درود...
با توجه به اینکه قسمتهای راستان داستان زیاد هست تصمیم گرفته شد برای اینکه قاطی بحث دوستان در تاپیک اسرار نشه . و این نوشته ها چون اغلب ادامه دار هستند..
همه در یک جا و یک تاپیک باشند تا برای جستجو دوستان به مشکل نخورن...
راستان داستان
![]()
(نقدی بر راستان داستان : موضوعات . احوالات تاریخ کشور و خاطرات زندگی ابوالفضل با قلم تلخ و شیرین طی دهه 60 تا 80 )
نکته 1 : خوندن این اپیزود چند قسمته به دوستانی که تو حول و حوش قبل از سال 1375 بدنیا اومدن توصیه میشود! چرا که با حال و روزشان شبیه است و ممکن است ده ها بار برایشان اتفاق افتاده باشد.. !
نکته 2 : بار طنز راستان داستان معمولان کم است و بیشتر به نکات مهم اموزنده و ضعف ها و قوت های زمان و سالهای نوجوانی و بچگی سیر میشود...
نکته 3 : بعضی از اسم ها و فامیلی ها که در متن آمده مستعار هستند...
نکته 4 : کار نوشتن راستان داستان را از سال گذشته شروع کردم و تا الان نزدیک به 10 قسمت نوشته شده...
===============
راستان داستان( قسمت اول )
تابستون کوتاهه!
![]()
تیرماه سال 1376 کارنامه های کلاس ششم فعلی و اول راهنمایی اون موقع بروبچ را داده بودند و حدود سه ماه تعطیلات طاقت فرسای تابستان شروع شده بود.
به این مدت آدم یا باید میرفت کلاس احکام حاج آقا اسفندیاری که بعد از دو سه ساعت آموزش آداب غسل ترتیبی و غسل جنابت تهش با مینی بوس نیم ساعت ببرند استخر که همان بدو ورود آب زردش را که میدیدی ترجیح میدادی دوباره برگردی کلاس احکام!!!
یا میرفتی «واحد فرهنگی مسجد» تا روزی سه ساعت با آخرین فنون دوری از گناه آشنا بشوی ولی بعدش ویدئو بیاورند بروس لی تماشا بکنی، یا اگر چیزی غیر از بروس لی میخواستی ببینی!! باید خودت میرفتی قاچاقی از محله های عامل فحشا فیلم های بد بد کرایه میکردی که هم پولش زیاد بود و هم اگر میگرفتند باباتو درمیوردند،
یا اینکه در خانه مینشستی و درحالیکه به پشت لبت که تازه داشت سبز می شد، دست میکشیدی، برنامه کودک تماشا میکردی و هر روز مادرت بهت یادآوری میکرد که مفتخورترین و بیخاصیتترین آدم دنیائی و بعد بدون اعلام اسم خاصی متوجه میشدی که بچه های مردم خیلی از تو بهترند.
تعطیلات تابستان شروع شده بود.
ابوال و رفقایش کارنامه بدست یکجائی گوشه همان زمینی که نصفش آسفالت بود نصفش چمن و بعد از ظهرها صد و هشتاد و چهار ورزش بطور همزمان در آن اجرا می شد!!
و ضمنان بهش «پارک» هم میگفتند !! در سایه نشسته بودند و بدون اینکه حرف خاصی بهم بزنند یک نخ سیگار را پک میزدند و دست بدست میچرخانند....
لابد از عصر همانروز بود که باید میآمدند در همان زمین، اول همه را بیرون میکردند، بعد یکساعت سر خرید توپ پلاستیکی با همدیگر دعوا میکردند، بعد هم که مشکل توپ حل میشد با مشت و لگد میافتدند به جان هم و همزمان خوشحال بودند که دارند فوتبال بازی میکنند!!
این بازی جوانمردانه تا وقتی که توپ پاره بشود ادامه داشت و در پایان عامل پاره شدن توپ بشدت از بقیه کتک میخورد.!!
کلا 3 تا دختر هم در محل قدیمی ابوالفضل و رفقا وجود داشتند که عینک های ته استکانی داشتن و تازه هیچکدامشان هیچوقت از خانه بیرون نمیامدن تا بچه ها لااقل برای چند دقیقه بر سر اینکه نباید به ناموس محل نگاه بد بکنند با هم به توافق برسند!!
بچه ها کج و معوج وناقص العقل و نیمه دراز به همدیگر تکیه داده بودند و خسته از 2 ساعت فوتبال وحشیانه اما جانانه!! به شیرهای آب تو فلکه که شلنگهای قطور بشون وصل بود و همزمان وظیفه آبرسانی به معابر و چمن های خسته داشتند حمله میبردن و شکمی از اب پر میکردن..
بعضی وقتها هم که خیلی شانس داشتن با 10 بی تا تک تومن میتونستن برن بقالی مش عزت و نوشابه های اصل زمزم ایرانی ذائقه ایرانی اون هم از جنس تگریش بزنن به بدن!
بچه ها از اینکه تا حدود سه ماه، دیگر هیچ بهانه ای برای فرار از مدرسه نداشتند متاسف بودن. از اینکه بروند بالای درختها!! محض تفریح ملت را با تیرکمون بزنند هم خسته شده بودند. از کنارشان که رد می شدی مجموعه ای از تمام سرکوب های نوجوانی انگار همینطور چیده شده بودند روی هم. چشمهای خمار و بی رمق و جانهای بی انگیزه و نگاهای خشمگینی که حس انتقام را به هر رهگذری منتقل میکرد
یک ماشین وانت پیکان هم بود که همیشه در همه ساعات روز با اون بلندگو بوقی هم بالای سرشان بود که سر و صدایش آدم را مستقیم میبرد به خط مقدم جبهه!! با اون صدای گرفته تو گلو که معلوم بود دود سیگار به این روز انداختش خفن داد میزد دمپایی کهنه پلاستیک کهنه خریداریم!
تو این اوضاع احوال بود که کوروش پسرک مو فرفری محله که برق افتاب صورتش رو برنزه کرده بود یکدفعه گفت:
بریم عضو بسیج مسجد اون خیابون بشیم که کاظم پسر عموم عضوشه این 3 ماه رو رد کنیم! ؟
تصمیم گیری ده دقیقه هم طول نکشید. حتی یک قسمت اصلی تصمیم گیری در طول راهی که به مقر بسیج همان اطراف ختم می شد اتفاق افتاد.
میرویم اونجا میگوییم بیزحمت ما را بفرستید بسیج و تمام. به خودت هم که بیائی تابستان تمام شده و تمام مصیبتهای علافی و بیکاری را با خودش برده.
اینها حرفهای مشترک ذهن بچه ها بود که آنها را به مسجد محل بقل رساند. در بدو ورود با برادری که هم سن و سال خودشون بود ولی تفنگ رو دوشش بود!!! برخورد کردند ...حرف خاص و زیادی رد و بدل نشد،
بچه ها قسمتی از همان چیزهائی که در طول راه با خودشان فکر میکردند را به زبان آوردند و اجازه گرفتند که بروند داخل.
یک نفر هم که حس میکردی حتی رو پلکهایش هم ریش دارد درمیاورد !!! با خوشروئی تمام آمد جمعشان کرد گوشه محوطه و از علت و انگیزه این خودکشی دسته جمعی سوال کرد!!!
آموخته های کلاسهای احکام و شرعیات برای نیم ساعت آبتنی یا تماشای بروس لی به کار آمد و بچه ها درباره محافظت از جان و مال و ناموس و خواص شهادت طلبی و مواظبت از انقلاب اسلامی یک چیزهائی گفتند که برادر کف کرد. ولی اشکالی وجود داشت: سن بچه ها برای آموزش کم بود. اینرا همان برادر اعلام کرد. رضایت اولیای دم هم میخواست
آنشب ابوال و تمام رفقایش در خانه برای پدر و مادرهایشان از اردوی تفریحی که قرار است از طرف مدرسه برده بشوند تعریف کردند و اینکه در طول چند روزی که میروند اردو لابد چقد خوش میگذرد. شرط اردو هم خیلی ساده بود: یک رضایتنامه که من با اعزام فرزندم به این اردو موافقم! مشکل رضایتنامه ای که برادر میخواست حل بود!!!
چند روز بعد رفقای ابوال که همگی اهله هزار گند کاری بودن!! عضوی از بسیج اون محل بودن....
تابستان به بهترین شکلی داشت پر می شد.. آموزش فرضیات دینی ...و کمی شستشوی مغزی مبنی بر بسیجی بودن یار مخلص خداوند و انقلاب و رهبر است ...، اما برای بچه ها اینها هیچ مهم نبود چون فقط گذر وقت مهم بود.عشق بچه ها به این بود که بعدا با وانت از خاکهای شلمچه برشان میگرداندند و توی راه هم سینه میزدند!!
شهریور ماه رو به اتمام بود با نزدیک شدن به پایان دوره آموزش بچه ها کم کم به فکر راه های فرار از بسیج بودند...
بهانه درس خوندن بهترین بهانه ای بود که بچه ها میتونستن از ادامه کار در انجا انصراف بدن ..
در روز آخری که بچه ها به مسجد و پایگاه محل بغل رفتن اتفاق خوب و مهیبی با هم افتاد. یک روز ظهر همه را در میدانگاه جمع کردند. از بلندگوهای مسجد کمی بیشتر از روال روزانه سرودهای فتح و ظفر پخش می شد.
بچه ها از چیزهائی که بطور مستقیم پخش می شد چیزی سردرنمیوردن. فرمانده بسیج اون منطقه در معیت چند نفر دیگر رو به جمع شروع به سخنرانی کرد.
کمی از فتح و فتوحات هشت سال جنگ گفت.
کمی هم از شکست دادن تمام جهان !!! در جنگ با عراق،
کمی درباره شهداء حرف زد و از اینکه خودش این افتخار را نداشته ابراز ناراحتی کرد،
که یکدفعه زد زیر گریه. انگار اتفاقی افتاده بود که دیگر اجازه نمیداد ایشان به سلامتی شهید بشود و امام را خوشحال بکند. جنگ چند سال بود که تمام شده بود!
اول مهر بود که بچه ها برای دوم راهنمایی و کسب مدارج بالاتر به مدرسه رفتند ...چند روز بعد بچه ها دوباره به همان بازیهای گذشته و شیطونی و تخس گری های گذشته روی اوردند ....
این اولین فوتبالی بود که مهر ماه بچه ها بعد از حدود 3 ماه بازی میکردن.... بی اختیار بچه ها یاد اخرین فوتبالشان در تابستان افتادن و به این فکر افتادن که چرا 3 ماه از بهترین ماه های عمر و زندگیشان را بجای فوتبال در رکاب برادران گذراندن!؟
کوروش رو که مسبب این جنایت بود رو دیدن که موذیانه با توپ در حال روپایی زدنه...
اینکه چه بلایی سر کوروش در خونه خرابه کوچه بقل همان مسجد آمد در آن روز را شاید بعدان گفتم!!!!!
آخه هر چیزی رو نمیشود گفت ! اینجا خانواده رد میشه....!
ادامه دارد....







پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)