نقد و بررسی سریال مردگان متحرک
مردگان متحرک (واکینگ دد) که بر اساس یک مجموعه داستان مصور با همین نام ساخته شده است، داستان زندگی گروهی از انسان ها را روایت می کند که در عصر آخرالزمان زامبیها زندگی می کنند.
این سریال داستان زندگی پلیسی را نشان میدهد که در یک مأموریت تیر می خورد و به کما می رود. وقتی بیدار می شود، متوجه میشود همهٔ مردم شهر تبدیل به زامبی شده اند و شهر بههم ریخته است. از این رو به دنبال خانوادهاش (همسر و پسرش) میرود. در نهایت آنها را به همراه گروه دیگری از بازماندگان پیدا میکند. اکثر داستان در محدودهٔ شهر آتلانتا و حومهٔ جورجیای جنوبی رخ می دهد. مهاجرت به حومهٔ جورجیا زمانی اتفاق می افتد که این بازماندگان برای یافتن یک پناهگاه بدور از زامبی ها می گردند. این زامبی ها که در جریان فیلم با نام های walker و biter(گاز گیرنده) خطاب می شوند، هر موجود زنده را که در مسیر می بینند می بلعند و پس از گاز گرفتن فرد مجروح را نیز مبتلا می کنند. این گروه بازمانده با خطرات زیادی از جمله حملهٔ زامبی ها، کمبود آب و غذا، نداشتن سرپناه، مواجه شدن با افراد دیگری که فقط به فکر زنده ماندن خود هستند و غیره مواجه می شوند.
البته یکی از عناصر مهم مردگان متحرک، جنازه ها و زامبی ها و خون و خون ریزی است؛ اما در این مورد تعادل به خوبی حفظ شده. آن قدر زامبی و خون ریزی در سریال نیست که حال بیننده عادی را به هم بزند. بیشتر حس تهدید وجود آن هاست که دلهره آور است. شاید اگر مردگان متحرک در شبکه ای مانند abc یا فاکس بود، با همین میزان خون و زامبی هم نمیتوانست پخش شود؛ اما AMC این امکان را به سازندگان داده که چنین سریالی بسازند که بتوانند به همان میزان که لازم دارند و بدون افراط و تفریط، زامبی ها و کشته شدنشان را به تصویر بکشند.
مردگان متحرک از نظر فنی بسیار کم نقص و خوش ساخت است و از این نظر یک اثر فوق العاده در میان سریال های تلویزیونی به حساب می آید. از نظر کارگردانی، به جز چند مورد جزئی، مردگان متحرک نمره قبولی می گیرد. از آن چند مورد جزئی می توان به صحنه روبروشدن کارل با ریک بعد از کشتن شین اشاره کرد که تیراندازی کارل خیلی باورپذیر درنیامده؛ حتی دست به اسلحه بردن کارل با توجه به این که از اتفاقی که رخ داده خبر نداشته، به نظر می آید زود اجرا شده؛ اما به غیر از این جور موارد در مجموع با اثر خوبی روبرو هستیم. از نظر داستان، سریال پتانسیل آن را داشته که کاملا به سمت یک داستان نوجوانانه از نبرد و تعقیب و گریز زامبی ها برود اما از رفتن به آن سمت و سو پرهیز کرده و در عوض سعی شده که داستانی عمیق و جدی در آن روایت شود. در فصل دوم سرانجام گروه بعد از مدت ها سرگردانی، به مزرعه به ظاهر امنی می رسند اما در پایان فصل می بینیم که این مزرعه هم جای امنی نیست و برای این جمع، چاره ای نمانده جز رفتن و رفتن. هجرت، در خانه را می کوبد و گروه مجبور است مزرعه را ترک کند؛ آن هم با تلفات و ترس و وحشتی فراوان.
این که گروهی از انسان ها با شرایط و خصوصیات متفاوت در وضعیتی مجبور شوند با هم زندگی کنند خود می توانند منبع داستان های مختلفی باشد که نمونه آن را در سریال موفق لاست دیده بودیم. می شود گفت که مردگان متحرک نیز به نوعی از الگوی لاست پیروی می کند. می توان برخی شخصیت های مردگان متحرک را با شخصیت های لاست در یک دسته قرار داد. رهبر عاقل و منطقی جمع (ریک در مردگان متحرک – دکتر جک شفرد در لاست)، شخصیت غیراجتماعی و بددهن که در ادامه متحول می شود (داریل- ساویر)، شخصیتی که پیر جمع است و حالتی پدرانه دارد (دیل- جان لاک) و همچنین برخی اتفاقاتی که در مردگان متحرک می افتد نیز بی شباهت به لاست نیست؛ بازشدن در مرکز سلامت به روی گروه که مشابه بازشدن دریچه به روی جان لاک در لاست است؛ یا شخصیت دکتر جنر در مرکز سلامت که در ناامیدی به سر می برد را می توان مشابه دزموند در لاست دانست؛ حتی از بین رفتن مرکز سلامت و دریچه نیز به هم شباهت دارند. هرچند که مردگان متحرک از روی کامیک بوک ساخته شده و نمی توان گفت که این تاثیرات آگاهانه بوده است. داستان مردگان متحرک به قدری جذابیت دارد که بتوان آن را یک سریال کاملا متفاوت دانست. سریالی که سوال اصلی اش این است: به راستی انسان ها تا کجا حاضرند برای زنده ماندن تلاش کنند و هزینه بدهند؟
در فصل اول سریال مردگان متحرک با یک داستان بسیار سریع و پر از تعلیق روبرو هستیم؛ ولی در فصل دوم داستان کمی افت می کند و موضوع پیداکردن دختر کارول بیش از حد ادامه می یابد. شخصیتی مانند تی داگ در این فصل تقریبا هیچ کمکی به پیشرفت داستان نمی کند و به طور کلی نقش خاصی ندارد. از آن طرف یکی دو شخصیت از گروهی که در مزرعه بودند هم گویا هیچ نقشی نداشتند جز این که در قسمتی از داستان، طعمه زامبی ها شوند! که نمونه این شخصیت ها جیمی بود. اما دو اپیزود پایانی فصل دوم تکان دهنده و بسیار جذاب است و با آن پایان اسرارآمیز و زیبایش که تصویری از زندانی در دوردست دیده می شود، بدون شک بیننده را بیش از پیش برای دیدن فصل سوم مشتاق می کند؛ به ویژه با آن دیالوگ درخشان ریک در پایان فصل دوم که می گوید: This isn’t a democracy any more. دیگر دموکراسی در کار نیست.
بدون شک سرمایه گذاری اصلی سریال در دو فصل اول روی ریک، شین، داریل، دیل و گلن بوده است که اغلب اتفاقات سریال را پیش می برند و رقم می زنند. شخصیت هایی که در مجموع خوب پرداخته شده اند و برای مخاطب قابل قبول هستد. در کنار همه مزیت ها و نقاط قوت، باید گفت که تقریبا تمامی شخصیت های زن سریال مردگان متحرک شخصیت پردازی و نمایش ضعیفی دارند؛ به ویژه لوری همسر ریک با بازی سارا وین کلیز که پیش از این او را در یک تجربه خوب در فرار از زندان دیده بودیم، اما در اینجا با شخصیتی روبرو هستیم که همواره طلبکار است و دردسرساز! شاید این به علت نوع ایفای نقش توسط بازیگر باشد یا این که در فیلمنامه خوب به این شخصیت پرداخته نشده است؛ اما به هر حال نتیجه تبدیل به شخصیتی شده که روی اعصاب بینندگان است! لوری همواره با حالت حق به جانب و طلبکار از بقیه انتظار انجام کار درست را دارد؛ در این میان خود خطاهای زیادی مرتکب شده اما ذره ای احساس پشیمانی در او دیده نمی شود؛ در چند اپیزود پایانی مرتب از کارل، فرزندش، غافل می شود و حتی زمانی که دارد از شین در اپیزودهای پایانی عذرخواهی می کند، باز هم حالت حق به جانب دارد! گویا تنها کارکرد این شخصیت این است که زمانی که ریک تصمیمی می گیرد، به سراغش برود و بگوید: «می دانم تصمیم درست را گرفته ای. غیر از این چاره ای نداشتی. اگر تو بگویی این تصمیم درست است، پس حتما همین طور است! تو دلایل خاص خودت را داری و …» این شخصیت با مخاطب ارتباطی برقرار نمی کند و یکی از ضعف های سریال است در صورتی که اگر جور دیگری نوشته و اجرا می شد، شاید یکی از شخصیت های محبوب سریال بود.
کارول نیز تکلیفش معلوم نیست. او چندان نقش زیادی در سریال ندارد و همواره در حالت نگرانی و اضطراب دیده می شود و چندان هم به کار گروه نمی آید! در مورد این شخصیت هم به نظر می آید شخصیت پردازی مناسبی صورت نگرفته باشد. اندریا، دیگر شخصیت زن گروه هم همان حالت طلبکار را دارد اما حداقل توانسته با پیچ و خم های داستانی که بر سر کشته شدن خواهرش، علاقه اش به تیراندازی و … به وجود آمد، با مخاطب ارتباط بیشتری برقرار کند. ضمن آن که این نقش بهتر هم بازی شده و بازیگرش از پس نقش برآمده است. دیگر شخصیت زن داستان یعنی مگی، شاید قابل قبول ترین شخصیت زن داستان باشد که در بستر داستان، باورپذیر رفتار می کند.
در دل داستان مردگان متحرک شاهد تحولات و چرخش های جالبی هستیم. داریل به فردی مفید در گروه تبدیل شده و البته باید دید توهماتش که برادرش را می دید آیا تاثیری در فصل سوم روی رفتارش خواهد گذاشت یا نه. اندریا همان شخصیتی بود که می خواست در مرکز سلامت خود را بکشد اما اکنون با همه توانش برای زنده ماندن می جنگد. دیل که مهم ترین عنصر گروه برای حفظ شرافت و انسانیت بود، از دست رفته و معلوم نیست در نبود او، گروه چه تصمیماتی بگیرد.
ریک هم در پایان فصل دوم به نظر می رسد که تغییری در شخصیتش داشته باشد. ریک از روی فشاری که از بابت کشتن بهترین دوستش، از دست دادن دیل، از بین رفتن مزرعه و … تحمل می کند، مجبور است جور دیگری رفتار کند؛ شاید او نیز در فصل سوم روی دیگری از شخصیتش را نشان دهد. از طرف دیگر اندریا نیز از گروه جدا افتاده و با شخصیت جدیدی همراه خواهد شد. همه این ها باعث می شود که امیدوار باشیم فصل سوم هیجان انگیزی در راه باشد.