* «همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»
* «اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود، اصلاحی، ثواب داشته باشد.»
* «همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات، لحظه*ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت، عصیان و تفکر بر سعادت، آرامش و لذت اندکی تردید داشته*اند.»
* «خدایا، عقیده مرا از دست عقده*ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.»
* «خدایا، به هر که دوست می*داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می*داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
* «خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»
* «خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.»
* «اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین*ها بی ثمر است.اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.ای پناه ابدی! تو می*توانی جانشین همه بی پناهی*ها شوی.»
* «قلم توتم من است؛ قلم توتم ماست، به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می*چکد سوگند؛ به رشهٔ خونی که اززبانش می*تراود سوگند؛ به زجه*های دردی که از سینه*اش بر می*آید سوگند، که توتم مقدسم را نمی*فروشم؛ به دست زورش تسلیم نمی*کنم ،به کیسهٔ زرش نمی*بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی*سپارم دستم را قلم می*کنم و قلمم را از دست نمی*گذارم؛ چشمهایم را کور می*کنم، گوشهایم را کر می*کنم، پاهایم را می*شکنم ،انگشتانم را بند بند می*برم، سینه*ام را می*شکافم، قلبم را می*کشم، حتی زبانم را می*برم و لبم را می*دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی*دهم...»
* «می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه*است، خندیدم، گفتند دیوانه*است، دنیا را نگه دارید ، می*خواهم پیاده شوم!»
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می*ورزم، بی*تو زندگی دشواراست، بی*تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده*دار، بیتاب، بی روح، بی*دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی*انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می*کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان*ها برایت کشیده ام! و چه زندان*ها خواهم کشید و چه شکنجه*ها تحمل کرده*ام و چه شکنجه*ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی*بیم و بی*ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می*کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...»
* «همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»
* «اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود، اصلاحی، ثواب داشته باشد.»
* «همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات، لحظه*ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت، عصیان و تفکر بر سعادت، آرامش و لذت اندکی تردید داشته*اند.»
* «خدایا، عقیده مرا از دست عقده*ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.»
* «خدایا، به هر که دوست می*داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می*داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»
* «خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»
* «خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.»
* «اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین*ها بی ثمر است.اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.ای پناه ابدی! تو می*توانی جانشین همه بی پناهی*ها شوی.»
* «قلم توتم من است؛ قلم توتم ماست، به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می*چکد سوگند؛ به رشهٔ خونی که اززبانش می*تراود سوگند؛ به زجه*های دردی که از سینه*اش بر می*آید سوگند، که توتم مقدسم را نمی*فروشم؛ به دست زورش تسلیم نمی*کنم ،به کیسهٔ زرش نمی*بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی*سپارم دستم را قلم می*کنم و قلمم را از دست نمی*گذارم؛ چشمهایم را کور می*کنم، گوشهایم را کر می*کنم، پاهایم را می*شکنم ،انگشتانم را بند بند می*برم، سینه*ام را می*شکافم، قلبم را می*کشم، حتی زبانم را می*برم و لبم را می*دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی*دهم...»
* «می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است
گریستم، گفتند بهانه*است، خندیدم، گفتند دیوانه*است، دنیا را نگه دارید ، می*خواهم پیاده شوم!»
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می*ورزم، بی*تو زندگی دشواراست، بی*تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده*دار، بیتاب، بی روح، بی*دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی*انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می*کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان*ها برایت کشیده ام! و چه زندان*ها خواهم کشید و چه شکنجه*ها تحمل کرده*ام و چه شکنجه*ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی*بیم و بی*ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می*کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...»
* «اگر نمی*توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه*ای را بالا برد.»
* «ستایش*گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه*ها را.»
* «ابراهیم*وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»
* «هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده*است.»
* «مردن هم همچون زیستن بهانه*ای می*خواهد.»
* «,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می*خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب
نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)