RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
سلام خدمت همه دوستان گل
بالآخره من برگشتم.توی این دو هفته ای که از انجمن دور بودم واقعا پر میزدم واسه اینجا،خوب قصد دارم یه کوچولو از سفرم رو اینجا بنویسم که امیدوارم خوشتون بیاد،گرچه باید کتاب نوشت از خانه خدا ولی خوب من در همین حد واستون مینویسم.
اول از همه بگم که واقعا مملکت ت*خ*م*ی داریم.
5 شنبه 15 اسفند همه اماده رفتن به فرودگاه بودیم که از آزانس زنگ زدن که مادرتون نمیتونه بیاد و ویزاش درست نیست اما 6 نفرتون میتونین بیاین((ما قرار بود با خواهرم و شوهرش و یکی دیگه از خواهرم با پسرش و خودم و پدر مادرم که در کل 7 نفر میشدیم بریم به مدینه و مکه))که با این تماس تلفنی ریدمان شد به حال هممون،دیگه بگذریم که رفتیم سازمان حج و زیارت که هیچی به هیچی.
بابام هم تریپ لیلی و مجنون برداشت و گفت من و مامانتون نمیایم و شماها برین من میمونم تا ویزای مامان بیاد و باهاش میام،که مدیر کاروانمون گفت نه آقای آقاپور شما بیاین اتفاقا 37 نفر دیگه هم ویزاهاشون نیومده از جمله معاون کاروان و روحانی کاروان و یا با پرواز امروز میان یا با پرواز فردا صبح و نگران نباشین،بابای ما هم قبول کرد و ما راهی فرودگاه شدیم و با توجه به ت*خ*م*ی بودن پروازهای کشورمون که قرار بود ساعت 2 پرواز کنیم ساعت 6 راه افتادیم و پرواز کردیم.
[align=center]ورود به کشور عربستان کشوری که هیچی از خودش نداره[/align]
[align=center]ورود به فرودگاه مدینه منوره[/align]
والا قبل از اینکه ما بیایم عربستان به ما گفته بودن که رفتار عربها با ایرانیها خیلی بده و تبلیغات خیلی منفی کرده بودن به طوری که من استنباطم این بود که به نهگام ورود به فرودگاه ابتدا میان میگن بکشین پایین حالا دوتا بشید و خشک و خشک .... و من آماده شده بودم تا کمربندم رو باز کنم که دیدم نخیر از این خبرها نیست و رفتار بسیار خوبی داشتن و تمام پرسنل خیلی متین و با لبخد از ما استقبال کردن،بسیار خوش لباس بودن و تماموشن لباسهای اتو کشیده با کراوات صورت های سه تیغ کرده و بعضیهاشون هم از این ریشهای اوا خواهری گذاشته بودن.
هیچی آقا کارهای ورودمون انجام شد و مهر دخول((ورود)) روی پاسپورتهامون زده شد و وارد خاک مدینه شدیم و تا چشمم افتاد به پارکینگ فرودگاه یه لحظه فکر کردم دارم بازی NEED FOR SPEED UNDER COVER رو بازی میکنم،تمام ماشینها مدل بالا و اکثر ماشینها هم ماشینهای امریکایی بودن و یه ماشین ساخت خود عربستان نمیدیدید اکثر ماشینها شورولت،فورد،مرکوری،لینکول ن،سول،سوبرا،تویوتا و ... بود.
سوار اتوبوس شدیم و راهی هتل شدیم،هتلمون هم 4 ستاره بود و هتل بسیار عالی و تمیزی بود و در مقایسه با هتلهای ایران بسیار تمیزتر و پیشرفته تر بود.تمام پرسنلش هم بنگلادشی یا هندی بودن.و تنها چیزی که دهنم رو سرویس کرده بو د توالتهای فرنگی بود که واقها دستشویی توش زجر آور بود. یه استراحت مختصری کردیم و به پیشنهاد مدیر کاروان دسته جمعی راهی حرم مطهر حضرت محمد(ص) شدیم.واقعا زیبا بود این حرم که واقع در مسجد النبی بود که من تا حالا تو عمرم مسجد به این زیبایی،تمیزی،پیشرفته ندیده بودم ولی هیف که دست این وهابی های عوضی بود،اگه شمارو توی شهر مدینه ول کنن و ندونید اینجا مدینس عمرا بفهمید که حرم حضرت محمد(ص) و قبرستان بقیع توی این شهره،واقعا که حضرت محمد و دختر بزرگوارشون حضرت فاطمه(س) و امامان معصوم و ... واقعا غریب هستند توی این شهر.یه غربتی توش هست که تا توش نباشید نمیتونید بفهمید.
خلوتی اونجا هم از نکات بارز اونجا بود آخه ما سومین کاروان از ایران بودیم که راهی سفر حج شده بودیم.اولین کاروان ایران ار مشهد بود دومیش از تهران و سومیش ما بودیم از اصفهان و واسه همین بسیار خلوت بود.
این عکسهارو ببینید تا متوجه بشید:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
قبر حضرت فاطمه که اصلا معلوم نیست کجاست و سه تا مکان واسش مشخص شده که یکی از این سه نقطه هست،قبرستان بقیع که نه حرم و بارگاهی داره و نه چیزی و واقعا آدم دلش خون میشه وقتی قبرستان بقیع رو نگاه میکنه،زبونم لال مثل قبرستانهای خودمون میمونه با این تفاوت که ما روی قبر رفتگانمون یه سنگ میذاریم و اسم طرف رو مینویسیم و عکس ولی این قبرستان پاک و مطهر هیچ کدوم از اینها رو نداره و با دست قبر معصومین رو نشون ما میدادن که من اخرش نفهمیدم قبر امام صادق کدومه یا قبر امام زین العابدین کدومه.
[align=center]اینم تعدادی عکی از قبرستان مطهر و غریب بقیع[/align]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
توی عکس دوم اون قبر بزرگی که میبینید قبر حضرت ام البنی یکی از همسران حضرت علی هست به همراه فرزندانش((ام البنی همسر حضرت علی و مادر حضرت ابوالفضل هستند))
3 تا افغانی هم اونجا بودن که به 4 زبون فارسی،عربی؛هندی و یه زبون دیگه مسلط بودن و بر علیه امامان معصوم و دین شیعه تبلیغات منفی میکردن و میگفتن چرا بیخودی واسه امامها درد و دل میکنید؟چرا به خود خدا نمیگین؟مگه امامها فارسی بلدن حرف بزنن؟مگه شماها رو میشناسن؟به خدا بگین حاجتهاتون رو چون خدا هم فارسی بلده هم شماها رو میشناسه.کلا دری وری میگفتن و کسانی که شیعه بودن اصلا پای حرفهای اینا نمی ایستادن و فقط سونیها ذوق میکردن.
و اما حرم حضرت محمد(ص).تنها دلیلی که حرم حضرت محمد(ص) تا الآن خراب نشده اینه که قبر عمر لعنت شده و ابوبکر عوضی در کنار قبر مطهر حضرت محمد(ص) قرار داره و توی یه ذریح به صورت مشترک قرار داده شده.ذریح هم کامل با ضریح های دیگه فرق داره.و اگه بهتون نگن اینجا قبر حضرت محمد(ص) هست نمیفهمین چون حالت فرفوزه شده و دورتا دورش رو قفسه های قرآن گذاشتن و زیاد نمیشه فهمید اینجا ذریحه.
این عکس کاملا مشخص میکنه منظور من رو
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
البته این عکس درب خانه زهرا است وا نمیگذارن کسی نزدیک بشه و کل ذریح به این شکله و شما با نیم میتر فاصله میتونید ببینید و نمیتونید دست بهش بکشید و پلیسها اجازه نمیدن بهتون،این عکس رو هم قاچاقی انداختم.
اگه جلو ذریح بایستید و دستاتون رو به حالت دعا کردن بگیرید اون ماموری که اونجا ایستاده بهتون تذکر میده که دستات رو بیار پایین و تو دلت دعا کن و اگه کتابی رو باز کردی و بخوای زیارت بخونی بهتون تذکر میدن که کتاب رو ببندی و اگه هم بخوای کله شق بازی در میاری کتک به قصد کشت.
توی قبرستان بقیع هم اگه زیارت نامه رو بلند بخونی اونجا هم کتکت میزنن و بفهمن شیعه هستید آزار و اذیت.اونا اعتقاد دارن که شیعه ها قبر پرستن و قبر پرستی میکنن.
از این چیزها بگذریم نمازشون رو واستون بگم که واقعا یه نماز غلط و من درآری میخونن که الهی به کمرشون بزنه.درسته که خیلی مقید هستن که نماز با ید اول وقت خونده بشه ولی اصلا نماز درستی نیست.
وقتی که صدای اذان میاد تمام مغازه ها بسته میشه،البته همشون نه بخاطر اقامه نماز بلکه ترس از پلیس.چونکه اونجا باز بودن مغازه در هنگام اقامه نماز جرم محسوب میشه.خیلیهاشون تا اذان میشد کرکره ها رو میدادن پایین و توی خود مغازه میموندن،حالا تو مغازه چاکار میکردن رو خدا میدونه.حالا چطوری بود جریان نمیاز؟
این دیوانه ها روزی 5 نوبت نماز به کمرشون میزدن:نماز صبح،میرفتن خونه هاشون تا نماز ظهر.نماز ظهر رو میخوندن میرفتن خونه هاشون و 3 ساعت بعدش عصر میشد و اذان عصرو میگفتن نماز عصر و میخوندن میرفتن خونه هاشون و حدودا 3 ساعت بعدش اذان نماز مغرب و بعد نماز و خونه هاشون و 3 ساعت فک کنم بعدش نماز عشاء.این بود نماز خوندن این سونیها.حالا اذانشون چطوری بود؟اذان رو میگفتن و 20 دقیقه بعدش اقامه رو میگفتن و نماز رو سراسر غلط میخوندن.بعد از اتمام نماز نماز میت میخوندن.
حالا چطوری بود نمازشون؟پاهاشون رو اندازه عرض شونه هاشون باز میکردن و دستهاشون رو روی هم میذاشتن.بسم الله الرحمن الرحیم نمیگفتن.تا سوره حمد تمام میشد و میگفت ولضالین یهو همشون با هم میگفتن آمین((انگار نماز دعاست))قنوت نداشتن،به جای سوره توحید از سوره های تویل استفاده میکردن که یوقت میدیدید 10 دقیقه یه سوره رو میخوند،و موارد دیگه.
وضو گرفتنشون که ته خنده بود.کاملا بر عکس ما بود و اخر دری وری بود.صورت رو که کلا میشستن انگار تو حمام هستن،دست چپ رو اول میشستن بعد دست راست و بر عکس ما از پایین به بالا میکشیدن و یا زیر شیر آب میگرفتن و میشستن.مسح سرو که بیا و ببین کل سرو با دست مسح میکشیدن که انگار سرو داره میشوره و اما خنده دار ترین جای وضوشون مسح پاهاشون بود اگه پارو میگرفتن زیر شیر آب و تا زانو میشستن،حالا اگه یارو دیرش بود و وقت نداشت و جوراب پاش بود همینطوری روی جوراب میکشید و میرفت.جالب اینجا بود که اگه مثلا وضو میگرفتن و میومدن تو مسجد و خوابشون میبرد و موقع نماز بیدار میشدن بازم نمازشون رو با همون وضوی باطل شده میخوندن.
یه چندتا سرباز هم از پستهاشون اومده بودن و به نماز نرسیده بودن که خودشون داشتن جماعت میخوندن و اون کسی که به اصطلاح پیش نماز شده بود با پوتین نماز میخوند.
یه چیز دیگه اینکه اعتقاد داشتن اگه کسی از وسط نمازشون رد بشه نمازشون ثواب نداره،منم نمیدونستم.روز اولی که توی مسجد النبی بودیم داشتیم میرفتیم یهو از وسط نماز یکیشون اومدم عبور کنم که همونطور که دست به سینه بود یهو دستش رو زد تخت سینه من.که من تخ*مام اومد دم گلوم و پاپیون زیبایی نقش بست که بعدا فهمیدم اینا اعتقاد دارن نباید از وسط نمازشون رد بشی.
دیگه خودتون حساب کنید این نماز که به کمرشون میزدن قبول بوده یا نه؟
ولی یک چیزی رو نمیتونیم منکرشون بشیم و اون هم صوت زیبای تلاوت نمازو قرآنشون بود،واقعا اذانی که من توی مسجد النبی مدینه شنیدم هیچ جا نشنیده بودم و واقعا اذان گویی که اذان میگفت صوت زیبایی داشت و امام جماعتشون هم واقعا زیبا نماز رو میخوند و صوت جمیل و زیبایی داشت ولی واقعا هیف و صد هیف که این صوت رو اینا دارن،مثلا امام جماعتشون توی یکی از خطبه هاش گفته بود که من افتخار میکنم که 15 ساله دارم توی این مسجد نماز میخونم و یک بار نشده به قبر حضرت محمد(ص) سلام بدم.
خوب بگذریم و برسیم به بازارهاشون و خیابونهاشون.کاملا برگرفته شده از سبک ساختمانهای اوروپایی بود و توی ساختمانها و پاسازاشون از آجر و یا دیوارهای سیمانی استفاده نمیکردن،تمام ساختمانها از مرغوبترین و زیباترین سنگهای گرانیتی ساخته شده بود و نوع معماریشون هم همه اروپایی بود و ساختمانهای غول پیکر که انگار اومدی توی یه کشور غربی
این عکسهارو ببینید
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
پلیسهاشون هم تیپ پلیسهای امریکایی رو داشتن و ماشینهاشون فورد بود و کپی پلیسهای امریکایی؛عقب و جلوش گارد داشت و جالبه که طراحی آرمشون هم مثل پلیسهای آمریکایی بود.
کنار خیابونهاشون مملو شده بود از مغازه های FAST FOOD و تمام غذاهای غربی.تمام کارکناشون هم غیر عرب بودن.گربه هم که بذار و برو.همینطوری گربه ها کنار خیابونها راه میرفتن و ترسی هم از انسان نداشتنو کسی هم ت*خ*م نداشت دستشون بزنه.
دخترهاشون هم بسیار زیبا بودن و خوش اندام.انگار باربی بودن.مانتوهای بلند چسبون میپوشیدن و این سینه ها و کمرهای باریکشون رو مینداختن توش و جنسش هم یه جوری بود که زیر نور آفتاب برق میزد و هیکلشون رو بیشتر نمایان میکرد و ثواب زیارت ما رو کم میکردن.حالا بعضیهاشون روبنده هم مینداختن و فقط چشماشون پیدا بود،لامصبها این چشمهاشون رو بسیار زیبا درست میکردن و یه خط چشمی میکشیدن و آرایشی میکردن چشمو ابروهاشون رو که ادم بیشتر تحریک میشد که ببینه اون زیر چیه و چه شکلیه و جوری راه میرفتن که سینه ها همچو مشک آب بالا و پایین میشد و آدم رو قیلی ویلی میکرد.استغفرالله.
و اما روز دوم اقامتمون بود که زنگ زدیم ایران و مامانم گفت اینا مارو مسخره کردن و حالا که ویزام اومده میگن بلیط نداریم،چند روز بعد زنگ زدیم میگن پرواز نداریم.بابای من هم قاطی کرده بود و رفت بعثه امام و دادش رو گذاشت روی هوا و گفت باید زن من بیاد و من از اینجا تکون نمیخورم تا زنم بیاد و انقدر داد زد تا راضی شدن بابام توی مدینه بمونه با خرج خود حج و زیرت تا مامانم بیاد.ما هم خوشحال بودیم.
دیگه موقع رفتم به شهر خدا مکه مکرمه محل تولد حضرت علی(ع) بود و وداع با مدینه.
واقعا شبهای مدینه زیبا و دیدنی بود و یه غربت عجیبی توش بود.واقعا نورپردازی قشنگی رود گلدسته های مسجد النبی بود که زیبایی اونجا رو چند برابر میکرد.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
روز قبل از اینکه به طرف مکه راه بیوفتیم از بعثه یه آخوند لاشی واسه ما قرض گرفتن تا بیاد شرایط محرم شدن((حاجی شدن)) رو واسمون توضیح بده و از همان ابتدای ورودش جو رو بهم ریخت و گفت من از اصفهانیا یه خاطره بدی دارم و اصلا از اصفهان خوشم نمیاد و از اصفهانیا خوشم نمیاد و نمیدونستم شماها اصفهانی هستید و همه ریختن بهم و مردهای ما هم شورع کردن تیکه انداختن به حاج آقا یکی میگفت حاجی نکنه بچه گیهات اومدی اصفهان؛یکی میگفت حاجی انگشت تو جاییت کردن؟یکی میگفت حاجی انگار تنت میخاره و نزدیک بود حاجی با یکیشون درگیر بشه.و همین باعث شد تا حاجی ما رو بترسونه.
آخه هرکی بخواد حاجی بشه مردها باید لخت بشن و یه حوله دور کمر بندازن و یکی هم به بالا تنه 24 چیز فک کنم بهشون حروم میشه هم مردها هم خانمها از جمله اینکه نمیتونیم تو آیینه خودمون رو نگاه کنیم،قسم نباید بخوریبم؛بدن رو نباید چرب کنیم و ...و اگه از عمد یکی از این کارها رو انجام بدیم یه گوسفند باید کفاره بدیم و اگه طرف مرد باشه به زنش حروم میشه و اگه هم زن باشه به مردش حرام میشه و اگه هم مجرد دیگه نمیتونه ازدواج کنه ولی این آخوند لاشی میگفت چه سهوا انجام بده چه عمدا باید کفاره بده و همون حروم و حلالی و یه سری دیگه از این دری وریها که همه ترسیدن و گفتن ولش کن ما اصلا نمیخوایم حاجی بشیم و اینطوری انگار خیلی سخته.آخه حتما باید یه روحانی باشه تا کمک کنه و این اعمال رو انجام بدیم و ما هم روحانیمون نیامده بود.
فرداش یه روحانی دیگه واسمون قرض کردن که این روحانی 180 درجه با اون فرق میکرد((من کلا از آخوندها بدم میاد ولی این روحانی رو که دیدم نظرم عوض شد و فهمیدم که همشون مثل هم نیستن))آقا این به ما گفت اگه از عمد خطایی رو انجام بدی مشکلی نیست و همه مشکلات رو حال کرد و گفت من خودم باهاتون میام تا مکه و همتون رو محرم میکنم و نمیذارم مشکلی واستون پیش بیاد و ..... بنده خدا هم کاروان خودش رو که همه دانش آموز دختر بودن میدارید هم کاروان مارو.
[align=center]سفر به سوی خانه خدا و انجام اعمال حاجی شدن[/align]
ساعت 6 بعد از ظهر نشستیم توی اتوبوس((مردها با حوله و خانمها و با مانتو و چادر سفید)) که فضای بسیار زیبایی شده بود و زیباترین لحظات زندگی.
نشستیم توی اتوبوس و حرکت کردیم به سوی مسجد شجره مسجدی که تمام امامهای معصوم توی این مسجد محرم شده بودن و ذکر لبیک رو گفته بودن.
وارد مسجد که شدیم هیشکی نبود((آخه ما اولین کاروان بودیم)) و یک ساعتی رو مشغول قرآن خوندن و نماز خوندن شدیم و حاج آقامون اومد و مردها رو جمع کرد و آماده گفتن زیباترین ذکر شدیم و اون هم ذکر لبیک بود:
لبیک اللهم لبیک،لبیک لا شریک لک لبیک،ان الحمد والنعمت لک والمک،لا شریک لک لبیک
و ما محرم شدیم و در هنگام گفتن ذکر لبیک همه داشتن گریه میکردن و بعدش هم اذان شد و واقعا مکان معنوی بود اونجا و انشاالله خدا قسمت تک تکتون بکنه و برید و لبیک رو بگید و ببینید چه فضایی داره.
ساعت 7 بود که نشستیم توی اتوبوس زنها عقب اتوبوس و مردها جلو.آخه اینجا دیگه زن و شوهر به هم حرام شده بودن و نمیتونستن دیگه باهم شیطونی کنن و به قول روحانیمون که به شوخی میگفت اینجا خانمها میتونن از آقایون یه تیکه طلا بگیرن و بقیه اعمال رو انجام بدن تا به شوهراشون حلال بشن.
خلاصه نشستیم توی اتوبوس و ساعت 12:30 رسیدیم به مکه و راهی هتل شدیم و وسایلمون رو گذاشتیم اونجا و ساعت 1 راهی خانه خدا شدیم.به ورودی حرم رسیدیم و آماده جهت رفتن رفتن به طرف خانه خدا و از یک مسیری راه افتادیم و حاجی میگفت همتون سراتون رو بندازین پایین تا خانه خدا رو نببینید و همه سرها پایین بود و مارو به یه مکانی برد و همه سرامون پایین بود و گفت سجده کنید و سه تا حاجتی رو که دارید توی دلتون بکنید که تا خونه خدارو دیدید برآورده میشه.خلاصه همه سرهامون پایین بود و سجده کردیم و همه گریمون گرفت و توی سجده با گریه همه حاجتهاشون رو میگفتن؛بعد از دو 3 دقیقه گفت خوب حالا بلند بشید و روبروتون رو نگاه کنید.
سرم رو که بالا آوردم جایی رو دیدم که همیشه یا عکسش رو دیده بودم یا از تلویزین دیده بودم ولی اینبار از نزدیک داشتم میدیدم.خانه خدارو دیدم.الله اکبر به این همه عظمت،این همه زیبایی،این همه شکوه .واقعا زیباترین لحظه عمرم بود ؛زیباترین مکانی بود که تا الآن توش قرار گرفتم و بی شک دیگه جایی به اون زیبایی و عظمت و شکوه هم قرار نمیگیرم.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اصلا باورم نمیشد که دارم خونه خدارو از نزدیک میبینم باورش واقعا واسم مشکل بود.فقط داشتم گریه میکردم و نگاه و میخواستم پر بکشم و برم پرده های خونه خدا رو بگیرم و باهاش حرف بزنم.
انشاالله خدا قسمت همتون بکنه که برید و از نزدیک این شکوه و عظمت رو ببینید.الان که دارم مینویسم اشکام داره میریزه روی کیبورد.
خلاصه آماده شدیم جهت انجام طواف ((هفت دور تابیدن دور خانه خدا))از سنگ هجرالاسفد شروع کردیم به تابیدن هفت دور همراه با ذکر گفتن و پس از این هفت دور رفتیم پشت مقام حضرت ابراهیم(ع)
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اون استوانه زرد رنگ مقام حضرت ابراهیم(ع) هست که جای پای حضرت ابراهیم توش هست که بعد از انجام طواف میرن اونجا و دو رکعت نماز طواف میخونن روایت هست که بهترین جای مسجد النبی همینجسات چون تمام امامان معصوممان اینجا نماز طواف خوانده اند.
حالا بگید توی طواف کیو دیدم؟بله دوستان فیروز کریمی رو دیدمش که با حوله و لباس احرام داشت دور خونه خدا طواف میکرد و من بهش سلام کردم و با خنده جواب سلامم رو داد.
و پشت مقام دو رکعت نماز طواف خوندیم و این مرحله هم تمام شد و رفیتیم واسه صفا و مروه محلی بین کوه صفا و کوه مروه که الآن دیگه ساخت و سازش کردن و واسش تاق گذاشتن و من کلا هنوز کامل داشتان ابنجا رو نمیدونم و فقط چیزی که تو ذهنمه اینه که این مکان یه بیابون بوده و حضرت هاجر((همسر حضرت ابراهیم(ع))) توی این برهوت با فرزند شیر خوارش((حضرت اسماعیل(ع))) تنها بوده و میخواسته واسه بچش آب بیاره و سراب میدیده و میدویده تا پای سراب و میدیده هیچی نیست و هفت مرتبه بین این دو کوه رو طی کرده واسه بدست اوردن آب که بقیش رو یادم نیست.و ما هم باید این مکان رو هفت مرتبه میرفتیم.این عمل رو انجام دادم و این مسیر طولانی رو هفت بار رفتیم و آمدیم و این مرحله از اعمال رو هم انجام دادیم.
اینم عکسهایی از مکان صفا و مروه:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
آماده عمل تقصیر شدیم.حالا عمل تقصیر چیه؟باید یکی از انگشتانمون رو ناخنش رو بچینیم و به تیکه هم از مو این عمل رو هم انجام دادیم آماده آخرین مرحله شدیم که طواف نساء بود و همون موقه نماز صبح شد و نماز صبح رو خوندیم و طواف نساء رو انجام دادیم و دو رکعت هم نماز خوندیم و دیگه حاجی شدیم و تمام اون مواردی که بر ما حرام شده بود به ما حلال شد و تمام زن و شوهر ها به هم حلال شدن.
وای دوستان نمیدونیم که لحظه به لحظه انجام این اعمال سراسر زیبایی و شور و شوق بود و روایتی هست که وقتی انسان محرم میشه و این اعمال رو انجام میده تمام گناهاش میریزه و مثل بچه ای میشه تازه از دل مادر متولد شده.
این هم عکسی از بنده حقیر در لباس احرام پس از انجام اعمال احرام که حاجی شدیم.دیگه اینجا نشد موهامون رو سیخ سیخی کنیم و خواهرام گفتن زشته یه امشب رو موهاتو دست نزن.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بازم هم انشنالله خدا قسمت همتون بکنه و برید و این اعمال رو انجام بدید.
بعد از انجام اعمال راهی هتل شدیم و خواب توپی رفتیم.
و به پاس تشکر از این روجانی خوب و زیبا و مهربان همه پول گذاشتن روی هم و دو جفت گوشواره واسه دوقلوهای حاج آقا خریدن و یه متن تشکر هم واسش نوشتن و امضا کردن و به بعثه دادن.
خوب از شهر مکه واستون بگم.این شهر بر خلاف شهر مدینه که بسیار هموار و صاف بود شهر مکه روی کوه ساخته شده بود.بسیار حرفه ای و زیبا کوه ها رو تخریب کرده بودن و هتلهای مجلل ساخته بودن.
عیب بزرگی که داشت وجود هتلهای ملک فهد پادشاه عربستان بود که نمای خانه خدا رو به هم زده بود.به طوری که اگه برید توی غار حراء یه شکافی هست و از اون شکاه که بیرون رو نگاه کنید خانه خدا رو میبینید که متاسفانه با ساخت این هتلها دیگه خانه خدارو نمیبینید و هتلهای ملک فهد ملعون رو میبینید.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
دو روز بعد بود که از اصفهان خبر رسید که مامانم شب پرواز داره و میره مدینه پیش بابا و ما هم خوشحال شدیم .صبح بود زنگ زدیم اصفهان که بشنویم مامان اومده مدینه که خبر بدی بهمون دادن و گفتن که هواپیما خراب شده و گفتن شب تو فرودگاه بخوابید اگه هواپیما درست شد میتونین پرواز کنین.وای که ما داشتیم دیوانه میشدیم و حساب کنید مادرم چی میکشیده و ظهر بود که زیباترین SMS بهمون زده شد و توش نوشته شده بود هواپیما درست شد و مامان اومد مدینه و ما دیگه از خوشحالی نمیدونیتسم چیکار کنیم.دیگه همه بهمون میگفتن باید سور بدین و از این حرفها و ما هم کل عربستان رو سور دادیم و یه سفره انداختیم از مکه تا مدینه و ریاض و .... کلی خرج کردیم.
روزی که توی ایران جشن میلاد حضرت محمد بود ما توی مکه مکرمه بودیم و اصلا خبر نداشتیم عید بود آخه اعراب لاشی جشن گرفتم واسه امامها رو حرام میدونستن،و بازم فهمیدیم که چقدر امامهای معصوم ما غریبن توی عربستان.
اینم خانه ای که حضرت محمد توش متولد شده که فک کنم الآن کتابخونه باشه:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
روز آخرمون رسیده بود و رفتیم خانه خدا که طواف وداع بکنیم و بیایم هتل ساعت 1 رفتیم و تا 3اعت 3:15 دقیقه اونجا بودیم و وقتی خواستم بیام هی یه مسیری میومدم و دلم نمیومد برم و برمیگشتم خانه خدارو نگاه میکردم و گریه میکردم و میگفتم خدایا آیا بازم میتونم لیاقتش رو داشته باشم و بیام اینجا؟
یعنی میشه توی این خلوتی بازم برم مکه؟ببینید چقدر خلوته؟
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
با گریه وارد شدیم و با گریه خارج شدیم.ساعت 5 رفتم حمام و یه صفایی به صورتم دادم و طبق معمول دستم رو کردم توی پریز برق و موهاو سیخ شد و آماده حرکت به شهر جده شدیم و رسیدیم فرودگاه جده.به ما گفته بودن ساعت 11:40 دقیقه پروار داریم.قربونش برم ساعت 11:45 دقیقه با 5 دقیقه تاخیر راه افتادیم بسوی ایران.
تنها چیزی که من لذت بردم از این کشور این بود که اعراب خود عربستان کار نمیکردن.باورتون میشه؟بله باور کنید.من یه کارگر،یه فروشنده،یه مغازه دار عربستانی ندیدم.از رییس کاروانمون پرسیدم عربها چیکار میکنن؟گفت هیچی.این کشور تا دلت خواد نفت داره و جمعیتش هم بین 10 تا 15 ملیون نفره و با وجود امامهای معصوم و سیل توریست پول هنگفتی گیرشون میاد و به مردمشون میدن و مردمش نیازی به کار کردن ندارن.واسه چی کار کنن وقتی این همه پول مفت بهشون میدن؟یکی دوتا مغازه میخرن و میدن دست این افغانیها یا یمنیها و هندیها و .. و خودشون میخورن و میخوابن و میکنن((این آخری رو خودم اضافه کردم))
یه چیزی رو هم که خیلی بهش مقید بودن عطر زدن بود و بسیار بسیار به پاکیزگی و معطر بودن اهمیت میدادن و واقعا بوی خوبی میدادن بر عکس ما ایرانیها که تا از بقل هم رد میشیم بعضیهامون بوق گند عرق میدیم،ولی اینا نه،همشون از دم بود عطر میدادن.
چیز دیگه این بود که بچه هاشون رو به نماز خوندن و قرآن خوندن عادت داده بودن و از سنین طفولیت نماز میخوندن که تو این عکس نیاز به توضیح بیشتری نیست:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اتفاقا اونجا هم فاصی کماندو داشتن و به زنهای ایرانی بسیار گیر میدادن آشغالها.تامیدیدن یه زن ایرانی داره نماز میخونه زود بهش پیله میکردن که یالا زود باش نمازت رو بخون و برو اون عقبها بشین.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و مغازه های طلافروشی عظیمی هم داشتن.تمام مغازه ها ویترین هاش پر بود از طلا و ویترینهاشون تا خود تاق بود و تمام طلاها هم عیار بالا.18 عیار و این چیزا واسشون معنی نداشت تمام بالاترین عیارها رو داشت.
چندتا از دوستان هم گیر دادن که حتما از خودت عکس بذار.اخه مگه من دیدن دارم؟ولی چشم چندتا عکس میذارم.
این عکس توی مسجد النبی مسجد پیامبر(ص) [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اینجا بیرون از مسجد و روبروی مسجده [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
این توی هتل با چفیه ای که آقا بهم داد و یاد و خاطره جبهه و جنگه و بود حسین فهمیده رو میده [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اینام دیگه با کعبه
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
دوستان اونجا همتون رو دعا و کردم و زیر ناودان طلا به نیابت همه دو رکعت نماز حاجت خوندم که انشاالله خدا یه نگاهی هم به ما بندازه.
جناب erfan fcbarca خوشا به سعادتت بخدا،فقط تا میتونی استفاده کن.
آدم تا اونجاست نمیدونه کجاست وقتی مثل من اومد ایران و چند روز ازش گذشت و دور و برش خلوت شد تازه میفهمه کجا بوده و میشینه پای عکساش گریه میکنه.
منم فعلا توی خونه تنهام تا 5 عید که مامان و بابام برگردن.
برد با پردم بود که تونست 9 روز بیشتر از ما توی مدینه بمونه و واقعا خوشا به سعادتش.
خوب دوستان گلم امیدوارم که سرتون رو درد نیاورده باشم و به بزرگی خودتون ببخشید.
خدافس.[/b]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
مجید خوش به سعادت.
خوشحالم که برگشتی. بدون تو و ابولی انجمن یک چیزی کم داره :2:
MAJID LaShLeY 4 Ever :7:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
[align=center]
مجيد تو كه ابروهات رو برداشته بودي :4:
از پايين برداشتي چسبوندي به ابروهات :4:
راستي دمت گرم كه همه رو دعا كردي :7:
Majid Lashy For Ever (اقتباس از ساسان)*:4:
راستي آدم شدي يا نه ؟*:4:
[/align]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
چه خوش تيپ كردي :32: :4:
بدو يه كليپ بزار ببينيم :4: :32:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
به داش کجید ما که بازگشت دلیرانه رو تو یه پست قبل تر تبریک گفتیم می تونی بری بخونی
----------------------
معلومه خیلی بهت خوش گذشته ها حالا خودم باهات حرف می زنم اینجا جای اسپم ادن نیست
------------------------------------
دوستان و برو بچ انجمن امروز قسمت سوم دالتون ها رو ماده پخش داریم به مدت 47 دقییقه نگاه کنید حال کنید
( به سفارش یکی از دوستان امروز با فونت معمولی داستان رو می زارم )
-------------------------------------------------
قسمت سوم
صدای سوت بلند قطار به این گواهی می ده که داره به ایستگاه نزدیک می شه . ابولی آروم سرش رو تکون می ده و با دست کلاهش رو بر می داره و روی سرش درست می کنه تا بتونه روی اطرافش تسلط بیشتری داشته باشه . با دوتا دستش دستهای صندلی رو می گیره و خودش رو می کشه عقب تا صاف تر بشینه و بتونه از پنجره بیرون رو نگاه کنه . خوب نگاه می کنه . همه چیز
یه شکل تازه داره . خدایا اینجا چرا این شکلی هست ؟ می خواد این صحنه از دست برادرانش هم در نره . برمی گرده می بینه سینا پشت سرش وایساده و داره همون صحنه رو نگاه می کنه و معین اون سمت زل زده به بیرون رو نگاه می کنه و هادی هنوز خوابیده . ابولی می ** : معین اون عقب مونده رو بیدار کن که همش خوابیده الان با صندلی قطار گره می خوره، اون وقت سه تا
شهر دیگه هم نمی شه از صندلی جداش کرد . معین هم با یه لگد کاری هادی رو از صندلی پرت می کنه پایین و می ** : گوسفند بسه دیگه چقدر می کپی پاشو . هادی آروم خودش رو با ترس از خواب پردین از روی زمین جمع می کنه و تلو تلو خوران بلند می شه و اولین صحنه ای که می بینه شهر در پشت پنجره قطار هست و همین جور مات می مونه . همه با هم از یک
پنجره به شهر خیره می شند.
شهر جایی که آسمونش آبی نیست ، گلاش رنگ طراوت ندارن . پرنده هاش رو شاخه درختاش آواز نمی خونن. اصلا پرنده ای رو توی آسمونش نمی بینی . همش رو دود و کثافت و خاک و صدای ناهنجار . آدم های که همشون عجله و دارن و با هم درگیر هستن .
اولین صدای ناهنجاری که می شوند بوق دوباره ی قطار هست که همه با هم چشمهاشون رو نیمه بسته می کنند و سرشون رو توی یقشون یه کم فرو می برن . و دومین صدای ناهنجاری که می شنون صدای ترمزهای قطار هست و سومین صدای ناهنجار صدای جیغ هادی و معین و سینا هست که همشون وایساده بودن و فقط ابولی نشسته بود و اون 3تا همزمان با ترمز پرت می شن کف قطار و می رن تو باقالی ها .
ابولی از زور خنده نمی تونه حرف بزنه هی می خواد یه چیزی بگه ولی خنده و اشک با هم نمی زاره حرف بزنه . سینا از رو زمین بلند می شه لباساش رو می تکونه. هادی و معین هم تو هم ادغام شدن و دعواشون شده .
معین : ای هادی دیوونه بلند شو از ور من اه
هادی : نمی خوام حال میده
سینا : پشین بابا زشته مثلا شما داداشین
هادی : آره راست می ** بزار خودم رو جمع جور کنم
معین : حتما تا وقتی رو منی باید خودت رو جمع جور کنی جاکش پاشو ببینم خسته شدم دهن سرویس .
ابولی: خاک تو اون سرتون. 3 تا آدم به این گندگی نمی فهمین باید بشینین سر جاتون باید حتما اینجوری بشه .
معین : خفه
سینا یه پوزخند می زنه و می ره سمت وسایل و می ** هر کی وسایلش رو جمع کنه و حاضر شه الان قطار وای می سه .
ابولی : پاشین بابا حالیتون نیست خنگا قطار وایساده و نمی فهمین و یه خنده آروم می کنه
هادی: پاشین بدبخت شدیم از الان باید فکر جای خواب باشیم .
معین : وای ناهار چی اوه اوه بعدش شام چی ؟
سینا : شما که فقط فکر شکم و خواب باشید ابولی چه کنیم ؟
ابولی : فعلا می ریم یه جا ببینیم کار چی میشه و بعد به همه چیز رسیدیگی می کنیم .
همه با هم راه می افتن به سمت در خروجی قطار بلیت ها رو تحویل می دن و می رن پایین توی ایستگاه وایسادن و نگاه می کنن که ا زکجا برن بیرون . در همین حال هادی داره یه چیزی رو با بهت نگاه می کنه .
معین : چته هادی بیا دیگه
هادی : خفه شو تو هم اگر اون چیزی رو که من می بینم ببینی حال می کنی
معین : چیو بیا بابا دیوونه . کو بببینم چی رو می گی .
با نگاه و شاره های معین حتی ابولی که چند قدم جلو تر بود برمی گرده و هر 4 نفر مثل این آدمهای تابلو نگاه می کنن . یه محموله رو دارن با حفاظت فراوان از قطاری که اینها توش بودن پیاده می کنن . یه محموله شمش طلا . و اون رو دارن انتقال می دن به ماشین حمل پول . البت یادم رفت بگم عصر همین عصر حاضر هست و همه چیز اختراع شده ولی برادران دالتون توی ده هیچکدوم رو نداشتن از وسایل اولیه استفاده می کردن و تازه به شهر اومده بودن و همه ی اون چیزهایی رو که یه عمر عکسشون رو توی روزنامه می دیدن رو داشت از نزدیک می دیدن.
هادی: بچه ها اونجا رو ................
ابولی: فکرش رو هم نکن عمراً
معین : فکر بدی نیست ها می شه از همین جا هم شروع کرد
هادی: آره عالی هست خیلی عالی هست ما می تونیم از همین جا شروع کنیم و یه زندگی خوب بسازیم .
سینا : حالا بیاین بریم بعدا برسین به بحث دزدی
هادی با تعجب فراوان : ببینم شما دارین به چی نگاه می کنین ؟
هر سه می گن : اون کامیون حمل شمش رو دیگه
هادی می ** : کو پس چرا من نمی بینمش ؟
معین می ** : الاق اینهاش ببین
هادی : ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا این دیگه چیه خدایا اینا مال کی هست
ابولی با تعجب: هادی تو مارو مسخره کردی فکر کردی خر گیر آوردی یه دستی می زنی ؟
هادی: چی می گی بابا خودت می فهمی ؟
سینا : هادی مگه تو به اون کامیون نگاه نمی کردی ؟
هادی : نه !
معین : گوه خوردی خودت داشتی نگاه می کردی به منم گفتی نگاه کن !؟
هادی : بابا شما خیلی خنگید من داشتم اون آگهی استخدام راه آهن رو نگاه می کردم که نوشته به چند کارگر نیازمندیم جهت کارهای داخلی ؟
معین و سینا و ابولی : کوش کو ببینیم کو ؟
هادی دست به کمر با عصبانیت : بابا ما که تو فکر دزدی نبودیم شما خودتون از همه دزد ترید خجالت بکشید بابا خوب شد ما گفتیم دزدی !!!
سینا : برو بابا ما داشتیم فکر می کردیم تو داری او رو می گی !؟!
ابولی : راست می ** منم فکر کردم تو داری همون رو میگی!
هادی: آره جون خودتون
معین : آره بابا منم همین رو فکر می کردم آخه تو جوری نگاه کردی که من فکر کردم ....
هادی : الحق که دالتونید. بریم ببینیم این آگهی چی هست اینجا
هر سه با وسایل به دست می رن به سمت آدرسی که پایین آگهی نوشته تا ببین این کار سر منشاش به کجا می رسه . وسایل به دست می رسن دم در اطاق مدیر ایستگاه که همونجایی هست که باید برن و استخدام بشن .
ابولی در می زنه و یکی از توی اتاق می ** : اهم اهم
هادی : مگه مصطراب هست که اهم اهم می کنه
سینا: شاید آفتابه تو گلوش گیر کرده
معین: راست می ** ها بریم کمک
هادی : خفه بابا تابلو بازی در نیار به فهمن از ده اومدیم به شهر
ابولی یه بار دیگه در می زنه و این بار می ** : اهم اهم اوهم اوهم اووووووووووووهم
اینبار دیگه در رو باز می کنه و می بینه یه نفر اونجا نشسته که داره غذا می خوره و غذا تو گلوش گیر کرده و داره خفه می شه . هر 4 تا با هم می دوند و به داد این بدبخت می رسن که اگر نمی رسیدن مرده بود . خلاصه بعد از اینکه نفس یارو جا میاد و بعد ازکلی تشکر میشینن سر میزه با هم حرف بزنن.
خلاصه یارو می شینه سر بحث و اینا که یه صدایی حواس همه رو به خودش جلب می کنه . هادی سری بحث رو عوض می کنه که بعد از چند دقیقه دوباره همون صدا میاد این بار ابولی بحث رو عوض می کنه که یه بار دیگه صدا بلند می شه و این بار سینا می ** چرا غذا تو گلوتون گیر کرده بود که رئیس ایستگاه شاکی می شه می ** : صبر کنن ببینم این صدای چیه . بله با ساکت شدن هم و دوباره اومدن اون صدا متوجه شکم معین می شه . رئیس ایستگاه می ** نکنه شما گشنتون هست . ابولی می ** نه . یه بار
دیگه صدا میاد . هادی می ** آره بابا همه گشنه هستیم . رئیس می ** بابا اشکال نداره که الان می گم براتون بیارن و مستخدم رو صدا می زنه و می ** چهارتا پرس غذا بیار . معین خوشحال خندون نشسته و تو پوست خودش نمی گنجه. خلاصه ناهار رو میارن و همه می زنن به بدن . بعد از ناهار آروغ و خلال دندون رو هم این معین چاشنی کار می کنه و مستخدم میادو ظرفا رو جمع می کنه . در همین احوال رئیس یه سر می چرخونه که خستگی زل زدن به بشقاب غذا از سرش بپره که چشمش می خوره به وسایل این 4 تن .
رئیس : ببخشید این وسایل ما شماست ؟
ابولی: بله
رئیس: ببخشید یه سوال اصلا شما اینجا تو دفتر من چی کار داشتید
معین در حالی که یه دست به شکمش می کشه می ** : اومدیم دنبال کار
همین لحظه سینا و هادی با هم محکم یه سقلمه می زنن به معین که اگر حرف نزنی نمی گن لالی.رئیس یه دفعه از جا می پره می ** پاشید برید بیرون احمق ها گمشین خجالت نمی کشین من گفتم لابد بازرسی چیزی هستین نه اینکه!!! پاشین برین بیرون خجالت بکشین . خلاصه بعد از یه یک ربع آویزون بازی و منت گزاشتن سر رئیس ایستگاه که آره بابا ما نجاتت دادیم کار رو
میگیرن و میرن داخل شهر دنبال یه سر پناه یه خونه بگردن که توش بخوابن . در حین خارج شدن از ایستگاه می رن یه دستی هم به آب می رسونن و بقچه و بار بندیل رو جمع می کنن و میرن دم در که نفر بهشون می ** ببخشید آقایون با شما هستم . این 4 نفر هم بدون اینکه به پشت سر نگاه کنن همین جوری به راه رفتن ادامه می دادن تا اینکه یا رو می دوه طرفشون می ** ببخشید آقایون شم خیلی قیافتون آشما هست من شما رو جایی ندیدم . ابولی یه خرده با دقت به یارو نگاه می کنه و بعد برمی گرده و به سینا و هادی معین نگاه می کنه و اونها هم شونه ها رو بالا می اندازن به نشونه اینکه ما نمی شناسیمش . یارو دستشون رو
می گیره می ** شما خیلی قیافتون آشنا هست . هادی شک می کنه تا میاد حرف بزنه معین می ** ما تازه از ده اومدیم شهر نه شما ما رو نمی شناسی و همین که هادی دستش رو دراز می کنه به یارو بگه آقا طرف دستش رو می گیره و می ** شما ها خیلی بد به اون محموله طلا نگاه می کردین . 100 در 100 قصد دزدی داشتین . سینا می ** : ولش کن برو بابا تو دیگه کی هستی .؟طرف یه خرده سر سینه اش رو صاف می کنه و می ** : من رو نمی شناسین من از همه مشهور ترم توی این شهر . من هامون خوش شانس هستم دیگه .
از اینجا شد که برادران دالتون با هامون خوش شانس مشکل پیدا کردند.
این داستان ادامه دارد .....................
-----------------------------------
من پست عید رو تا امشب نمی زارم به امید اینکه ابولی میاد و خودش این پست رو می زاره اگر نیاد هم من یه سورپرایز براتون دارم تو پست عید
-----------------------
موفق باشین یا حق
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
ممنون حاجی جون
تبریک بهت میگم ... خداوکیلی من از خوندن زیاد خسته میشم ولی الآن نشستم خط به خط این ماجراهات رو خوندم ... ! :24:
حالا تیکه های جالب این ماجرا رو جدا میکنم :4:
نقل قول:
یکی دوتا مغازه میخرن و میدن دست این افغانیها یا یمنیها و هندیها و .. و خودشون میخورن و میخوابن و میکنن((این آخری رو خودم اضافه کردم))
:55:
نقل قول:
یه چیزی رو هم که خیلی بهش مقید بودن عطر زدن بود و بسیار بسیار به پاکیزگی و معطر بودن اهمیت میدادن و واقعا بوی خوبی میدادن بر عکس ما ایرانیها که تا از بقل هم رد میشیم بعضیهامون بوق گند عرق میدیم،ولی اینا نه،همشون از دم بود عطر میدادن.
:55:
ایول خیلی قشنگ نوشتی ... دمت گرم
مادربزرگ منم اتفاقا مو به مو ی این حرفای تورو تعریف میکرد ...
خدا قسمت کنه ایشالله تک تک بچه هارو ...
دستت درد نکنه
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
به به مجيد جون چه سفرنامه دلي نوشته بودي،خيلي قشنگ بود عزيز دل برادر...خوش به سعادتت واقعا.ايشالا قسمت همه بشه.ايشالا وقتي بريم كه خبري از وهابيهاي ولدالزنا نباشه و بقيع هم يك حرم باشكوه داشته باشه.
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
مجید جون خوشحالم که برگشتی.
ما رو که دعا کردی؟
قلمت رو دیدم یاد ابوالفضل افتادم.امیدوارم زودتر برگرده مثل تو.
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
نقل قول:
پاهاشون رو اندازه عرض شونه هاشون باز میکردن و دستهاشون رو روی هم میذاشتن.بسم الله الرحمن الرحیم نمیگفتن.تا سوره حمد تمام میشد و میگفت ولضالین یهو همشون با هم میگفتن آمین((انگار نماز دعاست))قنوت نداشتن،به جای سوره توحید از سوره های تویل استفاده میکردن که یوقت میدیدید 10 دقیقه یه سوره رو میخوند،و موارد دیگه.
من شنیدم وقتی عمر ایران را می گیره می بینه مردم برای احترام به طرف مقابل دستشونو جلوشون میگیرن
عمرم خر کیف میشه میگه تو نماز هم همین کار را کنید :26: خدا بزنه کمرشون :17:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
نقل قول:
نوشته اصلی توسط MAJID LaShLeY
پاهاشون رو اندازه عرض شونه هاشون باز میکردن و دستهاشون رو روی هم میذاشتن.بسم الله الرحمن الرحیم نمیگفتن.تا سوره حمد تمام میشد و میگفت ولضالین یهو همشون با هم میگفتن آمین((انگار نماز دعاست))قنوت نداشتن،به جای سوره توحید از سوره های تویل استفاده میکردن که یوقت میدیدید 10 دقیقه یه سوره رو میخوند،و موارد دیگه.
[/b]
تازه اونا سرشون رو زمين ميذارن وقتي ميرن سجده چون ميگن هركي رو مهر سجده كنه مشركه:23:
((البته گذاشتن دستا رو هم و رو مهرسجده نكردن رو تا جايي كه من ميدونم عمر خان رسم كردن)):33:
البته قصد من توهين به اونا (سني ها)نيست اگر تو انجمن سني داريم بههش بر نخوره:28:
باي