مدیران خواهشا تاپیک رو به جای دیگری انتقال ندهند.
این تاپیک و این مطلب برای ایران دبلیو دبلیو ای زده نوشته شده و حق کپی برداری برای هیچ سایت دیگری وجود ندارد.
سلام خدمت دوستان عزیز.اول از همه از مدیران خواهش میکنم این تاپیک رو به جای دیگه ای انتقال ندهند.ممنون
دوستان معذرت میخوام که 1 هفته دیر کردم. گرفتار بود و شرمنده ی همتونم ولی بالاخره براتون چالدران رو اماده کردم.
3-4ساعت تایپ این مستند طول کشید دیگه چشمم در اومد دستمم شکست امیدوارم استقبال بشه.
به نام خدا
.
چالدران در اذربایجان غربی در منطقه ی خوی واقع شده است. اجسادی در قبرستان ان پیدا شد که بعد از 530 سال هنوز سالم بودند.
قبل از این که نبرد رو توصیف کنم میرم سراغ عثمانی.
عثمانی از یک طرف تا اتریش و از طریف دیگر تا کربلا ادامه داشت و 48 کشور حال حاضر جهان رو شمال میشد.موسس سلسله عثمانی / عثمان پسر ارطغرول بود.
این کشور به اصطلاح با استبداد بیش از حد اداره میشد.
نیروی امنیتی این کشور
:
امپراطور عثمانی 4 زن رسمی میتوانست داشته باشد و هر تعداد زنان غیر رسمی ولی حق بچه دار شدن از زنان غیر رسمی را نداشت
.
با وجود این مسئله وقتی شما 200 تا 300 زن داشته باشین نمیتونین کنترل کنین که این زنان باردار نشوند.
کودکانی که به صورت نامشروع به دنیا میامدند در محلی به اسم قفس طلایی جمعشان میکردند و داخل این قفس همه چیر مهیا بود .افرادی که کودکان را تربیت میکردند
LaLe نامیده میشدند
.
وقتی این کودکان شیر میخوردند در زیر پستان ان فردی که شیر به این کودکان میداد یه کاسه خون قرار میدادند تا اون کودک بوی خون را حس کند از کودکی.
در 3-4 سالگی جلوی این کودکان گوسفند و بز و ... را سر میبریدند تا فوران خون را ببینند. به علاوه این کودکان از همان بچگی شستشوی مغزی بسیار شدیدی میشدند.
افرادی که قرار بود اعدام شوند یا سر و یا دست پایشان قطع شود جلوی این کودکان انجام میدادند.
شخصی که برای این افراد سخنرانی میکرد و بخش اصلی تربیت رو بر عهده داشت مفتی ( کسی که فتوا میدهد ) نام داشت و در یک دوره ی اموزشی به ها را اموزش میداد.
این افراد رو در چادر هایی 5 نفر 5 نفر میگذاشتند و افرادی را مینداختند داخل این چادر ( به این افراد میگفتند که این افرادی که داخل چادر میایند دشمن پادشاه اند ). و این ها ان فرد را کاملا قطعه قطعه میکردند.
از طرفی پرده ی گوش این افراد رو میزدند تا التماس و گریه ی فردی را که دارند میکشند نشنوند.و چون بعضی از این افراد میرفتند و تعریف میکردند که چه کاری انجام دادند انها را نیز لال میکردند (نوک زبان ان ها را میبریدند).این چادر ها در تمام شهر دیده میشد.
نیروی نظامی
:
امپراطوری عثمانی توسط 5 ارتش اداره میشد.
ینی چری
ایچ اقلان
چاووش
قوچی
نرجس
.
اساسی ترین و مهم ترین این ها ینی چری بود.
ینی چری ها از کودکان 10 تا 15 ساله ی مسیحی انتخاب میشدند و ان هارا مسلمان میکردند و ختنه میکردند و تعداد این افراد 100.000 نفر بود ( هر ساله 100.000 کودک مسیحی انتخاب میشد و مسلمان میشد تا اموزش ببینند)بسیار اموزش های فشرده ای به این افراد داده میشد که شامل 4 تا 2.5 سال بود.
.
2.5سال اول: این افراد رو وارد کشتی هایی میکردند و از 10 تا 30 کیلیموتری تا ساحل انها رو به دریا میانداختند و میبایست تا ساحل شنا میکردند.اونهایی که شنا بلد نبودند درجا غرق میشدند.2.5سال به همین گونه ادامه میافت و به مرور زمان به پای این افراد وزنه میبستند و این وزن ها به تدریج شنگین تر میشد
.
2.5سال دوم: با رژیم غذایی مشخصی این افراد رو در کویر رها میکردند تا زندگی کنند.
2.5سال سوم: ان ها رو وارد کوه و جنگل میکردند و اموزش های بسیار سنگینی مانند سینه خیز از کوه بالا رفتن را به انها میدادند.
2.5سال چهارم : در رودخانه های پرشیب و پراب ان ها رو میبردند تا بر خلاف جریان اب و شیب شنا کنند.
.
بعد از این 10 سال از بین 100.000 نفر در کل 10 تا 15 هزار نفر باقی میموندن.سپس این افراد رو در جایی جمع میکردند و فرمانده ی کل ینی چری ها میومد و میگفت 3 شرط برای ینی چری شدن لازمه
:
شرط اول : تا پایان 45 سالگی حق ازدواج ندارید
عده ای اعتراض میکردند و جدا میشدند
شرط دوم : تا پایان خدمت به ینی چری نمیتوانید با خانواده و فامیل دیدار کنید
دوباره عده ای جدا میشدند
شرط سوم : تا پایان 45 سالگی حتی یک بایزی( واحد پول عثمانی ) نمیگیرید.
دوباره افرادی جدا میشدند
.
قرار میشد مفتی این افراد رو توجیه کند
.
مفتی شروع میکرد به سخن گفتن
:
اقایان ینی چری این که شما زن نمیگیرید برای این است که شما برای جنگ ساخته شدید و هر سه سال یک بار باید برید جنگ و چون جنگ های شم جنگ های بزرگ و مهمی است میتوانید غنیمت های زیادی از جمله پول و کنیز به دست اورید ولی حق بچه دار شدن از کنیز رو ندارید
.
مفتی با فریادی گفت ایا توجیه شدید
؟
سربازی گفت شاید مارا هر 3 سال به جنگ نبردند ان وقت تکلیف چیست
؟
مفتی گفت : اگر ما شما به جنگ نبردیم شما حق دارید و اجازه دارید همه چیز را غارت کنید
.
در ان موقع امپراطور بایزید 3 پسر رسمی داشت
سلیمان و مراد و سلیم .
مورخان در مورد سلیم کلمه ی ترین رو به کار بردند
زیباترین.بی باک ترین.خوش دست ترین.خون ریز ترین و
....
.
در عین حال سلیم فردی بسیار جاه طلب بود و در سن 13 سالگی هم ازدواج کرده بود و در سن 19 سالگی بچه داشت و در سن 19 سالگی او نبرد چالدران رخ داد
.
روزی سلیم با خودش فکر میکرد من باید صبر کنم پدرم بیمرد و بعدش برادرانم حکومت کنند و بعدش من در سن 70-80 سالگی به حکومت برسم.
سلیم فکر میکرد شاه باید جوان باشد باید دلیر باشد
تصمیم گرفت و تصمیمش چیزی جز از سر راه برداشتن برادران و پدرش نبود
.
در شبی به فرمانده ی سپاه ( کمال رخصت ) دستور داد تا به باغ او بیاید
.
او امد و تعظیم کرد و نشست و سلیم گفت ینی چری 3 سال و یک ماه است به جنگ نرفته
.
کمال گفت کسی باید فرمان حمله بدهد تا ما بجنگیم
.
سلیم در جواب او گفت چه کسی
؟
کمال رخصت گفت پدرتان ولی سلیم گفت اگر او نباشد گفت بردرانتان گفت اگر انها نباشند چه ؟؟ کمال رخصت به یه چیزایی پی برد ولی گفت منظورتان چیست
؟
سلیم گفت هر 3 باید کشته شوند
.
کمال گفت قربان این خطرناک است و یک توطئه
.
سلیم گفت همین که گفتم .
کمال گفت بر فرض که بخواهیم این کار را بکینم / شما بگویید چگونه
؟
سلیم گفت پدر من 2 بار سکته کرده یک بار در جنگ با تیمور و یک بار هم به دلیل زیاده روی در شراب خواری اگر برای یک بار دیگر سکته کند میمیرد و این کار با نشان دادن سر مراد و سلیمان به او محقق میشود
.
کمال گفت چه کسی این ار را میکند
؟
سلیم گفت دو سرباز ینی چری
.
هماهنگی انجام شد و دو سر بریده که به بایزید نشون داده شد او سکته کرد و مرد
.
سلطان سلیم جوان به حکومت رسید
.
وزیر اعظم که فردی 80 ساله بود استعفا داد و گفت من با این پسرک گستاخ که شک ندارم در قتل پدر و برادرانش شرکت داشته کار نخواهم کرد
.
سلیم دستور داد وزیر را بیاورند و با او صحبت کرد ولی وزیر گفت نیاز به استراحت دارم ولی سلیم گفت دستور میدهیم بکشنتان
.
وزیر گفت هر کاری میتوانید بکنید و رفت
.
مشاورش به سلیم گفت قربان شما یک گنجینه ی بزرگ رو از دست دادید
.
سلیم گفت خوب او قبول نمیکند چه کارش کنم
؟
مشاور گفت : من این کار را خواهم کرد و اورا مجبور میکنم
.
به فرمانده ی زندان های کل عثمانی گفت که چند زندان در کشور داریم که معلوم شد 50 تا
.
گفت از هر زندان بی ادب ترین و وحشی ترینشان را انتخاب کنید و در یک زندان جمع کنید
.
این کار انجام شد و وزیر را بین ان افراد انداختند وزیر تحمل نکرد و به اجبار وزارت را قبول کرد
.
سلیم نقشه ای از جهان در مقابل خود قرار داد و دست روی هر تکه ای میگذاشت ارتش عثمانی میرفت و اونجارو تصرف میکرد و مشاور او نیز هی از او تمجید میکرد
.
ناگهان دست سلیم روی ایران گذاشته شد
.
مشاور ساکت شد گویی از اول لال افریده شده
.
سلیم دوباره تکرار کرد اینجارا خواهیم گرفت
.
دوباره و دوباره تکرار کرد
.
یک نکته : سلیم 20.30 هزار بیت از شاهنامه حفظ بود و فارسی را بسیار خوب صحبت میکرد
.
مشاور گفت قربان اینجا ایران است شما که میدانید شاعرشان هم گوشزد کرده که دریغ است ایران ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
همه سر به سر تن به کشتن دهیم از ان به که میهن به دشمن دهیم
.
قربان شاید بتونید ایران را تصرف کنید ولی نمیتوانید ان را نگه دارید.از دل این سرزمین دلاورانی ظهور میکنند که مجال نفس کشیدن برای لحظه ای را از شما میگیرند
.
سلیم گفت همین و بس حمله خواهیم کرد
.
سلیم دنبال بهانه برای جنگ میگشت و به او خبر رسید که پسر مراد به ایران پناهنده شده
.
نامه زدند به شاه اسماعیل و گفتند این فرد( پسر مراد ) شخصیت مهم سیاسی است او را به ما تسلیم کنید
.
شاه اسماعیل گفت مهمان حبیب خداست و من اورا به شما تحویل نمیدهم
.
سلیم دستور داد نامه ای که خودش برای اسماعیل نوشته را به او برسانند نامه ای که در ان نوشته شده بود:
پلنگ ژیان ارچه باشد دلیر نیارد شدن زیر چنگال شیر
تورا کهتری کار بستن نکوست نگه داشتن بر تن خویش پوست
.
شاه اسماعیل نیز جواب خود را این چنین فرستاد
جوانی مکن ارچه هستی دلیر منه پای گستاخ در کام شیر
درشتی مکن به نرمی گرای ز جایم مبر تا بمانی به جای
من از ساکنی هستم ان کوه سنگ که در جنبش اهسته دارم درنگ
مجنبان مرا تا نجنبد زمین همین گفتمت باز گویم همین
.
سلیم جا خورد چون هیچ فردی تا ان زمان جرات نداشت با امپراطور عثمانی اینگونه صحبت کند
.
تنها کلمه ی گفت این بود: جنگ رو در رو
.
مشاورش گفت قربان من اخرین مشاوره ام را به شما دادم شاید بتوانید ایران را بگیرید ولی نمیتوانید نگه دارید
.
سلیم دستور داد همه ی رئسای قبایل جمع شوند و برای اینکه اسماعیل را تحریک کنند دستور دادند تا همه ی شیعه ها را بکشند
.
در بین این رئسا فردی به اسم اصلان وجود داشت که شیعه بود این برای این که قبیله خود را نجات دهد فرار کرد و با قیافه ای ناشناس ظاهر میشد
.
رفت خوانقاه ( جایی که به جای مسجد است برای صوفیان ).صوفیان اعتقاد داشتند باید بدن ریاضت بکشد مثلا در زمستان لباس نازک میپوشیدند و در تابستان لباس های بسیار گرم
.
اصلان رفت خوانقاه و دید 4 نفر اونجا وجود دارند یکی عرب یکی فارس یکی رومی و دیگری ترک
.
این افراد وقتی کارشان تموم شد و حقوق گرفتند هر کدام گفتند چه چیزی میخواهد بخرند
.
چار کس را داد مردی یک درم ای یکی گفت این را به انگوری دهم
ان یکی دیگر عرب بد گفت لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا
ان یکی ترکی بد و گفت این بنم من نمیخواهم عنب خواهم ازم
ان یکی رومی بگفت این قیل را ترک کن خواهیم استافیل را
.
وقتی به میوه فروشی رسیدند دست هر 4 نفر به ظرف انگور رفت.
.
اصلان گفت ای کاش این حرف را کسی به اصلان میزد.ان حرف این بود
همه ی افراد با هر نژاد و قوم و دین و مذهبی همه یک رنگ هستیم . با همان دستی که شیعه به خدا دعا میکند مسیحی با همان دست صلیب میسازد و خدارا عیادت میکند و سایر ادیان نیز همه و همه با همان دست به نیایش خدا میپردازند
.
اصلان دید فردی دارد اورا تعقیب میکند کم به کوچه پس کوچه رفت و فکر میکرد امده اند که اورا بکشیند ولی دید که او فردی شیعه است و از اصلان کمک میخواهد
.
اصلان به او گفت من 72 ساعت وقت دارم تا طایفه ام را نجات دهم و کمکی به تو میتوانم بکنم این است که تو یکی از این وسایل موسیقی بخری و شروع به نوازندگی کنی به کسی نگی که شیعه ای همین
.
اصلان وارد طایفه ی شیعه نشین و 9000 نفری ساری قمیش شد
.
بزرگان به او را هایی پیشنهاد دادند که بسی بچگانه و بی معنی بود. سرانجام اصلان تصمیم خود را گرفت
.
تصمیم این بود که از کوه ها و دشت ها عبور کنند و به ایران پناهنده شوند
.
سلیم فهمید و 1000 ینی چری ببا 1 فرمانده فرستاد و گفت اگر این ها از مرز عبور کنند تک تکتان را خواهم کشت
.
افراد طایفه ی ساری قمیش به دلیل وجود زنان باردار - کودکان- پیرمرد ها و پیرزن ها نمیتوانست سریع حرکت کند
.
شب در کوه خوابیدند ولی به دلیل سردی تلفات دادند
.
اصلان راهی نداشت جز این که گفت اهشام رو گرد کنید دورمان و بین انها بخوابیم تا گرمای بدن ان ها به ما منتقل شود که البته این پیشنهاد مشکلاتی هم داشت
.
دو مرزبان ایران یعنی کیومرث و فرامرز طایفه ی اصلان را دیدند ولی اجازه ی ورود طایفه ی اصلان به ایران را ندادند
.
پیکی فرستاده شد به شاه اشماعیل و او اجازه ی ورود به خاک ایران را داد ولی یک چیز میتوانست مانع بشود و اینکه فاصله ی بین پیک تا اصلان و ینی چری تا اصلا هر دو 7 کیلییومتر بود ولی به دو دلیل پیک سریع تر رسید یکی به دلیل این که اسبش تازه نفس بود و دلیل دیگه این که او یک نفر بود و ینی چری 1000 نفر
.
و ینی چری ناموق بود که البته این پناهنده شدن ساری قمیش به ایران بهترین دلیل و بهانه برای سلیم بود که به ایران حمله کند
.
5سپاه عثمانی که فرماندهی کل بلبل قلتای بود
وجیه سعدالدین فرمانده ی توپ خانه بود
کمال رخصت فرمانده ی ینی چری بود
فریدالدین فرمانده ی 4 سپاه دیگه بود
.
عثمانی از جبهه ی شمال 10.000 نفر و از جبهه ی جنوب نیز 10.000 نفر فرستادند.
ایران نیز برای جبهه ی شمال 2500 نفر و جنوب نیز 2500 نفر فرستاد و سید یوسف با 5000 نفر در وسط میدان بود تا اگر لازم بود به جبهه ی شمال و جنوب کمک کند
.
مفتی برای عثمانی ها سخنرانی کرد و گفت بروید و اگر در این راه کشته شدید به بهشت خواهید رفت و ملائک شما را در اغوش خواهند کشید
.
فرمانده ی جبهه ی شمال ایران نیز گفت پشت سر شما ناموس شماست مردانه بجنگید همچو تمام ایرانی ها که مردانه جنگیدند و در راه وطن جان فدا کردند
.
جنگ اغاز شد
.
جنگی پر از خون و جنگی بسیار وحشتناک
.
هیچ یک از دو طرف عقب نشینی نمیکردند. سیلیم فرمانشو صدا زد گفت ایرانی ها دلاورانه میجنگند در حالی که ما بی این همه سلاح و ارتش هیچ کاری از پیش نمیبریم
.
سلیم دستور داد تا برگ برنده ی خودشون رو شود و ان 150.000 ینی چری که اماده و تشنه ی جنگ بودند
.
در دو دسته ی 75.000 نفری بسیار منظم وارد میدان شدند.
اسماعیل جا خورد
.
اصلان رو صدا زد و پرسید چگونه با این ها باید جنگید اصلان گفت هیچ گونه ولی پیشنهادی داد
.
طهمورس که فردی بود زورخانه دار و حدود 500 تا 700 مرید داشت رو صدا زدند و اصلان گفت این ها (ینی چری ها ) بر اساس تاکتیک دشمن تاکتیک انتخاب میکنند این افراد اگر با میل های خود در یک صف شوند و سریع بچرخند و به قلب دفاع ینی چری بروند شاید جواب دهد
.
همینطور هم شد و ینی چری کاملا گیج شد و چنین سلاحی ندیده بود بنابراین عقب نشینی کرد و
اولین ضربه ی سخت به سپاه ینی چری بعد از 33 سال زده شد ولی
طهمورس رو به سمت توپ خونه کشاند و این بود پایانی بر طهمورس که مردانه جنگید ولی در زیر گلوله باران دشمن تاب نیاورد و جان به جان افرین تسلیم کرد
.
اسماعیل ساروبیره رو که فردی بود که از بچگی بدون پدر و مادر در کوهستان بزرگ شده بود و با هیچ سلاحی بلد نبود کار کنه الا گرزی که خودش داشت و یارانش رو صدا زد
.
او امد و سدی محکم و غیورانه در برابر ین چری ساخت و جنگید و جنگید و جنگید ولی محاصره شد وقتی میخواست به توپخانه حمله کند و این سردار دلاور ناجوانمردانه کشت شد
.
ارتش ایران در ماتم ساروبیره فرو رفت و شاه اسماعیل در خلوت خودش در چادر خود گریه میکرد.
شیرخ شبستری پیش او امد و اورا نصحیت میکرد ولی اسماعیل گفت من نمیدانم در تفکر تو بهشت و جهنم چیست ولی وصیت نامه ای برای من بنویس و بگو که شاه اسماعیل هرگز تسلیم نشد و مردانه به سپاه خصم با بارانش حمله کرد
.
اسماعیل گفت فردا فرمانده ی توپخانه ی عثمانی را به بدترین وضعی خواهم کشت
.
شیخ گفت قربان در کمرکش تپه دو سپاه وجود دارند و ای کار نشدنیست
.
شاه اسماعیل در اخر یک حمله ی عمومی اعلام کرد و با 700 نفر از یاران خود که همه ی انها اسبان سفید داشتند و همه ی انها لباس سفید داشتند با تبرزین با پایین تپه رفتند
.
عثمانی حواسش بود که ایرانیان چه خواهند کرد
.
ناگهان به دستور شاه اسماعیل 700 نفر همراه شاه اسماعیل به مانند تیری از چله رها شدند و از کوه بالا رفتند در حالی که ارتش عثمانی اماده ی نبرد بود در عین ناباوری شاه اسماعیل و یارانش در کمرکش تپه تغییر مسیر دادند و به توپخانه رسیدند و همه ی ارتش عثمانی فرار کرد
.
اولین کسی که به استقبال شاه اسماعیل اومد کسی نبود جز فرمانده ی توپخانه ی عثمانی وجیه سعدالدین مورخان ان چنان مینویسند که شاه اسماعیل با تبرزین خود ان چنان به سعدالدین زد که میگویند از وسط دو نیم شد
.
شاه اسماعیل با سرعت به همراه یارانش از قله پایین امدند و هیچ کسی جلوی ان هارا نگرفت چون تاب مقاومت جلوی این ارتش 700 نفره را کسی نداشت
.
او نشان داد تنها کسی که میتواند به دل ارتش عثمانی بزند و سالم برگردد تنها یک ایرانی میتواند باشد
.
بارز امریکایی در این مورد میگوید : شاه اسماعیل بزرگ ترین مانور تاریخ در کل گیتی را انجام داد و بزرگترین مانور تاریخ به دست شاه اسماعیل رخ داده است
.
شاه اسماعیل به ایران برگشت ولی مجبور بود تبریز را خالی کند و عثمنی ان جارا گرفت
.
بعد از 4 سال عشایر ایران متحد شده و تبریز را پس گرفتند ( مشاور سلیم میگفت : قربان شاید بتوانید این کشور را بگیرید اما نمیتوانید نگه دارید).بعد از این جنگ شاه اسماعیل هرگز تبسمی روی لبانش دیده نشد و همیشه در سوگ شهدای چالدران مشکی پوش بود تا این که در سال 925 کنار رود ارس چشمان ابی اش به اسمان دوخته شد و این شاه بزرگ به ملوکت رفت
.
روحش شاد و یادش گرامی
.
دوستان ممنون که وقت گذاشتید و خوندید
.
