RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
[align=center][size=x-small]
من هم از این فرصت در تاپیک استفاده میکنم و به آرمین جان به علت مدیریتش تبریک میگم ما قبل اینکه مدیر شدیم دوستان خوبی برای هم بودیم و الان هم هستیم خیلی خوشحال شدم مبارکه آرمین جان
--------------
A & P Is Doing Well
[/size][/align]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
ا آرمان جووووون هم مدير شد ايول مباركا .
اميدوارم مثل قبل كه خبرهاي عالي ميزاشتي بازم در بخش اخبار فعال باشي :13:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Omid.Taker
ا آرمان جووووون هم مدير شد ايول مباركا .
اميدوارم مثل قبل كه خبرهاي عالي ميزاشتي بازم در بخش اخبار فعال باشي :13:
منظورش ارمین هست.:34:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
دالتون رو به مدت 46 دقیقه تماشا کنید تا بعد ببینیم چی می شه
-------------------------------------------
[size=large]
قسمت دوم
در همین احوال یه صدایی از در میادو در باز می شه
هادی : معینه !
ابولی : نه بابا معین که این شکلی نبود ؟
سینا: نه بابا خود خرشه ببین اون هیکل قناص رو ؟
هادی : آره دیگه دقت کن توی اون استیلش ولی نه خداییش سینا انگار یه فرقی کرده چرا قیافه اش رو کج کرده ؟
ابولی همچنان با تعجب فراوان نگاه می کنه و می ** : معین بیا جلو ببینم چته یه حرفی بزن چرا قیافه ات گیر کرده کجکی ؟
سینا: فیلمشه بابا می خواد ما براش دلسوزی کنیم صبحونه بزاریم جلوش . راستی معین مگه بهت نگفته بودم رفتی سوار نلی بشی از نرمن هم چندتا نون بگیر نون نداریم چرا نگرفتی ؟
هادی : سینا این واقعا یه چیزیش شده معین یه کلام حرف بزن !
معین : ا ا ا ا ا ....... اوم اوم اوم ایم ایم آم آم ووووو هو هو آی آی آی و اوه اوه اوه .......
سینا : این الان چی گفت ؟
هادی: ابولی ترجمه کن ببینیم چی گفت
ابولی : والا بعد از این همه سال این اولین زبون جدید بود که شنیدم یه خرده بیشتر حر ف بزن ببینم چی می گی ؟
معین : اوخ اوم اوم این این آی اوم آی اوم تق تق تق آخ ......
ابولی : انگار داره می ** دختر همسایه دیشب داشت از این صدا ها در می آورد
سینا : نه بابا فکر کنم با نلی رفته بوده پشت مزرعه یه حالی کنن
هادی : نه اگر یه خرده دقت کنید می بینید داره با اشاره حرف می زنه فکر کنم یه چیزی یه جاش گیر کرده ؟
ابولی : نه بابا معین جانداره که چیزی هم بره گیر کنه .
سینا دست به کمر نظاره گر ماجراست و ببینه آخرش چی می شه ؟
معین یه لحظه با سر اشاره می کنه و حرف هادی رو تایید می کنه .
هادی می ** دیدین گفتم یه چیزی یه جاش گیر کرده بگین نه کجات هست؟ معین به پشتش اشاره می کنه .
خلاصه چون از همه محرم تر با معین ابولی هست با هم می رن توی اتاق و بعد از دادن دوتا لگن آب جوش توسط سینا و تمرکز های فراوان من روی جراحی ابولی بالاخره این عمل نیز مانند عملهای دیگه ی ابولی با خوشی و خوبی به پایان می رسه و ما موفق از این امتحان الهی بیرون می یام . برمی گردیم سر میز صبحونه تا اون یه خرده چایی که سینا درست کرده و رو با زور بخوریم .
هادی : معین تعریف کنیم ببینیم چی شده بود
معین : ......کش خفه شو دهنم سرویس شد الان می گم
سینا : ببین یه کلمه می خواد حرف بزنه چقدر ناز می کنه
ابولی : اون چایی رو بیار بریم دنبال یه لقمه نون حلال
معین : آقا ما کله سحر رفتیم مثل همیشه نلی سواری......
هادی و سینا و ابولی : می دونیم آخرش رو بگو
معین : بعدش رفتم سوار شدم و کارها که تموم شد با نرمن ......
هادی و سینا و ابولی : بابا میدونیم آخرش رو بگو چی شد
معین: خفه بزارید بگم بعد داشتم بر می گشتم که یهو پنجره بسته شد
هادی و سینا و ابولی : بابا می دونیم دیگه آخرش رو بگو
معین: غلط کردید این آخرش هست دیگه از کجا می دونید اگر می دونید بگید دیگه
هادی : خوب غلط کردیم بگو
معین: آره از اون بالا قل خوردم افتادم روی سقم ورودی و بعد افتادم تو حیاط و چشمتون روز بد نبینه یه تیکه سنگ دراز تو حیاط افتاده بود اون رفت تو ......... بعدشم که دیگه خودتون دید!
ابولی : راستی هادی سنگه چه رنگی بود ؟
هادی :نمی دونم سینا انداختش تو آشغالی
سینا :فکرکنم سبز بود
ابولی : آخ آخ سبز بود؟!!؟
هادی : مگه حالا چی شده رنگش رو که نمی خواستیم بخوریم که ؟
سینا : ابولی ! نکنه همونی که من فکر می کنم ؟
ابولی :دقیقا!
معین که لیوان چایی دستش هست با تعجب می ** : بگین ببینم چی بوده
ابولی : معین تو زنده ای ؟
سینا : آدم نیست که هرکی بود تا حالا مرده بود این رو نمی دونم جونش از کجا اومده !
هادی : آقا باز شما دوتا یه کاری کردین به من نگفتین بابا مثلا ما دالتونها هستیم ها باید کارهامون با هم یکی باشه .
ابولی : هادی آخه اگه بگم معین می ترسه !
معین: منو ترس ؟!!؟ بعد هم لیوان چایی رو یه قلوب سرمی کشه که اعتماد به نفسش رو نشون بده
ابولی : هیچی من سر او سنگه سیانور مالیده بودم که اگر حیونی چیزی رد شد بخوره بمیره
معین چایی می پره گلوش رو همه رو تف می کنه رو میزو می افته کف اتاق بعد یه دفعه بلند می شه با سرعت می دو از از در اتاق می ره بیرو توی حیاط و با سرعت می ره
هادی: این کجا رفت ؟
ابولی : نترس بابا الان چاییش تموم می شه وای میسته
هادی : حالا جدا این کار رو کرده بودین ؟
ابولی: نه بابا فیلمش کردیم یه خرده شاخش بخوابه .
سینا: دیدین گفتم نمی فهمه آخه اگر می فهمید که آخه کی به سنگ سیانور می ماله که یه حیون بخوره مگه حیوون سنگ می خوره !
هادی که داره از زور خنده می ترکه می ** بریم دنبال یه لقمه نون حلال .
همه با هم چایی رو می خورن و میرن و توی راه معین رو هم می بینن و راستش رو بهش می گن و با یه خرده سر کله زدن و دعوا قضیه حل می شه و بعدش همه با هم می رن دنبال کار .
بعد از تلاش فراوان موقع ناهار در خانه
ابولی از در میاد و تو و کلاهش رو می زاره روی میز و یه آه و خسته کننده از تو دلش می کشه و سرش رو می زاره روی میز تا خستگیش در بره . سینا هم میاد و همونجوری از پله ها می ره بالا و می ره توی اتاقش و در رو می بنده تا کمی استراحت کنه . معین میاد و آروم دستش رو می کشه و به دیوار اتاق و آهسته و با خستگی فراوان تکیه می ده به دیوار اتاق و سرش رو می اندازه پایین و بی رمق که حتی حسش نیست در پشت سرش رو ببنده . هادی هم از همون در خمیده و بی رمق و جوری که پاهاش رو روی زمین می کشه وارد می شه و بدون اینکه در رو ببنده روی زمین دراز می کشه و یه نفس عمیق محکم می کشه و می ** : نه اینجوری نمی شه .
ابولی همونطوری که سرش روی میزه و با صدای آهسته می ** : باید یه فکر اساسی کرد .
معین: بریم شهر دنبال کار می گن پول خوب می دن .
هادی : خفه شو تو نظر ندی سنگین تری
یه دفعه سینا که داره از پله ها میاد پایین می ** : راست می ** دقیقا باید همین کار رو کنیم .
ابولی سرش رو از روی میز بلند می کنه دور برش رو نگاه می کنه می ** : آخه اگر رفتیم و نشد چی اون وقت چه کنیم .
معین : برمی گردیم و همینجا و دوباره همین زندگی رو ادامه می دیم
سینا : راست می ** حداقل اگر نشد می دونیم تلاشمون رو کردیم و نمی گیم که هیچ کاری نکردیم و رسیدیم اینجا
در همین صحبتها یه نفر وارد حیاط می شه و می رسه به در و یه نامه رو می اندازه زمین و می ره .
معین می ره نامه رو بر می داره و همینجوری که می خوندش میاد و می زارش روی میز و با چاقو محکم می زنه روش . ابولی دقت می کنه سینا هم میاد جلوتر تا نامه رو بخونه و هادی همونجوری که روی زمینه با دقت نگاه می کنه به حالات چهرشون . ابولی می ** دیگه بدبخت شدیم اینم از نامه ی بانک می ** اگر وام رو ندید خونه رو از تون می گیریم و ما پولی نداریم که . باید بریم شهر . سینا می ریم و بالاخره یه جا کار گیر می یاریم .
هادی : آخرش اینه که می ریم دزدی ناسلامتی ما دالتونیم یعنی نمی تونیم .
ابولی : من دزدی نمی کنم .
سینا : حالا هیچ چیز معلوم نیست می ریم شهر و کار گیر میاریم به دزدی هم کار نمی کشه
معین : من هر کاری باش می کنم و پایه ام
ابولی جمع و جور کنیم و بریم .
خلاصه و بعد از جمع و جور کردن خرت و پرت و وسایل هر کس با یه چمدون و کوچیک از وسایل شخصی راهی مسافرتی می شوند که شاید آخرش جز بدبختی هیچی نباشه ولی هنوز هیچ کش نمی دونه.
میرن سر جاده وای می استن و اولین تریلی بار بری و که می بینن سوار می شن تا می رسن به مدخل دهکده و از اونجا سوار قطار می شن و راهی شهر می شن که می گن کار توش خیلی خوب گیر میاد .
هر کس می ره و جایی رو توی قطار می گیره و می خوابه تا شهر بیدار بشه . هادی با بهت به منظره ی زیبای ده نگاه می کنه و معین داره صندلیش رو درست می کنه و سینا داره واسل رو چک می کنه و کارها رو تنظیم می کنه و ابولی آروه کلاهش رو می زاره روی صورتش و می خوابه تا شهر .................
این داستان ادامه دارد
[/size]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
بسیار بسیار داستان سرگرم کننده ای هست داش هادی ، این چند روز نبودم چقدر اتفاقات افتاد ...
آرمین از صمیم قلب بهت تبریک میگم ، این چند وقت اخیر فوق العاده با انگیزه بودی و واسه اخبار کم نزاشتی
----
دوستان من دیگه انقدر این [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] عذابم داد رفتم شرکت ای دی اس الم رو عوض کردم !!! پس فردا ایشالله بر میگردم و به زودی نوروز رو جشن میگیریم:4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
داش پو یـان این تبلیق بیمه سینـا نبود ؟ :4:
دوستان باربــد مصری به عنوان یادگاری پستی اماده کرده که تا چند روز اینده عکساشو میسازمو میذارم ... برای کف کردن اماده باشــید :4: :3:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
اقا هادی اگه میشه با فنت درشت ننویس .
از همین لحظه که کیان این خبر رو داد لحظه شماری میکنم ببینم باربد چی میتونه اماده کرده باشه.
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
دوستان از حامد خبر ندارید؟
دو روزه که نیست(حداقل من ندیدم باشه).
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
[align=center]خوب دوستان تریپ ریترن ( return ) زدیم برگشتیم پس از غیبت صغری !!! :4:
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
از همه ی کسایی که خاطره گذاشتن تشکر میکنم ... 2 ساعت تو این تاپیک بودیم !!!
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
میگم هادی جان بیا این فیلمنامه ی دالتون ها رو بده من ازش 90 قسمتی بسازم بفرستم شبکه 3 !!! :4:
_______________________________________
تعطیلات بهاری هم به شدت تبریک میگم ... برین حال کنین ... ما که از 5شنبه پیچوندیم مدرسه رو !!! [/align]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
کاش همیشه همینطوری دور هم جمع باشیم ! :30:
در بهار 88 - جای عمو خالیست :4:
واسه 4شنبه سوری هم هیچ کاری نکردم همه چی گِرون شده :2:
نقل قول:
نوشته اصلی توسط H H H
دوستان از حامد خبر ندارید؟
دو روزه که نیست(حداقل من ندیدم باشه).
دیشب داشتم باهاش صحبت میکردم , سالم و سر حال هستش :7: