RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
[align=center]به به جاوید جون منو میشناسی دادا؟:4:نمیشناسی؟:2:خوب حق داری نشناسی؛منم تورو نمیشناسم:4:
منم بهت خوش آمدید میگم((حالا معین میاد با لگد میزنه تو کو*نم میگه برو بچه تو چیکاره ای که خوش امدید میگه:4:))
امیدوارم که اینجا بهت خوش بگذره و از تجربیاتت استفاده ببریم:5:
هیچی دیگه:4:
خدافس:34:[/align]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
این داستارو داشته باشین بخندین تا بعد دالتونها رو هم بزارم واسه این هفته
--------------------------------------------
خواب
ساله .... نمی دونم پارسال بود یا امسال یا اصلا... ولش کن سالش مهم نیست مهم اتفاقش هست . اتفاقی که اصولا فقط تو یاد می مونه نه تاریخ و این جور چیزایش .
آره داشتم می گفتم یادمه تابستون بود . خیلی کار سرم بود نمی دونستم باید اول کدوم رو شروع کنم . اهل خونه داشتن برنامه می ریختن برن مسافرت و منم مثل یه کلنگ که همیشه خدا عین این آدمه تارک الدنیا هیچ جا نمی ره ، قرار نبود باهاشون برم.
قرار داشتم ، پروژه تحویلی داشتم و همه تا 70 درصد رسیده بود ولی باید تموم می شد. خلاصه برنامه ها ردیف شد و سیل اصرار از سمت خاله و دایی بود که به سمت من می اومد . از اون ور از شهرستان زنگ می زدن یا sms می دادن که اگر تو نیای نمی شه و بی تو هرگز و نمی دونم من چی داشتم البته با پنج سال شهرستان نرفتنم ذوق و شوق خوبی درست کرده بود.
ولی همه ی اصرارها با انکار قاطع من مواجه شد و به هیچ نتیجه ای نرسید.
پس از این همه درگیری بالاخره تاریخ حرکت رسیده و همه سوار ماشین شدن و رفتن. من اوایل روز بود در خواب ناز بودم که دیدم دارن زنگ در رو می کنن. پیش خودم گفتم بابام اینا که بعد از نماز صبح رفتن نکنه چیزی جا گذاشتن ولی الان خیلی می گذره از اون موقع الان باید از تهران خارج شده باشن تا کجا رفتن و برگشتن . در همین افکار بیهوده بودم که رسیدم به اف اف و برشداتم
گفتم کیه ؟ گفت بدو دیره بیا بریم! چشام باز شد یه خرده گوشام رو دست کردم توش دوباره گفتم بله؟!! دوباره صدا گفتم آشغال کلنگ مگه نمی فهمی می گم بدو دیره !! اینبار چشام شد چهارتا دستم رو بردم عقب محکم زدم تو سرم که خواب از کلم بپره دوباره گفتم بله ؟!!! گفت ای زهرمار اگر بیام بالا از همون بالا پرتت می کنم مگه نمی فهمی خره زود باش انگار کلت پوک شده
الاغ اصلا می شنوی؟ تازه دوزاریم افتاد که این کیه! این شوهر خاله امه. اینا که قرار بود با بابام اینا برن ولی چرا اینجان . با همون قیافه خواب و پوف کرده و ریش و موی درهم و ژولیده رفتم دم در تا در رو باز کردم یه دست یقه ام رو گرفت مثل گوسفند پرتم کرد تو کوچه گفتم یا چهارده تا امام این چی بود دیدم شوهر خاله می ** بدو صندوق عقب خالیه واسه تو گذاشتیم بیا دیگه چرا
اینجوری اومدی لباسات کو. یه نگاه به پرایدش کردم گفتم آخه باقالی الان مگه من این تو جا می شم که تو داری اُرد می دی؟ گفت آره بابا بیا یه جا داریم بیا دیگه . خلاصه یه خرده با خودم فکر کردم تا یه نقشه بچینم اینا رو هم رد کنم برن بالاخره با هزارتا کلک اینا رو هم رد کردم. رفتم بالا دوباره خوابیدم، از خواب که بیدار شدم دیدم جلل خالق خونمون چرا هیچی توش نیست،
کامپیوترم کو؟ یا خدا فرشا کو ؟خونه خالی بود یه نگاه به آشپزخونه کردم دیدم هرچیش بردنی بود برده بودن و هرچیش بردنی نبود نبرده بودن . ریدم به خودم گفتم یا خدا دزد اومد همه رو برد حالا چی کار کنم . مگه من چقدر خوابیدم اومدم به ساعت نگاه کنم دیدم ای داد بی داد نامردا به ساعت دیواری هم رحم نکردن و بردن . بیشتر از همه داشت دلم واسه کامپیوترم می سوخت چون
هرچی داشتم توی اون بود و حالا اون رو هم که بردن. یه چرخ تو خونه زدم دیدم یه تیکه کاغذ کفه اطاقه، دولا شدم برش دارم شلوارم هم جر خورد دیگه نور الا نور شد. برداشتم خاکی بود یه خرده خاکاش رو پاک کردم دیدم روش نوشته ما از این خونه رفیتم تو موندی و خودت دنبال ما هم نگرد برو سراغ زندگیت. همین که این متن رو برای چند بار خوندم تا ببینم چی توشه یاده هزارتا
چیز افتادم. اول از همه مامان و بابا چرا منو گذاشتن و رفتن؟! آخ آخ خاله اینا رو بگو ؛ از اونا بدتر مشتری ها که می خوان بیان کارهاش رو تحویل بگیرن و وعده وعید دادم بهشون! ای خدا رفتین چرا کامپیوتر رو بردین!! اصلا یه لحظه هیچی نمی فهمیدن صدای همه ی اعضای خانواده توی سرم می چرخید، همه اصلا همه اونهایی که می شناختم می خواستم مغزم رو از برق
بکشم تا هیچی نشنوم. داشتم با خودم کلانجار می رفتم اون لا ماها او چیزی رو که میخوام درباره اش فکر کنم پیدا کنم. یه چند بار سرم رو زدم به دیوار سرگم گیج رفت عقب عقب اومدم تا خوردم زمین دیدم از سرم خون راه افتاد چشام سیاهی رفت ولی یه خرده بعد سرم ساکت شد. گفتم الان بهترین کار رفتن به دنبال خانواده است پس بهتره برم سراغشون اما از کجا شروع کنم ؛
نمی دونم. به خودم گفتم بهتره برم از همسایه رو به رو بپرسم که سرش توی کار همه هست و کار داره ببین کی چی کار می کنه کی می ره کی میاد اصلا برای همه ساعت می زنه اگر یه نفر از برنامه هفته گیش تخطی کنه مثلا یه هفته ساعت فلان بره و سر ساعت فلان بر نگرده این کنجکاو می شه که چی شده. گفتم این الان حتما می دونه بابام اینا کجان و کجا رفتن اگر نخواد
بگه هم یه خرده باهاش ور میرم ببینم چی میشه. آقا اومدم برم پایین تازه یادم اومد شلوار خیلی گاف هست اگر باهاش برم بیرون خنده یه ساله یه محل رو جور کردم تازه اونم آدمهایی که از ترک دیوار خندشون می گیره چه برسه به خشتک پاره من اوه اوه . رفتم توی اتاق خواب دیدم زرشک کمد نیست . گفتم ای نامردا پس لباسام چی اونا رو چرا بردین؟! اصلا چرا رفتین. به این
چرا من فکر نکرده بودم؟! حالا چه کنم سرم رو برم از پنجره بکنم بیرون دیدم نه بابا خیلی گافه بازم اصل خنده اس بازم بی تمدن بازی هست. خلاصه گفتم در ضمن از پنجره کار به جایی نمی رسه. دوباره رفتم سمت در و رفتم توی راه پله و از پله ها رفتم پایین تا طبقه دوم در خونه مستاجرمون گفتم آهان از این بپرسم در زدم دیدم هیشکی نیست. رفتم یه طبقه پایین تر دم خونه
عمه ام، اون دیگه باید می بود . اونم خونه نبود اصلا خالی بود دوباره رفتم بالا دیدم خونه مستاجرمون هم خالیه . گفتم یا خدا چی شده نکنه من رفتم توی خواب اصحاب کهف یه 1میلیارد سالی خواب بودم شاید هم مثله کارتون جادوگر شهر آز رفتم توی شهر جادوگر . رفتم سمت در ولی نه رفتم توی پارکینگ ببینم اونجا چی هست و اونجا هم هیشکی نیست. یه خرده یه احساسایی
داشتم تازه یادم اومد تابستونه این احساس هم اون باد داغیه که داره می زنه توی صورتم داره می سوزه. خدا چقدر گرمه فکر کنم *** مرغ می ذاشتم عسلی می شد. یه چرخ اونجا هم زدم دیدم نه خبری نیست. رفتم تو کوچه گفتم بی خیاله تمدن الان زندگیم واجب تره. رفتم دیدم این مغازه ای در خونمون مقل همیشه نیست انگار اصلا یه نفر دیگه است. نه بابا مگه می شه اینا
مثل کنه بودن مگه چیزی به کسی می دادن اونم مغازه رو بفروشن. یه نگاه به مغازه کردم دیدم به جای اینکه اسباب بازی بفروشه داره بستی می فروشه . یه خرده سرم رو چرخوندم دور وبرم و دقیق برانداز کردم دیدم محله واسه خودمونه همونیه که توش بزرگ شدم ولی اینا کین دیگه . صورتم هم داشت می سوخت تو اون آفتاب عمود بر سر من . گیج و گنگ بود دیدم یکی
اومد جلو گفت آقا چی شده ؟ گفتم هیچی الان چه سالیه یارو گفت الان سال سگه چی می دونم ، دیوونه چرا سرت داره خون میاد ، اوه اوه اصلا یاد خون سرم نبودم اونم همینجوری داشت می اومد دیگه اصلا همه ی بدبختی های عالم یه دفعه سر من خراب شد. باز داشتم به خودم می پیچیدم که یهو یه یارو دیگه اومد گفت: چی شده؟ گفتم آره فلانه. گفت: از کدوم خونه؟ گفتم
این! گفت: این؟!!؟این که مال منه تازه ساختم خالیه هنوز هیشکی توش نیومده تو اونجا چی کار می کردی؟ گفتم من توش خواب بودم! گفت: مرتیکه دزد خجالت نمی کشی تو خونه من چه غلطی می کردی؟ من گفتم بابا اینجا مال بابامه!!گفت یعنی من باباتم؟ گفتم نه ولی ما خیلی ساله اینجا می شینم. اصلا نسل اندر نسل اینجا بودیم. خاندان ما معروفه . فامیلیم رو جویا که شد
گفت: آخه دروغ گو ما نسل اندر نسل اینجا بودیم این یه فامیل توی این محل نبوده!!؟؟ دیگه داشتم شاخ و دم در میاوردم مگه می شه! حالا دیگه کار داشت به جاهای باریک می کشید که یهو یکی با یه حرکت فیتیله پیچم کردو از پشت چسبوندم به دیوار . منم که ورزشکار این کار برام خیلی زور داشت منم یه حرکت جکی چانی زدم و گوزش کردم تازه دیدم زرشک همه رو برق می گیره
مارو دختر خاله ترشیده ادسیون ولی اینبار دختر خاله ادیسون یه پلیس بود. یه خرده گذشت تازه فهمیدم بله پسر همون یارو زنگ زده پلیس تا بیان من دزد رو ببرن. بابا حالا چه جوری به اینها حالی کنم که من دزد نیستم؟ خلاصه رفتیم پاسگاه و به جز دزدی، اتهام مقاومت در برابر مامور قانون رو هم بهم زدن. دیگه خیلی داشت بهم زور می اومد. یارو اومد، گفت: این لباس های گدایت رو
در بیار این یکی رو تن کن! همین که دستم و باز کرد یه حرکت زدم و با یه جفتک در رفتم به دم در پاسگاه نرسیده بودم که یه چیزی به سنگینی مایتابه های مامانم خورد تو سرم دیدم یکی با باتوم زده تو گردنم و سرم با هم. انگار دوتا دستش بود.من که نمی دیدم چیزی. خلاصه بردنم توی بازداشتگاه اونجا. با اون لباسهای خواب من و خشتک پاره و قیافه پوفی خوابه و یه کپه ریشو کله
خونی و باتوم خرده و باد کرده! شده بودم، نمی دونم هنوز که خودم رو ندیده بود ولی همین که رفتم توی بازداشتگاه همه یه نگاه کردن به منو یه خرده خودشون رو جمع و جور کردن. رفتم پیش یکی نشستم گفتم آقا آینه داری دیدم با ترس و لرز و یه انگشت لرزون داره به سمت دیوار اون گوشه اشاره می کنه که یه آینه کوچیک روشه البته یعنی توشه و نمی شه درش آورد دیوار هم
سیمانی هست و بگذریم. رفتم جلوی آینه تا چشمم به آدم اون تو افتاد یه گارد گرفتم که مشت اول رو بزنم دیدم اونم گارد گرفت گفتم اگر تکون بخوره زدمش دیدم یکی گفت هوی اون خودتی غریبه نیست. یه نگاه به یارو کردم دیدم خودش رو یه ذره تکون داد دیدم از من گنده تره ولی من که اهل دعوا نبودم اصلا تمام این ژانگولر بازی ها برام خیلی جدید بود. پس از کنکاش بسیار از قیافه
خودم گفتم بابا این قیافه حبس ابد داره بی خود نیست به من شک دارن. رفتم یه گوشه نشستم یه خرده از دردام که کم شد تازه یاد اون مامان و بابا و اون خونه و خشتک و اون کامپیوتر و.... . ای خدا !! می زدم توی سرم آخه چرا من نرفتم مسافرت؟ از یه ذره توی همین فکرا یادم اومد اینا مگه نرفتن مسافرت پس کی برگشتن اومدن اسباب اثاثیه رو بردن؟ ولی اینقدر گیج بودم که اینا هم
یادم رفت. یه خرده گذشت داشت عقل از سرم می پرید از زور فکر به همه چیز فکر می کردم به اون مورچه ای که دیروز کشتم، به اون کلاغه که آب ندادم و اصلا همه چیز. توی همین فکرا بودم که یه نگاه به در و دیوار بازداشتگاه کردم دیدم یه طرف دیوار رو گچ کردن و روش پر از نوشته است . هرکی یه چی نوشته. نمی دونم از رفیق بی کلک مادر تا اگر دستم برسه بهش مرگ دوست
کوچیکشه و از این جور چیزا... یه نگاهی هم به اونایی که با من توی اینجا بودم کردم. یه چند نفری بودن قیافه ها بد و خوب داشت. هرکی واسه یه چیزی لابد اینجا آورده بودن دیگه!؟ ولی من که اصلا حال نداشتم چیزی بپرسم اینقدر فضا برام دگرگون بود که نگو و نپرس. تازه یکی از دیوارهاش هم بوی نا می داد و سرگیجه منو چند برابر کرده بود. یه دفعه دراصلی بازداشتگاه رو
باز کردن و نزدیک این یکی درکه ما توش بودیم شدن و از تو چشمی گفتن فلانی حاضر شو باید بریم. یه ذره به صدایی که اومد فکرکردم دیدم همه دارن هم دیگر و نگاه می کنن که کی بلند می شه و می ره ، هیشکی بلند نشد یه لحظه بیشتر به اون کله ام فشار آوردم دیدم اونی که گفت منم که ، ا ، اون منم که باید حاضر شم و برم اما با چی حاضر شم من که لباسی نداشتم که
بخوام جمع و جورش کنم. بالاخره با کمک درو دیوار بلند شدم از اون اتاق تاریک فقط چشمم به نور کمی بود که از اون چشمی در تو می اومد دوباره یارو گفت حاضری بقیه برن عقب، خوبه بیا بیرون . سرم رو انداختم پایین تا نور اذیتم نکنه حالا تازه نمی دونم چه مدت توی او سواراخی بودم ولی بالاخره اومدم بیرون و خوب به اون افسری که داشت بهم دست بند می زد نگاه کردم. ولی
افسر نبود که یه سرباز بود که معلوم نبود چقدر داره از سربازیش می ره. اصلا یاد مسافرت نرفتنم نبودم. ای خدا کاش رفته بودم الان اینجوری نمی شد. خلاصه ما رو بردن پیش افسر نگهبان اونم تا من و دید گفت اینه !؟ این و ببرین دادگاه. گفتم واسه چی ؟ُگفت واسه دزدی ، تجاوز به حریم شخصی دیگران ، مقامت در برابر مامور قانون ، فرار از دست قانون و حمله به سمت مامور
پلیس با اینا و حتی که شاکی خصوصی هم داری به قیافه ات هم می خوره موتاد هم باشی به چی اعتیاد داری ، ولش کن با این احوال برات 10 یا 20 سال شاید هم ابد ببرن . منو می گین دیگه داشتم سکته می کردم یا خدا این هم جرم واسه منی که تا حالا نزدیک اداره پلیس هم نشدم. چه برسه ....؟!!وای ای خدا ! چه غلطی کردم نرفتم کاش رفته بودم الان اینجا رو چی کار کنم؟!!
یکی بیاد بگه بابا اونجا خونه ی ما بوده و اونی که اینا می گن همش اشتباهی هست . داشتم از ترس به خودم می شاشیدم ولی وای نمی تونستم بگم دارم چی کار می کنم اصلا همه چیز غریب بود. خلاصه ما رو سوار ماشین کردن و بردن به سمت دادگستری و رفتن بالا یه خورده کاغذ بازی و اینا نمی دونم چی شد مامور اومد تو ماشین گفت: بدبخت شدی. گفتم یعنی چی؟
گفت: یعنی همین!! خودت همه چیز رو اعتراف کن چون داریم می بریمت آگاهی گفتم چی آگاهی؟!! آخه واسه چی؟ گفت واسه همونهایی که افسر نگهبان گفت باید همه چیز در مورد تو روشن بشه گفتم چی همه چیز روشن بشه مگه من از کره مریخ اومد که همه چیز باید روشن بشه! من که همش اومدم بگم نزاشتین. یارو گفت دیگه خفه تا آگاهی اونجا همه چیز مشخص می
شه. منم که داشتم از زور فشاری که داشت به هم می اومد لبام رو می خوردم. مگه می شد این همه بلا یه دفعه سر من یه نفر نازل بشه؟ آقا بردنم آگاهی . منم دیدم حالا که داره همه چیز اتفاق می افته پس بزار منم با اینها بازی کنم. منم بدتر از آلکاتراز دیده ها یه کلمه حرف نزدم . هرچی سین جیم کردن منو منم هیچی گاف ندادم. دیدم دارن خسته می شن و بالاخره
شدن . گفتن اگر حرف نزنی به زور متوصل می شیم . گفتم آخه چی بگم؟ گفتن باید بگی کی تو رو برد تو خونه؟ چرا از دست مامور درفتی؟ چرا باهاش در گیر شدی؟ چرا تو اینجوریی؟ چرا سرت خونی بود؟ چرا و هزارتا چرای دیگه .... منم گفتم برین بابا دلتون خوشه اونجا خونمون بود من خوابیده بود همه رفتن مسافرت ولی الان اصلا نمی فهمم چرا اینجام. یارو گفت: پس چرا
سرت خونی بود؟ گفتم آهان اینو خودم زدم به دیوار. یکی دیگشون گفت: دیدی گفتم اون موتاده یه گوهی داشته می خورده ! من گفتم بابا به خدا همینی که می گم هست. یا رو گفت اگه راست می گی شماره خونه رو بگو؟ گفتم اینه! یهو دیدم یارو داره می خنده!؟ گفتم چیه گفت مارو مسخره کردی؟ گفتم واسه چی؟ گفت: این کد که خیلی وقته از اینجا رفته اصلا شماره تلفن ها کاملا
فرق کرده. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی همین . دیدم اینم به جایی نمی رسه، گفتم اصلا این شماره موبایل بابام بیاین! گفت: نمی خواد بگی! گفتم بنویس. گفتم ،همون اولش یارو باز خندید! گفتم نگو که اینم نه؟ گفت آره اینم نه. اینم اوپراتورش رو عضو کردن دیگه این کد تو کشور نیست. دیگه الان من از خودم بیشتر می ترسیدم. اونا هی سوال می پرسیدن من توی حال
خودم بودم دیگه داشتم دیوونه می شدم یا شاید هم تا حالا شده بودم خودم نمی دونستم ولی هرچی که بود هیچی نمی شنیدم و فقط توی افکارم غرق بودم هی می گفتم چرا هیشکی نمی فهمه ای خدا چی شده چرا یهو همه چیز اینجوری شد چرا آخه مگه من چه کرده بودم و توی همه ی این سوال ها یه جواب قانع کننده هم پیدا نمی کردم. یهو یه صدایی می گفت اینو
ببرین اتاق شکنجه. یه خرده گوشم تیز شد ولی به روی خودم نمی آوردم گفتم می خوان بچه بترسونن. ولی یه خرده که گذشت دیدم نه بابا واقعی هست خلاصه نمی خوام ریز اتاق شکنجه رو براتون در بیارم ولی با همون کتک ساده اول مثله این آدمهای آدم فروش به اون کارهایی هم که نکرده بودم هم اعتراف کردم. خلاصه نسخه ما رو پیچیدن و فرستادن بره دادگاه و ما رو برای روز
دادگاه فرستادن یه بازداشتگاه دیگه که انفرادی بود و فقط خودم و خودم . یه خرده توی این بازداشتگاه داد و بی داد کردم و چون دیگه خسته شده بودم دست شوی هم داشتم . اومدن من رو ببرن دستشویی که همون جلوی در واسه یارو شاخ بازی در آوردم و یه اقدام به فرار دیگه به قول برو بچ یه کف گرگی زدم به طرف گوز شد ولی آخرش یه چندتا باتوم خوردم و در ضمن یه دونه
همچین زدن تو سرم که بیهوش بودم تا روز دادگاه. سوار ماشین شدیم و عین این فیلمهای هالیوودی بردنمون دادگاه. توی دادگاه قاضی نشست روی صندلی خودش و به اتهامات نگاه کردو به شاکی خصوصی هم نگاه کرد و به هم چیز و از من بدون پرسیدن هیچ سوالی و نه وکیلی نه چیزی گفت حبس ابد و با اون چکشش زد رو میز انگار تمام زندگیم رفت تویه شیشه نوشابه اصلا یه
حس خیلی عجیبی داشتم سکته می کردم نمی دونستم چی کار کنم فشار عصبی اینقدر زیاد شده بود که ممکن بود هر کاری بکنم و بالاخره هم کردم. اولین افسری که اومد جلو دست چپم رو گرفت و با هر دو دست دست چپم رو گرفت تا دست بند بزنه منم نامردی نکردم دست راستم رو آروم بردم سمت تفنگش و از همون لای دستاش به سمت قاضی شلیک کردم و از شانس
توپ من هم خور د تو سر قاضی و کار تمام. همون جا منتقلم کردن به یه اتاق دیگه و حکم اعدام رو برام بریدن اونم با چی با گیوتین. در همین حالی که من رو می بردن سمت گیوتین داشتم به تمام کارهای اون روز فکر می کردم و در ضمن به اینکه چرا من خر نرفتم ای خدا الان چی می شه اگر سرم رو بزنن چی نامردا یه وقت هم بهم ندادن نمازهام رو بخونم راستی چرا آدمهای
محلمون یه کسای دیگه بودن ولی چرا من خر نفهمیدم و بهش فکر نکرده بودم. من با او سر خونی و موهای ژولیده ریش بلند و خشتک پاره شلوار خواب و یه تیشرت که رنگش پریده اصلا به من می خوره که اینهمه خلاف رو با هم کرده باشم . نمی دونم شاید می خوره بالاخره دیگه هیچ کاری نمی تونستم بکنم و باید سر به این مجازات می دادم . سرم رو گزاشتن روی گیوتین و
بهم گفتن هر چی می خوای بگو منم که طبق معمول چیزی جز یه فکر باطل و سری مملو از افکار پوچ و بی جواب و بالاخره میخ گیوتین رو کشیدن و من .... من از خواب پریدم دیدم عرق کردم خیلی زیاد خیس و از زور دستشویی دارم می ترکم . ولی کسی خونمون نیست یادم اومد رفتن مسافرت. رفتم دستشویی و برگشتم اومدم نشستم رو مبل خیلی خوشحال بودم که همه ی
اونهایی که دیدم خواب بود و خیلی خوشحال اینکه اینا هیچکدوم هیچ وقت اتفاق نمی افته و تازه همه رفتن مسافرت و من نرفتم ولی همون لحظه زنگ در خونه رو زدن یه لحظه همه چیز برام کابوس شد وقتی که گوشی رو برداشتم و دیدم شوهر خاله ام هست و می ** بدو بیا بریم دیره زود باش بیا پایین این بار رفتم پایین و همون اتفاقات قبل مو به مو افتاد ولی دست پاچه بودم
نمی دونستم که الان برگردم بالا همون اتفاقات می افته یا نه؟ ولی ریسک کردم و نرفتم باز و برگشتم بالا اما اینبار رفتم از تو کشو یه دست لباس و یه خورده دیگه وسایل لازم و هارد کامپیوتر رو برداشتم و گزاشتم توی یه ساک تا اگر خدایی نکرده اتفاقی افتاد بتونم ثابت کنم و در ضمن شناسنامه و اینا رو هم برداشتم فردا بتونم اثبات کنم این خونه ما بوده خوب هم به وضعیت محل
نگاه کردم و گرفتم خوابیدم و بعد از اینکه از خواب بیدار شدم اونچیزی که انتظار داشتم اتفاق نیافتاد و همه چیز سر جاش بود و هیچ چیز هیچ جا مشکل نداشت . خوب بالاخر بلند شدم و همه اونهایی که جمع کرده بودم به سرجاشون منتقل کردم و اومدم رفتم یه صبحونه دبش پشت سیستم زدم و با یه چندتا آهنگ لایت همراهش کردم تا دیگه هیچ از اون موقع یادم نیاد و با خیال
راحت به پروژه هایی که باید تحویل می دادم تمرکز می کردم که دیدم یه چیزه جالب . داره بارون میاد آخه وسط تابستون و بارون مگه می شه. رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم وای چه بارون نازی حالا من که عشق بارون مگه می تونستم زیر بارون نرم دیگه این سادیسم زیر بارون قدم زدن داشت منو می کشت و نمی زاشت روی کارم تمرکز کنم و بالاخره بلند شدم و رفتم از درو خونه
بیرون همه چیز رو هم چک کردم. اصلا نمی خورد هوا بارونی باشه تازه کسی هم توی خیابون نبود. یعنی زیاد شلوغ نبود تا اینکه بارون یه ذره شدید شد و یه خرده دیگه خوشگل شد منم کلاهم رو از سرم در آورده بودم و موهام رو ریخته بودم توی صورتم داشتم لذت می بردم تا اینکه رسیدم توی پارک یه خرده نشستم و راه رفتم و شعر می خوندم خیلی حال می داد . کم کم یه
حسی داشتم احساس می کردم همه چیز با قبل فرق می کنه و یه حس جالبی دارم. انگار لطافت بارون رو توی خشکی دستام احساس می کردم . حس خیسی بال شاپرکی زیر برگ گل نشسته تا سالم بمونه اصلا حس خوده اون برگه توی بارونه رو داشتم نمی دونم چقدر غریب بود چقدر زیبا بود من این احساس رو یه بار بیشتر تجربه نکرده بودم ولی اینبار از اون دفعه خیلی بهتر بود.
حالا دیگه هرچی بیشتر می گذشت من حس ادارکم بیشتر می شد. احساسه سایه های شاخه خیس درخت و تو خواب چمن می دیدم. حالا من هی بگم کسی نمی گیره چون این احساس رو هیچ وقت نداشتین خلاصه این بارون بند نمی اومد منم که داشت وقتم زیادی هدر می شد برای همین برگشتم خونه تا به کارم برسم ولی می ** می شد . طبع شعرم باز شده بود
همین جوری با سرعت نور از توی سرم شعر هایی رو که حفظ بودم بعلاوه شعرهایی رو که هیچ وقت نشنیده بودم رد می شد. دستم خودکار مثل یه شاعر می نوشتم بدون هیچ مدادی و چیزی انگار شعرها داشت از تو دستم می زد بیرون . دستم می نوشت داستان و شعر ولی کوتاه و زیبا با آرایه های بسیار که من هیچ وقت توی ادبیات نتونستم یاد بگیرم آرایه و استعاره و اینقدر
شعرها ساده و نثرها ساده زیبا بود که خود به خود اشک از چشمت می رفت خیلی قشنگ نمی تونید احساس کنید مثلا دستم می نوشت
تو سکوت خواب مرداب واسه غربت یه لاله
میون اون همه زنبق تو یه روز بی ستاره
ماه و آب و آه و گریه می خونه از غم لاله
من نمیدونستم این شعرها از کجا میاد ولی می اومد دیگه نثر کوتاه می اومد که از این رو به اون روت می کرد. اینقدر زیبا که اشکت در می اومد و اون احساسهایی و که تاحالا نداشتی و حالا داری .
دیگه کار به شعرهای حماسی و سیاسی هم کشید
خیلی تلخه گریه گردن پای فواره ی مرده
خیلی تلخه قصه گفتن واسه قوم گوش بریده
بین این عصا سفیدا گفتن از رنگ سپیده
خیلی تلخه که بفهمی پای رخشه قصه لنگه
توی جنگ شیشه و سنگ شیشه بازنده ی جنگه
تا اینکه دیگه اینقدر نوشتم که دستم داشت می شکست و من خودمم دیگه خسته شده بودم ولی هر چی بود خیلی حال می داد
آخ آخ پروژه ها رو بگو که یکیش رو یه ساعت دیگه می اومدن ببرن و من هنوز تمومش نکرده بودم . آقا این کارها هی تو هم گره می خورد و منم هی به این احساسات عجیبم اضافه می شد.
تا اینکه سرم رو خاروندم و رفتم پشت پنجره تا یه خرده هم خستگی خودم و هم خستگی چشمام در بره که چیزی رو دیدم که چشمام داشت از حدقه در می اومد. برف. برف. چی برف ؟آره برف! برف می اومد اونم چه برفی و چقدر هم نشسته بود روی زمین ولی باورتون نمیشه با سرعت نور اومدم سمت تلفن گوشی رو برداشتم به بابام زنگ زدم بابا شما کجایین گفت ما تازه رسیدیم داریم ناهار می خوریم گفتم بابا داره برف میاد!؟ گفت مگه چیه برفه دیگه!! باید بیاد. گفتم پدر آخه وسط تابستون؟ گفت
کدوم تابستون الاغ الان بهمنه ، منم گفتم پس شما چرا رفتین گفت مگه ما کار پیش نیومد باید می رفتیم گفتم کدوم کار گفت الاغ مگه فلانی نمرده بود ما اومدیم مراسم فردا هم که نمی تونیم بیایم معلوم نیست چقدر طول بکشه .گفتم تو هم که فقط به فکر مرده های مردمی . آخه دیگه داشتم سکته می کردم تا حالا که تابستون بود الان شد زمستون برف داره میاد ای خدا من چم
شده اگر مردم بگو مردم. اگر قراره بمیرم بگو اگر می خوای بکشی اینقدر فیلم نداره که خلاصه اتفاقات تو هم می پیچید و منم مثل یه آدم کلنگ نظاره می کردم برفی اومد که دیگه نمی شد توی خیابون رفت. یک ساعت بعد اخبار گفت سرما اینقدر زیاد شده که گاز شهر داره توی لوله ها یخ می زنه دیدم بخاری شعله اش داره کم می شه رفتم سمت شیر آب که یه خرده آب بردارم
دیدم اونم یخ زده دیگه سکته مگه به چی می گفتن شانس آوردم نزدم. منم رفتم تمام لباسهای گرمی رو که داشتم پوشیدم و تمام درزهای خونه رو بستم یه دفعه یاد عمه ام این افتادم رفتم اونجا دیدم اونا امه چسبوندن رو در ما رفتیم کیش دوباره برگشتم بالا خدایا چرا این اتفاقات سرمن میاد اون از اون خواب که بردیمون زیر گیوتین این از این که می خوای ما رو بکشی نکنه این
اتفاقات تعبیراون خوابه کاشکی به همه گفته بودم . همه چیز دیگه قطع شد از ارتباط تلفنی گرفته تا صدا و سیما و برق و آب و گاز و ضع از وضع یه کشور جنگ زده بدتر بود سرما هم که داشت شیشه ها رو می شکست اینقدر زیاد بود. تازه یادم اومد اون رو که به بابام می گفتم شیشه دوجداره واسه امروز بود مگه این شیشه کفاف می ده. خیلی جالبه داشتم سکته می کردم ولی
داشتم می کردم و هنوز نکرده بودم. با هزارتا بند و بساط داشتم خودم رو گرم می کردم بالا و پایین می پریدم از میل بارفیکس آویزون می شدم بدبختی از وقتی یه ذره چشممون به تمدن خرده بود دیگه نه توی خونه و اصلا نه توی محل از چوب و نفت و اینجور چیزا خبری نبود که یه ذره خودمون رو گرم کنیم . اصلا حالا من بگم مگه تواحساس می کنی؟ آخر خسته شدم رفتم بالای
پشت بام و تا از اون بالا یه خرده به شرایط هوا واقف بشم . هیچ خبری نبود شده بود عین این فیلم روز بعد از فردا همه چیز برفی خلاصه دیگه خسته از همه چیز خسته از کار سرما خواب و هزار بدبختی چشمم رو بستم گفتم یا مردم یا قراره بمیر پس بزار تمومش کنم از بالای پشت بوم پریدم پایین و با پشت رفتم به سمت زیمن تااینکه محکم خوردم زمین بدجوری پشتم می
سوخت و گفتم الان مردم و هیچی حالیم نیست چشمام بسته شد و دیگه هیچی نمی فهمیدم . تا اینکه چشمم رو که باز کردم دیدم سقف اتاق رو به روم هست ولی آدم مرده که درد نمی فهمه پس چرا من هم پشتم می سوزه هم تنم درد می کنه گفتم لابد اینم واسه همون خودکشی هست و الان این یه دنیای جدید بعد از مرگه و خدا آورده بهم نشون بده که قبلا چی بودم و الان
چیم خلاصه امر اینکه بلند شدیم داشتم از تعجب سکته می کردم . تازه فهمیدم آی خدا خاک توی اون سرت من چقدر بدبخت هستم ، حالا میلیون میلیون فحش بود که به خودم می دادم از فحش بلد بوده تا اونهایی رو که هیچ وقت بلد نبودم ولی نمی دوستم چه جوری دارم به خودم می دم . آره همش خواب لعنتی همش این خواب لعنتی ای خدا . چی دیدم اگر به گم شما
هم به من خر فحش می دین. بگم ؟ باشه . همش خواب بوده من توی خوابم هم داشتم خواب می دیدم . یعنی چی یعنی از دیشب که پشت سیستم بودم داشتم پروژه درست می کردم روی صندلی کامپیوتر خوابم برده بوده و وقتی داشتم می دیدم بردن اعدامم کنن خواب بوده و تازه همین خواب توی خواب بعدی بوده یعنی همینی که برف می گیره و تازه این هر و توی واقعیت
من خواب بوده و این افتادن از بالای پشت بوم بله جوش صندلی کامپیوتر شکسته من افتادم زمین و بعد هم پشت خرده به پایه صندلی زخم شده و هم اینکه سرم بد جور خرده زمین و چون خواب بودم یه 15 دقیقه ای هم بیهوش بودم تا حالم جا اومد . خلاصه امر که بگم الان که بیدار شدم و فهمیدم بیدارم تازه فهمیدم اولا نه تابستون بوده نه زمستون پاییزه و در ضمن مسافرتی
در کار نبوده و من نمی دونم چرا هیشکی خونمون نیست و تازه پروژ ه رو هم تموم کردم و دیشب داشتم فیلم می دیدم که اینجوری شده ولی یه چیزی اون طبع شعر و احساس عاشقی رو من همیشه داشتم و اینا همش خواب بوده یا نمی دونم شاید هم همین الان خوابم و دارم خواب پاییز رو می بینم و خدا می دونه اگر خوابم کی قرار بلند شم ولی دوست ندارم بلند شم چون
این خواب از همه ی خواب هام بهتره و زیبا تره و جالب تره و می دونم حالا حالا ها نمی خوام بیدار بشم.
-----------------------------------
تمامی اشعار و متن این داستان نوشته بنده حقیر و هر گونه سو استفاده عواقب بدی به دنبال داره از جمله یوبست ، دل درد ، سر گیجه سکته ، دیدن خواب معین و از این جور قبیل مریضی های نا علاج .)
فعلا یا حق
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
به نوبه خودم ورود (البته از قبل هم اینجا بود) رسمیه جاوید عزیز رو به فرام بهش تبریک میگم و خوش آمد میگم بهش.امیدوارم دوستیمون پررنگتر از گذشته باشه.به جرات و بی اقراق میتونم بگم که جاوید یکی از بهترین و کم حاشیه ترین افرادی هست که در عرصه کشتی کچ ایران فعالیت میکنه و بنده هم به داشتن چنین دوستی افتخار میکنم
ابوالفضل عزیز هم که دیگه انگار دغدغه ای بابت آپ شدن این تاپیک نداره بس که این مجید خوش قلمه.مجیدجان چقدر گرفت باهات کلاس خصوصی کار کرد ابوالفضل؟؟؟؟
پدیده تاپیک اسرار در سال 88 !!!![hr]
هادی هم که یه پا شکسپیر شده برای خودش دست راست همتون رو سر من
راستی هادی عکسم خوبه ولی تمام دلخوشیم تو اون عکس موهام بود که با افکتی که گذاشتی شدم کلاه قرمزی و ببینن منو واسه سری 4 انتخابم میکنن!!!!! دمت گرم
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
ایول داش هادی
گل اومد بی وفایی یادم اومد
هادی همدمه من
بهار اشنایی یادم اومد
نازی همدمه من :23:
من چیدم از بارون شاخه نم نم دسته دسته
هادی مهربونم
بهار امسال در اومد ..
هادی همرازه من
هادی جون بیا برگرد به اسرار
هادی همدمه من
بهار اینجا
هادی جان کجایی؟
نازی همدمه من :27:
داش هادی سی ام پانک ممنونم که رومو ننداختی زمین و اومدی ارسال کردی..! منورمون کردی...انجزه... انجزه..
بهتون پیشنهاد میدم این پست هادی رو بخونین..درسته مثله صفه نون شلوغ و زیاده ولی مطمئن باشید از خوندنش پشیمون نمیشید..داش هادی ای کاش این خوابها راست بود!!! مناتظر ادامه دالتونها هم هستیم هادی سی ام پانک!!!
------------------------------------------
داش جاوید یه بیوگرافی کوچکه بده ببینیم تو چه ردیفی هستی!! دودی یا گراسی یا کراکی یا بنگی!! بریز رو دایره زنگی!!
راستی تو ناسلامتی طرفداره باتیستایی ولی رو تمام بدنت و اواتورو امضات از شاون مایکلز خالکوبی کردی!! داشتیم یا برداشتیم...
---------------------------------------------
داش داوود...نزدیکه رستلمنیاست...یاده پارسال افتادم که تو اوجه حساسیت بود..ما ساعت نزدیکا شیش صبح بود که دیدیم داری تایپ میکنی واسه بازیها...اون اوج حساسیت که واقعان برام مهم بود بازی تیکر و ادج بود..و وقتی نوشتی تیکر برد من چقده ذوق کردم!!
حالا اقای امیرداوود حاج رضایی پیش بینی تو از بازی امسال تیکر و شاون چیست به عنوان کارشناس ؟
راستی این بهنام رفته قبرس ...
ما که بهش پیامک دادیم انتن نداد ! تلفن خونشون هم که خاموشه!! به موبایلش هم که زنگ میزنیم میگه در دسترس نمیباشد...از داداشش پرسیدیم گفت افتاده چاه مستراب:12: ...
فکر کنم این حروم لقمه :4: دنبال یه بهونه بود که واسه همیشه بره که رفت..ولی بهرحال هم ما میدونیم فکر اون کجاست هم اون میدونه ما تو چه فکری هستیم...
بهنام تو چه فکریه!! IRANWWE پر از هسته ایه!!!
----------------
از من به شما نصیحت هفته ای 1 بار با شیخ پشم الدین علی گلدبرگ (صلوات) تلفنی صحبت کنید..هر عذر شرعی و تمیلات جنسی دارید باش در میون بگذارید...ضرر نمیکنید! با ما تماس بگیرید..
78223
----------------
ساعت 3 شبه سه شنبه صبح بامداد چهارشنبه...
یا علی
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
میخوامت در سطح فرمول یک حاج ابوالفضل.به نظرم تیکر قطعا برندس با احترام به هواداران شاون.خواهید دید.
بله یادش بخیر پارسال .این سومین رسلمنیایی هست که در کنار دوستانم دارم تجربه میکنم به عنوان یه هوادار.پارسال رسلمنیا رو بنده لایو نوشتم اما امسال این سعادت رو ندارم که در خدمتتون باشم.انگیزم زیاده برای نوشتن و گزارش این مسابقات اما خوب دوستان گلم در الویت هستند چون در این وقفه 2 ماهه ای که بنده اینترنتم قطع بود دوستانم زحمت اخبار رو کشیدند و الان حق طبیعی اونهاست که مهمترین رویداد سال رو گزارش کنند.بنده هم خارج از گود مینشینم تا از نتایج باخبر بشم و یا خدایی نکرده اگر به هردلیل عزیزان نتوانستند بنویسند به عنوان انجام وظیفه و فرد رزرو اخبار رو بنویسم.
حاجی بهنام یخورده سرش عجیب شلوغه بهشم کاملا حق میدم اینه که فعلا نمیتونه به انجمن و نت بیاد مطمئن باشید به محض اینکه شرایط رو متعادل ببینم بهنام عزیزم رو بازمیگردونم(از طرف شورای حل اختلاف ناحیه نمیدونم چنده ایران!!!)
خودت چطوری خوبی؟؟؟هوای خوزستان چطوریه؟؟؟؟
یا علی
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
نقل قول:
راستی تو ناسلامتی طرفداره باتیستایی ولی رو تمام بدنت و اواتورو امضات از شاون مایکلز خالکوبی کردی!! داشتیم یا برداشتیم...
نمیزارید کسی پیشرفت کنه دیگه:4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
از داش مجید ، اقا داوود و حاج ابولفضل که به من لطف داشتن تشکر میکنم و به داشتن همچین رفقایی افتخار میکنم !!
حاجی خیلی ها میدونن که من 16 سالمه ولی به هر کی میگم باور نمیکنه البته ایشالا یه 10 روز دیگه میریم تو 17 :25: ایلام زندگی میکنم و از رسلمنیا 23 به بعد بصورت حرفه ای فعالیت اینترنتی دارم قبلشم یه یک سالی نت میومدم اما کار خاصی انجام نمیدادم !!
ایدی منم Javid_wwe هست که البته بزودی عوضش میکنم :27:
این امضا و اواتار هم موقتی هست تا برگشت سالار !!
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
[align=center]
سلام به بچه هاي اسرار التوحيد في هه هه هه ؟! هه هه هه ؟ !* ايران دبليو اي
براي حضور كمم تو اسرار در ماهه گذشته تصميم گرفتم كه عكس هاي باحال بزارم واستون با آپديت روزي
خوب شروع ميكنم
صحنه هايي كه فقط در ايران رخ ميدهد
:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
-----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
---------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
-----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
----------------------------------------------------
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
---------------------------------------------------
دوستان به علت اين كه بيشتر از 10 تا نميشه قرار داد بعدي هاشو چندين مين ديگه ميزارم
اميدوارم خوشتون اومده باشه
[/align][hr]
[align=center]
سري
2
:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
=======================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
=======================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
=======================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
=======================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
=======================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
========================
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[/align]
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
دوستان قزوینی این پست امید رو نگاه نکن این پست واسه بچه های بالای 20 سال انجمن هست
------------------------------------
اون خواب رو خودم دیدم گفتم بعد از خوندن بگم جالب بشه براتون ولی شعرهای توی خواب رو یادم نمی اومد اینجا یه شعر دیگه از خودم در کردم . والا اینقدر شعر تو خواب گفتم نمی تونستم حفظشون کنم
----------------------------------------------
داش داوود دیشب ایرج و حمید زنگ زدن گفتن واسه ثسمت 4 رم انتخاب شدی از همین الان بیا خودت رو معرفی کن .
راستی یه خرده بدشده بود یکی دیگه همون بزرگه رو درست می کنم برات این وچیک بود
آخه اون مدل مو هست تو میزاری از معین یاد بگیر نه از ابولی یاد بگیر ببین چه موهای خشکلی می زارن
شرممنده دیگه بد شده بود .
---------------------------------------------
ما خاک پای ابولی هم هستیم . فدای چشات . الانم که هستم از صدقه سرحامد هستم اومد کارت به ما داد . از خونه عمه ام آن بشم .
-------------------------------------------
بیا اینم قسمت 5 ام دالتونها رو به مدت 50 دقیقه نگاه کنید ببنید . البته نمی دونم چرا سانسورش کردن . من بی تقصیرم
----------------------------------------------
قسمت پنجم
حامد: ببنید این محموله خیلی واسه ما ارزشمند هست می دونید چقدر پول توش هست ؟
معین : 20میلیون .
هادی و ابولی و سینا و حامد هر 4 نفر با تعجب فراوان به معین نگاه می کنند .
سینا: حامد جان ادامه بده ناراحت نشو این نمی فهمه .
حامد : توی این محموله حدود 10 میلیارد پول هست که به شما ها 3 میلیار می رسه .
معین : زرشک این که کمتر شد .
و اینبار هر 4 نفر یه کتک درست به معین زدن . بعد از اینکه تونستن به معین بفهمون این مقدار پول چقدر هست یهو معین از حال می ره . حالا هر 4 تن با خوشحالی می گن بهتر برسیم به نقشه الانم این نیست پارازیت بده، بیایین.
حامد : آره ما باید اول یه تیم بفرستیم برای دزدی و این تیم باید حواس ها رو پرت کنه و فرار کنه که تمام مامورین برن دنبالشون و محموله اینجا با چندتا محافظ بیشتر تنها نمونه . چون اون اتاق آژیر خطر داره . بعد ما دست به کار می شیم و کار رو تمام می کنیم .
ابولی: صبر کن صبرکن الان این تیمی که باید فراری باشه کی هست ما که نیستیم .
حامد: نه بابا فکر این جا رو هم کردم یه تیم خیلی حرفه ای خبره سراغ دارم .
هادی : کی مثلا؟
حامد: مجید و بهمن . سینا : خوب اینا به چی معروف هستند . حامد: پت و مت
ابولی یه دستش رو محکم می زنه توی سرش و می ** وای بدبخت شدیم کی می خواد با اینها سر و کله بزنه .
حامد: مامورها نه ما . آره مجید پت و حامد مت حرفه ای هستن هم اونها رو سر کار می ذارند و هم ما رو خیلی توی کار پیش می برند .
و بعد از بررسی ریزه کاری های فراوان همه می رن پی کارشون تا فردا شب که روز موعود هست .
خلاصه روز با تابلو بازی های دالتونها می گذره و این هامون خوش شانس بیشتر از همیشه شک می کنه و با خودش احد می کنه که امشب یه حرکتی به اینها بزنه و مچشون رو بگیره . خلاصه آخرین قطار ورودی حامل تیم امید یوگی و دوستان و مجید پت و بهمن مت بود و در آخر هم حامد زبل خان به ماجرا اضافه شد .
همه با هم رفتن سمت دالتونها و نشستن تا جزئیات نقشه رو یک بار دیگه مرور کنند که در همین احوال یهو این هامون خوش شانس سر می رسه و این تیم رو می بینه و اولین کاری که می کنه فرار هست و همه به دنبالش می رن . خلاصه چندتا از بچه های تیم امید یوگی و دوستان طی یه حرکت انتحاری هامون خوش شانس رو می گیرن و دست بسته می ندازن توی یه اتاق تا هیچ غلطی نتونه بکنه. ( این قسمتهای دنبال کردن هامون چون خیلی خشن بود توی نسخه سینمایی هست توی نسخنه خونگی سانسور شده )
خلاصه به دستور حامد زبل خان تیم مجید پت و بهمن مت دست بکار می شن . با اولین اقدام حرفه ای و خنگولانه ی این دوتن آزیر خطر به صدا در میاد . یعنی چی به این صورت .
مجید می ره به سمت در و در رو باز می کنه و بدون هیچ دقتی هر دو می رن تو دستاشون رو می برن بالا می گن سلام علیکم به همه. بعد از باز کردن در آژیر به صدا در میادو بعد اون مامورهایی که توی اتاق مخفی شده بود میان بیرون با اسلحه این دوتن رو مورد هدف گیری قرار می دن و می گن بی حرکت .
بهمن چند قدمی حرکت می کنه و می گی : مجید حرکت نکردن یعنی چی ؟ مجیید هم حرکت می کنه و می ره پیشش و می زنه تو سرش می ** : احمق یعنی اینکه نباید بشینی! مامورها یه کم خندشون می گیره و دوباره می گن بی حرکت اگر حرکت کنین شلیک می کنیم . در همین حال مجید می ره جلو سمت محموله طلا و یه دست بهشون می کشه و دوباره ماموره فریاد می زنه گفتم بیا عقب و مجید خوب داره نگاه می کنه که بهمن میاد جلو و محکم می زنه تو سر مجید . مجید می ** چته وحشی؟ بهمن می ** هیچی بابا مگس بود . مامورها هم که مثل سگ از اعتماد به نفس اینها ترسیدن و هیچ کاری نمی تونن بکنن وایسادن و نگاه می کنن. یه دفعه بهمن میاد جلو می ** این شمشه چرا اینجوری هست یه دست می زنه از جا درش میاره . بعد یه صدایی می ** تق و تمام محموله می ریزه زمین و اینجا آژیر دوم که وسط محموله بود هم به صدا در میاد . یه دفعه صدای هلیکوپرترها بلند می شه و مامور هست که از درو دیوار میریزه پایین و حالا دیگه وقته فرار هست بهمن یه چندتا شمش می زاره جیبش و می ره و مجید هم همین کار رو می کنه و می دوند از ایستگاه می رن بیرون و سوار ماشینشون می شن و می رن . ( قسمتهای پت و مت رو هم باید توی تصویری بنینید چون اینا بدونه دیالوگ خنده دار هستند )
حالا همه می رن دنباله مجید و بهمن و ایستگاه خالی می شه به جز چند نفر و حالا نوبت انجام عملیات اصلی می شه و حالا وقتشه که دست بکار بشن تیم امید یوگی و دوستان می رن سراغ جمع کردن و هادی و ابولی و سینا و هم می رن کمکشون و به معین هم می گن که توبه هیچ کاری کار نداشته باش فقط یه وسیله جور کن اینا رو ببریم . خلاصه تمام محموله رو حاضر می کنن و میان ببرن که تیم دوم مامورها می رسن به ایستگاه و یه دفعه همه چیز داره خراب می شه . تیم امید یوگی و هادی ابولی می رن مامورها رو سرگرم کنن تا معین طلا ها ببره و که معین هم از همه زرنگتر طلا ها رو می بره توی آخرین قطاری که از ایستگاه قراره خارج بشه و همون جا قایم می شه و تمام بچه های تیم هم بعد از این در گیری فرار می کن و سوار همون قطار می شن و اصلا نمی دونن و که معین کجاست . بعد از حرکت قطار تمام پلیسها به دنبال قطار و می خوان اون رو نگه دارن ولی امید یوگی یکی از دوستاش رو فرستاده تا قطار رو نگه نداره . در همین تعیب و گریز ها
حامد: ابولی معین کو؟
ابولی : نمی دونم قرار بود پولها رو ببره .
سینا: آره اون پولها رو برده و الان در رفته .
هادی : من برم یه چرخی تو قطار بزنم ببینم چی هست و چی نیست تا کجا می تونیم با این بریم .
امید: آقا ما باید به فکر مجید و بهمن هم باشیم اونها رو هم باید نجات بدیم .
حامد: نترس اونها حرفه ای هستن الان در رفتن .
در همین حین دونفر به که روی یه صندلی نشسته بودن به اینها سلام می کنن و همه با سرعت و تعجب بر می گردن نگاه می کنن می بینن بله و مجید و بهمن هستن که اومدن .
امید می زنه تو سرش می ** وای شما اینجا چی کار می کنید و اونها هم می گن ما فرار کردیم دیگه ایستگاه رو دور زدیم و برگشتیم دوباره تو ایستگاه و امیدیم سوار این قطار شدیم .
سینا: حالا خوبه معین با ما نیست و طلا ها رو برده یه جای دیگه و الان جاش امنه .
با گفتن این جمله بهمن و مجید می زنن زیر خنده .
حامد : چیه ؟ درد ،مرگ ،کوفت، زهر ما ر چیه من اعصاب ندارم ها بزار یه چند دقیقه راحت فکر کنم مسخره می کنی ؟
مجید و بهمن: بلند تر از قبل شروع به خندیدن می کنند و قه قه می زنند که یک دفعه با اومدن هادی خنده اینا معنی دار می شه .
هادی: بیایین بدبخت شدیم هر چه کردیم پنبه شد .
حامد: یعنی چی ؟
سینا و ابولی و امید و حامد دارن با اتعجب نگاه می کنن و بهمن و مجید هم همچنان دارند می خندند .
هادی : این خنگه هم که توی قطار هست . معین اینجاست طلاها هم اینجاست. کارمون تمومه باید یه کاری بکنیم .
ابولی: این معین خر . باید فرار کنیم و طلاها رو بزاریم بمونه.
در بین همین در گیرها به دلیل اینکه قطار با سرعت خیلی زیادی حرکت می کرد از ریل خارج می شه و می ره به سمت یه محوطه باز و واژگون می شه و پلیسها هم این منظره رو نگاه می کنند تا ببینند چی می شه . بعد از پشتکهای فراوان همه با سرو کله خونی و کوفته و از قطار میان بیرون .
هادی: خدا از این معین نگذره . بهمن : ای ایشالا شرش کنده بشه کشت مارو .
سینا: بسه کنین ببینید تا پلیسها نیومدن باید فرار کنیم .
ابولی: این نورهای چیه ؟
حامد: آخ آخ فرودگاه بریم تو و فرار کنیم با یه هواپیما .
امید : کی اینجا خلبانی بلده بریم .
همه با هم حرکت می کنند به سمت فرودگاه و می رن یه راست توی دستشویی و به خودشون می رسن یه خرده ترو تمیز می کنن و با پولهایی که داشتن بلیط می رخن و سوار هواپیما می شن . یک ساعت می گذره و همه راحت توی هواپیما نشسته اند . معین بلند می شه و می ره دستشویی .
پلیسها وقتی از گرفتن اینها نا امید شدن می رن به ایستگاه و توی یکی از اتاقها هامون خوش شانس رو پیدا می کنن . هامون هم عکس و مشخصات دالتونها رو میده به پلیسها و اونها هم تمام مشخصات رو می برن به مرکز و از اونجا می برن رو ی آنتن .
توی هواپیما به خلبان گزارش می دن که باید این خبر پخش بشه و اونم به مهماندار می ** و مهماندار می ره و تلویزیون وسط هواپیما رو روشن می کنه .
اخبار گو : امروز طی یک حادثه ی خطر ناک و غیر منتظره برای اولین بار یک باند سارق به محموله ی طلای بانک مرکزی که در ایستگاه قطار بود دستبرد زدند . خوشبختانه به جز 5 عدد شمش هیچ چیز دیگره به سرقت نرفته است. در راستای همین اتفاق عکسهای 4 تن از این خلافکار ها به دست ما رسیده که در صورت مشاهده سریعا با شماره های زیر تماس بگیرید. و توی تلویزیون عکسهای دالتونها رو می ندازه روی برد در همین لحظه معین از دستشویی میاد بیرون و کنار تلویزیون وای میسه و همه با تعجب نگاه می کنن که ای بابا این این این که خودشه توی تلویزیونه .
معین دست تکون می ده واسه هادی و می ** اومدم در همین لحظه یکی از مامورهای حفاظتی گارد ملی که نشسته داخل هواپیما بلند می شه و با اسلحه معین رو هدف می گیره و می ** از جات تکون نخور . همه شوکه می شن .
مامور: دستت رو بزار روی سرت و آروم دراز بکش کف هواپیما .
معین مات و مبهوت به دوستاش نگاه می کنه .
مامور: یه بار دیگه تکرار می کنم دستت رو بزار روی سرت و دراز بکش کف هواپیما .
هادی اسلحه رو می زاره روی سر مامور و می ** : آروم اسلحه ات رو بزار زمین و برو پیش اون یکی تا دستات رو ببنده .
ابولی: هادی داری چی کار می کن؟
هادی : این یه هواپیما روبایی هست . امید برو پیش خلبان و حرکت رو به دست بگیر . سینا پاشو به کارها نظم به و برنامه ریزی کن. ابولی چرا نگاه می کنی پاشو دیگه . حامد بیا اینجا .
این داستان ادامه دارد ..................................
-----------------------------------------
ایشالا تا قسمت بعد فعلا یا حق
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe...!
:11:
خيلي باحال بود ولي خداييش اگه اينجا قرار بود معين از من باهوش تر باشه ميرفتم جاي همتونو به هامون ميگفتم :55:
خوشم مياد همه اين معين رو ميشناسن دقيق