فصل اول : لبخند سرهنگ
لیبی آزاد شد ، پیامی که پس از مرگ رقت انگیز معمر قذافی توسط شورای انتقالی بنغازی در سرتاسر لیبی پخش شد ، پایان 40 سال حکومت سرهنگ ، حکومتی که با کودتا
آغاز شد و قیام خاتمه یافت اما انچه این صفحه از کتاب تاریخ را جذاب میکند نه مرور اراده اهنین یک ملت برای سرنگونی دیکتــ ــاتور بلکه شکست سیاست های صلح جویانه شاه
انقلابی اعراب در واپسین سال های عمر خویش است هرچند قرار گرفتن تندرو های مذهبی/انقلابی در راس امور پسا انقلابی داستان جذاب تر و صد البته تلخ تری را رقم زد....
سال ها قبل زمانیکه حادثه لاکربی لیبی را در مقابل امریکا قرار داد بسیاری از حامیان سرهنگ امیدوار بودند که قهقهه های او در برابر تهدید های غرب دوام داشته باشد و بتواند
دولت ایالات متحده و همپیمانانش را به چالش بکشد ، تا ان زمان اوضاع لیبی خوب بود و به گواه خلق وقت شرایط چندان دشواری حاکم نبود اما کم کم یانکی ها عرصه را بر
سرهنگ تنگ کردند ، تحریم های کمر شکنی که لبخند سرهنگ را محو کردند و اورا عمیقا به فکر فرو بردند ، در نهایت سرهنگ به خواسته امریکایی ها تن داد ، خواسته های
سنگین و پایان ناپذیر که برای ملت لیبی گران تمام شد ، مردم لیبی که عقب نشینی گسترده سرهنگ در مقابل غربی ها را به چشم دیده بودند حالا امید داشتند که سرهنگ
در سیاست های داخلی و اقتصاد هم انقلاب ایجاد کند اما در کمال ناباوری شرایط داخلی لیبی هر روز سخت تر از قبل میشد و سرهنگ عملا منفور شده بود، اعتراضات تونس
و مصر به لیبی هم رسید و مخالفین اینبار به سبک خود سرهنگ اعتراض خود را بروز دادند ، با خشونت ، سرهنگ هرچند در اعمال خشونت و زور تبهر خاصی داشت اما در این
نبرد بخت با او یار نبود ، مخالفین زیاد و حامیانش اندک بودند ، حتی پیمان نامه اش با بریتانیا هم کمکی به او نمیکرد ، در نهایت در اوج مبارزات مسلحانه ، سرهنگ وعده های
متفاوت و سنگینی به مردمش داد ، گسترش طرح رود بزرگ ، تزریق ملیلون ها دلار به اقتصاد لیبی ، تلاش برای خارج شدن لیبی از لیست تحریمات امریکا و از همه مهم تر
خصوصی کردن سهام شرکت های کوکاکولا و مخابرات و ... که همگی تحت کنترل پسرانش بودند ، اما هیچ تغییری در رفتار معترضین ایجاد نشد...
آنها قدرتمند تر از قبل به نیروهای سرهنگ تاختند و 70 درصد از خاک لیبی را تصرف کردند، کمی بعد سرهنگ به خفت بار ترین وضع ممکن کشته شد ، لیبی ازاد شد...اما پس
از ان چه شد؟ پس از مرگ سرهنگ؟ برای بسیاری از ما سوال بود که سرنوشت لیبی بعد از سرهنگ چگونه خواهد بود؟ ان هم با وجود این حجم از سلاح و خشونت؟ در جریان
سقوط سرهنگ هزاران گروهک مخالف او که روی مبارزات مسلحانه تمرکز داشتند شکل گرفته بود ، گروهک شهدای 17 فوریه ، گروهک مدافعین بنغازی ، گروهک سوسیال زنکی
و... در این بین پس از مرگ قذافی سرکرده بخش غربی گروک شهدای 17 فوریه در مصاحبه ای اعلام کرد : قذافی را به درک واصل کردیم اما انچه برای ما اهمیت دارد مرگ قذافی
نیست ، اینده کشورمان است ، لیبی باید به سمت دموکراسی پیش برود..اما آیا چنین شد؟ نه قطعا نه، قدرت گرفتن گروهک های مسلح تندرو راهی برای گفتگو و دموکراسی
باقی نمیزاشت ، کشتار اعضای شورای انتقالی و ترور رهبران گروهک های میان رو انقلابی سراغاز بحرانی بود که لیبی امروز در ان گرفتار است ، به قدرت رسیدن گروهک
شکارچیان سیف الاسلام و حمله انها به دیگر گروه ها در حالیکه ملت لیبی منفعلانه این درگیری ها را نظاره میکرد منجر به تشکیل گروهی مخوف و ددمنشی شد که ما امروز
انرا با نام دولت اسلامی عراق و شام ( داعش ) میشناسیم ، دقیقا پس از حملات گروهک های مسلح به مراکز دیپلوماتیک امریکا بود که محمد قذافی ( پسر ارشد سرهنگ )
لب به سخن گشود : تمامی مردم لیبی انقلاب را در مرگ پدر من دیدند اما واقعیت ان است که انقلاب هنوز به سرانجام نرسیده ، شما پدر مرا کشتید و نام انرا انقلاب گذاشتید
تا اکنون شاهد تکه تکه شدن اعضای شورای انتقالی باشیم؟ تا وحشی گری بر شما حکم رانی کند؟ چرا اعتراض نمیکنید ؟ چرا فکر میکنید که اینده خوبی در انتظار شماست؟
شما یک ******** را نکشتید، شما پدر من را با حکومتی کثیف و ددمنش عوض کردید ، شما فهم ندارید ، کاش از انقلاب الجزایر درس میگرفتید ، کاش از حکومت صدام حسین
درس میگرفتید، اینده تاریکی در انتظار لیبی خواهد بود...
چنین نیز شد ، لیبی اکنون پایتخت داعش و مامن تعداد زیادی دیگر از گروهک های مسلح است ، اما این نه صرفا ویژگی انقلاب لیبی ، بلکه خاصیت هر انقلابی است ، در
نهایت پس از سقوط رژیم وقت ، تفکرات مختلف برای به قدرت رسیدن باهم وارد چالش و نبرد میشوند و در نهایت تفکری که از قدرت بیشتری برخوردار است به کرسی قدرت
تکیه میزند، به طور مثال در جریان انقلاب الجزایر جریان خشونت طلب افراطی بود که توسط اکثر مردم مقبول واقع شد و تلاش امثال البر کامو عملا ناکام ماند اما پس از انقلاب
قدرت گیری همین جریان کار دست خلق الجزایر داد و انها درگیر نبرد داخلی سنگینی شدند، پس عملا میتوان نتیجه گرفت که در جریان اکثر انقلاب ها ( تکرار میکنم اکثر انقلاب
ها نه همه آنها ) اکثریت انقلابیون صرفا سقوط شرایط وقت را خواستار هستند و غالبا برنامه مدون و موفقی برای ادامه حیات رویا هایشان ندارند مگر اینکه یک شخص یا یک
گروه خاص زحمت این کار را کشیده باشد که در ان صورت تلفات و خسارت بازهم وجود خواهد داشت اما به صورت کنترل شده و در راستای رسیدن به یک هدف ، اما حاصل این
روده درازی سیاسی در باب انقلاب های خشونت بار و افراطی چندین سال اخیر چیست؟ و چگونه میتوان ارتباطی میان انها و صنعت پرو رسلینگ یافت؟ عرض میکنم ، اما برای
اینکه به طور کامل شیره کلام را به معرض دید بگذارم باید زمان را کمی عقب تر ببرم ، زمانی که وینسنت کندی مکمن در کنار پدر خود مشغول هدایت کمپانی وقت بود و با نظر
شخص او تغییرات بنیادی و اساسی در سیستم پرورسلینگ ایجاد شد ، تغییراتی که غالبا به مزاج مکمن بزرگ نساخت و بعدها مشخص شد که مکمن بزرگ بارها با وینس سر
سیاست های او مشاجره داشته اما بنا به گفته شخص بیشاف وینس به خاطر سیاست های انقلابی اش نزد نزدیکان مقبول تر بوده و وی به گونه ای خاص جایگاه اجرایی را از
پدر خود ربوده است ، بیشاف برای توصیف این کار از لفاظ کودتا استفاده کرد ، هرچند جزئیات قدرت گیری وینس کماکان در هاله ای از ابهام قرار دارد اما انکار مخالفت شدید
مکمن بزرگ با طرح راسل مینیا و احداث ماندی نایت راء و پوش دادن به شخص هالک هوگن ( سه طرح بزرگ و انقلابی وینس مکمن ) غیر ممکن است.
وینس مکمن در سالهای ابتدایی خود در سمت اجرایی خود به لطف حمایت های بی دریغ نزدیکانش بدون هیچ مشکلی میتاخت و همواره موفق بود ، چهره خندان وینس مکمن
پس از موفقیت عظیم راسل مینیا 3 تقریبا در تمامی رسانه ها پخش گردید ، انتظار میرفت یک غول جوان تجاری جدید در صنعت سرگرمی امریکا خودنمایی کند و الحق چنین نیز
شد ، مکمن و کمپانی اش بدون هیچ مشکلی بازار را قبضه کرده بودند اما شادی انها چندان دوام نیاورد ، وینس مکمن در بیزینس خود به سان یک دیکتــ ــاتور رفتار میکند و هیچ
گاه اجازه نمیدهد کسی در امور تصمیم گیری و اجرایی قدرتی برابر او داشته باشد ، درواقع یکی از دلایل اصلی موفقیت کمپانی او در سال های نخست نیز همین بود ، مکمن
همه کاره بود و دیگران جز ارائه پیشنهاد ، قدرت دیگری نداشتند ، این بر خلاف سیاست های مکمن بزرگ و دیگر کمپانی های رسلینگ بود ، همین باعث شد کم کم شمار
مخالفین او بیش از پیش سیر صعودی به خود بگیرد ، تا اینکه WCW با پیشنهاد تعدادی از بزرگان پرو رسلینگ تبدیل به اپوزیسیون مکمن شد و نایترو عملا تبدیل شد به دشمن
خونین ماندی نایت راء و وینسنت کندی مکمن، نایترو که بر خلاف راء توسط یک هیئت اجرایی نه یک فرد خاص اداره میشد به مراتبط موفق تر از راء عمل کرد و در سال های
اغازی حیات ماندی نایت وار غالبا پیروز نبردها بود ، انها حتی نظر مثبت ژورنالیست هارا نیز جلب کرده بودند ، پرده های سینما و صفحات مجلات هم در اختیار ستاره های نایترو
بود ، wwe عملا در حال تجربه یک شکست بود ، هوگن و بسیاری دیگر از ستاره های این کمپانی که مهر made in wwf را خورده بودند حالا شاه مهره های نایترو بودند ، اما
مکمن دست روی دست نزاشت و بازهم دست به تغییرات بنیادی زد ، دیوانه وار ترین طرح های ممکن را عملی کرد تا بازنده نبرد نباشد ، اما مهم ترین نکته این بود که او کماکان
یک ******** به تمام معنا بود ، او حتی در بدترین شرایط نیز تصمیمی که به نظر خودش درست میامد را عملی میکرد، حتی اگر میدانست که این تصمیم یک جنون محض خواهد
بود!! نمونه اش هم فاجعه مونترال اسکرو جاب ، در سمت دیگر نایترو سر مست از پیروزی های متداومش تصور میکرد که تنها راه حیات طولانی مدت این پیروزی های تکرار ایده
های موفق سابق و تمرکز روی استوری های تکراری است...
چنین شد که نایترو خلاف میل هوادارانش به جای تغییر عمدا تکرار را به خوردشان میداد، تصمیمی مریض و دیکتــ ــاتور گونه؟! چندین سال بعد دیکسی کارتر در سال 2010 در طی
مصاحبه ای اعلام کرد که در طول ماندی نایت وار هر دو کمپانی بارها به نظر و خواست طرفدارانشان بی احترامی کردند و عمدا تصمیمی که به نظر خودشان درست بود را اتخاذ
کردند ، در این میان هردو کمپانی ضرر کردند اما نایترو به لطف پافشاری اش روی این قضیه بهایی به مراتب سنگین تر از وینس مکمن پرداخت کرد ، یکی در عملی کردن
تصمیماتش خود رای و دیکتــ ــاتور بود ، دیگری با طرح تزریق خلاقیت به استوری لاین هایش دیکتــ ــاتور گونه رفتار میکرد ، در نهای تجربه بالای وینس مکمن و حضور وی به عنوان
تصمیم گیرده نهایی و رئیس باعث شد تا کمپانی وی در جدال با wcw که هزاران رئیس و مدیر داشت ( معلوم نبود چه کسی حرف اخر را میزند ) برنده باشد ، استراتژی نایترو در
تحمیل فشار به طرفداران و دنبال کردن سیاست های منسوخ شده قبلش عامل اصلی این شکست بود، اما نکته اصلی این شکست چیست؟ در اخرین سال های حیات نایترو
سه تیم مدیریتی مجزا برای به دست گرفتن قدرت با وعده نجات کمپانی از این وضع نا به سامان وارد نبرد شدند، در این میان دو تیم به رهبری بیشاف و سیمونز تقریبا یکی
شدند تنها با یک هدف تیم مقابل به رهبری روسو و هوگن نباید زمام امور را به دست بگیرند! هرچند هوگن و روسو مشکلات عمیقی باهم داشتند اما نفرت هردو انها از بیشاف و
سیمونز ( نفرتی که عمرش طولانی نبود ) موجب شده بود تا هردو در یک جبهه قرار گیرند ، در نهایت تیم سیمونز و بیشاف به لطف سوابق نسبتا درخشانی که داشت موفق
شد تا قدرت را به دست گیرد ، اما در کمال ناباوری مشکلات چندین برابر شد! هدف سیمونز از قدرت گیری نه کمک به نایترو بلکه صرفا مانع شدن از قدرت گیری روسو و هوگن
بود ، او صرفا میخواست که سیاست های ضعیف وقت تمام شود اما هیچ برنامه ای برای اینده نداشت ، میتوان گفت او صرفا برای براندازی نظام وقت نایترو تلاش کرد و عملا
نمیدانست پس از ان باید چه کند..
در نتیجه او با تصمیمات غلط و نسنجیده خود قدرت های بیشاف را محدود کرد ، چون باور داشت او در صورت داشتن قدرت اجرایی تصمیمات نادرستی اتخاذ خواهد کرد و تقریبا
تمامی همقطارانش در جریان مدیریت را هم عزل کرد ، او قصد داشت ضعف خود در نداشتن برنامه را با خلق یک دیکتاوری خود محور ( به سان وینس مکمن ) جبران کند ، اما
مشکل این بود که وینس مکمن فردی با تجربه بود که پایه هایwwf را بر اساس این سیستم پایه گذاری کرده بود ، نایترو تا کنون هزاران مدیر داشته که هیچ کدام قدرت مطلق
نبوده اند و پیاده سازی چنین سیستمی در جائیکه هیچ گاه فردی به نام رئیس در ان وجود نداشته غیر ممکن است !! در نهایت سیمونز تنها پس از چند هفته از قدرت برکنار
شد و دوباره سیستم شورائی برای حکم رانی بر نایترو بازگشت ، این اوضاع نا به سمان تمرکز تمامی مدیران را به قدرت گیری معطوف کرده بود و در این میان کمتر کسی
حواسش به افتضاحات دوباره روسو در بوکینگ و کثافت کاری های نش و هوگن در رینگ بود ، پس از چند هفته گند اعمال روسو و هوگن در امد و در نهایت مدیران وقت بازهم در
صدد برامدن یک هدف بودن ، نابود کردن روسو و هوگن ، تلاش بی امان انها در نهایت در بضی موارد نتیجه داد و هوگن و روسو شدیدا از اختیاراتشان کاسته شد اما بازم مشکل
سابق پیش امد ، هیچ کس برنامه درستی برای ادامه حیات نایترو نداشت ، در نهایت هم وینس مکمن با رایزنی با تعداد زیادی از سهام داران و سهام داران وقت به راحتی این
کمپانی را خرید !! انقلابی که سیمونز از ان سخن میراند صرفا در سقوط روسو و سیاست هایش خلاصه میشد و هیچکس هیچ برنامه ای برای دوران پسا انقلابی نداشت ، البته
در این بین نمیتوان ترور شخصیت بیشاف و بی ارزش خوانده وی توسط هیئت اجرایی را نادیده گرفت!! تمام این مسائل دست به دست هم دادند تا در نهایت wcw به دستان
رقیب انها مکمن بیافتاد و به راحتی نابود شود، عملکرد خوب مدیران در آغاز کار ، عملکرد ضعیف مدیران ، شکست سیاست های مدیران در نهایت متوصل شدن انها به زور و
تهدید ، شکل گیری گروه ها معترض علیه مدیران ، سقوط مدیران قبلی و روی کار امدن سیاست های جدید ، حال انکه سیاست های جدید چیست؟ بسیاری از شرکت ها مهم
در حوضه سرگرمی در همین بخش از کار لنگ زدند و دقیقا پس از انقلاب خود دچار برحان و در نهایت فروپاشی شدند ، مثل نیو لاین سینما یا حباب دات کات یا WCW ، مهم
ترین نکته در انقلاب نه سقوط سیاست های قبلی بلکه برنامه های پسا انقلابی است ، مسئله ای که کمتر جدی گرفته میشود و انقلاب را با شکست مواجه میکند.
در wcw هم افراطیونی ضد هوگنی صرفا به سقوط او فکر میکردند و برنامه ای برای اینده نداشتند ، همین باعث شد تا انها راحت شکست خورده و کمپانی انها دچار فروپاشی
شود ، سال های خوب مکمن از راه رسید ، ادیتود اراء ، بهترین و موفق ترین دوران کل تاریخ wwe ز نظر وینس مکمن ، سال های پر سود، اما در نهایت این دوران به شکل
عجیبی پایان یافت ، ان هم با شعاری به شرح best for business .بازهم خود رای بودن وینس مکمن موجب شد تا او علی رغم میل باطنی اش ( به گفته خودش) پی جی اراء
را استارت بزند ، دورانی متناسب با زمان و شرایط وقت کمپانی ، هنوز دلایل روشنی برای خلق پی جی اراء در دست نیست و همواره تمامش نویشندگان سلسله اتفاقاتی را
که در سال 2006 تا 2008 برای خانواده مکمن افتاد را عوامل پایان پی جی اراء میدانند ، اما در این میان پی جی اراء دورانی نبود که وعده داده شده بود ، در واقع سال های
ابتدایی این دوران خوب بود اما به مرور زمان ضعف در کیفیت مسابقات و ناتوانی در ایجاد خلاقیت دیده میشد ، با این حال خلاف میل هواداران مکمن کماکان بر سیاست های
خود پافشاری میکرد ، نارضایتی افزایش یافته بود اما مکمن بدون توجه به این موضوع به کار خود ادامه داد، با این حال در این سال ها بود که معدود طرح های موفقی به فاز
اجرایی رسیدند ، طرح هایی مثل NXTو گروه نکسوز، اما نکته جالب این بود که این بار وینس مکمن توجه بیشتری به پیشنهادات اطرافیان داشت ، موردی عجیب که حتی
دیکسی کارتر را هم به وجد اورده بود ، هرچند حرف اخر را هنوز وینس مکمن میزد اما قدرت گیری افرادی خاص در کنار مکمن مثل هانتر از زمان نخستین راسل مینیا بی سابقه
بود ، ولی دیری نگذشت که مکمن قدرت اجرایی هانتر را محدود تر کرد ، او مایل بود هانتر بیشتر مشغول کشف و به خدمت گیری ستاره های مستعد جدید باشد تا اداره راء و
اسمکدان ، هانتر در کار خود کاملا موفق بود او از NXT یک هیولا ساخت ، یک شو تکرار نشدنی و به شدت جذاب اما در سمت دیگر مین شو های اصلی کمپانی در حال افت
بودند ، ستاره های شاخص کمپانی به رغم تعداد محدودشان با تمام توان برای جذاب تر کردن شو ها تلاش میکردند اما نیاز به تزریق خون جدید احساس میشد ، در نتیجه
وینس مکمن به سختی راضی شد که تعدادی از ستاره های جوان هانتر به متن مبارزات وارد شوند...
مشکل اساسی اما نه این مسئله بلکه پافشاری شخص وینس مکمن برای خلق یک ابرستاره قدرتمند به سان هوگن و سینا بود ، او دوباره کاملا خود رای عمل کرد و تصمیم
گرفت که رینز ابر قهرمان شکست ناپذیر و جدید کمپانی باشد ، تصمیم که فارغ از درست یا غلط بودنش به شدت با مخالفت اطرافیان وینس و هواداران رو به رو شد ، بووووو های
گسترده و طولانی مدت هم نتوانست شخص وینس مکمن را از بها دادن به این تصمیم بازدارد، اوضاع اصلا خوب نبود ، حتی زمانی که رالینز هم قهرمان بود رقبایش بیشتر
پیرمردهای رستر بودند تا رقبای جوان و مستعد ، در این میان موج نارضایتی ها بالاخره نتیجه داد و پدیدهای به نام افت ریتینگ در نهایت کمپانی را نگران کرد ، شکست گسترده
طرح های نوین گرای وینس مکمن موجب از دست رفتن تعداد قابل توجهی از هواداران شده بود و این میتوانست زنگ خطری بزرگ برای WWE باشد ، در این بین بود که مکمن
شروع به وعده دادن کرد ، وعده گسترده تغییرات در میزان جذابیت و کیفیت مسابقات و وعده خلق یک راسل مینیا تاریخ ساز هم همینجاخلق شد ، رچند در این میان کمپانی
بدشانس بود و بسیاری از ستاره های خود را به دلیل مصدومیت از دست داد اما توانست یک مچ کارد جذاب خلق کند و در نهایت یک پی پی وی درست درمان تحویل یونیورس
بدهد، پس از مدتها کمپانی ان چیزی را که هواداران میخواستند را خلق کرده بود، اما کم کم خبر رسید که این پی پی وی دیدنی و عظیم هم مانند بسیاری از طرح های موفق
چند سال اخیر حاصل مشورت های گروهی بوده و اینبار هم وینس مکمن مثل همیشه عمل نکرد و به پیشنهاد اطرافیان توجه بیشتری کرد، این اوضع تا چند ماه بعد نز ادام
داشت یا بهتر است بگوئیم ادامه دارد ، او حالا بیشتر سعی میکند بر اساس تعامل و گفتگو با مدیران ارشد تصمیمات را بگیرد ، هرچند که هنوز شخص او حرف خر را میزند اما
توجه او حالا بیشتر به دیدگاه اطرافیان است تا نظر خود...فارغ از این که این تغییر مثبت یا منفی باید پرسید چرا و چگونه شد که وینس مکمن که به دیکتاتوری و خود رای بودن
مشهور بود به اینجا رسید؟ آیا او قبول کرده که سیاست هایش حالا پس از 30 سال راهی به جز شکست ندارند؟ آیا او قبول کرده که مدیران جوان تر و موفق تر از او هم در این
بیزینس حضور دارند؟ آیا او شکست را پذیرفته؟
فصل دوم : لینکلن یا ریگان؟!
در اوج ماندی نایت وار مین جین اوکرلند وینس مکمن را رونالد ریگان خطاب کرد و او را رهبری با تدبیر خواند، با فاصله کمی از لوگر اوکرلند را متهم به پاچه لیسی کرد و گفت :
وینس از زیردستان خود میخواهد او را شبیه رهبران بزرگ جلوه دهند تا خود رای بودن خود را توجیه کند اما حقیقت این است که او یک دیکتــ ــاتور محض است ، چند ماه بعد پس از
مونترال اسکروجاب آندرتیکر هم مستقیما وینس مکمن را مغرور و بیش از حد خودخواه توصیف کرد ، چندسال بعد هم مرحوم مستر پرفکت پس از درگیری با ریک فلر در بک
استیج شدیدا سیاست های شخص وینس مکمن را مورد انتقاد قرار داد و گفت بالاخره یک روز او بهای این تصمیمات احمقانه اش خواهد پرداخت ، اینها صرفا تعدادی اندک از
اعتراضات نزدیکان وینس مکمن است ، تعداد زیادی از همکارانش همواره او را دیکتــ ــاتور و به شدت مغرور میدانستند، مشکل اصلی اما نه صرفا در جلسات هیئت مدیره بلکه میان
استارها بود، به طور مثال بارها پیش امده بود که شخص وینس مکمن در روابط میان دو استار دخالت کرده و به انها دسور مستقیم میداد یا اینکه صرفا با تکیه به حس ششم
خود تصمیم میگرفت به یک استار پوش بدهد یا اینکه نابودش کند، مثال های بارز این مسائل هم موجود است، مثلا درگیری مایکلز و هارت که در ان مکمن با داخلت مستقیم
خود انتظار داشت هارت کوتاه بیاید و برخوردش با مایکلز به مراتب نرم تر بود( که در نهایت کار دستش داد ) یا مثلا مکمن به شخصه با سایکو سید حال نمیکرد!! و خلاف گفته
اطرافیانش تصمیم گرفت او را زیر سایه هوگن نگه دارد، این موارد بارها در طول دوران مدیریت مکمن تکرار شدند و هربار هم مکمن مواضع قبلی خود را میگرفت، اما سال ها قبل
پس از مونترال اسکروجاب همه انتظار داشتند تا مکمن شکست سیاست های خود را قبول کند ولی او نه تنها چنین نکرد بلکه با قدرت هرچه بیشتر تغییرات فردی خود را اعمال
نمود و پیروز نبرد شد اما نکته مهم و قابل اشاره در مورد ماندی نایت وار این بود که پیروزی مکمن نه صرفا به دلیل موفقیت های شخص وی بلکه به دلیل رفتار احمقانه ( به قول
اسکات هال انقلابی ! ) رقبای او بود... چند سال بعد اکس پاک یک مصاحبه جالب در مورد ماندی نایت وار کرد که به خوبی اوضاع را در ان برهه زمانی شرح میدهد
اکس پاک : حقیقتا وینس مکمن رئیس باتدبیری بود اما لینکلن نبود، یعنی او کسی نبود که تمام تصمیماتش درست باشد، او یک رهبر بی نقص نبود و اگر WCW چند فرد کار
درست داشت وینس مکمن هیچ گاه پیروز نمیشد، اما افرادی که در wcw مشغول به کار بودند دقیقا مثل جنوبی ها احمق بودند، انها پیروزی های ابتدایی را به منزله پیروزی
نهایی قلمداد کردند و همین باعث شد خیلی راحت نبرد را ببازند، ماندی نایت وار دقیقا مثل جنگ داخلی بود، جنوبی های احمق اما شجاع که رهبران دیوانه داشتند، شمالی
های تا دندان مسلح و مجهز و با تجربه که یک رهبر با تدبیر داشتند هرچند که وینس به مراتب از لینکلن ضعیف تر است اما او تنها عامل پیروزی WWE در ماندی نایت وار بود،
بهای سنگینی داد اما برنده شد.
به راحتی میتوان دریافت که بیزینس در خون مکمن هاست و به طور قطع وینس مکمن تجربه بالایی در اداره این صنعت بزرگ داردف اما سوال اینجاست که چه چیزی باعث شده
تا او در طول این همه مدت همواره نظام شبه دیکتاتوری خود را حفظ کند؟ قطا برای همه هواداران سوال است که چگونه استفانی و شین ( فرزندان وینس مکمن ) به رغم حضور
در این بیزینس از سنین جوانی چگونه هنوز قدرت اجرایی بالایی در کمپانی ندارند و چگونه فردی مثل تریپل ایچ از قدرت بالاتری نسب به انان برخوردار است؟جواب ساده است؛بر
خلاف مکمن بزرگ که وینس را خیلی زود در کارهای اداری این صنعت دخیل کرد وینس فرزندانش را وارد مسابقات کرد نه سیستم اداری ان! شین و استفانی خیلی زود تبدیل به
رقبای امثال آستین و تیکر در رینگ شدند اما هیچوقت قدرت اجرایی نداشتند، حتی زمانیکه هردو به ظاهر جی ام وقت بعضی برندها میشدند هم بازهم مشغول بازی کردن رول
خود در استوری لاین بودند، در این میان میتوان در یافت که این دو تا به حال هیچ تجربه ای از سیستم مدیریتی کمپانی ندارند و انها هم دقیقا به اندازه دیگران صرفا پیشنهاد
دهندگان خوبی بوده اند، یعنی وینس مکمن بر خلاف پدر خود یک وارث درست درمان برای کمپانی تربیت نکرده و اگر تعارف را کنار بگذاریم و کاریزمای بالای شین مکمن را نادیده
بگیریم واقعا نمیدانیم که شین چگونه ادمیست و سیاست های او چگونه خواهد بود؟ در سمت دیگر استفانی هم به لطف داشتن همسری به سان هانتر نظرش با نظر او
یکیست و غالب پیشنهادات استفانی مکمن حاصل هم اندیشی او و همسرش است، یعنی استفانی به طور قطع یک مدیر مستقل نخواهد بود و اکنون هم ما از طرز تفکر او به
صورت مستقل اطلاعی نداریم، فرزندان مکمن به دلیل بی اعتمادی پدرشان به انها در امور مدیریتی و علاقه شدید انها به خانوادشان ( در بعضی موارد) هیچ تجربه ای ندارند و
شاید خود وینس هم از این قضیه اگاه است و میداند که وارثانش نه تنها هیچ تجربه ای ندارند بلکه هنوز جرئت مخالفت کردن و یا فرصت خلق یک طرح جدید را به تنهایی
نداشتند..
در سمت دیگر موفقیت مکمن در ماندی نایت وار او را در حد جنون مغرور کرد و به طرز دیوانه واری به او اطمینان داد که هیچ کس اندازه او از این بیزینس نمیفهمد ، همان چیزی که
باعث شد مکمن و بیشاف بالاخره باهم به مشکل بخورند ، او دقیقا مثل ریگان در نقش یک ناجی ظاهر شد و با پایبندی به یک اصول خاص سیستم تحت مدیریتش را به اوج
تعالی رساند اما دقیقا مثل ریگان هم باور داشت که سیستم همواره باید ثابت باشد و اگر خطایی هست از سیستم نیست و همه باید خود را در جهت خواست سیستم اصلاح
کنند و سیستم بی نقص و اصلاح ناپذیر است ، همین مسئله باعث شد تا مکمن در این چند سال اخیر بارها به مشکل بربخورد، در این میان بود که او دریافت بعضی تغییرات در
سیستم مدیری او لازم است ، بازگشت شین مکمن و قدرت گیری هانتر و ... همه در همین جهت بود ، او دقیقا به سان جمهوری خواهان پیر و یک دنده مدام شعار های تکراری
زمان ریگان را سر میداد اما حالا هم او هم جمهوری خواهان پیر یک دنده میدانند که سیاست هایان باید حدالمقدور عوض شود ، شعار های جدید ، اهداف جدید و دست
برداشتن از سیستم منسوخ شده سابق ، حالا با اعمال این تغییرات او بیشتر به لینکلن شباهت دارد تا ریگان ، رهبری که متوجه نیاز جامعه به تغییرات بنیادی در ساختارش
شده و برای ان برطرف کردن انها در نقش یک رئیس جمهور عمل میکند نه یک دیکتاتور، البته نه انقدر مثبت به هر حال همانطور که پیش تر هم گفتم اوست که حرف نهایی را
میزند و هنوز مقدار زیادی خود رای بودن در خون اوست اما حقیقت این است که ecw دقیقا به همین شکل زمین خورد ، یک رئیس کار بلد اما دیکتــ ــاتور و خود رای که حتی پس از
افت و ناراضیتی هوادارانش با زور به سیاست های منسوخ شده اش ادامه داد تا اینکه تعدادی از استارهایش این کمپانی را زمین زدند و تقریبا همان بلایی که سر wcw امد،
همان الگوس رخ دادن انقلاب در صورت نبود تغییرات..شاید با خود فکر کنید که wwe بسیار بزرگ تر از انست که با ناراضیتی های مقطعی و افت ریتینگ ها زودگذر دچار بحران
دائمی شود، تا حدودی چنین است اما چیزی که در این صنعت مهم است سوداوری بالاست ، انهم در صنعتی مثل پرو رسلینگ که هفتهای چند شو برگزار میکند و همواره باید
به سود بالا چشم داشته باشد، انقلاب نه صرفا در سقوط شخص خاص رئیس بلکه در سقوط سوداوری هم معنی میدهد.
فصل پایانی : پادشاه ملک کوران
پس از این همه سال حالا wwe و استارهایش در جایگاهی دست نیافتنی قرار دارند، در اوج شهرت و ثروت ، برای مدتها تصور میشد که امپراطوری وینس مکمن بدون کوچکترین
مشکلی به فتوحات خود خواهد افزود اما افت ریتینگ ها ضربه بدی به این باور ها وارد کرد، در واقع اینبار موج نارضایتی ها سود مستقیم wwe را تحت تاثیر قرار داده بود، چرا این
موضوع تا به این اندازه مهم است؟ مسئله این است که این کمپانی چندین سال است که هیچ رقیبی نداشته، از زمان wcw انها صرفا یک دوره کوتاه با tna رقابت داشتند که با
اقتدار ان رقابت را بردند و حالا بی رقیب مشغول تاخت و و تاز در میانه میدان هستند ، نه اینکه هیچ کمپانی پرو رسلینگ دیگری در جهان وجود نداشته باشد یا سطح کیفی
مسابقات انها از wwe ضعیف تر باشد ، نه ، بلکه wwe به لطف تبلیغات گسترده و سازماندهی بی نظیر خود در زندگی مردم دخیل شده ، و این مسئله را مدیون بودجه بی
انهای خود است ، در حالیکه دیگر کمپانی ها چنین بودجه ندارند که چپ و راست در بهترین ارنا های مملکت پی پی وی برگزار کنند قرار داد چند ملیونی با ستاره خود امضا کنند
و بر صفحه سینما و تلویزیون حضور داشته باشند، دلیل برتری اصلی wwe همین تبلیغات گسترده است که توسط بودجه عظیم کمپانی تامین میشود ، حال اگر سود مستقیم
کمپانی افت کند این نه فقط افت ریتینگ بلکه مقدمه شکست های احتمالی بعدی نیز خواهد بود ، همانطور که این مسئله سالها قبل برای شو نیو یورک شاتگان شو اتفاق
افتاد، در ابتدا مشکلی نبود اما به مرور ضرر سنگینی به کمپانی وارد کرد، همین مسئله باعث شده تا وینس مکمن با حساسیت بیشتری عمل کند..
اما نکته پایانی و مهم این است که به لطف جایگاه کنونی wwe این کمپانی حتی در صورت رخدادن بدترین اتفاقات هم حالا حالا ها سر پا خواهد بود، ان هم صرفا به دلیل
مدیریت کم نظیر وینس مکمن ، او تا پیش از این ( و حتی تا حدودی الان ) یک دیکتاتوری به راه انداخته بود و حاصلش 30 سال افتخار در قالب نام wwe است، باید قبول کرد که او
مرد موفقی بوده ، حال انکه بعضی ها مثل وینس روسو بر این باورند که این بیزینس مدیر لایق کم به خود دیده و وینس مکمن حکم (( تو شهر کورها یه چشم پادشاست )) رو
دارد و اگر این بیزینس چند مدیر موفق داشت وینس مکمن هیچ گاه موفق نمیشد چنین امپراطوری را بنا کند و بعضی ها هم مثل جری لاولر او را خدای این بیزینس میدانند، در
هر حال او وینسنت کندی مکمن است ، کسی که بودنش برای wwe لازم و ضروری است، شاید یک دیکتــ ــاتور لازم....
*ممنون از صبر و حوصله ای که بابت خواندن این مطلب به خرج دادید*
نظر شما چیست؟
وینس مکمن یک رهبر موفق است یا یک دیکتــ ــاتور ؟



















پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)