RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
خیلی تاپیک جالبی میشه به شرطی که همه دوستان شرکت کنند.
آقا این خاطره رو گفتی منم یاد خاطره ای تو کلاس زبانمون افتادم.آقا همه دختر و پسر نشسته بودن و ما رفته بودیم کنفرانس بدیم.آقا اون موقع هم شلوار بگی مد بود و از قضا مال ما دکمه هاش که جای زیپ بود زود باز میشد و شل شده بود.این رفیقای باشعور ما قبل رفتن یکیشون دست به اونا زد و بازش کرد.ماهم از همه جا بی خبر رفتیم برای کنفرانس.درباره نوع انقلابهای مختلف کشورهای دنیا بود.آقا دیدم همه دارن میخندن ولی توجهی نکردم.وسط کار یه از خدا بیخبری گفت که آره اون کشورو از روی نقشه نشون بده.نقشه هم بالای کلاس بود.من دستمو بردم بالا تا نشون بدم که لامصب کشور خیلی بالا بود و من باید روی پام وایمیستادم.یهو موهای زاید زیر شکم ما معلوم شد و یه آبروریزی شد خفن.از اون موقع به بعد هر وقت از جام پا میشم حواسم به زیپم هست.
RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
[align=center]سلام بچه هااین موضوع مربوط میشه به 2 ماه پیش خوب اصل مطلب من اومدم دیدم تو افراد آنلاین نام کاربری من قرمز شده (همین ایران wwe خودمون) من تعجب کردم خوش حال شدم فکر کردم که گرافیست شدم :11::12: نگو داداشم من نبودم رو اسمم کلیک کرده برده اونور رفتم به بچه ها گفتم همه زدن زیره خنده :4:[/align]
RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
[align=center]این اولین سوتیو من از داییم مینویسم.اگه خنده دار نبود ببخشید.
یه بار داشتیم با داییم PS1 متال اسلوگ بازی میکردیم.فضا فضای خنده و شادی بود و همه رو جو گرفته بود.بعد یه مرحله بود موشکا میومدن باید از روی اونا میپریدیم.داییم داشت میرفت و از بس سوخته بود اعصاب نداشت یه دفعه(خطاب به موشکا) گفت لا مصبا عین موشک میان.:17::4:بعد اقا ما از خنده داغون شدیم.:11:
================================================== ====
این دومی از خاطرات مدرسه از دوستمه که امیدوارم از این راضی باشین:
یه بار امتحان دراز و نشست داشتیم.آقامون قبلش نزاشت بچه ها برن خودشون رو خالی کنن.نوبت یکی از دوستان شد.پاهاشو گرفتن شروع کرد.4،3،2،1.....چشمتون روز بد نبینه صدا ها پشت سر هم.اونم ادامه میداد خجالت نمیکشید.من مونده بودم تو تعجب.آقامونم هی تشویق میکرد این دوستمون رو که آبروش نره.حالا فضای کلاس رو تصور کنین.غوغا.[/align]
RE: سوتی های بچه های سایت...
دوست عزيزمون كه اين تاپيك رو باز كردي...
دانشگاه گيلان ميخوني ؟ رشت ؟
همشهري قربان ده...
حالا خودم يه سوتي واستون تعريف كنم كه بخندين...
با پسر خالم خونه ما بوديم .. پسر خالم گفت معين برو كلوب يه فيلم بگير بيار ببينيم...
منم رفتم كلوب فيلمو گرفتمو اومدم...
وقتي اومدم همينجوري داشتم از فيلمه ميگفتمو تعريف ميكردم ... رفتم تو اتاق به پشت... همينجوري داشتم حرف ميزدم شلوارمو كندم... واسه اينكه شلوارو عوض كنم ...
يه دفعه صداي خنده خواهرم زد بالا... برگشتم ديدم... خواهرم با دختر خالم با دو تا دختر داييم تو اتاق منن ..
يه دفعه شلوارو كشيدم بالا...
اونا هم زيرزيركي ميخنديدن...
ما هم كه از خجالت شده بوديم لبو...
RE: سوتی های بچه های سایت...
آقا همین الآن یه سوتی ناجور دادم :11:
خواهرم پایین بود هی زنگ زد گفت این دفتر صورتی رو بنداز پایین ! من حوصله نداشتم گفتم نیست ... هی گیر داد هست بنداز کار دارم ... منم پیدا کردم ... با عصبانیت انداختم ... بعد 1 دقیقه بعد دوباره زنگ زد x-( منم که غاطی کرده بودم آیفون رو برداشتم گفتم بابا چیه اه ! x-( یه مرده گفت ببخشید , منزل زهرا قاسم زاده ؟ :-o منم که دیگه از خجالت داشتم میمردم آیفون رو گزاشتم :11:
RE: سوتی های بچه های سایت...
سلام بر دوستان اینم سوتیه مامان من
یه روزبا داداشام بر سر نوشابه بحثمون شده بود
مامانم خیلی اصابش خرد شده بود
یه **** تلفنی سر کوچه ی ما بود که فامیلیش خیر اندیش بود
مامانم بهش زنگ زد و به جای اینکه بگه سلام اقای خیراندیش یه نوشابه ی مشکی اشی مشی بدید گفت:
سلام اقای اشی مشی لطفا یه یه خیر اندیش سیاه بدید وای من زدم زیر خنده
تازه ات یه مدتی هم دیگه رومون نمی شدکه ازش خرید کنیم :5:
RE: سوتی های بچه های سایت...
جاتون خالي يه سوتي بدجور دادم پارسال...
تو كلاس بوديم قبل از اينكه دبير بياد... منم اعصابم خورد بود كه يكي از بچه ها گفت فلاني (همين كه قرار بود بياد سر كلاسمون) مي خواد هفته ي بعد امتحان بگيره!!!
منم شروع كردم به فحش دادن به دبيره (ركيك)... همينطور كه ادامه مي دادم ديدم بچه ها دارن از خنده پاره ميشن...
بعد يهو...
يه دستي اومد رو شونم... چشمتون روز بد نبينه... يه لگدي خوردم پرت شدم تو تخته... دبيره با اردنگي از كلاس بيرونم كرد...
ديگه هم اون دبيره راهم نداد تو كلاس (دو ماه تا امتحانات خرداد) !!!
البته نا گفته نماند كل بچه هاي مدرسه هنوز مسخرم مي كنن...
شرمنده اگه خنده نداشت ... اما ... اين يكي از بدترين خاطره هاي عمرم بود!!!
RE: سوتی های بچه های سایت...
من سوتي زياد دارم كدوم رو بگم اين رو فعلا داشته باشين
يه بار يه شعر نوشتم واسه جشن واره خوارزمي برم شركت كنم وقتي معلم خوند بهم هيچي نگفت بعدش از فردا هر معلمي من رو مي ديد مي خنديد منم از خدا بيخبر نمي دونستم چي شده فكر مي كردم شعره خيلي تاپه همه گرخيدند ديدن نگو نه بابا باقالي كار از اين حرفا بيشتر بيخ پيدا سوتي ديكته اي دادم اساسي هيچي وقتي رفتم دفتر همه با هم بهم كه خنديدند معلم شعر رو بهخم داد تازه فهميدم به به چه تري زدم اساسي كار تموم توي شعرم كلمه بن بست بود من نوشته بودم (بمب بست) يادش به خير به كسي نگين تا بعديش هاش رو هم براتون بگم
RE: سوتی های بچه های سایت...
[size=medium][align=center]خب می رسیم به کدخدای بورس سوتی بده ها که من باشم...
این یه سوتی ازروز معلم پارساله که هروقت یادم میفته می خندم.پارسال که سال دوم معماری بودم یه معلم خیلی بداخلاق بیخود برای درس دین وزندگی داشتیم که بنده خدا حاج آقابود.:11:روز معلم چون که من وضعیت انضباطیم خوب نبود تصمیم گرفتم یکم پاچه خواری کنم تا بهم نمره روشل کنه اماازبخت بد...:10:[/align]
روزمعلم مصادف بود باتولددخترداییم من به مامانم گفتم داری می ری بازاریه چیزی هم برای معلم من بگیرفردا بدم بهش.خلاصه مادرم یه کادو برای معلمه یه عروسک هم برای دختر داییم گرفته بود. صبح زودمی خواستم برم هنرستان به مادرم گفتم که کادوی معلمه کوش اونم گفت که روی میزت گذاشتم برو وردار.منم رفتم که وردارم دیدم که کادو دوتاست منم فکرکردم که برای دوتا از معلمام کادو گرفته یکیشو برداشتمو رفتم به طرف هنرستان:23::23:
آقازنگ دوم که دین وزندگی داشتیم رسیدچشمتون روز بد نبینه وقتی که بچه ها دیدن که من که یه دانش اموز شر توی کلاسم برای معلم کادو اوورده بودم همه شاخ درآووردن:23:خلاصه نوبت بازکردن رسید.همچین بنده خدا با ذوق و شوق کادو رو باز کردکه یه دفه دیدم بچه ها می خندن:27::27::27:وای عجب سوتییه ***داده بودم من به جای کادوی معلم عروسک دخترداییم رو آوورده بودم:11::حالایکی بیاد بچه هارو ساکت کنه.همه روده بر شدن.طفلی حاج اقایه کلمه هم حرف نزد...:28:منم دعا دعا می کردم که اخراج نشم که دیدم بابام اومد در زد تا دیدحاج آقاعروسک دستشه اونم خندید.خلاصه کادو رو اووردو منم تاآخرسال ساکت نشستم.[/size]