حاجی پرتی یا خودت رو پرت کردی؟نقل قول:
نوشته اصلی توسط 3:16
من داستانو نوشتم تو میگی ساسان نیومده ترکوند؟:15:
نمایش نسخه قابل چاپ
حاجی پرتی یا خودت رو پرت کردی؟نقل قول:
نوشته اصلی توسط 3:16
من داستانو نوشتم تو میگی ساسان نیومده ترکوند؟:15:
مجید رمان نویس شدی ؟ چه خبره ؟
بزن تو کار رمان تخیلی کارت میگیره ها
مجيد جون.منظورم به اومدن ساسان تو داستان بود
نيومده تركوند:4:
نتركوند؟:4:
مجيد كه منفجر كرد :34::4::12::12:
برای اولین بار دو ادمین هم زمان در انجمن هستند باید جشن گرفت:4:
[align=center]سلام به همه دوستان عزیزم
امیدوارم که تا اینجای داستان رو پسندیده باشید...
خوب میریم توی بانک ببینیم چه خبره؟
مجید لشلی:آقا.........آقا.........اوی یارو.........باید به اسم کوچیک صداش کنم.........اوی خره...
اون سه تا:با منی؟:53:
مگه شماها خرید؟...
حاجی اگه خر نبودیم که نیمودیم بانک بزنیم...
مجید لشلی:ببینم ابوالفضل کدومتونید؟
ابوالفضل:منم...کاری داری؟نکنه پلیسی؟
مجید لشلی:نه بابا...میتونم ازت خواهش کنم اون نقابت رو برداری؟
هادی:ابوالضل این فک کنم بسیجیه..خر نشی برداری...
میر علی:من میگم بردار ببینتت بعد میکشیمش...
ابوالفضل:نه بابا چی بکشیمش...تو هم دیوونه ایه...آقا واسه چی میخوای منو ببینی...
مجید لشلی:بابا من هرسه تاییتون رو میشناسم و شما هم ماها رو میشناسید...
پسرک دزد:منم میشناسمتون:4:
ابوالفضل:تا نگی کی هستی و مارو از کجا میشناسی بر نمیدارم...
مجید لشلی:بابا منم مجید ... مجید لشلی ....
یهو ابوالفضل و هادی و میر علی سه تایی ماسکاشون رو برداشتند از شادی خندشون گرفت:
این ابوالفضل [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
این هادی [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اینم میرعلی گلدبرگ [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بعد ساسان و بابک رو هم معرفی کردم و شش تایی همدیگرو در اغوش کشیدیم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
یه صدایی از اونور اومد که گفت پس من چی؟منم آدمما...
دیدیم اون پسرس که دسته چک باباش رو کش رفته...گفتیم:تو دیگه چی میگی بلالی؟
گفت منم با شماهاما...ساسان؟یعنی چی؟تو از کجا مارو میشناسی؟
گفت:بابا منم مدیر بخش موزیک،من عرفانم:4:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
باز هم همه همدیگرو در آغوش کشیدن و شروع کردیم به گپ زدن...
مجید لشلی:خوب حالا بگید ببینم واسه چی اومدید بانک بزنید؟اصلا جریانش از کجا نشآت گرفت؟
ابوالفضل:داستانش طولانیه مجید جون...از کجاش واست بگم؟
ساسان:از اولش بگو...انگیزت واسه دزدی چی بود؟چرا به این راه کشیده شدی؟
ابوالفضل و هادی و میرعلی:ده 20 سی 40 پنجاه 60 هفتاد 80 نود 100.ابوافضل:من برنده شدم...
از اینجای ماجرا به زبان ابوالفضله...
ما سه تا از بچگی با هم بزرگ شدیم...توی یکی از روستاهای دور افتاده اردبیل باهم همسایه بودیم و همبازی هم بودیم...
مردم اون روستا کم کم داشتن میمردن و منقرض میشدن و خطر انقراض مارو هم تهدید میکرد
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
واسه همین ما تصمیم گرفتیم از اون روستا مهاجرت کنیم و بریم یه شهر دیگه ...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اما بخت با ما یار نبود و تصادف کردیم و ....
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
توی این صانحه دلخراش فقط منو هادی و میرعلی زنده موندیم و ما به پرورشگاه منتقل شدیم و چنددین سال اونجا بودیم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
به ترتیب از راست:ابوافضل...هادی...میرعلی
کم کم یه خبرایی اومد که قراره چندتا خانواده بیان و مارو به فرزندی ببرن...
هادی:منکه قراره عموم بیاد دنبالم و منو ببره بزرگم کنه...آخ اگه بشه دختر عموم رو مخ کنم و بگیرمش کلی سود کردم...
میرعلی:پس ابوالفضل منو و تو باید با خانواده جدیمون زندگی رو شروع کنیم...
ابوالفضل:ولی باید هرجا که میریم از همدیگه باخبر بشیم و یه روزی همدیگرو ببینیم و باهم باشیم...
هادی:باید یه نشون واسه خودمون بذاریم!!!
میر علی:مثلا چی؟ هادی:تو از بچگی همه رو گاز میگرفتی و جای گازت هم میمونه...بیا ک*و*ن مارو گاز بگیر تا نشون داشته باشیم...
خلاصه گازها گرفته شد و یکی یه نشون بهمون موند...و جدا شدیم...البته نه همزمان...اول من رفتم؛بعد زنگ زدم شمارم رو دادم
بعد میر علی رفت و آخر سر هم هادی و از اینجا زندگیم رو واستون تعریف میکنم که چه بلایی سرم اومد...
خانواده ای که منو به فرزندی قبول کردند کشاورز بودن و من کارم شده بود صبح تا شب زمین و شخم زدن و اویاری:4:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
چند سالی گذشت و من بزرگتر شدم و وقت زن گرفتنم شده بود،ولی من اصلا دل و دماغ زن گرفتن رو نداشم...
ولی خانوادم مجبورم کردن تا من زن بگیرم و دختر خاله ناتنیم رو خاستگاری کردم که ای کاش میمردم و این ننگ رو نمیپذیرفتم...
یه پیره دختر که زندگی منو سیاه کرد و تباه...دختر خاله اسمش شراره بود و دهن منو سرویس کرده بود...اینم عکسش...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اینم عکس عروسیمونه ...ببینید چقدر جوون بودم خداییش...دهنم رو این مادر فولاد زره سرویس کرد...خونم رو تو شیشه کرد...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
گفت باید وزنم کنید و هم وزنم سکه تمام بهار آزادی بید...فقط شانسم گفت که ورزنش کم بود...
به تعداد روزهای زندگیش هم گل رز فیروزه ای وحشی بچینم و بریزیم رو سرش...
خلاصه عقد هم شدیم و از فردا با ش*ر*ت و س*و*ت*ی*ن راه میرفت...هرچی میگفتم زن نکن این کارو زشته...
میگفت:واست لباس عشق پوشیدم...گفتم:لا اقل یه اتو بزن به این لباس عشق که چروکاش بره...اونم بهش برخورد و از فردا با روسری و ...
روز تولدش گفت:باید واسم کامپیوتر بخری و من میخوام چت کنم...گفتم:تورو خدا دست از سرم بردار...
دیدم تنها راهیه که از دستش خلاص بشم و دیگه کاری بهم نداره،ولی بدبختیم تازه شروع شد و همش توی یاهو ولو بود...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
چت کردن همانا و بهونه گیری همانا...میگفت:باید منو ببری شهر...میخوام برم میزامپیلی کنم...میخوام آپدیت بشم و ...
سرتونو درد نیارم...هرچی خر داشتم با یه زمین و یه خونه نقلی همه رو به غیر از سیتم خانم فروختیم و اومدیم اهواز...
انقدر خونه ها گرون بود که فقط تونستم یه خونه کوچیک اجاره کنم و خودم هم یه موتور خریدم و پیک موتوری شدم...
خانم هم از فردا تیپ میزد و با پیرمردها میرفت بیرون...منم از دست نق نقاش راحت بودم و دیگه کاری بهم نداشت زیاد...اینم عکسش...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
تا اینکه دیدم مریض احوال شده و داره میمیره...بردمش آزمایش و به راز شومی پی بردم که هرلحظه آرزوی مرگش رو میکردم...
آزمایشاش نشون میداد که ایدز داره...تحقیق کردم و فهمیدم از مش قنبری پشمکی ((همسایه بقلیمون)) مبتلا شده...
منم نه دکتر بردمش و نه دارو براش خریدم و گذاشتم تا بمیره...وقتی که مرد خیالم راحت شد؛و دیدم تفت مش قنبرو هم
گذاشتن سر کوچه...فهمیدم خودکشی کرده...یه نامه نوشته بود که من نمیتونم دوری شراره رو تحمل کنم و خودش رو کشته بود...
هادی ادامه میده و میگه:منو هم عموم اومد بردم تهران پیش خودش و منو بدبخت کرد...
اون تو کار دزدی بود و منو هم وادار میکرد برم دزدی کنم...از قالپاق دزدی گرفته تا دزدی مغازه های مارکت...
مثلا میرفتیم توی بقالیها و میگفتیم...حاجی اون سس رو میدی؟تا میومد سس رو بده کلی چیپس و پفک برمیداشتیم و ...
یا نابیناهارو میبردیم اونور خیابون و جیبهاشون رو خالی میکردیم...
خلاصه بعد از چند وقت دختر عموم رو خاستگاری کردم،به بهانه اینکه پسر عمو نداشتم و همه مال عموم به من میرسه...
ولی دهن منو سرویس کرد و همش منو کتک میزد...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
ولی دیگه به دله دزدی راضی نبودیم و بخاطر خرجهای زیاد زندگیمون قرار شد بریم تو کار دزدیهای کلان که پول خوب توش
باشه...واسه همین تصمیم گرفتیم بریم خونه بزنیم...خونه یکی از خرپولهای جردن رو...
متاسفانه خونش از این حفاظها داشت و ک*و*ن*م گیر کرد گلش و تا نصفه رفت توش...جای دشمنتون خالی...خون کوچه رو گرفت...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
زنم رو هم پلیس میخواست بگیره که فرار کرد و مورد اثابت گلوله قرار گرفت و کشته شد...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و اخرین باری که رفتم دزدی که بدترین شکل بود...رفته بودیم از یه جواهر فروشی بزرگ،دزدی...از زیر فاضلاب طلافروشی تونل
زدیم و رفتیم تو فاضلاب زیر مغزه و از اونجا رفتیم تو مغازه...همه چیز طبق نقشه پیش میرفت...عموم پولارو برداشت و منم
اومدم بیام که طمع کردم تا چندتا النگو بیشتر بردارم...غافل از اینکه عموم اینارو گرفته بودن و من تا از چاه اومدم بیرون گرفتنمون...
منم از چاه های فاضلاب اومدم بیرون که دیدم دارن اونجا رو تعمیر میکنند و منو دستگیر کردن...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
از اون روز روی ک*و*ن*م آهن داغ گذاشتم،درست بقل گاز علی که دیگه دزدی نکنم...
ادامش رو میرعلی گلدبرگ میده و میگه:
منو یه خانواده مشهدی اومدن دنبالم و منو بردن و داستان زندگی من از اونجا رقم خورد...اونا اول کار واسم سیستم خریدن...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و من هم گول این تجملات رو خوردم ولی هرچی گذشت زندگی من هم تار تر میشد و منو وارد کارهای خلاف کردن...
از جیب زنی و کیف قاپی زوارها شروع کردم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
بعدش یکم خلافمون بیشتر شد و فتیم کارای خطرناک تر...مثلا زوارها که میومدن مشهد به بهانه اینکه بریم خونه بهشون نشون
بدیم تو خونه خفتشون میکردیم و جیبهاشون رو خالی میکردیم و ولشون میکردیم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
توی یکی از این برنامه ها دوتا سیبیل کلفت مایه دارو بردم که خفت گیرم کنن غافل از اینکه عموم رفته بود دختر بازی و نتونست
بیاد اونجا و اون دوتا سیبیل کلفت کل ماجرا رو فهمیدن و منو خفتم کردن و ....
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
از اون موقع بود که دیگه از خودم خوشم نیومد و رفتم واسه شوی آقایان امتحان دادم که ما*نکن بشم و قبول هم شدم و چند
وقتی مدل لباس بودم و پولش هم بد نبود و یه آب باریکه ای بود،لااقل بهتر از کیف قاپی و در به دری بود...
کارم گرفت و تبدیل شدم به ما*نکن هزار چهره و هر روز یه قیافه داشتم...اینم عکسام...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
توی این مدت هم سه تاییمون یا تلفنی با هم ارتباط داشتیم و یا توی انجمن میومدیم و قرار شد میتینگ بذاریم...
که هم،همدیگرو و هم بچه ها رو ببینیم و هم سه تایی باهم یه کاری بکنیم...اتفاقا من با گوشیم از میتینگمون عکس گرفتم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
و تصمیم گرفتیم بعد از میتینگ واسه شروع کار بانک بزنیم که به کاهدون زدیم و با شماها برخورد کردیم...
بابک : ابوالفضل حالا نکنه تو هم از زنت ایدز گرفتی؟آخه گفتی زنت از اون پیره مرده ایدز گرفته گفتم شاید تو هم...
ابوالفضل : نه بابا...بو میداد ... از پر*یود هم بدتر بود...جاهای خوابمون جدا از هم بود...
ساسان : عرفان تو اینجا چکار میکنی؟تو واسمون بگو...
عرفان : منم کارم شده خالی کردن جیب بابام...نتم رو شارز میکنم و از نت یه جورایی کاسبی میکنم...
زدم تو کار مواد فروشی ... شیشه ... کریستال ... مشروبات الکلی و قرص ا*کس و ...خونمون رو هم انبار مشروب کردم...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
اصلا کلا از بچگی تو کار قرص بودم...تخصص اصلیم قرصه...آخه من با قرص بزرگ شدم...از 8 سالگی ...
هادی:وای بدنم درد میکنه...وای میخاره بدنم...دارم میمیرم...کمکم کنید...
مجید لشلی:چشه این؟چرا همچین میکنه؟
ابوالفضل:چته؟چرا همچین میکنی؟
هادی:خمارم...مواد میخوام...یه نخود بهم بدین تورو خدا...
بابک:بیا که دوات پیش خودمه...اینو بزن شنگول میشی...یه خنده شیطانی هم میکنه بابک و چشمام برق میزنه مثل تو فیلما...
هادی:خدا خیرت بده الهی...یه ژرش رو بنداژم بالا ببینم شطوریه...این شی بود دیگه؟شرا ترشه؟حالم که فرقی نکرد...
بابک:اه هه هه هه هه هه...قره قوروت تمشکی بود:53:میخواستم دور همیمی یکم بخندیم...
هادی:مگه من مشخره دشت شمام؟مردتیکه بژنم درب و داغونت کنم؟ژپرتی مفنگی...
عرفان:دعوا نکنین که دوای علاجت پیش خودمه...من یکم شیره دارم...واسه یکی از مشتریهام میخواستم ببرم که قسمت تو شد...
هادی:اگه میخوای مشخرم کنی میژنمتا...
عرفان:نه بابا...بیا...اتفاقا لوازمش رو هم دارم واست...این شیره...اینم لوله و سوزن...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
خانم کارمند بانک:ببخشبد آقا عرفان،میشه یه دوگرم هم بدید به من؟واشه شوهرم میخوام...
مرد کارمند بانک:اه هه هه هه هه...چقدر بهش گفتم بیا زن من بشو...گفتی من پسر خالم رو میخوام...معتاد از آب دراومد...
خانم کارمند بانک:اصلا نمیخوام آقا:2:
عافان:مردتیکه دلت درد میکنه کاسبی مارو بهم میزنی...خانم بیا بخر...اعلاست جنسشا...
هادی:گور باباشون،تو فکر من باش که دارم میمیرم...پیکنیک نداری تو ژیبت؟
عرفان:خماری داغونت کرده ها...پیکنیک از کجام بیارم؟
مرد کارمند بانک:ما اینجا یکی داریم...واسه ناهار که داغ کنیم از پیک نیک استفاده مینکیم...الآن میارم...
10 دقیقه بعد هادی پای پیک نیک...شلوارش رو حال کنید فقط...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
آخیــــــــــــــــــــــ ـــش...دستت درد نکنه عرفان جون...داشتم میمردم...فقط هیف صبح زود بود و شکمم خالی بود...
وای که نعشگی چه حالی میده،من برم خودم رو معرفی کنم به مامورا...من اومدم خودم رو تسلیم قانون کنم...
میرعلی:یکی بره اینو بگیره تا هممون رو به کشتن نداده...و همه میدویم سراغ هادی و میگیریمش...
زیــــــــــــــــــنگ...ز ــــــــــــــــــــــــ نگ...صدای زنگ تلفن...
بابک:من جواب میدم...کیه؟:55:
میرعلی:بابا این آبرومون رو برد...بجای اینکه بگه الو میگه کیه...
مجید لشلی:بده بمن گوشی رو ببینم کیه؟
بابک:مامورا زنگ زدن که اون بیرونن...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
مجید لشلی:الو؟کی؟کجا؟چه خبر؟آقا خبر دارین بانک واردات رو زدن؟هه هه هه هه....
سردادر طلایی:ببین بچه کوچولو...خوب گوشات رو باز کن...به بدجایی دستبرد زدی...بیچارت میکنیم و ...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
مجید لشلی:ببر اون صدات رو...اگه یکم دیگه حرف بزنی فوت میکنما...خوب گوشاتو باز کن جناب سرتنگ...ما درخواست هایی داریم...
سردار طلایی:خوب باشه...حالا چی میخواین؟
مجید لشلی:گوشی دستت...بچه هــــــــــا،میگه چی میخوایان؟
ابوالفضل:*** مرغ آب پز...
میرعلی گلدبرگ:کره مربا عسل...
ساسان:چایی شیرین و شیر...
هادی:ترکای اعلا با خامه هههههههههه
مجید لشلی:ما صبحونه میخوایم...بنویس:دوتا شونه *** مرغ آب پز و .....خوب گوشاتو باز کن...اگه کلکی تو کارتون باشه
همه گروگانها رو میکشیم...شیر فهم شــــــــــــــــــــــــ ــــــــــد؟رفتی خونه سلام کن...تمام...
حال کردین؟الآن واسمون صبحونه میادرن ...
میرعلی:صبحونه رو بخوریم و کم کم بریم دیگه...
ساسان:میشه بگی از کجا و چطوری بریم؟
میرعلی:نمیدونم...حالا بذار صبحانه بخوریم یکم فکر کنیم ...
بعد از نیم ساعت:زیــــــــــــــــــ ــــــــنگ...زیـــــــــــ ــــــــــــــــنگ...
بابک:کیه؟...خوب تو حالا نمیخواد فرق زنگ خونه و زنگ تلفن رو یاد من بدی...خفه شو...مجید دوتا گروگان بکش این پرو بازی درمیاره...چی؟باشه الان میایم...خدافس...
بابک:آقا میگن صبحانه امادست...من برم بگیرم و بیام...کسی چیزی نمیخواد؟
هادی:یه پاکت وینیستون عقابی واسه من بخر...
عافان:یه دونخ 57 هم واسه من بخر...
میرعلی:خاک تو سرت عرفان،57 که نخی نیست...پاکتیه....
عرفان:مگه شیره که پاکتی باشه...
ابوالفضل:اااااااااااااه بابا ساکت باشید مینم...بیا بشین بابک...دیوونه اگه بری بیرون که بهت شلیک میکنن...
میرعلی:باید یکی از کارمندای بابنک بره بیرون صبحونه رو بگیره...
مجید لشلی:خانم((خطاب به اون خانمی که قسمت قبلی بعنوان مشتری بود))پاشو بیا اینجا...
خانم مشتری:تورو خدا منو نکشین:10:من بچه دارم...امشب شب جمعست؛شوهرم ...
مجید لشلی:بابا کی خواست بکشتت؟ما ازت میخوایم بری صبحونه رو بگیری و بیای...ولی قبلش باید یه کاری بکنی...
ببین خانم،شما باید شرتت رو در بیاری و بدی به ما،که اگه بخوای فرار کنی ما شرتت رو میکشیم رو سر میر علی گلدبرگ
و میگیم این مال تو بوده تا آبروت تو در و همسایه بره...بابک ببرش تو دستشویی و شرتش رو بیار...
بعد از دو دقیقه بابک اومد...بیاین اینم شرتش...به چه بوی خوبی میده...یادمه هروقت زیدم بهونه میکرد که کاریش نداشته باشم
این عطرو به خودش میزد....
ساسان:پیــــــــــــــــف. ..چه بوی بدی میده.........هادی:اه هرچی کشیده بودیم پرید...
میرعلی:اینکه بود پری*وده...حالمون رو بهم زدی...برو بده بهش بگو بپوشه...
مجید لشلی:خاک تو سرت بابک...این بوی عطر دوس دخترت بوده؟پس بگو چرا بهت میگفته دست بهش نزنی...
خانم بیا این شرتت رو بپوش که خفمون کردی...چرا الطاع رسانی نمیکنی که عادت ماهیانه داری؟پس نوار بهداشتیت کو؟اه...
محید لشلی رو به مرد کارمند بانک:یالا شورتت رو در بیار...شوهر این خانم رو مسخره میکنی آره؟بکن...یالا بکن...
کارمند:حالا میشه نکنم؟آخه چیزه...یعنی چیز...اوم...چطوری بگم؟
ساسان:چته بابا یالا بکن گشنمونه...
کارمند:بیا در گوشت بگم...فقط به کسی نگیا...
ساسان:باشه بابا من دهنم چفت و بست داره...
ساسان:اااااااااااا هه هه هه هه .... بچه ها شرت پاش نیست :53:
کارمند:خیلی نامردی... توکه گفتی به کسی نمیگی...
مجید لشلی خطاب به خانم کارمند بانک:خانم نخند...حالا قرار نشد یکم هواتو داریم بخندیا...شرتت رو در بیار مینیم کار داریم...
کارمند:من هم پری*ود هستم هم شرت پام نیست...
ساسان:قرار نشد دروغ بگیا...مجید فک کنم این داره دروغ میگه...
ابوالفضل:میخوای داشته باش میخوای نداشته باش...تو نفر آخری باید امتحانت کنیم...بابک یالا دست بکار شو...
بابک:به من چه؟مگه من اینجا شرت درارم؟
میرعلی:ناز نکن دیگه،برو ببین اینم بو عطر میده یا نه؟:55:
بابک:بیا بریم خانم تا اینا مارو بیشتر مسخره نکردن...بیا بریم...
دو دقیقه بعد بابک بابک با شورت خانمه میاد...
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
یباین بچه ها...اینم گروگانمون:4:
میرعلی:خوب خانم محترم،بپا هوس فرار به سرت نزنه که عکس شورتت رو میذاریم تو انجمن IWW تا بچه ها لذت ببرن...
خانم:نه بخدا...هیچ کلکی تو کارم نیست...
و میره و صبحانه رو میگیره و با یه میز میاد تو...
مجید لشلی:کره عسل مال کی بود؟... میرعلی:مال من بود... *** مرغ آب پز با نوشابه مال کی بود؟... ابوالفضل:مال من بود...
نون خشک با نوباشابه و دوغ محلی با ماست و بیسکوییت مادر مال کی بود؟... بابک: مال من بود...مجید لشلی: غذا خوردنت
هم غیر آدمیزاده...خجالت نمیکشی خداییش؟
بابک:خره نمیدونی چقدر انرجی زاست این غذا...من هر روز صبحونم همینه...واسه همینه همیشه بهترین استعداد رو دارم...
ابوالفضل:بچه ها بخورین تا یه فکری بکنیم ببینیم باید چیکار کنیم...
هادی:من برم دستشویی و بیام.........بعد از دو دقیقه..........خانم چرا این دستشویی انقدر درش بزرگه؟چرا قفله؟چرا رمزیه؟
خانم کارمند:آقا اونجا نیست که...برو سمت راست...خانم کارمند رو به آقای کارمند:نکنه اونجا رو ببینند؟:28:
عرفان:بچه ها یعنی اونجایی که هادی رفته بود کجا بود؟بیاین بریم ببینیم چی بوده...بابک بشین مواظب اینا باش تا ما بیایم...
و همه باهم رفتیم ببینیم داستان چی بوده...و به یه در بزرگ رسیدیم...
مجید لشلی:شما دوتا بیاین اینجا ببینم....
دوتا کارمندا با اسکورت بابک میرن طرف بچه ها...
عرفان:این در کجاست؟این چیه؟
خانم:این هیچی نیست...الکیه:4:
ساسان:ببند نیشت رو...یا میگین چیه یا...بابک:یا همینجا شرتاتون رو باید بکنین:53:
ساسان:دو دقیقه تو هیچی نگو...حالا اگه تونست...
کارمندا:تورو خدا با این قسمت کاری نداشته باشین...اگه برین تو اینجا با جونتون بازی کردین...
مجید لشلی:حالا بگو ببینیم چی هست؟اصلا ببینیم ارزشش رو داره بریم توش یا نه؟
خانم کارمند:آقا تورو خدا نکنید این کارو..هم خودتون رو به کشتن میدید هم ماهارو...
ساسان:بابا بگین دیگه...اینجا در کجاست؟چیه توش؟داستان این در چیه که شما انقدر میترسید؟
مارد کارمند:به بدجایی گیر دادین...100% هم مارو به کشتن میدید هم خودتون رو...
اینجا ........
بچه ها؟:23:
ادامه دارد.............
[/align]