-
سوتی های بچه های سایت...
سلام...
فکر کنم این تاپیک جاش تو سايت خالی بود. تو این تاپیک هر کی هر سوتی که داده و می تونه بگه!! رو بیان کنه.
من خودم خداوندگار سوتی بودم، هستم و خواهم بود!
مگه چه اشکالی داره آدم باعث شادی بقیه بشه؟ :17:
هر جور سوتی که بگید تو خاطراتم هست. از سوتی لو رفتن جلوی پدر و مادر :27: تا سوتی خیلی ضایع جلوی دختر ها و ...
خلاصه کم نبودند.
.
.
.
.
.
اولين رو خودم ميگم:
یه بار تو دانشگاه درست قبل از امتحان ، با عجله رفتم دستشویی... با سرعت در یکی از توالت ها رو باز کردم و بعد در محکم خورد به باسن یکی از همکلاسیهای دختر!!
هم اشتباهی دستشویی دخترا رفته بودم...
هم در رو محکم باز کرده بودم...
هم باسن همکلاسیمو دیده بودم:28:[hr]
[size=large]یه بار تو نماز خونه دانشگاه گیلان خوابیده بودم...
بین قسمت برادران و خواهران فقط یه پرده کشیده بودند...
وقتی از خواب پاشدم دیدم تو خواب حسابی تکون خوردم و درست تو وسط نماز خونه خواهران هستم:10:. همه دخترا رفته بودند یه گوشه جمع شده بودند و به من می خندیدند:17:[/size][hr]
[size=large]یه بار با یکی از دوستهام تو حیاط دانشگاه راه می رفتیم...
دوستم یه دختر رو بهم نشون داد و گقت به نظرت چجوریه؟
منم گفتم خیلی باحاله. چه لُپ نازی داره. می خوام ماچش کنم و می خوام .....بگذریم که دیگه چی گفتم!:28:
.
.
.
.
خلاصه دیدم هفته بعد دوستم با اون دختره عقد کردند و بنده خدا هفته پیش داشته نظر منو راجع به زن آینده اش می پرسیده!!!
ای جوونی! ای جاهلی کجایی؟[/size][hr][size=large]یه بار یه قطره ی استریل چشم خریده بودم وقتی که تموم شد رفتم یه دونه دیگه مثل همون خریدم
فرداش که خواستم از قطره جدیده استفاده کنم دیدم درش نیست
قطره قبلی کنارش بود و در هم داشت
من با خودم گفتم لعنت به این شانس قطره خالی در داره ولی پره نداره
رفتم یه سرنگ برداشتم قطره رو از پره کشیدم ریختم تو خالیه بعدشم درش رو بستم
چند ساعت بعد فهمیدم میتونستم درشون رو جا به جا کنم [/size]:11::11::11::11:[hr]یه خاطره سوتی وار از داييم تعریف کنم حالشو ببرید:
موضوع مال 4-5 سال پیشه که زلزله تو شمال اومد .داييم تازه بچه دار شده بودم و قرار بود به همراه من و خانومش بريم خونه ي پدرش اينا.جلوی در خونه که از آژانس پیاده شدیم و اومدیم بریم زنگ بزنیم یه دفعه زنداييم گفت من سرم داره گیج میره ،جلوی در خونه یه پیکان پارک شده بود و داييم به خانمش گفت بیا به این ماشین تکیه بده و خانمش به صندوق عقب ماشین تکیه داد و یه دفعه گفت چرا این ماشین تکون داره داييم يهو جا خورد و ترسيد و گفت نه بابا چی میگی؟یه دفعه دید این پیکانه چه تکونی داره میخوره(همون موقع زلزله داشته میومده و ما متوجه نشده بودیم)به خانومش گفت بیا اینور.محکم زد رو صندوق عقب ماشینه و داد میزد کی اون تواه ؟انداختنت تو صندوق ؟صدات نمیاد ،حالت چطوره ؟همینطور که داشت داد میزد منتظر جواب بود از تو صندوق عقب، دیديم ملت همه از تو خونه هاشون با پیژامه و شلوارک و زیر پوش دارن میریزن بیرون ،منو بگو حیرون مونده بودم چه خبره که یه دفعه دايي كوچيكم دیدم با لباس خونه پرید از در بیرون و گفت عجب زلزله ایه:11:
-
RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
خیلی تاپیک جالبی میشه به شرطی که همه دوستان شرکت کنند.
آقا این خاطره رو گفتی منم یاد خاطره ای تو کلاس زبانمون افتادم.آقا همه دختر و پسر نشسته بودن و ما رفته بودیم کنفرانس بدیم.آقا اون موقع هم شلوار بگی مد بود و از قضا مال ما دکمه هاش که جای زیپ بود زود باز میشد و شل شده بود.این رفیقای باشعور ما قبل رفتن یکیشون دست به اونا زد و بازش کرد.ماهم از همه جا بی خبر رفتیم برای کنفرانس.درباره نوع انقلابهای مختلف کشورهای دنیا بود.آقا دیدم همه دارن میخندن ولی توجهی نکردم.وسط کار یه از خدا بیخبری گفت که آره اون کشورو از روی نقشه نشون بده.نقشه هم بالای کلاس بود.من دستمو بردم بالا تا نشون بدم که لامصب کشور خیلی بالا بود و من باید روی پام وایمیستادم.یهو موهای زاید زیر شکم ما معلوم شد و یه آبروریزی شد خفن.از اون موقع به بعد هر وقت از جام پا میشم حواسم به زیپم هست.
-
RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
[align=center]سلام بچه هااین موضوع مربوط میشه به 2 ماه پیش خوب اصل مطلب من اومدم دیدم تو افراد آنلاین نام کاربری من قرمز شده (همین ایران wwe خودمون) من تعجب کردم خوش حال شدم فکر کردم که گرافیست شدم :11::12: نگو داداشم من نبودم رو اسمم کلیک کرده برده اونور رفتم به بچه ها گفتم همه زدن زیره خنده :4:[/align]
-
RE: تاپیک ویژه سوتی های بچه های سایت...
[align=center]این اولین سوتیو من از داییم مینویسم.اگه خنده دار نبود ببخشید.
یه بار داشتیم با داییم PS1 متال اسلوگ بازی میکردیم.فضا فضای خنده و شادی بود و همه رو جو گرفته بود.بعد یه مرحله بود موشکا میومدن باید از روی اونا میپریدیم.داییم داشت میرفت و از بس سوخته بود اعصاب نداشت یه دفعه(خطاب به موشکا) گفت لا مصبا عین موشک میان.:17::4:بعد اقا ما از خنده داغون شدیم.:11:
================================================== ====
این دومی از خاطرات مدرسه از دوستمه که امیدوارم از این راضی باشین:
یه بار امتحان دراز و نشست داشتیم.آقامون قبلش نزاشت بچه ها برن خودشون رو خالی کنن.نوبت یکی از دوستان شد.پاهاشو گرفتن شروع کرد.4،3،2،1.....چشمتون روز بد نبینه صدا ها پشت سر هم.اونم ادامه میداد خجالت نمیکشید.من مونده بودم تو تعجب.آقامونم هی تشویق میکرد این دوستمون رو که آبروش نره.حالا فضای کلاس رو تصور کنین.غوغا.[/align]
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
دوست عزيزمون كه اين تاپيك رو باز كردي...
دانشگاه گيلان ميخوني ؟ رشت ؟
همشهري قربان ده...
حالا خودم يه سوتي واستون تعريف كنم كه بخندين...
با پسر خالم خونه ما بوديم .. پسر خالم گفت معين برو كلوب يه فيلم بگير بيار ببينيم...
منم رفتم كلوب فيلمو گرفتمو اومدم...
وقتي اومدم همينجوري داشتم از فيلمه ميگفتمو تعريف ميكردم ... رفتم تو اتاق به پشت... همينجوري داشتم حرف ميزدم شلوارمو كندم... واسه اينكه شلوارو عوض كنم ...
يه دفعه صداي خنده خواهرم زد بالا... برگشتم ديدم... خواهرم با دختر خالم با دو تا دختر داييم تو اتاق منن ..
يه دفعه شلوارو كشيدم بالا...
اونا هم زيرزيركي ميخنديدن...
ما هم كه از خجالت شده بوديم لبو...
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
آقا همین الآن یه سوتی ناجور دادم :11:
خواهرم پایین بود هی زنگ زد گفت این دفتر صورتی رو بنداز پایین ! من حوصله نداشتم گفتم نیست ... هی گیر داد هست بنداز کار دارم ... منم پیدا کردم ... با عصبانیت انداختم ... بعد 1 دقیقه بعد دوباره زنگ زد x-( منم که غاطی کرده بودم آیفون رو برداشتم گفتم بابا چیه اه ! x-( یه مرده گفت ببخشید , منزل زهرا قاسم زاده ؟ :-o منم که دیگه از خجالت داشتم میمردم آیفون رو گزاشتم :11:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
سلام بر دوستان اینم سوتیه مامان من
یه روزبا داداشام بر سر نوشابه بحثمون شده بود
مامانم خیلی اصابش خرد شده بود
یه **** تلفنی سر کوچه ی ما بود که فامیلیش خیر اندیش بود
مامانم بهش زنگ زد و به جای اینکه بگه سلام اقای خیراندیش یه نوشابه ی مشکی اشی مشی بدید گفت:
سلام اقای اشی مشی لطفا یه یه خیر اندیش سیاه بدید وای من زدم زیر خنده
تازه ات یه مدتی هم دیگه رومون نمی شدکه ازش خرید کنیم :5:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
جاتون خالي يه سوتي بدجور دادم پارسال...
تو كلاس بوديم قبل از اينكه دبير بياد... منم اعصابم خورد بود كه يكي از بچه ها گفت فلاني (همين كه قرار بود بياد سر كلاسمون) مي خواد هفته ي بعد امتحان بگيره!!!
منم شروع كردم به فحش دادن به دبيره (ركيك)... همينطور كه ادامه مي دادم ديدم بچه ها دارن از خنده پاره ميشن...
بعد يهو...
يه دستي اومد رو شونم... چشمتون روز بد نبينه... يه لگدي خوردم پرت شدم تو تخته... دبيره با اردنگي از كلاس بيرونم كرد...
ديگه هم اون دبيره راهم نداد تو كلاس (دو ماه تا امتحانات خرداد) !!!
البته نا گفته نماند كل بچه هاي مدرسه هنوز مسخرم مي كنن...
شرمنده اگه خنده نداشت ... اما ... اين يكي از بدترين خاطره هاي عمرم بود!!!
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
من سوتي زياد دارم كدوم رو بگم اين رو فعلا داشته باشين
يه بار يه شعر نوشتم واسه جشن واره خوارزمي برم شركت كنم وقتي معلم خوند بهم هيچي نگفت بعدش از فردا هر معلمي من رو مي ديد مي خنديد منم از خدا بيخبر نمي دونستم چي شده فكر مي كردم شعره خيلي تاپه همه گرخيدند ديدن نگو نه بابا باقالي كار از اين حرفا بيشتر بيخ پيدا سوتي ديكته اي دادم اساسي هيچي وقتي رفتم دفتر همه با هم بهم كه خنديدند معلم شعر رو بهخم داد تازه فهميدم به به چه تري زدم اساسي كار تموم توي شعرم كلمه بن بست بود من نوشته بودم (بمب بست) يادش به خير به كسي نگين تا بعديش هاش رو هم براتون بگم
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
[size=medium][align=center]خب می رسیم به کدخدای بورس سوتی بده ها که من باشم...
این یه سوتی ازروز معلم پارساله که هروقت یادم میفته می خندم.پارسال که سال دوم معماری بودم یه معلم خیلی بداخلاق بیخود برای درس دین وزندگی داشتیم که بنده خدا حاج آقابود.:11:روز معلم چون که من وضعیت انضباطیم خوب نبود تصمیم گرفتم یکم پاچه خواری کنم تا بهم نمره روشل کنه اماازبخت بد...:10:[/align]
روزمعلم مصادف بود باتولددخترداییم من به مامانم گفتم داری می ری بازاریه چیزی هم برای معلم من بگیرفردا بدم بهش.خلاصه مادرم یه کادو برای معلمه یه عروسک هم برای دختر داییم گرفته بود. صبح زودمی خواستم برم هنرستان به مادرم گفتم که کادوی معلمه کوش اونم گفت که روی میزت گذاشتم برو وردار.منم رفتم که وردارم دیدم که کادو دوتاست منم فکرکردم که برای دوتا از معلمام کادو گرفته یکیشو برداشتمو رفتم به طرف هنرستان:23::23:
آقازنگ دوم که دین وزندگی داشتیم رسیدچشمتون روز بد نبینه وقتی که بچه ها دیدن که من که یه دانش اموز شر توی کلاسم برای معلم کادو اوورده بودم همه شاخ درآووردن:23:خلاصه نوبت بازکردن رسید.همچین بنده خدا با ذوق و شوق کادو رو باز کردکه یه دفه دیدم بچه ها می خندن:27::27::27:وای عجب سوتییه ***داده بودم من به جای کادوی معلم عروسک دخترداییم رو آوورده بودم:11::حالایکی بیاد بچه هارو ساکت کنه.همه روده بر شدن.طفلی حاج اقایه کلمه هم حرف نزد...:28:منم دعا دعا می کردم که اخراج نشم که دیدم بابام اومد در زد تا دیدحاج آقاعروسک دستشه اونم خندید.خلاصه کادو رو اووردو منم تاآخرسال ساکت نشستم.[/size]
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
قربون آرش خان همشهری عزیزم برم تاپیک باحالی دادی زدیم تو رگ :24:
آقا امروز صبح زنگ تفریح من یه مرضی دارم تو مدرسه با بروبکس کشتی کج میگیرم :4: البته نمایشی :4: خلاصه محمدرضا دوستم داشت با کیارش صحبت می کرد محمد رضا هم چاق بود و نرم :26: آقای نصرتی ناظم و مدیر مدرسه ما گرفت دوششو و فشار داد معمولا چون من محمد رضا رو اذیت می کردم بنده خدا فکر کرد منم آقا هر چی تو دهنش بود از فحش خوار مادر گرفته تا ... به ناظم گفت :24: ( به خاطر این فحش داد چون این اواخر زیاد اذیتش می کردم ) رفت دفتر و بقیه ماجرا طرف بدبخت شد :35:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
منم يك بار ايفون رو برداشتم،به جاي اينكه بگم كيه،گفتم الو بفرماييد.
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
بحث سوتي هست..دلم نيماد اينو نذارم شما هم نخنديد...حتما دانلود كنيد يك فايل صوتي از يك بچه كه داره دعا فرج ميخونه و يك دفعه....
اينم به جاي سوتي من.
ميخواستم ادرس صفحجه سايتمو بدم گفتم نه ادرس لينك مستقيم بذارم..
http://mohammadvol.persiangig.com/mmi/ne/BACHEHH.zip
تشكر يادت نره..شركت پاك..
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
يه خاطره بگم بخندين
تو اتاق بودیم داشتیم حرف می زدیم در مورده اسم بابای یکی از بچه ها حرف می زدیم که اسمش جعفر بود بعد می گفتیم اسمه قشنگی نیست یه دفعه یکی از بچه ها در اومد گفت جعفر اسمه خوبی اسمه امامه پنجممونه
يه دفعه صداي خنده ها تركيد.... :11:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
داش معین اینو گفت یاده یه خاطره باحال افتادم!!
یه دفعه کلاس سوم راهنمایی بودم نشسته بودم سر کلاس ..معلم زبان مون عادت داشت هر جلسه اسم همه حضار رو میخوند...روز دومی که پا تخته درس میداد...تصمیم گرفت یکی یکی اسمه بچه ها رو صدا کنه تا بیان پاتختخ سوال حل کنن!!!
یه چند نفری رو خوند ...یهو گفت حشمت بیات
دوباره تکرار کرد حشمت بیات
حشمت بیات غایبه؟؟
بچه ها هم همه نگاه من میکردن
اونم ناگهان نگاهش به من متوجه شد گفت حشمت بیات شمایید؟؟؟
گفتم نه اقای معلم من ابوالفضل بیات ام ..حشمت بیات بابامه :4:
بعد متوجه شدیم تو دفتری که از طرف دفتردار بهش داده بودن اسم اقام رو جای من گذاشته بودن:12:
تا چند مدت بعدشم هی بهم میگفت حشمت :4:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
یه بار تو زمستون با دوستم برای تاکسی ایستاده بودیم یه سمند اومد جلو پیش راننده نشستیم بزور جامون شده بود یهو یه پیرمرد کچل اومد از کنار در سرش رو داخل تاکسی کرد خواست به راننده بگه فلان جا میری در همون لحظه دوستم درو محکم زد رو سر یارو:31: دوستم معذرت خواهی کرد یارو دو قدم عقب رفت بعد دوباره جلو اومد گفت فلان جا میری؟؟؟ منو دوستمو راننده با صدای بلند میخندیدیم آخرشم یارو سوار نشد:11:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
سوتی که زیاد دادم
یه بار یکی از بچه ها (دخترا) بهم گفت بیا ازم یه عکس بگیر
آقا ما هم موبایلشو برداشتیم بعد از 3 ساعت تنظیم نور و زوم کردن و نماسازی و ...
خواستیم عکس بگیریم دیدم فیلمبرداری کرد و جلوی همه دخترا ضایع شدیم و همه بهمون خندیدن :4:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
یاده یه خاطره و سوتی کوچیکم افتادم
یه دفعه بچه بودیم ...کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم فکر کنم...اون روز تو راه مدرسه مداد رنگی هام از کیفم افتاده بود و گم شده بودن...منم تو راه زده بودم زیر گریه و راه میرفتم ....اون روز تو خونمون مراسم ختم قران داشتیم و مهمون و همسایه های زیادی اومده بودن خونمون...و مراسم مال خانمها بود بلکل....
وقتی رسیدم در خونه...رفتم با گریه داخل ..گریه که میگم گریه اروم نیستا ..قاره کنان ...یه چیزی تو مایه های نعره گاو :4:
اومدیم تو ...زنا همه ساکت و قران میخوندن..ماهم پیش بسوی اشپز خونه داشتیم میرفتیم که به ننمون برسیم... همین که رسیدیم تو اشپز خونه چشامونو بشستیم و داد میزدیم مامان مامان(با همون لحن گاوی:4:)
تا رسیدم به ته اشپز خونه...پریدم تو بغل مامانم...ولی احساس کردم به هر چیزی شبیه الا ننم یه هیکل تونمندی بود!!!یا خدا او کی بود ..مامانم چقدر چاق شده...چشامو خوب باز کردم...
بله من به علت ندیدن بخاطر اشکی بودن چشام پریده بودم بغل زن همسایمون :27:
وولک حالا ننم میگه پسر بیا پایین ...منم خجالت زده ..اومدم پایین زنه همسایمون هم که چاق بودو سنه الان ننم بود ...نازم کرد گفت جی شده..گفتم مداد رنگیام...مامان دوباره رفتم بغلش :23:
حالا هنوز که هنوزه بعد از سالها به این فکر میکنم چرا من دوباره رفتم بغلش ؟؟ :15::4:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
این جریان که میگم مربوط میشه به 6 سال گذشته !!! رفته بودیم مهمونی با خانواده ! بچه بودیم دیگه غذا خوردیم نصف شب شد و اینا با هم کل انداختیم که کی بیشتر دراز نشست میره !!!! اقا همه شروع کردیم رفتیم نوبت من شد دفعه اول رو رفتم دومین دفعه یهو یک صدای نا هنجاری در اومد :27: که یک چند ثانیه همه سکوت کردند بعد زدن زیره خنده :ى ابرومون رفت :ى !!!! :2:
--------------------------------------------
یه بار رفته بودیم عروسی با خانواده !ما هرکی رو میدیدیم و نیشخنده ملیح به ما سلام میداد :33: و بعد می خندیدو میرفت ! اخر سر که داشتیم از مهمونی میرفتیم بیرون یه بچه هه اومد گفت زیپت بازه !مارو میگى !! اب شدیم رفتیم زیره زمین رفتم مثله ادم اون گوشه نشستم :ى
-----------------------------------------------
یه بار تو یه جمع نشست بودیم ! داشتیم حرف میزدم که به پیکان گفتم پلیکان !! :ى:17:
---------------------------------------------
زیاد سوتی دادم که یادم نمیاد :ى :24:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
باز اجازه منم میگم . البته اینایی که میگم خاطره هستن ، سوتی نیستن (خیلی هم خنده دار نیستن :15: )
1. سال سوم راهنمایی بودم ، معلم ریاضیمون داشت درس میداد . معلم خیلی با ذوق و شوق درس میداد . یه تمرین حل کرد و برگشت گفت : " اینم از حل این مسئله ی قشنگ . " من که ته کلاس نشسته بودم (ناخداگاه) بلند گفتم : " ک..س و شعر ! " معلم ریاضی (بنده خدا) نفهمید ، گفت : " نه اتفاقا اگه دقت کنی خیلی جالبه ! "
2. همون سال سوم راهنمایی بودیم ، معلم علوم تجربیمون اومد سر کلاس (اون روز من میز جلویی نشسته بودم) . اومد و کیفش رو گذاشت رو میز . من دیدم این دگمه های دو طرف کیف (که بزنی کیف وا میشه) بشکل افتضاحی خراب شده و شکسته . معلم خواست کیف رو باز کنه من گفتم : " آقا این دگمه هاش چی شدن ؟ " معلم گفت : " چیزی نیست شکستن . " منم مثل همیشه یهویی از دهنم در رفت گفتم : " نشکستن ، ب..گ..ا رفتن ! " معلم گفت : " نه نه ، شکستن ! "
3. سال اول دبیرستان یکی از بچه ها بود الکی میومد از پشت همه رو میترسوند (به شکل وحشتناک) . یه روز تصمیم گرفتیم 30 نفری بترسونیمش . آقا این کلاس ما یه پنجره داشت به سمت راهرو . راهروی ما هم دو طرفه بود . دیدیم از طرف چپ راهرو این پسره داره میاد . من به بچه ها گفتم : " هر وقت گفتم 1..2..3 شما بپرین جلوش جیغ بکشین . " منتظر موندید این پسره برسه . آقا نگو از سمت راست راهرو ناظم هم داره میاد طرف کلاس ما . من دیدم صدای پا میاد گفتم : " 1..2..3 . " آقا تا ناظم رسید 30 نفره داد زدیم : " پخخخخخخخخخ ! " این ناظم خودشو خیس کرد . از اون وقت به بعد دیگه نزدیک کلاس ما نمیشد .
شرمنده بی مزه بودن .
فعلا...
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
آقا 2 مین مونده بود به اومدن معلم دینی وتو کلاس من هم داشتم می نوشتم اعصابم خورد بود که الان منفی رو می گیرم فامیلی من علیاری است 1 کی از بچه ها فامیلیش زارع بود هی به من می گفت علیاری علیاری من هم که داشتم می نوشتم قافل از این که ناظم سره کلاس بود گفتم کی.***ره خر زارع **** ننت از 7 ناحیه پاره همه بچه ها زدن زیره خنده ناظم هم رنگش عوش شد :11: رفت به رو خودش هم نیاورد :4:
__________________________________________________ _______________________________
بچه ها 1 بار با داداشم داشتم دوا می کردم من هم که بی تربیت جلو مامانم اینا داشتم دوا می کردم می خواستم بگم می کشمتا گفتم :4: می ک*ن*م*ت*ا :4: مامانم گفت چی گفتم می گم می کشمتا :4: اداشم گفت راست می ** گفت می کشمتا :4:
__________________________________________________ _______________________________
ما که پر از سوتی هستیم یادمون نمیاد :4:
حالا یادم اومد می تعریفم :4:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
یه روز تو زمستون که برف زیادی اومده بود با دوستم میرفتیم مدرسه. وقتی رفتیم مدرسه ناظم گفت مدرسه تعطیله!!! دوستم هم که خیلی خوشحال شده بود اون وقت صبح با صدای بلند داد میزد نون خشکی!!:23:
بعد از چند دقیقه از دور دیدیم که در یکی از خونه ها باز شد و یه نفر با پیژامه اومد بیرون وقتی جلو رفتیم دیدیم معلم دینی مون بود همون لحظه مثل سنگ خشکمون زد معلمون هیچی بهمون نگفت و تو مدرسه هم به رومون نیاورد ما هم دیگه صداشو در نیاوردیم!!!
یه بار سر کلاس تاریخ صدای زنگ گوشیم درومد:10:چون صدای گوشی خیلی ها تو کلاس مثل گوشی من بود خودم متوجه نشدم منم برای اینکه یارو رو جلوی معلم ضایع کنم با صدای بلند میگفتم:گوشی کیه زنگ میزنه:27:بچه ها هم از خنده داشتند میمردند:11:آخر هم فهمیدم چه سوتی دادم:26:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
یادمه همین سال بیش رفته بودم برای دیدن راو !
بین تماشاگرا بودیم تو اون شرایط و جوه خراب استادیوم :ى
داد و بیداد و فلان و بسال
یهو جو مارو گرفت داد زدم RKO
اخه بازی رندی و HHH بود :ى
داد زدم RKO یه 3 یا 4 بار همینطوری داد و بیداد تک و تنها گفتم
بعد یه 2 نفر دیگه شروع کردن با هم گفتیم کم کم از اون طرف های استادیوم هم میگفتن
دیگه زیاد شده بودیم :11:
بعد از چند بار دیگه که گفتیم طرفداران HHH میگفتند سا ک.. س :ى
اینطوری شد ما هم قطع کردیم
من هنوز تو جو بودم که یهو گفتم RKO In The CHAIR :ى
یعنی ار کی او توی صندلی !!!!!!!! ( سوتی رو داری )
بعد عقبی من دست زد به شونم گفت ار کی ... نه ! :11:
درستش Rko On Chair درسته !!!!!!!!
اقا مارو میگی گفتم اوکی اوکی :ى بعد رومو کردم اونور ساکت نشستم :ى
که بعد یهو فهمیدم HHH برد
این صندلی جلوییم وحشی شد یه کمربند دبلوی دبلیو هم داشت اصل بود !
گرفته بود رو برو من داد میزد ......... از خوشحالی بدبخت داشت میمرد :11::11:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
با تشکر از کاربر کریسمس مبارک انیگما !! من خیلی وقت بودئ دنبال یه نفر بودم که بهم بگه بلیط دیدن بازیهای راو و پی پی وی و اسمک دان چنده!! :15:با توجه به عشق و علاقه ای که به دیدن زنده مسابقات دارم هرچه قدر باشه میدم!! فقط بگو چنده؟ فاصله چندانی هم با استادیوم ندارم...
انشالا در سفری که بنده به انگلستان خواهم داشت ..یه تک پا میایم امریکا باهمدیبگه میریم دونگی استادیوم!!!
--------------
یه سوتی کوچیکم یادم افتاد
یه دفعه پیشه بابابزرگمون نشسته بودیم..داشتیم براش تعریف میکردیم..بهش گفتم دیروز با دوستام رفتم شنا...اومدم بگم اب رفت تو گوشام..اشتباهی گفتم: بابا جون گوش رفت تو آبهام :27:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
همین چند دقیقه پیش داشتم با دوستم دور میزدم . گوشی دوستم رو گرفتم که به بابام زنگ بزنم بگم امتحان رو چه تری زدم :24: یه دقیقه حرف زدم دوستم گفت : " بابا تموم کن دیگه شارژ گوشیم تموم شد. "
من به بابام گفتم : " بابا من بعدا بهت زنگ میزنم ، شارژ گوشی داره تموم میشه ، این دوستمم ما رو گ.ا.ئ.ی.د ! :23: "
حالا نمیدونم امروز بابام من و دید چی بهش بگم :21:
-
RE: سوتی های بچه های سایت...
از اونجایی که ما می رفتیم مدرسه و به جای درس خوندن هر کاری می کردیم یکی از کارها هم این بود که سوتی های بچه های کلاس رو روی دیوار بغلمون می نوشتیم . از اونجایی که من خیلی شاگرد خوبی بودم نشسته بودم ته کلاس سمت راست طرف دیوار . آقا این دیوار بقل ما پر از سوتی بود به حدی که یه وقتایی اول سوتی رو توی دفتر می نوشتیم بعد روی دیوار جا پیدا می کردیم و مینوشتیم رو دیوار. یه بار در حین انتقال دادن سوتی های بچه ها از دفتر به دیوار کلاس بودم یهو یکی پشتم گت اینا چیه می نویسی منم گفتم سوتی هست اینقدر خری نمی فهمی فکر کردی چیه بعد گفت آهان اون یکی چیه گفتم باب یه اوسگلی یه سوتی داد سر زنگ شیمی گفت مگه توی ایران معدن حلبی نداره . طرف که پشت من بود یه خرده خندید گفت اون چه خری هست . حالا من خر تر از اون فکر می کردم یکی از بچه های مدرسه است . به یارو گفتم بچه کدوم کلاسی گفت همین بقلی گفتم ااا پس اسمت چیه گفت ابراهیمی یه لحظه فکر کدم دیدم نه بابا کلس بقلی 4 سال با ما هستن ابراهیمی نداره توش برگشتم دیدم بله بنده خدا دوروغ نگفته ابراهیمی رئیس منطقه است. دیگه کار از مدیر ناظم گذشته بود رئیس اومده بوده مدرسه ما سرکشی اومده بود وضع کلاس ها و دیوار ها رو ببینه منم داشتم جهاد اکبر می کردم کمر حمت بسته بوده به ریدن توی دیوار ها . خلاصه اون که به من چیزی نگفت جرات نداشت چیزی بگه همون جا تو کلاس کارش رو یه سره می کردم ولی از اون روز جوری با هم رفیق شدیم که من حتی روی دیوار دفترش توی اداره کل منطقه یادگاری نوشتم جلوی چشش .
آقا این روزها گذشت یه روز مدیر اومد سر کلاس ما داشت حرف می زد منم داشتم ساندیس می خوردم . چشش افتاد به من گفت خاک تو اون سرت ساندیس می خوری اومد جلو من و دوستم رو یه نگاه کر گفت دهنتون سرویسه ولی جرات کاری نداشت چشش افتاد به دیوار دی به به تا سقف رفته دست خط ما . بالاخره دید هیچ کاری نمی تونه بکنه گفت امروز باید این دیوار رو بشوری فردا هم باید رنگ بخرین این یه تیکه رو رنگ کنین هیچی روش نمونه . در همین حرف بود که یکی از اون ور کلاس یه شیشکی بست . مدیر هم کنف شد رفت بیرون . من که اون دیوار رو نشوستم ولی نمی دونم کدوم آم کلنگی پس فرداش که شنبه بود اومده بود دیوار رو رنگ کرده بود .