روز جمعه چهل وسومین سالگرد درگذشت جهان پهلوان تختی در ابن بابویه برگزار خواهد شد، مردی که «از او مردمی مایه ای تازه یافت و رستم پس از قرن ها زنده شد.»
باز هم ۱۷ دی دیگری آمد و یک سال بر تمام سال های فقدان جهان پهلوان اضافه شد.
و من در عجبم یکی زنده اش هم حکم مرده را دارد و یکی مرده اش حکم زنده را...
می گویند خاک سرد است اما چهل و سه سال از مرگ تختی گذشته و باز هم دی که می آید فقط نام اوست و جوانمردی که در ورزش ایران طنین انداز می شود.
یاد کسی که "او پوریای ولی نبود، او هیچ کس نبود، او خودش بود، بگذار دیگران را به نام او و با حضور او بسنجیم، او مبنا و معنای آزادگی است "
جمعه هفدهم دی ماه است، روزی که اتاق شماره ۲۳ هتل آتلانتیک برای آخرین بار صدای نفس های به شماره افتاده جهان پهلوان را شنید و ابن بابویه پذیرای پیکر بی جانش شد.
و مردم - مردمی که روزی برای قهرمان بی مدال شان نوشتند "برای آنکه پهلوان نگرید، همه بخندیم "- این بار سنگینی مردی را بر دوش خود احساس کردند که جانی در تن نداشت و نمی دانستند خودکشی کرده و یا او را کشته*اند.
فرقی هم نمی کرد، چه اتفاقی افتاده باشد، ساواک متهم شماره یک بود... و جهان پهلوان هم دیگر نبود.
رستم از شاهنومه رفت
... آخرین بار که دیدمش، در اتاق مهندس توفیق بود که با قرار قبلی آمده بود تا همدیگر را ببینیم، داشتم با توفیق خوش وبش می کردم که آمد. با همان قیافه نجیب و خنده دوست داشتنی و آرامی که همیشه روی لبش بود. سلام و احوالپرسی کردیم و گرم صحبت شدیم. نزدیک های ظهر که حرف هایمان ته کشید، داشتیم راهی می شدیم که من بی اختیار به یاد بیتی از شعر معروف "پریای " شاملو افتادم. حالا در آن وقت چرا، نمی دانم . جلوی رویم روزنامه ای افتاده بود با مداد گوشه اش نوشتم:
رستم از شاهنومه رفت
برکت از کومه رفت
با کنجکاوی سرش را جلو آورد و پرسید:
چی نوشتی؟ رستم چی؟
گفتم:
- این شعریست از احمد شاملو، مربوط به شعر بلند پریاست و نوشتم: "رستم از شاهنومه رفت... "
تختی زد زیر خنده و روکرد به توفیق و گفت:
-مگه می شه رستم از شاهنامه بره بیرون، خب آن وقت دیگه تو شاهنامه چی می مونه؟
گفتم:
- تو این روزگار اگر هم بره عجیب نیست.
فکری کرد و گفت:
- راستی آدمو به فکر می اندازه، جدا اگر رستم تو شاهنامه نباشه برکت شاهنامه هم از بین می ره...
و بعد زیر چشم نگاهی به نوشته من انداخت و آهسته شعر را خواند:
رستم از شاهنومه رفت.
برکت از کومه رفت.
و بعد ناگهان سرش را بالا آورد و تند و محکم به من و توفیق گفت:
-نه، نمی شه...
دوشنبه ظهر بود که خبر مرگش را شنیدم. نمی توانستم باور کنم، اگرچه حقیقت داشت. بغض گلویم را می فشرد و بیاد همه خاطرات کوتاهی بودم که با او داشتم.
ذهنم به تمام روزهای گذشته کشیده می شد که ناگهان به یاد آن روز افتادم. احساس کردم که در کنارم ایستاده است و همه چیز را به همان روشنی دیدم، که در اتاق توفیق ایستاده بودیم.
اشک از چشمانم سرازیر شده بود که آرام گفتم:
- دیدی که می شود رستم از شاهنامه برود.
و آن وقت این حقیقت را به روشنی شناختم و دوباره تکرار کردم:
رستم از شاهنومه رفت.
برکت از کومه رفت.
... و دیگر تختی نبود!
«باقر عالی خانی»
دوست دارید مرا بشناسید؟
هفته نامه کیهان ورزشی بعد از مسابقات جهانی ۱۹۵۶ از غلامرضا تختی خواسته بود که از زندگی و افکارش بنویسید که با تیتر "دوست دارید مرا بشناسید " منتشر شد.
او وقتی می خواست مطلب را به نویسنده هفته نامه تحویل دهد، گفت: هر عیبی داره ببخشید!
و قهرمان در دست نوشته هایش در مورد خود این چنین می نویسد:
* حیف از حیوان
... با این ترتیب در سرما و گرما در روی تشکی که حتی حیوانات هم حاضر نمی شدند بر روی آن تمرین کنند فعالیت خود را آغاز کردم. شاید شما هیچ باور نکنید اما این حقیقت محض است که من و امثال من مثل حیوان تمرین می کردیم و این ادعای مرا اهالی خیابان شاهپور که همیشه در ساعت معینی مثلاً دو بعدازظهر مرا مشاهده می کردند، تصدیق می کنند.
اما پس از یک سال تمرین کوچکترین موفقیتی به دست نیاوردم و علاوه بر اینکه گل نکردم حتی ضعیف تر هم شدم!
در اینجا و در همین موقع بود که باران استهزا و تمسخر بر سرم باریدن گرفت و همه به من می گفتند: "تو خود را بی سبب شکنجه می دهی، برو دنبال کارت. تو اصلاً به درد کشتی نمی خوری ".
این گفتارها، این تهمت ها، این ناسزاگویی ها آن هم در آن محیط که نه نشریه ای بود و نه دستگاهی، مرا کاملاً از پای در آورد، حتی دیگر نصایح دوستانم را هم فراموش کردم. جوانی مایوس و دل شکسته بودم که لباس های تمرینم را به دوش می کشیدم و با موتور سیکلت برادرم به خانه می رفتم، دیگر هیچکس وجود نداشت که قلب مرا از آن همه استهزا پاک کند.
هیچکس حاضر نبود مرا به کارم تشویق کند، همه مرا با دیده ترحم می نگریستند و می گفتند: اینوببین که لخت می شه و تمرین می کنه ". من یک سال در زیر این باران، استقامت بیهوده ای کردم و پس از اینکه متوجه شدم قادر نیستم و این باران هم هیچگاه بند نخواهد آمد راه خوزستان را پیش گرفتم.
در آنجا یک سال زندگی کردم. مبارزه با خود و مبارزه با ناسزاهای مردم که رنج فراوانی بر دوش من باقی گذارد اما من طاقت این را نداشتم که بیشتر از یک سال این رنج را بر دوش خود بکشم.
پس از اینکه به تهران آمدم آن پسر۷۰ کیلو را دیدند که هشت کیلو چاق شده بود اما این چاقی دلیل آن نشده بود که در هر دقیقه ده مرتبه از کشتی گیران زمین نخورم!
اولین باری که در یک مسابقه شرکت کردم چهارم شدم. خوب یادم هست که آن مسابقه یک مبارزه داخلی باشگاه بود.
* آنقدر باختم که پشتم بوی جرم تشک گرفته بود
کفش و لباسمم همان بود، اسمم عوض شده بود، اما هیچکس دیگر به من بد نمی گفت.
در یک مسابقه پهلوانی شرکت کردم اما کاری از پیش نبردم، فقط بعضی از کشتی گیران سنگین به من احتیاج داشتند. آنها به من احترام می گذاردند، راست هم می گفتند چون من فقط به درد زمین خوردن می خوردم و بس!
وقتی که ۲۳ساله شدم به غفاری باختم البته این باخت امیدوار کننده بود که نظر همه را برای قضاوت کردن در باره من برگرداند. برای اولین بار نامم در یک مجله کوچک چاپ شد، من هنوز آن مجله را در کمد خود دارم و بیشتر از همه نشریات آن را دوست خواهم داشت. برای اولین بار روزنامه یی از حق من دفاع کرد و من همیشه از آن ممنونم. کاری ندارم، روده درازی نمی کنم فقط می گویم آنقدر از احمد وفادار و دیگران زمین خوردم که پشتم بوی جرم تشک گرفت.
* فرزند درد و رنجم
من فرزند درد و رنج بودم و با این درد خو گرفتم، من همیشه مردمی را که مرا دوست می داشتند دوست می داشتم و امروز به دوستی آنها بی حد افتخار می کنم اما در همین زمان یک حرف، یک کنایه دیگر که در لفافه گفته م شد مرا شکنجه نمی داد، چون من راه خود را می دیدم. راهی بود روشن که در آن می شنیدم:
"رضا! تو کاری با این حرف ها نداشته باش راه خود را بگیر و برو آینده مال توست، متعلق به کسی است که بیشتر از همه رنج برده است "
* بزرگ*ترین درس زندگی را از هیتلر گرفتم
" من بیشتر وقت ها با کتاب های پلیسی و یادداشت های فاتحین و مغلوبین جنگ های گذشته، خود را سرگرم می کردم و خواندن آنها همیشه اثر خوبی در روحیه من باقی می گذارد به خصوص اینکه هیتلر را با تمام حماقتش دوشت داشتم، اینکه می گویم دوست داشتم نه اینکه خیال کنید او را آدمی لایق می دانم، نه، من به او احترام می گذارم به واسطه اینکه او بزرگترین درس زندگی را به من یاد داد که چگونه باید با دشمنان ستیز کرد و در هر راه مشکلی به هدف رسید.
در یکی از کتاب های سردار مغلوب ژرمنی خواندم که او همیشه تصاویر رقبای خود از قبیل مونتگمری، آیزنهاور و استالین را به دیوار می کوبید و حتی در کتاب دیگری متوجه شدم که سردار آلمانی این عکس ها را همه جا حتی وقتی که برای غذا خوردن، اتاق کار خود را ترک می گفت با خود می برد. من قبل از اینکه متوجه این موضوع شوم از شنیدن نام کشتی گیران سنگین وزن جهان وحشت داشتم و در هر روزنامه و یا مجله یی که عکسی از آنها می دیدم از ترس اینکه تنم نلرزد آن نشریه را دور می انداختم و هیچ مایل نبودم اعصابم را بدین ترتیب خرد کنم.
اما پس از آن من هم مثل او، آن مرد لاغر آلمانی شدم! من که همیشه حتی از تصویر "پالم " سوئدی می ترسیدم از فردای آن روز به دنبال آنها گشتم و آن عکس های سفید و سیاه را در پوششی از طلا جای دادم و همیشه مقابل چشمانم قرار می دادم. من با آن چشمان رنگارنگ و پوست های مختلف چنان خوی گرفتم که امروز پس از اینکه چندین سال از دیدار من و حیدر ظفر (کشتی گیر ترک ها در المپیک های گذشته) می گذرد هنوز لبخندش، کینه اش و آرزویش که همیشه در چشمانش خوانده می شد، می بینم.
بعدها که "حیدر " از تشک و حریف خداحافظی کرد "پالم "، "کولایف " و آخر از همه "آلبول " پسر موطلایی شوروی ها که امروز حتی یک خال از آن موهای طلایی که من در مسکو بر سرش می دیدم نیست، جای او را گرفتند اما حیدر با آنها تفاوت فراوانی داشت.
نه خیال کنید که حیدر بیشتر و یا کمتر از آنها بود، نه اینطور نیست بلکه من فراوان عوض شده بودم. من این عکس ها را هنوز مثل هیتلر در مقابل چشمانم قرار می دهم و با آنها راز و نیاز می کنم، با این تفاوت که بی نهایت به آنها علاقمندم و هیچ مایل نیستم مانند هیتلر به آنها بنگرم. هیتلر آنها را می نگریست و آرزو داشت با خون شان آشامیدنی گوارایی بنوشد اما من چنین خیالی نداشتم و ندارم. من به خونشان تشنه نیستم، من فقط از هیتلر آموختم که باید شمایل آنها را مدنظر قرار داد، دندان به روی جگر گذارد و برای پیروزی بر آنها تلاش کرد، من چنین کردم هر چند به موفقیت نهایی خود نرسیدم.
* فکر قهرمان شدن خجالتم می داد
همیشه پیش خود فکر می کردم اگر روزی در کشور خود قهرمان شوم به آرزوهایم رسیده ام. اوضاع و احوال به قدر واضح و آشکار بود که همه می توانستند به خوبی تشخیص دهند که من در چهار سال گذشته در یک قوس صعودی حرکت کرده ام. صعود این قوس مخصوصاً از سال ۱۹۵۰ به بعد شدیدتر شده بود.
علت این قوس خیلی واضح است. من مدتها بود کوششی در جهت رسیدن به انتهای این قوس و در جهت حفظ موازنه قوای خود معمول می داشتم و حقم بود که پله آخرین نردبان را در کشور خود لمس کنم، در آن شرایط خواه ناخواه مجبور بودند وزنه را به نفع من متمایل کنند. من خود درک می کردم آن مرد لایقی هستم که همه شرایط به نفع من دگرگون گردد. فکر اینکه روزی قهرمان کشور و یا احتمالاً قهرمان جهان شوم، خجالتم می داد. اصلاً من در این مورد کمتر فکر می کردم چون جرات آن را نداشتم فکر کنم و پس از آن نتیجه بگیرم که فکر بچگانه ای بود و نباید با یاد آن دلخوش بود. ۹ سال پیش در یک مسابقه تقریباً با اهمیت، دوم شدم من هنوز برای وزن ششم دو کیلو کم داشتم.
* تا سال ۱۹۵۶ نیم متر پایین تر از کشتی گیران شوروی بودم
من فاصله بین عنوان دومی و قهرمانی را رقم بزرگی می دانستم، یک راه بسیار دشوار و طولانی، تقریباً مثل تفاوت مقام وزارت و رتبه مستخدم جزء. اما وقتی که در سال ۱۳۲۹ صاحب مقام شدم متوجه شدم که هیچ کاری نکرده ام و چیزی هم به من اضافه نشده و فقط بر تعداد رفقایی که به من سلام می کردند، اضافه گردیده است.
من و قمر مصنوعی؟ من فقط یک مرتبه شوروی ها را پشت سرگذاردم اما آنها سه بار اول شدند. از سال ۱۹۵۱ تا ۵۶ من در طرف راست کرسی در آنجا که مدال نقره تقسیم می کنند و با خط سیاه لاتین رقم دو بر روی آن نوشته شده است قرار داشتم در حالی که شوروی ها همیشه نیم متر بلندتر از من می ایستادند و موقعی که از آن بالا می خواستند مدال خود را دریافت کنند کاملاً قوز می کردند، من همیشه در فکر این بودم آیا ممکن است روزی برای گرفتن مدال طلا آنقدر خم شوم تا آقای رییس بتواند نوار را به گردنم بیاویزد؟
* قهرمان شدم اما بر مغزم اضافه نشد
دیگر دلم نمی خواست قهرمان کشور شوم. می خواستم به همه آنهایی که به من می خندیدند و تمسخرشان گوش مرا پر می کرد بگویم که قهرمان دنیا خواهم شد، من دیگر با این اندیشه عذاب نمی کشیدم اما دائم گمان می بردم آنهایی قادرند قهرمان جهان شوند که قبلاً قمر مصنوعی پرتاب کرده اند!
من تا این حد قهرمان جهان شدن را مشکل می پنداشتم. به خیال من آرزو کردن مقام قهرمانی جهان و رسیدن به آن مثل این بود که کسی ادعا کند من می خواهم "قمر " به کره ماه بفرستم! اما در ملبورن جای من و مدال من با شوروی ها عوض شد و من هم مثل "کولایف " برای گرفتن طلا کاملاً "دولا " شدم. اما همین که از کرسی به پایین پریدم متوجه شدم کوچکترین تفاوتی نکرده ام.
تنها تفاوتی که در روحیه من پدیدار گشت این بود که من دیگر خود را حقیر نمی شمردم، آن حقارتی که چند سال قوز آن را به دوش می کشیدم از وجودم رخت بربسته بود.
* عنوانی که تمام دلخوشی ام بود را از دست دادم
چندین سال پایه های کرسی ای را تشکیل می دادم که شوروی ها و فقط یک بار تر
ک ها بر روی آن جای داشتند. همیشه بالای کرسی از آن آنها بود و من پایه ای بودم. یک پایه محکم که هیچ گاه سکوی افتخار را از سستی خود نمی لرزاندم.
در سال ۱۹۵۱ که به هلسینکی رفته بودیم هنوز شوروی ها نمایش کشتی خود را آغاز نکرده بودند و فقط ما با ترک ها به خصوص با سوئدی ها جنگ داشتیم، در فنلاند من فقط به حیدر ظفر ترک باختم. هلسینکی نخستین سفر من بود و حالم در هواپیما بیشتر از همه خراب بود.
سال بعد که المپیک ۵۲ در هلسینکی برگزار می شد شوروی ها با یک گروه کشتی گیر غریب قدم به میدان المپیک نهادند و کار خود را آغاز کردند در آنجا همه از آنها وحشت داشتند.
آن سال شوروی ها جانشین ترک ها شدند اما من نفهمیدم برای چه جانشین حیدر ظفر نشدم و شخص دیگری که اهل مسکو بود مدال طلا گرفت. امتیاز من و رقیب روسی ام مساوی بود. من او را یک خاک کردم. در خاک به پلش بردم اما او سگک مرا رو کرد و در سه دقیقه آخر کشتی هم که قصد درو کردن او را داشتم او پاهایش را بالا کشید و خاکم کرد. اگر قانون امروز می بود من و او مساوی بودیم اما دو بر یک شوروی ها از من بردند.
این دومین مسافرتم به خارج و دومین دیدارم از شبه جزیزه سرد و آرام اسکاندیناوی بود.
در سال ۱۹۵۳ که مسابقات جهانی در ایتالیا برگزار شد ما شرکت نکردیم، من از این عدم شرکت تاسفی نمی خورم، در ایتالیا مسابقات خیلی آسان تمام شد و تقریباً قحط الرجال بود.
پس از هلسینکی وزن من ۹۵ کیلو شده بود یعنی ۲۵ کیلو بیشتر از روزی که شروع به تمرین کشتی کردم.
من مجبور بودم برای اینکه خودم را به کلاس ششم کشتی برسانم حداقل ۱۲ کیلو کم کنم. این برایم خیلی دشوار بود.
شب های توکیو مثل روزهای مرطوب صوفیه سرنوشت شومی را برای من ساخته بود که خود من هم غافل بودم. در ژاپن من عنوان خود را از دست دادم، عنوانی که در آن زمان دلخوشی من بود. من در توکیو ۷۹ کیلو بودم.
از "پالم " بی نهایت وحشت داشتم. حتی می ترسیدم به او حمله کنم در حالی که راحت خاک می شد. او به محض سرشاخ شدن با من دو دستم را از انتها بغل کرد و تا خواستم خود را از بدن سفید و پشم آلود او رها سازم. او بافت پایی مرا پایین برد و پس از اینکه می خواستم برخیزم یک چوب قرمز رنگ را دیدم. این چوب به وسیله داوری که لباس سفید به تن کرده بود و علامت پرچم کره بر سینه داشت به هوا بلند شده و پیروزی پالم را اعلام می داشت. در آن سال پالم مدال طلای المپیک داشت. چه مدال بی وفایی که حتی با شکست دادن من هم، برایش وفا نکرد.
* جای آلبول بودم صورتم را با کشتی پیر نمی کردم
در نخستین شب مسابقات کشتی ایران و شوروی، شوروی ها جوانی را برای مقابله با من به میدان فرستاده بودند که آلبول نامیده می شد، نخستین آشنایی من با او در میان توفانی از شادی بی حد و حصر مردم بود، وقتی که آلبول را دیدم هنوز موهایش به خوبی نریخته بود. او شبیه دخترانی می نمود که برای بخشش از درگاه خداوند نزد کشیش می روند، هیچگاه چهره متحیر و امیدوارکننده او را فراموش نخواهم کرد.
وقتی که او دست مرا فشرد احساس کردم گرمی فراوان در وجودش می جوشد، چهره اش انسان را وادار به صلح کرد نه جنگ، من اگر جای او می بودم هیچگاه صورتم را به خاطر کشتی پیر نمی کردم، او شبیه مریم عذرا بود که هیچ گناه نداشت...
اما همین مریم عذرا که در مرحله اول گمان می بردم "توفیق " خودمان او را به راحتی مغلوب می کند درس بزرگی به من داد که در زندگی ام تاثیر فراوانی داشت. او با آن قیافه، بی تفاوتش با آن دهانی که هیچگاه برای تکلم باز نمی شود به من درس داد.
او به خیز اول من که برای زیر "یک خم " بود چنان پاسخ داد که یاد آن باعث رنجم می شود.
تا خواستم خود را از آن زندان خلاص کنم پلی رفتم و سه امتیاز به او دادم، گیج شده بودم و بی حد افسرده آن بچه که هنوز در خانه خود برای یک آبنبات گریه می کرد در اواخر کشتی مغلوب شد و من مثل کسی که قصد دارد قربانی خود را با لبان تشنه سر ببرد در وسط تشک زمینش زدم. چه کار چندش آوری ...
او نفسش مثل اتوبوسی بود که ما را از مسکو خارج می کرد و بر فراز کوه ها دایم خاموش می شد. او در همان خاموشی و در حالی که چشم هایش سرخ شده بود نزد مادرش رفت تا لباسش را به تن کند، قیافه اش به خصوص چشمانش بی نهایت به چشمان من در توکیو شباهت داشت.
پس از آنکه به اتفاق نزد من آمدند از من تشکر فراوان کردند. مادرش می گفت مواظب این بچه من باشید او خیلی به شما علاقه دارد!
در مسکو من به او یک قلم خودنویس هدیه کردم و او به من یک کلاه داد، کلاه او ۵۰ روبل ارزش داشت آن شب نخستین شب آشنایی من و آلبول بود.
* در استانبول ناراحت کننده ترین دوره حیاتم را گذراندم
من فقط یک مدال طلا دارم (۱۹۵۶) یک سال بعد به استانبول رفتم اما این بار نه دروزن ششم و نه دروزن هفتم بودم بلکه چشمم به دنبال کسی بود که خیلی بیشتر از من مدال داشت. آن شخص "حمید کاپلان " نام داشت که اهل آنکارا بود.
متاسفانه من توفیق مقابله با او را نیافتم و در اثر کمبود وزن و نداشتن تجربه کافی مغلوب غول های شوروی و آلمان شدم ولی خودم و همه اطرافیان خوب می دانستیم که من کمتر از آنها نبودم، در آن سال کاپلان اول شد. پس از مسابقه حسین نوری که چندین سال در وزن هشتم کشتی می گرفت و به آن غولان می باخت در گوشم گفت: "داش تختی حالا می فهمی چاکرت حسین چی می کشه "...
او راست می گفت اما من مشقت فراوانی نکشیده بودم ولی خوب فهمیدم که نباید به این زودی*ها قدم به وزن هشتم نهاد.
پیروزی کاپلان و مغلوب شدن من چیزی از غرورم نکاست چون من مدعی او شده بودم نه او...
این شکست را هم مثل همان سالی که در توکیو به وسیله پالم سوئدی ضربه شده بودم تصور کردم. چون واقعاً هم همینطور بود چه در سال ۱۹۵۴ژاپن و چه در ۱۹۵۷ استانبول در هر دو نوبت، چیزی از دست نداده بودم اما در صوفیه پر من ریخت و من پرهیاهوترین و ناراحت کننده ترین دوران حیاتم را در آنجا گذراندم.
* آلبول شبیه زمستان سرد مسکو یخ کرده بود
تا قبل از المپیک ملبورن پنج بار از کشتی گیران جهان به سختی شکست خوردم. در سال های ۵۱ و۵۲ در هلسینکی و در فستیوال ورشو به ترک ها و شوروی ها باختم و در جای دوم قرار گرفتم. ورشو آخرین شکست من از شوروی ها بود تا آنجا من بودم که می خواستم بر کرسی آنها سوار شوم اما از المپیک ملبورن به بعد آنها به دنبال من می دویدند تا عنوان قهرمانی را از من پس بگیرند به همین جهت من بایستی توجه کافی می کردم و آدم با دقتی می بودم در حالی که چنین نعمتی مانند یک معادله دومجهولی در وجودم ناپدید گردید و من با اشتباهات مکرر خود در صوفیه موفق نشدم آن معادله ای را که در رگ و پوست من ریشه دوانیده بود، حل کنم و بدین ترتیب عنوانی که با تحمل مصایب فراوان نصیب من گردید از دست دادم اما حالا فکر نمی کنم با از دست دادن آن عنوان هیچ هستم.
همین که من از سکوی دومی به راحتی پایین آمدم تا "آلبول " در جای پای من قدم گذارد و تا از آن بالا! خود را به زمین پرت نکند دیدم هیچ چیز از من کم نشده است. مثل ملبورن می مانم، همچنان که آلبول شبیه زمستان سرد مسکو یخ کرده بود همان یخبندان مسکو و باکو.
در خارج از تشک همه خیال می کنند ما بر خلاف انسان های دیگر هستیم، راه رفتن، خوابیدن، غذا خوردن ما خارق العاده است، در صورتی که این موضوع فقط برای آدمیان خارج از تشک صدق می کند و بس. من و او مثل مسکو، مثل تهران با هم دست دادیم و صورت هم را بوسیدیم و باز هم از تشک خارج شدیم. اکنون خوب توجه کنید من برای این حریف سرسختم چه نقشه یی کشیده ام؟ و برای مسابقات جهانی چه کار می خواهم بکنم؟