشحال بودند که کسی توانسته بود اقتصاد را با "کوپن" و با "جیره بندی" حفظ بکند. این واقعان جای خوشحالی داشت.

    و اوشین تمام هم نمیشد! نه خودش تمام میشد نه سریالش. دو سالی مردم شنبه شبها به تلویزیون میخ شدند تا اوشین تازه ازدواج کرد. اوشین که به خانه بخت رفت انگار مشکل نصف ملت ایران حل شد. همه نگران بودند که نکند این دختر سختکوش باعرضه یک وقتی روی دست بماند. همه رسما و علنا نگران بودند.

    خوشبختانه در یک شب عزیز، ریوزو از اوشین خواستگاری کرد و فردایش همه با خیال راحت به سر کار رفتند.!!

    هر چند که اوشین در قسمتهای بعدی حال همه را گرفت و برای اولین بار به مردم گفت که راه حل مشکلات آن چیزهای که شما فکر میکنید نیست. آدم میتواند با یک آدم پولدار هم ازدواج بکند و زندگی اش تلختر و سختتر هم بشود.

    اوشین یک راز بود، یک معما بود. اصلا اوشین از دست تلویزیون ایران در رفته بود. نقل شد از مادرم چند وقت بعدش در ایام فاطمیه یک مصاحبه زنده رادیوئی پخش شده بود و از خانمی پرسیده بودند که الگوی شما کیه و طرف بجای حضرت فاطمه زهرا (ص) گفته بود اوشین!

    لابد اون خبرنگار هم بعد از اون مصاحبه چند روزی شلاق خورده و بعد کلی دنبال کار گشته و مثل اوشین بدبختی پشت بدبختی.

    ابوالفضل با اینکه سن و سالش خیلی کم بود ولی این سریال را هیچ وقت با اینکه نصفش را نمیفهمید از دست نمیداد...یا وقتایی که میدید مادر نشسته پای این سریال گریه میکنه...ترجیح میداد به یه بهانه ای پاشه بره بیرون تا غرور مردانه اش حفظ شه که یوقت کسی نبینه ابوالفضل بی اختیار اشکاش در اومده در حالی که خودش هم نمیدونست چرا!

    ابوالفضل اصولان خیلی کم گریه میکرد ..اون فقط بخاطر احساساتی که داشت از اشک دیگران اشکش در میومد!

    اوشین زندگی 15 سال گذشته مردم ایران بعد از انقلاب را ورق میزد. وقتی اوشین پیر شد زمان رسیده بود به دوره میانسالی مردم ایران. اوشین پیر بالاخره خوشبخت شد و مردم میانسال ما هر روز گرفتارتر میشدند.

    اوشین هر شنبه شب به ما دهن کجی میکرد که در کشوری زندگی میکنم که خودش بدبخت است ولی اگر تلاش کنم در همین کشور هم آینده خواهم داشت.
    ما کشور خوشبختی بودیم که در آن "اجازه نداشتیم" که آینده داشته باشیم.

    هیچوقت اوشین را نمیبخشم بخاطر این دهن کجی!!
    27 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Blood Raven (08-10-2013), Brodus Clay (08-02-2013), El Niño (08-01-2013), EmInEm (08-10-2013), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (08-01-2013), Goldberg The Man (08-01-2013), Hamid (08-01-2013), Hbk (06-18-2018), J B L (11-11-2013), MAMAD (08-04-2013), MrHOF (10-11-2013), Olympic Hero (08-10-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), SHAHIN (08-01-2013), Scofield (08-01-2013), Sgt.Wollek (08-01-2013), The Enforcer (11-08-2013), The Fury (09-12-2013), The Last Outlaw (08-29-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (08-29-2013), © The Phantom Pain (10-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (08-01-2013)
    امضای ایشان

  4. Top | #4

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض



    راستان داستان( قسمت چهارم )
    اردوی زیارتی – سیاحتی

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]






    اگر مدرسه رفتن زورکی بود و اگر قرار بود که هر روز سر صبحگاه حرفهای صد من یک غاز مدیر و ناظم و دبیران تربیتی و پرورشی از جنگ و جهاد شروع بشود و تا تبلیغ روحیه ایثار و جانبازی ادامه پیدا بکند و نهایتن یک دانش آموز سال سوم راهنمایی بجای اختراع و اکتشاف و المپیاد، تشویق به جهاد و شهادت و فلان بشود،


    آنوقت نه فقط ابوالفضل و رفقایش، که هیچکسی حاضر به پذیرفتن جبر مدرسه رفتن نبود. اون زمان مدرسه و دوران راهنمایی جائی بود که اکثر همسن های ابوالفضل برای "نرفتنش" برنامه داشتند.

    از قرار و مدارهای سر کوچه منتهی به دبیرستان برای سینما و استادیوم رفتن و ساندویچ خوردن و فلان تا گشت و گذار در شهر و سرک کشیدن به هرسوراخ سمبه ای که اسمش مدرسه نباشد!


    یک هفته تمام بود که بچه ها از مدیر و ناظم و معلمها خواهش و تمنا میکردند که مدرسه برای آخر هفته اتوبوس بگیرد و آنها را به اردوی تفریحی ببرد. کسی تحویل نمیگرفت.

    لابد باید با ده تا امام جمعه و آقای پرورشی و ریش و پشم و فلان هماهنگ میشد که آخرش هم دو سوم ظرفیت اتوبوس اینها بنشینند و ده دوازده تا دانش آموز هم محض جوری بار آن ته که خدای نکرده معنویت اردو یک وقتی آسیب نبیند و نمازهای واجب بچه ها پس و پیش نشود.

    در طی اردو هم مثلا وسط جنگل بچه ها باید درباره نقش درخت در توسعه انقلاب ارشاد میشدند و صلواتها و زیارت خانیها و چه و چه و چه.


    اینطوری نمیشد. ابوالفضل و رفقایش از مدرسه که ناامید شدند، برای برآورده شدن خواستشان و کم کردن احتمالی روی "اولیا مدرسه" تصمیم گرفتند که خودشان تنهائی بروند جنگل و اردوی تفریحی.


    اصلا چه نیازی به مدرسه و انبیا و اولیایش و آنهمه ریش؟!!!

    خب خودمان میرویم. شمردند، حتی در یک مینی بوس هم جا میشدند. اصلا اینطوری خیلی هم بهتر بود :

    بچه ها مختصر پولهایشان را روی هم گذاشته بودند و یک مینی بوس اجاره کرده بودند و یک پارچه عریض و طویل هم داده بودند پارچه نویس که بنویسد: اردوی زیارتی – سیاحتی دانش اموزان استعدادهای درخشان و... و چندتا لقب عجیب غریب دیگر که چشم درمیاورد. سال 1378



    صبح جمعه در تمام طول راه و جاده آنقدر بچه ها زدند و رقصیدند که نفهمیدند چطوری به جنگل رسیدند.همه شاید ته دلشان نگران بودند که اگر الان کمیته بگیرشون و بپرسد تنهایی اینجا چه غلطی میکنید واقعا چه جوابی باید داد؟


    شاید در ته ذهن تمام بچه ها سوال مهمتر این بود که : اصلا چرا باید درباره یک لذت کوتاه و یک خوشی زورکی سوالی پرسیده بشود که احتیاج به جواب هم داشته باشد ؟

    اما جواب این سوال رویائی بود و جواب آن سوال به واقعیت نزدیک.

    شکر خدا مسیر رفت بخیر گذشته بود و حالا بچه ها به جنگل رسیده بودند.


    دور تا دور نیمکتی را در گوشهای از جنگل قرق کرده بودند و بساط ورق بازی و نوار کاست های معروف maxel و sony و ظبط و واکمن هایی که هر کدام با چندتا باطری گردن کلفت بعضی کند و بعضی تند ترانه پخش میکردند و قری که بطور درجا به کمرها روان بود و هر آنچه خوشی کوچک که در اوج محدودیت و خفقان میشد لذتهای بیاد ماندنی به راه انداخت


    همه چیز سر جایش بود که یک اتوبوس دیگر که پارچه نوشته عین سبیل به جلوی آن بسته شده بود رسید :

    اردوی زیارتی – سیاحتی دانش آموزان استعدادهای درخشان فلان فلان مدرسه دخترانه فلان.

    حالا ما آمدهایم جنگل نوشتیم "زیارتی"، شما دیگر چرا؟



    استعدادهای درخشان یکی یکی پیاده میشدند. هر کدام به غایت یه نعلبکی عینک و در معیت تعدادی خانم چادری که لابد برای مواظبت از عصمت و عفتشان در این اردوی "زیارتی" در جنگل آمده بودند.


    و دخترانی که در اوج خفقان و فشار خانواده مبنی بر اینکه مبادا مرتکب گناه بشید و یوقت خدای ناکرده زبانم لال از پسری در خیابان و جنگل!! شماره بگیرید


    بچه ها مختصر تلاشی برای دید زدن و ارزیابی وضعیت کردند و وقتی مطمئن شدند که از این وضع هیچ ابی برایشان گرم نمیشود سرشان را به لاک خودشان کردند.

    اما یکی از خانم معلمها در چند متری نیمکت بچه ها ایستاده بود و انگار سوالی داشت:

    آقا معلمهایتان کجا هستند؟ چه میدانیم؛ لابد وسط جنگل.


    بچه ها، میخوام دعوتتان کنم برای یک مناظره علمی!!!!


    چرا خانم معلم وسط اون معرکه واقعافکر میکرد که بچه ها دقیقا همان چیزی هستند که روی پارچه جلوی مینی بوس چسبانده شده بود؟ کجای وضعیت آن لحظه بچه ها نشان میداد که اینها الان با آن ورقها و دهنهایی که نیمه بوئی!!! هم میداد و آن صدای ضبط دارند معادلات دیفرانسیل حل میکنند؟


    ابوالفضل و سه چهارتا از رفقا حالا وسط اردوی علمی دشمن قرار داشتند. این وسط درس علی از بقیه بهتر بود. بچه ها مشورتی کرده بودند و تصمیم این شده بود که در عرصههای علمی هم نباید کم آورد. ماجرا از ریاضی شروع شد و قوانین جاذبه وسط جنگل بالا و پائین میشدند.

    بچه ها گاهی نیم نگاهی هیز و جنسی وار هم به طرف مقابل آن جنگ علمی می انداختند ولی واقعیت همانی بود که اول دیده شده بود : از اینها هیچ آبی گرم نمیشد!

    بچه ها از لحاظ درسی کم اورده بودند... ذهن این بچه ها کشش درس و بار مثبت نداشت...ذهن این بچه ها بیشتر بدنبال خوشی های دوره جوونی بود...ذهن بچه ها در زمینه راوبط جنسی بیشتر از درس کشش داشت!!!


    کسی نفهمید که کوروش چرا یهو تصمیم گرفت که حرف راست را به خانم معلم بزند و بگه : ما میریم سمت خودمون خانوم.

    چرا؟

    خانوم اینا اصلا حالیشون نیست بابا. بچه ها مات و مبهوت به کوروش نگاه کردند.

    کوروش رو به بچه ها داد زد: والا، آخه بیخودی چرا نشستیم اینجا؟ اینجا که بووووق، ما هم که داشتیم عشق و حالمونو میکردیم، مرض داریم؟ اینها را گفت و رفت.


    بچه ها هم زیر نگاه سنگین خانم معلمها و نگاه مبهوت آن استعدادهای درخشان یکی یکی جل و پلاسشان را جمع کردند و به سمت اردوی خودشان برمیگشتند که صدای جیغ وحشتناکی تمام جنگل را برداشت.

    واقعا تا آخرش هم کسی جرات نکرد از سلمان عربده کش کلاس بپرسد که به آن خانم پرورشی که لابد برای استفاده از نعمتهای خداوند در جنگل پرسه می زد چی گفت که اون آنطور جیغ کشید.

    حالا فقط گفت دیگر؟ کاری که نکرد؟!


    ادامه دارد
    29 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Blood Raven (08-10-2013), Brodus Clay (08-10-2013), El Niño (08-10-2013), EmInEm (08-10-2013), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (08-10-2013), Goldberg The Man (08-10-2013), Hamid (08-10-2013), J B L (11-11-2013), MAMAD (08-10-2013), MrHOF (10-11-2013), Olympic Hero (08-10-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), SHAHIN (08-10-2013), Scofield (08-29-2013), The Dark Knight (08-29-2013), The Enforcer (11-08-2013), The Fury (09-12-2013), The Last Outlaw (08-29-2013), The Shadow (08-10-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (08-29-2013), sasan cr7 (08-10-2013), x√ (08-10-2013), © The Phantom Pain (10-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (08-10-2013)
    امضای ایشان

  5. Top | #5

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت پنجم )
    توپی که قلقلی نبود...






    برنامه ثابت و بدون تغيير هر روز بعد از ظهر پيدا کردن ده تومان پول بود. اين پول اگرچه تقريبا هرگز در جيب هيچکدام از بچه ها وجود خارجي نداشت ولي مهم اين بود که در نهايت جور مي شد.

    و اين تلاش جانانه براي تهيه ده تومن پول که عمومن حوالي ساعت چهار بعد از ظهر به نتيجه ميرسيد، حداکثر تا سه دقيقه بعدش به دخل "آقا عشقي" که سر محل بقالي داشت سرازير شده بود: توپ پلاستيکي دانه ای پنج تومان بود.

    خوشبختانه ابزار براي بريدن از هر جایی و هر گوشه ای به وفور پيدا ميشد و بلافاصله يکي از توپها براي لايه شدن روي آن ديگري از وسط چاک ميخورد و اين سيستم جنگي پيچيده اسبابي مي شد که تا زمان پاره شدنش که حداکثر دو ساعت طول ميکشيد،بچه ها به جان خودشان و او و زمين آسفالتي که کهنه کفشهايشان را ميجويد و تيرهایی که بعنوان دروازه کاشته شده بود بيفتند.

    فردا روز ديگري بود و تلاش جديدي براي تهيه ده تومان پول و دخل بقالي آقا عشقي و آسفالتی که گاهي غير از کفش، زانوي بچهها رو هم گاز ميگرفت....!


    تا اينکه يک روز چند "برادر" با ريش و پشم و تسبيح و ساير ملزومات "برادري" به کنار زمين آمدند. "برادران" را که روي آسفالت به سختي در حال انتقام از توپ دو لايه*شان بودند صدا کردند و با تبسم شرعي و اسلامي مختص و اختراعي دهه شصت هفتاد شروع به صحبت کردند.


    گفتگو تقريبن نيم ساعتي طول کشيد ولي از ته تمام آيه هائي که خواندند اين درآمد که "برادران" قصد تشکيل تيم فوتبال و "اگر خداوند مدد بفرمايد" شرکت در ليگ و "اگر حضرت توجه بفرمايد" حضور هرچه وسيعتر در ميادين ورزشي و فلان دارند..... که احتمالن آنطرف صحبت مي شد اينکه پس اگر خداوند مدد نفرمايد و حضرت هم بيتوجهي بکند لابد هيچ تيم فوتبالي هم تشکيل نميشود. البته اين توضيح هم دائما به صحبتها اضافه و تکرار ميشد که در حال حاضر تعدادي از "برادران" همينطوريش هم در تيم مورد اشاره وجود دارند ولي خب شما "برادران" هم به تيم اضافه بشويد تا دوباره اگر خداوند ممدي فرمود و حضرت توجهي، تيم سر و سامان بگيرد.


    پيشنهاد خوبي بود. زمين چمن داشتند و امکانات ورزشگاهي و لابد پيراهني و کفشي و توپ درست حسابي و بدون نياز به امدادهاي غيبي هر روزه براي جمع آوري ده تومان پول و آبياري دخل آقا عشقي.


    ولي خب "برادران" را چه ميکردند؟ آنهم نه برادران مديريت تيم را، آن يکي "برادراني" که از قبل عضو تيم بودند. نکند ريششان گير بکند بخورند زمين؟ نکند وسط بازي يکدفعه بخواهند "ما برادران" را امر به معروف بکنند؟ نکند...نکند..


    بچه ها اينها را با خودشان ميگفتند و قاه قاه ميخنديدند. حتما ته آن تيم فوتبال هم يک چيزي بود که "برادران" کارشان گير بود و آمده بودند سراغ "برادران"! به امتحانش ميارزيد!!!...


    ======================================


    روز مقرر بچه ها دسته جمعي به محوطه ورزشي که تابلو مقاومت بسيج بالايش ميرخشيد رفتند.

    حسب وعده بهشان کفش و لباس دادند و در کنار زمين چمني که راحت سه گله گوسفند را تا يک هفته بخوبي سير ميکرد نشاندند.


    آن "برادران" زور چپان شده از قبل به تيم هم بودند. خيلي بيشتر از تصور "برادر" بودند! ميشد حدس زد که قبل از هر کاري يک آخوندي بيايد و در مورد نقش فوتبال در نابودي صدام از حضرت امام چندتا روايت بياورد

    ولي باتمام اين احوال تمام وجود يارو فرياد ميزد که کلن از فوتبال يک "پله" را شکر خدا ميشناسد و به هر دليلي اسمش را میورد. آنطور که او ميگفت از قرار همه چيز "پله" خوب بوده جز اينکه ريشش را ميتراشيده!!!.


    آن "برادري" که حسب احوال مربي تيم محسوب مي شد خودش تقريبا در کنار زمين حتي نميتوانست راه برود چه اينکه بچه ها را تمرين هم بدهد. واقعا چرا ما آمديم اينجا؟ سوالي بود که تا حدود يکماه بعد از تشکيل تيم بچه ها با نگاه از همديگر ميپرسيدند.

    تيم کاملا به دو شعبه دشمن ضد انقلاب و کساني که همچنان حاضر بودند از ديوار هر سفارتي بالا بروند تقسيم شده بود.

    مسابقات که شروع شد مربي تيم بين دو نيمه خاطرات ورزشی اش را در خط مقدم جبهه تعريف ميکرد و بين رختکن تيم و خاکريز خط مقدم تفاوت زيادي قائل نبود. تنها فعل پيشبيني نشده ای که هنوز کسي به نتيجه مشخصي در موردش نرسيده بود که نوشابه خوردن بعد از بازي شرعي هست يا نه..

    و اين ترکيب عجيب غريب واقعا بخوبي داشت در بازيها نتيجه ميگرفت و تيم را در جدول بالا ميبرد. شايد هم تيمهاي مقابل از آن قسمت از بدنه تيم که "برادران" با شوت به اسلام خدمت ميکردند کم و بيش ترسي هم داشتند!!!.


    بچه ها توجه نميکردند. فرصتي پيش آمده بود تا بجاي گاز گاز شدن از طريق زمين آسفالتشان قدري هم روي چمن بغلتند. اکثر بازيها هم در زمين خودشان برگزار مي شد. کمتر پيش ميامد که تيمي آنقدر خوشبخت باشد که نه از خود، حتي شده در دور و اطراف محلشان هم زمين فوتبال داشته باشد.


    همه چيز تقريبان خوب پيش ميرفت تا روزي که مربي تيم همه را جمع کرد. طبق روال روضه را از وسط صحراي کربلا شروع کرد و بين راه چند بار هم از هفت هشت تا خاکريز با موفقيت عبور کرد.


    جوري در مورد بازيهاي قبلي حرف ميزد که انگار بچه ها براي عمليات وارد زمين ميشدند.

    صغري کبراهايش که تمام شد رفت سراغ تيم "خوب" شهيد فلاني که حريف بازي بعدي بود. کمي از ايمان و تقواي مربي تيمشان حرف زد، کمي از اينکه بچه های اون تيم حتي با وضو وارد زمين ميشوند، مقداري از خاطرات مشترکش در خط مقدم جبهه با مسئولين آن تيم تلاوت کرد و..... و تهش اينکه ما براي جلوگيري از سقوط اين تيم نجيب و اصيل و شريف تکليف الهي است که بهش ببازيم!


    خطوط دشمن فرضي که بعنوان ستون پنجم در تيم وجود داشت کار خودش را کرد.

    روز مقرر بازي بچه ها حتي با ميني بوسي که تيم را جابجا ميکرد هم به محل بازي نرفتند. تمام لباسهايشان را بجاي رختکن در کناري گذاشتند تا بعدش رفقاي ديگري که هماهنگ شده بودند آنها را برايشان بياورند.

    لبخند شرعي و رضايت باري روي لبان مسئولين هر دو تيم بود. بچه ها بدون هيچ حرفي وارد زمين شدند و سر جاهايشان قرار گرفتند.

    آن روز ساقها بدجوري ميخاريد! مربي هم حرفي نميزد. حرفها را قبلن گفته بود. "تکليف" اين بود که تيم ببازد.

    بچه ها به انتظار رسيدن نيمه دوم بي هدف در زمين ميدويدند. "برادران" مستقر در تيم علنا به بازيکن حريف پاس ميدادند ولي حساب کتاب هر دو طرف اونجایی بهم ميريخت که بچه ها فوررن ميرفتند و توپ "لو رفته" را از زير پاي يارو درمیووردند. بين دو نيمه هم "برادر مربي" چيزي نگفت.

    =======================================


    ولي نيمه دوم اتفاقات ديگري افتاد. اولين نفر از تيم مقابل را "ضياء" به فيض جانبازي رساند و از زمين اخراج شد. ظرف ده دقيقه تقريبا نصف بازيکنان حريف شل ميزدند و داريوش و سعيد هم اخراج شده بودند.


    بدنه اصلي "دشمن" ولي هنوز در زمين بود. به طرفة العيني اولين موقعيتي که پيش آمد بچه ها همگي با هم از سراسر زمين روي دروازه حريف ريختند. بارها توپ لگد خورد و رفت و آمد، رفت و آمد، رفت و آمد تا..... گلللللللللل!

    "علي توري" به شادي گل از زمين خارج شد. بچه ها هم دنبال او دويدند ولي انگار قرار نبود هيچ گوشه ای بايستند و روي سر و کول همديگر بريزند. مشتهايشان بالا بود و سر و صدا ميکردند و ميدويدند.

    رفقاي از زمين اخراج شده هم دنبالشان افتاده بودند. چقدر لابد اين گل شيرين بود که اينهمه خوشحالي لازم دارد. هيچکس به پشت سر نگاه هم نکرد.بچه ها رسمان فرار کردند.


    هيچکدامشان ديگر حتي به زمين خودشان هم برنگشتند. مقصد بقالي اقا عشقي بود و چندين نوشابه که باز شد و بچه ها قهقهه زنان سر ميکشيدند.

    از فردا دوباره بايد براي ده تومن پول زمين و زمان را ميجستند.....!


    ادامه دارد
    24 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (09-02-2013), EmInEm (08-28-2013), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (08-28-2013), Goldberg The Man (08-28-2013), Hamid (08-28-2013), J B L (11-11-2013), MrHOF (10-11-2013), MαмαđRezα (08-29-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (12-12-2013), SHAHIN (08-29-2013), Scofield (08-29-2013), The Dark Knight (08-29-2013), The Enforcer (11-08-2013), The Fury (09-12-2013), The Hitman (08-28-2013), The Last Outlaw (08-29-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (08-29-2013), © The Phantom Pain (10-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (08-29-2013)
    امضای ایشان

  6. Top | #6

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت ششم )
    بروسلی آیه ای چند؟! ...






    دوران آخر راهنمایی و ابوالفضل 13 ساله در اغاز دوره نوجونی...دستی به روی بالای لبش میکشه و ته موهای که شبیه سیبیل بود رو از دماغ تا چونه بالا پایین میکنه...لابد احساس مرد بودن! بیشتر داره به نظرش میاد!

    دوباره تابستان امد و دوباره اوقات فراغت های ابوال و رفقا شروع شد! رفقایی که الان هر کدوم یه جایی افتادن و ابوالفضل بجز امیرآقایی از اون نسل هیچ کدوم از رفیقای دوران بچگیش رو در کنارش بنا به دلایل مختلف نداره!

    اون موقع سن و سال بچه ها طوری بود که تازه فهمیدن رابطه و عشق چیه..البته هیچ کدوم عاشق نبودن و متاسفانه فقط کمر به پایین حال میکردن!

    امکاناتی هم نبود که بشه این چیزها را راحت گیر اورد...اون دوران بازار شیطون نامی بود در منطقه ای که بچه ها بعضی وقتا که پولاشونو جمع میکردن خودشونو میرسوندن به ادامس پلی ب.وی و عکس و فیلم و...

    بچه ها از بس تو اسفالت فوتبال کرده بودن خسته شده بودن.دنبال سرگرمیهای جدید بودن! یا عکس بازی میکردن...یا منتظر فرصت بودن خونه یکی خالی بشه بریزن خونش بشینن پای فیلم..

    اون موقع هیچ کدوم از رفقا اهله مواد و ابکی که الان بچه های جدید هر وقت فرصت میکنن برای سرگرمی! استفاده میکنن نبودن...یعنی وضعیت اون موقع مثل وضعیت الان نبود ..

    بچه ها فقط لذت ویدئو و فیلم و بروسلی دیدن داشتن!

    ویدئو تماشا کردن جرم بود. گاهی بچه ها خوششانس که بودند دستگاه ویدیو عمه خاله ای کسی را بلند میکردند یا در خانه دایی و عمویی جمع میشدند و با اینکه در خانه و جای امنی بودند ولی باز هم یواشکی به اینطرف و اونطرف نگاه میکردن و بعد انگار که دارند اسلحه یا مواد رد و بدل میکنند، با یک حرکت سریع یک کاست ویدئو که زیر کاپشنشان جاساز کرده بودند درمیوردند و روی میز میگذاشتند. اون موقع هنوز سی دی در کار نبود!


    روی کاست با چسب کاغذی و ماجیک نوشته بود "شوی جدید رنگارنگ و طنین". و زیرش هم با خودکار مینوشتند: معین، هایده، حمیرا، عارف و... ویدیو راحت مال سه چهار سال قبلش بود ولی حتما روی تمامشان نوشته بودند" شوی جدیدرنگارنگ" .

    بماند که شوی بعضی از ویدوها رسما برمیگشت به قبل از انقلاب ولی فروشنده همچنان با تاکید زیادی مینوشت: جدید.

    بچه ها از اینکه اینقدر انتظار خالی شدن خونه کسی رو بکشن خسته شده بودن..

    یک راه هم بود. در مسجد محل هم میشد رفت ویدئو تماشا کرد. شرطش این بود که اول باید ثبت نام کنی و تا فیها خالدونتو بریزی برای برادرا !و دوم طاقت داشته باشی و یکساعت کلاس احکام حاج آقا را با موفقیت بگذرانی. تیزبازی هم نداشتیم: از همان بسم ا... اول کلاس احکام درها را میبستند که کسی موقع پخش ویدیو به جمع اضافه نشود.

    البته ا رفقا هرچقدر گناهکار بودن اینقدر اعتقاد داشتن که بدونن این چیزهای مخرب رو نباید مثلان رفت تو مسجد دید! مسجد رو انتخاب کردن برای سرگرمیهای شبانه و دیدن فیلم های خارجی دوبله شده کلوپ و البته بروسلی!!

    وقتایی که رفقا مجبور بودن سر هر نماز خودشون رو به مسجد برسونن و بعدش بشینن ابتدا حرفهای حاج شعبون رو گوش بدن بعد کلاسهای بعدی وووو دینشون در میومد که ما چرا برای ویدئو دیدن اینقدر سختی بکشیم! البته مثل همیشه ابوالفضل و امیرآقایی راه خودشونو از 4 تای دیگه جدا میکردن و میگفتن شما براه خود ما براه خود...


    کلاس احکام داستانی بود برای خودش.

    یارو یهو مینشست 1 ساعت درباره غسل جنابت و فرق آن با غسل ترتیبی حرف میزد و تاکید هم میکرد که به خاطر شرایط سنی "این عزیزان" گفتن تمام اینها لازم است.

    همان عزیزانی که "کف" کرده بودند!!! و خمار تماشای ویدو گوش تا گوش نشسته بودند تا حرفهای مفت حاج آقا از انقلاب زودتر تمام بشود و فیلم ببینند.

    همان عزیزانی که بهترین سالها و ماهها و روزها و ساعتهایشان خرج شد تا وقتی ده سال و بیست سال بعد نصفشان به خارج کشور فراری میشود انقلاب به همه جا صادر بشود!!( 2 تا از همون دوستان متاسفانه فعلان در استرالیا به خاطر همین جریانات اخیر و مشکلات ایرانیها در استرالیا بازداشتن! )


    =======================


    روزی که ابوالفضل و رفقا تصمیم به ثبت نام گرفتن خیلی اشناها و کسبه و هماسایگان محل رو اونجا دیدن!

    مهم نبود که چه فصلی و چه ماهی از سال باشد . گرم باشد یا سرد . هرچه بود، با وجود تمام درگیریهای ماههای شمسی و قمری ، حاج آقا شعبان اسفندیاری که امام جماعت مسجد بود یکسال تمام برای محل روزه خونی میکرد .

    شرکت کنندگان دورخیزهای او هم از اسم «پامنبری» بدشان میامد عموما ترکیب جالبی بودند .

    چندتاییشون میشدند آنهایی که مختصر پولی میخواستند! و تا پای وام که وسط میامد یکدفعه یخه همه شان تا بیخ بسته میشد!! و ریش درمیاوردند و تسبیح دستشان میچرخید و بساط «سلام علیکمی» بود که براه بود .

    این عده هر بار فقط شکل و قیافه شان و قد و هیکلهایشان با قبلیها فرق میکرد وگرنه «نیت» یکی بود .

    زمانی که مسجد که با حفظ سمت "سنگر" هم بود و برای حفظ انقلاب جای "بانک"هم کار میکرد !!! یک عده هم میشدند آنهایی که کارمند و اداره برو بودند و جهت تحقیقات نامحسوسی که از طرف واحد حفاظت از انقلاب اداره شان ممکن بود در محل اتفاق بیفتد گاهن سر و کله شان در مسجد پیدا میشد .

    این افراد اصولا برای دیده شدن هرچه بیشتر اگر ول میکردی روی پله های منبر هم حاضر بودند که بنشینند و با تکانهای کله دورخیز حرفهای حاج شعبون را تایید بکنند .

    چندتائی هم که کلن اموراتشان از بغل همین مسجدها میگذشت و به نمیدانم چرائی همه بد ریخت و بد لباس و حدودا ترسناک ،

    با همین قیافه سه شیفت در روز تلاش میکردند که چهره رحمانی اسلام آمیخته به اودکلن شابدول عظیمی را به همه نشان بدهند . غیر از اینها دیگر میماند مناسبتهای مذهبی که خب خیلیها را به مسجد میکشاند .

    بچه ها مدت مدیدی رو در لباس بسیج !!مسجد گذروندن! حالا عقل و بارشون یکم بیشتر شده بود !تازه ارادت و ارادتگاشون به "برادرا" بیشتر شده بود!!

    بچه ها حالا تو دوره اول نوجونی رفقای بسیجی هم سن و سال "برادر" پیدا کرده بودن الحق و انصاف خیلی برادر بودن که چند تا از شیرین کاریهای ابوال ورفقا رو ندید گرفتن و صداشو در نیوردن!

    برادرا از اینکه چند تا ارازل دیو صفت در لباس رحمانی به مسجد قدم گذاشتن سکوت اختیار کرده بودن! لابد خودشون هم میدونستن گیر کار فقط همون 3 ماهه! بعدش که مدرسه .درس و مشق و فوتبال!!

    ======================


    اون موقع سینما هم بود، ولی بچه ها خسته شده بودند بسکه "عقاب ها" تماشا کرده بودند. بسکه سینمای ایران شده بود اینکه یک نفر برود با لوله آفتابه سه تا لشکر زرهی از عراق اسیر بردارد بیاورد اینطرف!!

    از سینمائی که حرف زدن از عشق در آن ممکن نبود خسته شده بودند.

    از سینمای خشونت و جنگ خسته شده بودند،

    شبهای تابستان به اخرش رسیده بود...طی این مدت هر بار زلال احکام تمام میشد ... چراغها را خاموش میکردند و دویست حلقه چشم میخ میشد به تلویزیون بیست و چهار اینچی که پای منبر حاج آقا گذاشته بودند و خیلی وقتها از آن ته هیچی هم ازش معلوم نبود و دل بچه ها فقط به صدایی خوش بود که از آن میشنیدند.!

    بعد از اون همه خطبه و آیه چی هم پخش میکردند! بروسلی!!!

    و بچه ها از هزار مرتبه "خشم اژدها" دیدن هم خسته نمیشدند،اونقدری که پنج دقیقه تلاوت حاج آقا برای هدایت زورکیشان به بهشت خسته شان میکرد!!....

    ادامه دارد
    25 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (09-12-2013), Dash.Ali (10-11-2013), El Niño (09-11-2013), EmInEm (01-27-2014), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Ghost OF Sparta (09-11-2013), Goldberg The Man (09-11-2013), Hamid (09-11-2013), J B L (11-11-2013), MAMAD (09-12-2013), MrHOF (10-11-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), The Dark Knight (10-19-2013), The Enforcer (11-08-2013), The Fury (09-12-2013), The Hitman (09-11-2013), bomb5 (09-11-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (10-12-2013), x√ (09-11-2013), © The Phantom Pain (10-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (09-12-2013)
    امضای ایشان

  7. Top | #7

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت هفتم)
    واقعان چوب ناظم گل بود؟!



    اول صبح، سر صف، بعد از تلاوت دعا و قرآن و خدایا ما را برای حضرت امام پرپر کن،یک ورزش صبحگاهی میماند که ده سالی به خاطر جلوگیری از نفوذ دشمن داخلی از طریق گسترش این مصادیق غربی تعطیل مانده بود و حالا جهت صدور انقلاب به جهان دوباره اجرا میشد،

    و یکی هم اگر بلندگو بوقی مدرسه از دست و حلق معلم پرورشی در امان میماند و اونروزو رضایت میداد که توطئه جدید دیگری از امریکای جهانخوار سر صف افشا نکند!! آن وقت تازه تریبون برای مدیر و ناظم خالی میشد که جور دیگری وظیفه هدایت نسل جوان و نوجوان به سمت تعالی با چک و لگد را ایفا بکند.

    بلندگو دست ناظم که میافتاد لرزش محسوسی تمام صفهای مستقر در حیاط را طی میکرد

    اقای حیادر ناظم وقت مدرسه که با حفظ سمت ناظمی کمربند دان مشکی رو هم از یه جای عمش اورده بود!! به ناصر ابن مجلم معروف بود!! شخصیتهای یک ناظم مقتدر و آشنا به موارد رزمی و کارکردن با انواع و اقسام سلاحهای سرد نظیر ترکه.خط کش . خودکار . شلنگ وو.. را بخوبی اموزش دیده بود! و بلد بود چکار کنه که یه مدرسه ازش حساب ببرن!

    معمولان بعضی از روزها کارش این بود که چند نفرو بکشه بالای صف و بیاره جلوی تمام جماعت و به دلایلی کتک بزنه! معمولن این اسمها بیشتر بقیه اسمها برده میشد:

    اصغر جوادی، مجتبی صمدی، داریوش احمدی، ضیا حسینی،ابوالفضل بیات، مرتضی پورحجت، ... هر اسمی که گفته میشد بچه ها با آخرین نگاه به هم صفانشان، انگار که حلالیت طلبیده باشند، عین سربازهای سربازخانه ها یکی یکی جلو میرفتند و روی سکو، کنار ناظم می ایستادند.


    تکلیف روشن بود: یا مرتضی رفته پشت کت معلم حرفه و فن با کاغذ چسبانده بود "این خر به فروش میرسد" و بعدا از طریق تحقیقات ضد امپریالیستی و ادم فروشان کلاس و استفاده از مدرنترین تکنیکهای خط شناسی لو رفته بود،

    یا ضیا جزئی از آدامسش را با لوله خودکار محکم زده بود لای موهای معلم ریاضی و از طریق تست دی.ان.ای تف اش روی آدمس شناسائی شده بود، یا چیزی از همین قبیل.

    اگر کسی هم هیچ کاری نکرده بود، گاهی همینطوری رندوم یا گاهی هم جهت پیشگری از بروز چنین فجایعی و "جهت عبرت سایرین"، در پیشانی صف و جلوی چشم دیگران ترکه و شلنگ میخورد و تنبیه میشد.

    ناصر ابن مجلم . ترکه ای را که لامصب انگار فقط برای کتک خوردن از درخت درآمده بود را در هوا تاب میداد و کف دست بچه ها میکوبید!!با هر ضربه، "اراذل و اوباشی" که با حفظ سمت "آینده سازان کشور " هم محسوب میشدند، کف دستشان را باز میکردند و دردی که از تمام چهره شان میبارید را با تکان دادن دست و بعد بردنش بین پاها برای تسکینی چند لحظه ای، ساکت، فریاد میزدند.


    گاهی کسی هم زبلی میکرد و درست در لحظه ای که ترکه فرود میامد دستش را از زیر آن میکشید. آن موقع ناظم با غیظ بیشتری ترکه را چند بار بر پاها و کمر و سرش میکوبید تا ایندفعه دستش را درست زیر ترکه بگیرد...طوری کتک میزد که انگار دارد تمام عقده های روانی که سالها قبل تو همین جایگاه از دست ناظمان مکتب میخورد سر این جماعت 13-14 ساله دربیاورد

    شاید هم بعضی روزها که آقا ناصر خیلی عصبی بود و به زمین و زمان گیر میداد همش ناشی از دعوا و غرولند شب گذشته اش با عیالش بود که احتمالن سر خرجی خونه و قسط و وام هزار تا داستان دیگه نشائت میگیرفت..

    غیر از همه اینا میموند یه پنج شنبه آخر هفته خوب و ناظم متفاوت با روزهای قبل که بعده ها تحقیق کردیم فهمیدیم از اثرات و نکات مثبت شب جمعست!!!

    تو اون سالهای راهنمایی واقعا من هرگز ندیدم به خاطر اثرات تعلیمی و آموزنده آن ترکه ها، کسی درسخوان بشود یا شیطنتهای اقتضاء سنش از بین برود و یا هیچ اتفاق مبارک دیگری. اینرا میدانستم که تمام آن کارها بر بار عقده ها و سرکوبهای اقتضائات سن بیشتر نمود پیدا میکرد و جور دیگری خودش را نشان میداد.


    ترکه ها سر کلاسهای درس و دست معلمها هم به وفور پیدا میشد. اگر معلمی دیگر خیلی کلاس داشت و شیک بود، به جای ترکه، خط-کش با خودش میبرد و میاورد.

    ترکه، چیز ساده ای نبود، کلی نشانه های پیچیده جنگی داشت: ضربات ترکه روی میز یعنی کلاس ساکت، ضربه روی تخته یعنی اینجای درس مهم است، خودزنی معلم از طریق ضربه به کنار پایش یعنی از دست کلاس یا یکی یا چندتا از شاگردهای کلاس عصبانی است و در این لحظات دنبال خشن ترین راه ممکن برای تنبیه او میگردد، ضربه ترکه روی نیمکت یعنی بچه جان! دقت کن! همان ضربه روی همان نیمکت، در موقعیت دیگری یعنی آفرین! باریکلا!


    با این همه قسمت دردآور داستان جائی بود که اگر چند دقیقه از وقت کلاس اضافه میامد و طبق روال معلم میخواست از طریق تولید اندرزی، روی مهربان ترکه را نشان بدهد، میگفت که:بچه ها دوست داشتین فردا جمعه هم بیاین مدرسه احتمالن بزنیم بریم جایی اردو.! اگه هم نرفتیم نهایتش اینه که اخوند حاج اقا اسفندیاری رو از مسجد 2 خیابون اونورتر میارن برامون که با اخرین قوانین نکاح و جهاد اشنا بشید...

    نمیدانم ان موقع سیستم مدرسه چه علاقه و اصراری داشت که معلم و ملا را از طریق یک ترکه با هم پیوند بزند. معلمی که دانشگاه و دانشسرا رفته را با ملائی که آخرین اطلاعاتش ابجد بود و مفاهیم قرآن.


    اما با تمام این اوصاف در بعدازظهر پنج شنبه روز اخر کلاسها و زنگ آخر اکثر کلاسها که به زنگ ورزش ختم میشد آقا ناصر روی خوش به بچه ها نشان میداد و کمی میومد تو بازی سر به سرشون میزاشت تا اون چهره خشمگین اوایل هفته از ذهن بچه ها پاک بشه تا شنبه که دوباره یه چند نفرو علیل و روانه بیمارستان کنه!

    قصه دردآور انتهای ماجرا زمانی بود که آقا ناصر طبع لطیفش شکفته میشد ! و در حالی که احساس بامزگی داشت خفه اش میکرد میگفت: "چوب ناظم گله، هرکی نخوره خله! "

    هر هر هر... بیمزه ی وحشی!!!


    ادامه دارد
    23 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (10-11-2013), DEAD MAN (10-11-2013), Dash.Ali (10-11-2013), El Niño (10-17-2013), EmInEm (01-27-2014), Fedor Emelianenko (06-16-2018), Goldberg The Man (10-11-2013), Hamid (10-12-2013), J B L (11-11-2013), MrHOF (10-11-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (10-11-2013), SHAHIN (10-11-2013), Scofield (12-12-2013), The Dark Knight (10-19-2013), The Enforcer (10-11-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (10-12-2013), x√ (10-11-2013), © The Phantom Pain (10-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (10-11-2013)
    امضای ایشان

  8. Top | #8

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت هشتم)
    سیگاری به وسعت "خلاف"






    معنی یک نخ سیگار دور نبود از اعتیاد و فنا و قهقرا....یک نخ سیگار بزرگترین "خلاف"ی بود که بچه ها میتوانستند داشته باشند و یا حتی بهش فکر بکنند. و تمام نایاب پوسترهای هنرپیشه ها و خواننده ها و نویسنده و شاعران و هر کسی که در نوجوانی و جوانی میشد به آنها علاقمند شد،

    پوسترهائی که مخفیانه و در بازار سیاه میشد خرید، و حتی تبلیغات دور تا دور استادیومها در معدود بازیهای فوتبال خارجی که با یک هفته و ده روز تأخیر تلویزیون دو کاناله ایران نشان میداد، لاکردار همه پر بود از همین سیگاری که یا به لب بود یا لای انگشت و یا تبلیغاتش در سراسر استادیوم.



    پنج و شش نفر از رفقای ابوالفضل که جمع میشدند، گوشه ای را که پیدا میکردند، یک نخ سیگاری که یا از پاکت سیگار پدرشان کش رفته بودند و یا به زحمت و با بدبختی از سوپری سر کوچه شان خریده بودند را روشن میکردند و دسته جمعی میکشیدند.و لابد آخر وقت هم راضی از اینکه "خلاف بزرگی" کرده اند به خانه برمیگشتند.


    یک نخ سیگار نه فقط برای بچه ها، که برای بزرگترها هم خلاف بزرگی بود. حتی آقا دهقان بقال محله هم با آنهمه بددهنی و بی ادبی اش که نمیشد انتظاری ازش داشت، به همین راحتیها حاضر نبود به بچه ها یک نخ سیگار بفروشد.

    نصیحت شنیدن از آقا دهقان هم که واقعا سخت. کار آنجا سختتر میشد که پدر و مادر بچه ها به بقالی اش میرفتند و او در نقش یک مشاور رفتارهای تربیتی اجتماعی، عین آمار همه شان را میفروخت!!!




    گهگاهی که بزرگترها بچه ها را بعنوان مامور خرید میفرستادند خوب بود. راحت میشد دو سه نخ از یک پاکت بهمن و تیر و آزادی، کش رفت و تا دو هفته "خلاف" کرد.

    یا مثلان وقتی ابوالفضل به خانه مادر بزرگش میرفت و به منبع سیگار عمویش در زیر تختخواب نفوذ میکرد میشد حتی دو سه ماهی این «خلاف» بیوقفه را جشن گرفت!.


    سیگار فقط برای رفقای ابوالفضل خلاف نبود. مدرسه و اینطرف و آنطرف هم که میرفتند، هرگز ندیدند که رفقایشان هم از هر طبقه اقتصادی و اجتماعی به «خلاف»ی بیشتر از سیگار فکر بکنند.

    تریاک و گرد و کوفت و زهرمار قطعا آنموقع هم کشف و اختراع شده بود، قطعا بودند کسانی که مبتلایانش باشند، ولی این هرگز نبود که بچه های زیر 16
    سال برای "خلاف" به آنها حتی فکر بکنند.

    اطراف مدارس و زمینهای بازی هرگز موادفروشی پیدا نمیشد که "بچه های مردم" را اغفال بکند. انگار که موارد فروشها هم در تربیت اخلاقی نسل اون موقع سهم و نقش خودشان را میخواستند.


    تمام اینها بود و ولی یک چیز دیگر هم بود: اصرار بر هدایت اجباری. که همراه میشد با اصرار بر طی مدارج مذهبی، اصرار بر انجام تمام کارهائی که بجای خدا، "آقا" باید از آنها خوشش میامد.

    تأثیر مستقیم این هدایت زورکی هم یک استفراغ ناخودآگاه اجتماعی، یک دوربرگردان اخلاقی بود که مثلا اگر یک روحانی را به مدرسه میاوردند و او میگفت که سیگار بد است از فردا همه سیگاری میشدند!

    نسل عوض شده بود کم کم وسایل ارتباط جمعی از اوایل دهه 80 شروع شد و دیگه اکثر مردم فرق هدایت سفارشی با خالصانه را تشخیص میدادن..

    آنهمه نیرو و انگیزه و توان و انرژی ماند روی دست "نظام". آنها هم انگار از همین دوربرگردان استقبال هم کردند که تریبونها صد برابر شد و متعاقبن استفراغ ها صدها برابرتر.


    سیگار از «خلاف» تبدیل به یک شوخی شد و سر و کله مواد فروشهای جدیدی که تا پیش از آن در هیچ جایی دیده نشده بودند دور و بر "دانشگاها و مدارس" پیدا شد.


    چشمهائی که انگیزه و نیرو و انرجی از آنها بیرون میپرید تبدیل به سایه های گود رفته ای شد که خماری را فریاد میزد. دیگر هیچکس برای فروش یک نخ سیگار با آدم چانه نمیزد. که کاش «خلاف» هنوز سیگار بود.


    در کنار مواد مخدر کم کم پای قرصها و ال سی دی ها تو حریم هر نئشه بازی باز شد!

    کسی هم هیچوقت نفهمید که آنهمه مواد مخدر که انگار به اندازه مصرف سرانه تمام ایران تولید و وارد میشود چطوری بازار «خلاف» را قبضه کرد.

    هیچکس نفهمید ولی مردم حدسهائی میزنند!
    .....

    ادامه دارد
    22 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (10-19-2013), Dash.Ali (10-18-2013), El Niño (10-18-2013), EmInEm (01-27-2014), Goldberg The Man (10-18-2013), Hamid (10-18-2013), J B L (11-11-2013), MrHOF (10-18-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (10-18-2013), SHAHIN (10-19-2013), Scofield (12-12-2013), The Dark Knight (10-19-2013), The Enforcer (11-08-2013), The Fury (10-19-2013), bomb5 (10-18-2013), mahdy77 (06-17-2018), r v d (10-18-2013), © The Phantom Pain (11-08-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (10-19-2013)
    امضای ایشان

  9. Top | #9

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت نهم)
    کیف زشت !





    سخت ترین لحظات دوران جوانی ابوالفضل .سال اول دبیرستان جابربن حیان بود و صبح رفتنا سر کلاس بود! با اینکه مدرسه دولتی بود ولی نظم و ایده خودش را داشت . رسم و تایمش نوبت صبح مدرسه بود! و برای ابوالفضل که از اول دبستان تا سوم راهنمایی عادت کرده بود فقط در ماه 2 هفته اش صبها تایم صبح بره و 2 هفته تایم بعدازظهر...غیر تحمل بود!

    همین که در ماه بخوای از 30 روز 26 روز را از خواب نازنینت بزنی کلی ستم بود مخصوصان حالا که تازه محیط و افراد و شب زنده داری آشنا شدی.با پخش مستقیم فوتبالهای لیگ قهرمانان اروپا که تازه تلویزیون ایران بعد از دو دهه از انقلاب تصمیم به انجامش گرفته!

    یا اگه اون نبود معمولن پلی استیشن وان و شوت های روبرطو کارلوس و ضربه کاشته های چیلاورت بود که تخیلی حس کنی داری مثل خود اروپاییها بازی میکنی!

    یا اگه پاهات و زانوهات هوس کردن یکم مالیده بشن میرفتی روی زمین اسفالت خیابون پشت مسجد فوتبال میکردی!

    اما یه چیز جدید هم واسه ابوالفضل و رفقا تازگیا کشف شده بود! اون حس.. حس عشق و هوس و بازیگوشی و ارتباط داشتن با " جنس مخالف " بود

    من هرگز یاد ندارم در آن سن ابوالفضل و رفقا دوستی رو برای مسائل جنسی بخوان..یعنی حتی اگه ته دلشون بدشون نمیومد اینقدر عاقلانه عمل میکردن که هیچ وقت کار بیخ پیدا نکنه!برعکس جامعه امروز که امروز اشنا میشن حالا یا تو خیابون یا نت و فردا قرار سkس میزارن!

    اونها فقط دچار جو عشق قرار گرفته بودن!


    ابوالفضل برای اولین بار صبحهها که میرفت مدرسه سر راه خونه تا مدرسه دختران دبیرستان دخترونه بنت رقیه را دید میزد!دیده بود که رفقا هر کدوم کم کم 2 تا توآستین دارن...


    ابوالفضل همونطور که موزمارنگاه دختران میکرد و با حالت جویدن ادامس راه میرفت . زیر لب زمزمه میکرد مگه من چیم از اون عادل سگ سیاه کمتره که رفیق داره!

    مدتی به همین منوال گذشت تو این فاصله چند وقتی می شد که فهمیده بود از دختری که در راه رفت و برگشت مدرسه میدید، خوشش آمده...و این خودش گویایه و کفایت میکرد که بداند عاشقی هم میشود تجربه کرد


    راه دبیرستان تا خانه ابوالفضل عموما با7 هشت نفر از بچه محلهایش آغاز می شد و در طی راه بسر هر گذری این تعداد کمتر میشد. درست همانجا بود که چند قدم نرفته دخترکی خرامان خرامان روبرویش سبز میشد و تا از کنارابوالفضل رد بشود صد دفعه دلش را ریخته بود. دخترک هم دبیرستان میرفت. اینکه چند ساله بود و کلاس چندم را هم نمیدانست،

    همینقدر که ابوالفضل میتوانست از او خوشش بیاید کفایت میکرد که بداند دخترک در سنی که باید باشد، هست.

    او هم انگار یک طوریش می شد. اینرا ابوالفضل در هیچکدام از رفتارها و حرکات دخترک ندیده بود ولی مطمئن بود که حتما همینطوری است.

    وقتی دخترک از سمت راست ابوالفضل رد می شد او خودش را تا منتها علیه سمت چپ پیاده رو کنار میکشید. دلیل این کار را نمیدانست ولی همینطور که تمام تلاشش را برای نگاه نکردن به دخترک بخرج میاد گاهی صدای خش خش سایش کاپشنش به دیوار کنار پیاده رو را هم میشنید!.


    برای ابوالفضل این خودش یک دلیل محکم بود که دخترک هم از او خوشش میاید. هیچکدام هم به همدیگر نگاه نمیکردند.

    معدود دفعاتی هم که ابوالفضل خواسته بود یواشکی دخترک را نگاه بکند، کیف دخترک چشمش را عین آهن ربا فورا به خودش کشانده بود. شاید هم به همین دلیل ابوالفضل آنقدر از کیف دخترک بدش میامد. شاید هم کیف دخترک واقعاً خیلی زشت بود.

    چند روز به همین منوال گذشت کم کم حس میکرد که عاشق دخترک شده ولی چند مشکل بر سر راه این عشق بود: اول اینکه اسم دخترک را بلد نبود و برای همین نمیدانست عاشق کی شده. دوم اینکه روی صحبت کردن با دختر جماعت نداشت.و سوم کیف دخترک خیلی زشت بود! الباقی مشکلات هم زیاد اهمیتی نداشت.


    به همین خاطر ابوالفضل تصمیم گرفت یکبار که به مدرسه میرود به محض ظاهر شدن دخترک، در حرکت پیاده رو اخلال بکند و چند نفر آنقدر تنه به تنه بشوند تا آخر بخورند به ابوالفضل و به همین دلیل او بطرز عاشقانه ای ناگهان بیفتد توی بغل دخترک!

    در همین حال دست ابوالفضل بخورد و کیف زشت دخترک پاره بشود و ابوال بلافاصله یکی از اون فحشهائی که خیلی دوست داشت را به آن آدمی که مثلا تنه زده بدهد تا دخترک بیشتر خوشش بیاید و تا دخترک خوشش آمد ابوالفضل بپرسد ببخشید شما؟

    این تصمیم یکماه طول کشید. ابوالفضل آنقدر هر روز بیشتر عاشق دخترک میشد که تا به خودش بیاید دخترک رد شده بود رفته بود. تا اینکه روز موعود رسید. فحشش هم از قبل آماده شده بود: الن میزنم باباتو جلو چشم مادرت تنقیه میکنم.


    دخترک از مقابل ظاهر شد لحظه سرنوشت سازی بود!
    درست دو قدم مانده تا بهم برسند پای ابوالفضل عمدان لغزید و چنان به نفر کناری خورد که یارو از آن سمت پیاده رو خارج شد.

    چیزی تا موفقیت ابوالفضل نمانده بود که یک اتفاق حساب نشده تمام معادلات را بهم زد!!


    یارو برای زمین نخوردن آستین پیراهن ابوالفضل را گرفته بود و چون سه برابر او وزن داشت !! هر دو باهم کلا از کادر خارج شدند و ولا کف خیابان شدن.

    ابوالفضل با چشمهای عاشقش در حال چرخیدن بین زمین و هوا دور شدن بی تفاوت معشوق کیف زشتش از صحنه را میدید و واقعا دیگر هیچ تعمدی در کار نبود که با فریاد گفت: بزنم باباتو جلو چشم مادرت تنقیه کنم؟


    بعد از این اخلال ناموفق ، ابوالفضل تصمیم به نامه نگاری با دخترک گرفت تا هم او را در جریان عشقش قرار بدهد و هم بیشتر متوجه عشق دخترک به خودش بشود. همان شب یک نامه تمیز نوشت،

    آنرا بین حلقه چسب نواری گذاشت و تمام چسبهای نوار را هم پیچید دورش. دو ماه تمام از کنار دخترک رد شد و هر بار آن نامه را بیشتر در مشتش فشار داد. چند بار هم وقتی که خواست نامه را بدهد دوباره چشمش به کیف دخترک می افتاد و از اینکه معشوقه اش چنان "کیف زشتی" دارد از نامه دادن پشیمان می شد.

    با خودش میگفت: اگر با من دوست می شد حتما یک کاری میکردم که کیفش را عوض بکند چون خودم برای عوض کردن کیفش پول کافی ندارم.

    رضا یکی از دوستان ابوالفضل کسی بود که به ابوالفضل موتور سواری یاد داده بود. گاهی که موتور هوندا برادرش را بلند میکرد و دو کوچه پائینتر از مدرسه میبست، زنگ اخر که میخورد رضا و ابوال با هم میرفتن موتور سواری. موتور سواری که نبود، رسما جانبازی میکردند.


    گاهی هم بین فاصله زنگ وسط مدرسه از دیوار دبیرستان فرار میکردند و با موتور اطراف دبیرستانهای دخترانه پرسه میزدند. بعد از بیست دفعه که زمین میخوردند یادشان میامد که این وقت روز همه سر کلاس هستند و ابوالفضل عشقش را باید موقع برگشت از مدرسه در همان پیاده رو ببیند. آن همه جنبه های آرتیستی موتور سواری یاد گرفته بود و هیچوقت نتوانسته بود آنها را به عشقش نشان بدهد.


    تا اینکه دیگر عشقش را ندید. هنوز یکماهی از مدرسه باقی بود ولی دخترک نه در راه رفت و نه در راه برگشت از مدرسه هرگز دیده نمیشد. گاهی ابوالفضل هر مسیر رفت و برگشت را چند بار تکرار میکرد بلکه او را ببیند و دخترک دیده نمیشد.

    ابوالفضل کم کم دلش حتی برای دیدن "کیف زشت" دخترک هم تنگ شده بود. دلش میخواست نامه ای که برای او نوشته و چسبمال کرده را برای خودش بخواند ولی آن بمب عاشقانه را هم پیدا نمیکرد.


    وسط کلاس درس حس میکرد بشدت بیحال و کسل میشود.در بین همین کسالتها یک روز ابوالفضل رضا را بزور برداشت و با هم از دیوار مدرسه فرار کردند.

    از دو ساعت بیشتر شد که پرسه زدند ولی اطراف هیچ دبیرستان دخترانه ای نرفتند. برگشتند مدرسه که کیف و کتابشان را بردارند و بروند خانه.


    در راه بازگشت دقیقان در همان فرعی منتهی به جائی که رضا موتور را میبست خانم و آقائی دست در دست راه میرفتند. هیچ وقت نشده بود ابوالفضل دخترک را از پشت سر ببیند تا در آن لحظه بفهمد چه خاکی بر سرش شده.

    آقا دو برابر خانم قد و وزن داشت و خانم محکم زیر بغل او را چسبیده بود و کج کج هم راه میرفت.


    درست در لحظه ای که موتور خواست از کنارشان رد بشود ابوالفضل که ترک نشسته بود، وسط آرایش غلیظ و ابروهای برداشته و موهای رنگ شده و پریشانی که باد از جلوی روسری نیم بند لابلایشان میپیچید چهره دخترک را که انگار تازه عقد کرده بود شناخت.

    از همان پشت دستهایش را دور کمر رضا حلقه زد، سرش را روی کتف او گذاشت و تا آخر خیابان به این فکر کرد که چرا چند سال قبلش از خلیل عربه چراغاش عقبه فحشهای بیشتری یاد نگرفته.


    چند ساعت بعد ابوالفضل اتفاقات را مرور کرد و نتیجه کلی گرفت ...نتیجه ای که ابوالفضل گرفت این بود که دخترک اصلا " لیاقت عشق " او را نداشت. به خودش میگفت: اینهمه شبا تو فکرت بودم این بود جوابم...

    تو ظبط صوت خونه اهنگ های زنده یاد هایده رو داشت با شدت تمام گوش میدااد..و حس یه جوون تو عشق شکست خورده رو داشت...هایده هم درد ابوالو بیشتر میکرد وقتی میگفت: سلام من به تو یار قدیمی ...منم همون هوادار قدیمی....


    یک روز بعد از این اتفاق ابوالفضل خیلی راحتتر با این موضوع ارتباط برقرار کرد! و پیش خودش میگفت:

    هر چقدر که من به عشقی که او به من داشت اهمیت دادم اما او به راحتی به من پشت پا زد.اصلان گور باباش! خائن بدترکیب بد قیافه ! با آن کیف زشتی که دیگر نداشت !!!



    ادامه دارد
    21 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Brodus Clay (11-08-2013), Dash.Ali (11-08-2013), El Niño (11-08-2013), EmInEm (11-08-2013), Goldberg The Man (11-08-2013), Hamid (11-09-2013), J B L (11-11-2013), MAMAD (11-08-2013), MrHOF (11-08-2013), MαмαđRezα (11-08-2013), PICCASSO (11-12-2013), S.a.J.a.D (11-08-2013), SAVEUS-Y2J (11-08-2013), SHAHIN (11-08-2013), Scofield (12-12-2013), The Dark Knight (11-09-2013), The Enforcer (11-08-2013), r v d (11-09-2013), © The Phantom Pain (11-08-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (11-09-2013)
    امضای ایشان

  10. Top | #10

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت دهم)
    دهه دیجیتالی شصت هفتادیا !!




    از روزي که انقلاب شد طفلک ملت ايران هميشه تحريم بودند: يا جنگ بود پرونده هسته اي و غرب و شرق ملت را تحريم کرده بودند، يا اگر هم هيچکدامشان نبود، خود حکومت ملتش را تحريم کرده. اين وسط، واقعا تمام اتفاقات به دهه شصت برنميگردد. خيلي چيزها هم فقط متعلق به دهه هفتاد است. خيلي چيزها اصلن فقط بخاطر آمدن دهه هفتاد رخ داد. زماني که نسل اول انقلاب جوان شد و به اوج خواسته هايش رسيد و تحريمهاي حکومت عليه ملت به چشمش آمد و برايش جدي شد.

    تا سالها "ويدئو" تحريم بود. شکر خدا هاشمي رفسنجاني هر دفعه که سفر خارجي ميرفت و برميگشت، يکي از کالاهاي اساسياز ليست تحريمها خارج ميشد و با هر رفع تحريم فورا معلوم ميشد که ملت قهرمانپرور ايران که تا حدود پانزده سال فقط براي زدن مشت محکم "قهرمان" محسوب ميشدند،

    مثلا شطرنج که آزاد شد هيچکدام از اين ملت قهرمان نرفتند از کسي يا جائي شطرنج ياد بگيرند چون همه خودشان بلد بودند! خيلي چيزهاي ديگر هم بود که تا از ليست تحريمهاي حاکميت خارج شد حتي هيچکس نرفت که آن را بخرد: همه از قبل در خانه هايشان داشتند!

    تا سالها "ويدئو"، ممنوع بود و تحريم. البته خدا را شکر که ويدئو تحريم بود و براي ده سال شوهاي طپش و رنگارنگ ارسالي از لس آنجلس، پربيننده ترين محصول رسانه اي بود. در سالهاي تحريم، ملت آخر هفته ها در خانه هاي همديگر جمع ميشدند و با ويدئوها و ظبط صوتها به جاي گسترش دين، شعله و سنگام و داریوش و معین توسعه ميدادند.


    اوائل دهه هفتاد تقريبا همزمان بود با رفع تحريم دستگاه هاي ويدئو.

    البته قانون گذار تا بخواهد با گشت ثارالله و يارالله هماهنگ بکند، خيليها در اين راه شهيد شدند، ولي انگار کارخانه "آيوا" زودتر از قانونگذار وارد عمل شد که تا ويدئو از تحريم بيرون آمد رنگ به رنگ جعبه هاي ويدئوي آيوا پشت ويترين مغازه ها چيده شد.

    چين هم هنوز آنقدرها چين نشده بود که ويدئوي آيواي جاپون را با همان شکل و فرم و جعبه و بسته بندي، ولي از حيث قطعات با لحيم آفتابه توليد بکند!!!.

    روي جعبه ويدئو آيوا عکس يک قطار بود که شبيه ترين چيزي که تا قبل از آن مشاهده شده بود يکي از سفينه هاي فيلم جنگ ستارگان بود.

    واقعن اين عکس را زده بودند که چه؟ با آيوا سريع برانيد؟ سريع ببينيد؟ سريع دستگير بشويد؟ چي؟ شايد هم اين قطارهاي سريع السير تازه در جاپن اختراع شده بود و دنبال بهانه ميگشتند که خلاصه عکسش را هرجائي که دستشان ميرسد چاپ بکنند.

    اما آيواها هم مصیبتی داشتن اعم از ضبط و ويدئو، نوار جمع ميکردند و تا يک حياط آنورترسرفه ميکردي هم هدش کثيف ميشد و فيلم را ميپراند. روي اعصابي بود.

    ولي مغز متفکر دست اندرکاران محصولات رسانه اي بلافاصله براي اين هم راه حل قاطعي پيدا کرد: طرف ميامد جلوي چشمت پيچ گوشتي ميانداخت همانطور که احوال خودت و خانواده و آشناهاي مشترک را ميپرسيد و جوياي وضع کارت ميشد، روده ويدئو را آنقدر ميکشيد بيرون تا در يک فاز مهم با چندبار زدن نوک پيچگوشتي روي يک شي نقره اي رنگ بهت بفهماند که آها! "هد پدرسوخته" اينجاست!

    بعد پنبه برميداشت و با الکل آنقدر رويش ميماليد که هد بخار ميشد. عمدتان هم ديگر قاب ويدئو را نبسته فرو ميکرد زير تلويزيون. نيازي به بستن هم نبود، حداکثر دو هفته ديگر همين بساط به پا بود.

    ظبط های صوت آیوا و محصولات دیگه اش هم مصیبت خاص خودشان را داشتن...اصلی ترین مصیبت ظبط های اون زمان جمع کردن نوار بود...فقط کمیته و 110 نبود که نوارهای آدم را جمع میکرد. مهمش البته کمیته بود ولی تنها جمع کننده نوار نبود. با آن گشتهای عجیب و غریب ثارالله...

    یکدفعه داشتی میرفتی که میخوردی به ایست و بازرسیشان. دهانت را بو میکردند و همزمان دستشان تا آرنج توی داشبورد بود. نوارها را یکی یکی جمع میکردند و بعد هم منکرات و اگر شانس نمیآوردی و بالاخره یک پسرخاله ای چیزی فامیل یارو ثاراللهیه پیدا نمیشد، برای همان نوارهای جمع شده دادگاه هم باید میرفتی.

    به خودت که میومدی "ابتذال" را ترویج داده بودی!!!


    اما فقط کمیته نبود. خود ضبط ها بدتر از کمیته نوار جمع میکردند. همه هم خیلی عادی رفتار میکردند: با همکاری خوب کارخانه خودکار بیک، همیشه یک لوله خودکار کنار ضبط بود که تا نوار جمع میشد، همه همانطور که حرفشان را ادامه میدادند یا سعی میکردند که حالت رقصشان بهم نخورد!! لوله خودکار را میانداختند توی یکی از قرقرههای نوار و میچرخاندند.


    بالاخره یکجائی نوار دوباره جمع میشد و میگذاشتی توی ضبط و الباقی داستان.

    ضبط های قلچماق ناسیونال و توشیبا که انگار نوار را علاوه بر جمع کردن، میجویدند. و دوباره لوله خودکار بود و ترق ترق صدای جمع کردن نوار.

    گاهی که ضبط ناسیونال نوار را جویده بود، به آخر کار که میرسیدی ناچار بودی نوار را با قیچی ببری و "تای نوار"روی هم بگذاری و با چسب بچسبانی.


    البته اگر حوصله داشتی هم میتوانستی با پیچگوشتیهای ساعتی که در تمام خانهها هم پیدا می*شد و در همه جا هم فروخته میشد قاب نوار را باز کنی تا احتیاج به چسبکاری هم نباشد. تقریبااگر کمیته نوارت را جمع کرده بود اعصابت راحتتر بود تا اینکه ضبط جمع کرده باشد!



    ومصیبت بدتر آنجا بود که ضبط ماشین نوارت را جمع میکرد. نوار داشت میخواند که یکدفعه صدایش موجی و زامبیایی میشد و بند میآمد.

    کاست را درمیآوردی با چهل متر نوار گره خورده و بیرون آمده از قابش و تازه به آخرش که میرسیدی باید نوارهای باقیمانده را با بیل و کلنگ میکشیدی که از زیر دندانهای هد ضبط که محکم گازش گرفته بود و ولکن هم نبود دربیاید.


    بعد هم که قسمتهای مچاله شده را میبریدی و نوار را بهم میچسباندی، قسمت قر و ناله اش بهم جفت شده بود و وسط دست و پا تکان دادن بهخاطر دختر همسایه
    "اندی"که شبای تابستون گاهی میاومد روی بوم، یکدفعه"معین" میزد توی گوش آدم که "منو بشناس و باور کن که خسته م، خیلی خسته م، اما هستم".


    دلت میخواست بزنی معین را له کنی!!!


    ادامه دارد

    19 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Brodus Clay (11-23-2013), El Niño (11-23-2013), EmInEm (01-27-2014), Goldberg The Man (11-23-2013), Hamid (11-23-2013), J B L (12-16-2013), MAMAD (11-23-2013), MrHOF (11-23-2013), PICCASSO (11-23-2013), S.a.J.a.D (11-23-2013), Scofield (12-12-2013), The Dark Knight (12-14-2013), The Enforcer (11-23-2013), The Phenom (11-23-2013), The Shadow (11-23-2013), r v d (11-23-2013), © The Phantom Pain (12-18-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (11-23-2013)
    امضای ایشان

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-26-2013, 09:30 AM
  2. |مقـــاله| >>ده استادیوم ورزشی برتر جهان<<
    توسط Dash.Ali در انجمن نقد و بررسی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-20-2013, 09:54 PM
  3. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 07-17-2013, 02:20 PM
  4. Xx بهترين استارهاي مسابقات ماني اين د بنك xX
    توسط El Niño در انجمن سایر موارد
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 07-06-2013, 07:17 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد