بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. Top | #1

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    412
    سن
    35
    نوشته ها
    805
    تشکر
    0
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    در کتاب کیفر کردار جلد دوم خوندم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .

    بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

    یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .

    از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!

    چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش
    را تمام کرد بعد گفتم : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!

    عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .

    یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
    من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند... با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟

    گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

    گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
    گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
    بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
    گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .

    خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
    گفتم : آری .

    دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .

    بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
    " انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم " .

    من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .

    پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .

    پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.

    همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم :
    وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .

    اين حرف ها كه روي من تاثيره زيادي گذاشت اميدوارم شما هم با كمي تفكر به اين بينش برسين.......

  2. Top | #2

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو هیئت مدیره سایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    32
    نوشته ها
    2,475
    تشکر
    1,349
    تشکر شده 2,384 بار در 298 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    440 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    واقعا چه قوه ی تخیله خوبی دارن این نویسندگان...ای کیو ی این دختره ی زائده ی ذهن هم از مگس کم تر بوده...من گفتم حالا می ره عینک افتابی می زنه,ابله رفت چشماش رو در اورد...
    ولی بی شوخی,مطلب جالبی بود,تکان دهنده بود,ولی من منظور نویسنده رو نگرفتم,اگر کسی فهمید در فارسی روان برای من شرح دهد!

    ممنون.
    موفق باشین.

  3. Top | #3

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Jan 2007
    شماره عضویت
    171
    سن
    36
    نوشته ها
    2,946
    تشکر
    0
    تشکر شده 102 بار در 76 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    31 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    ما که خدا رو شکر اینجوری آدم نیستیم
    حتما این پسره در دوران جوانی کمر خوش فرمی داشت

  4. Top | #4

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    412
    سن
    35
    نوشته ها
    805
    تشکر
    0
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    والا برداشت ما از اين مطلب به اين گونه بود كه انسان هر چقدر هم كه شهوت حيواني داشته باشه با قوه تفكر ميتونه اونو رام كنه ......ديگه نميدونم شما ها چي فكر مي كنين ....
    انسان جايز الخطاست

  5. Top | #5

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو هیئت مدیره سایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    32
    نوشته ها
    2,475
    تشکر
    1,349
    تشکر شده 2,384 بار در 298 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    440 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    این رو تا اخر بخونید...به مطلب اول ربطی نداره,ولی به عنوان چرا:
    ----------------------------------
    يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.

    در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."

    در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.

    در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"

    گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."

    از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.


    موفق باشین.

  6. Top | #6

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Jan 2007
    شماره عضویت
    171
    سن
    36
    نوشته ها
    2,946
    تشکر
    0
    تشکر شده 102 بار در 76 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    31 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    متحول میشوییییییییییییییم !!

  7. Top | #7

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    412
    سن
    35
    نوشته ها
    805
    تشکر
    0
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    سينا جان جالب بود به اميد شانه هايي زيبا و قوي

  8. Top | #8

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    شماره عضویت
    1612
    سن
    39
    نوشته ها
    436
    تشکر
    57
    تشکر شده 194 بار در 26 ارسال
    حالت من
    Ghafelgir
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    خیلی متن آموزنده و تاثیر گذاری بود!!!!

  9. Top | #9

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Apr 2008
    شماره عضویت
    2084
    سن
    41
    نوشته ها
    2,822
    تشکر
    5,152
    تشکر شده 6,623 بار در 1,293 ارسال
    حالت من
    Mariz
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    48 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    دستتون درد نکنه واقعا خیلی خوبه همه تمرکز ما روی یک مسئله نباشه

  10. Top | #10

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Feb 2008
    شماره عضویت
    1836
    نوشته ها
    369
    تشکر
    0
    تشکر شده 7 بار در 7 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: خوندن اين مطلب رو بهتون پيشنهاد ميكنم ...

    ای بابا!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. مـايكـ شينـودا : پـس از اتمـام تـور آمريكـا به استـديو ميرويـم !
    توسط SASAN در انجمن اخبار سينماي ايران و جهان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-22-2011, 10:13 AM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 01-22-2011, 09:05 AM
  3. لباس به تن هنرپيشه ي مورد علاقتون كنيد
    توسط Greatone در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 39
    آخرين نوشته: 09-18-2007, 08:39 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد