ناله های دختر 12 ساله از شکنجه های مادر شیشه*ای
«مادرم وقتی شیشه می*کشد، خشن می*شود و مرا شکنجه می*دهد، خواهش می*کنم مرا از این زندان سیاه نجات دهید».
دختر 12 ساله به نام «فریبا» در تماس با مرکز اورژانس بهزیستی از آنان درخواست کرد که او را از دست شکنجه*های بی*رحمانه مادر شیشه*ای*اش نجاتش دهند. پس از تماس این دختر نوجوان و ادعاهای تلخ وی، ماموران بهزیستی خود را پشت در خانه فریبا در شهرری رساندند.
ماموران از همسایه*ها شنیدند که این زن خانه*اش را پاتوق دوستان افیونی خود کرده است و بارها صدای داد و فریاد دختر نوجوان را شنیده*اند که به مادرش التماس می*کرده که کتکش نزند. وقتی ماموران بهزیستی از داخل خانه این زن افیونی صدای فریادهای دخترش را شنیدند، وارد عمل شدند و توانستند فریبا را از دست کتک*های مادرش نجات دهند.
وقتی دختر 12 ساله به نام فریبا پیش روی بازپرس دریانوش از شعبه ششم دادسرای شهرری ایستاد، گفت: مادرم هر وقت شیشه می*کشد، خشن می*شود و با شیلنگ و کابل برق مرا به باد کتک می*گیرد. همیشه بدنم کبود است و از خجالت نمی*توانم به مدرسه بروم. همیشه دوستانش را به خانه دعوت می*کند و با هم مواد می*کشند و من نمی*توانم درس بخوانم.
وقتی پدرم زنده بود زندگی خوبی داشتیم. پدرم به سختی کار می*کرد و هرچه می*خواستیم فراهم می*کرد اما بدبختی ما زمانی شروع شد که پدرم در تصادف مرد و ما را تنها گذاشت.
وی ادامه داد: پس از مرگ پدرم، مادرم معتاد شد. هر جا می*رویم آبرویم را می*برد. من هم حق ندارم هیچ اعتراضی بکنم. نزد همکلاسیانم خجالت می*کشم بگویم این زن مادرم است چون رفتارهای زشتی دارد.
پس از اظهارات تلخ این دختر نوجوان، مادر شیشه*ای وی تحت بازجویی قرار گرفت و با گریه گفت: سال*ها پیش با مردی به نام رحیم آشنا شدم. خانواده*ام مخالف این ازدواج بودند چون پسر دوست پدرم خواستگارم بود و می*گفتند باید با او ازدواج کنم.
وی افزود: وقتی با رحیم ازدواج کردم، خانواده*ام مرا ترک کردند. زندگی خوبی داشتیم اما همسرم در یک سانحه رانندگی جان سپرد. من و دخترم تنها شدیم. به سختی روزها را می*گذراندیم و هیچ پشتیبانی نداشتیم. وقتی در جمع دوستان قرار گرفتم و دیدم آنها شیشه می*کشند، من هم برای رسیدن به آرامش و رهایی از این مشکلات به سمت مواد رفتم. وقتی شیشه می*کشیدم، توهم به سراغم آمد. نمی*فهمیدم چه کار می*کنم. اصلا متوجه نبودم که دخترم را کتک می*زدم. وقتی به خود می*آمدم و می*دیدم که چه کار وحشیانه*ای انجام داده*ام، پشیمان می*شدم. با دیدن دست و پای کبود دخترم به گریه می*افتادم و با التماس از او می*خواستم که مرا ببخشد.
وی افزود: از وقتی شوهرم مرده، هیچ*کس سراغی از من نگرفته است و من ناچار بودم به تنهایی مسوولیت این زندگی را به دوش بکشم. خانواده*ام نیز ترکم کردند و سراغی از من نمی*گیرند. پس از اقرار مادر شکنجه*گر، بازپرس، دختر نوجوان را به پزشکی قانونی فرستاد تا پس از اعلام نظریه کارشناسان، درباره این پرونده تصمیم بگیرد.







پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)