RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
این متن جالب رو الان خوندم و گفتم اینجا بذارم تا شما هم لذت ببرید
اگه به جای واژه دست میگفتیم چیز چه میشد ( خفن خنده دار)
هیچ می دونین اگه كلمه ى "دست" اختراع نشده بود و به جاش از كلمه ى "چیز" استفاده می كردیم روزانه چه جمله هایی می
شنیدیم؟... زیاد به مختون فشار نیارین! خودم مثال می زنم...
توی كتاب علوم می نوشتند : چیز خیلی مفید است! با چیز می توان اجسام را بلند كرد! بعضی از چیزها مو دارند و برخی دیگر بی
مو هستند! ولی كف چیز مو ندارد! هیچوقت چیز خود را توی سوراخ نكنید! چون ممكن است جانوران نوك چیزتان را گاز بگیرند!
همیشه قبل از غذا چیز خود را با آب و صابون بشویید! هیچوقت با چیز كثیف غذا نخورید! ..... خانمها همیشه دوست دارند به چیز
خود لاك و كرم بمالند! این عمل براى محافظت از چیز خوب است! آدم وقتی سردش می شود چیزش را روی بخاری یا زیر بغل می
گیرد!
در كتاب تاریخ می نوشتند : اردشیر دراز چیز به هندوستان لشكر كشی كرد و چیز اجانب را كوتاه نمود! ..... مردم توی كوچه و بازار
می گفتند : لامصب چیز ما نمك نداره! به هر كسی خوبی كردیم جوابش بدی بود! از قدیم می گفتند : با هر چیز بدی با همون چیز
پس می گیری! ..... پدری به پسرش درس ادب می داد : پسرم هیچوقت پیش مردم چیزتو دراز نكن! توی بیمارستانها آدم*هایی رو
می دیدیم كه چیزشون توی تصادف قطع شده و مجبور بودند تا آخر عمر از چیز مصنوعی استفاده كنند! دزدهای مسلح موقع زدن
بانك می گفتند: چیزها بالا! چیزهاتون رو بذارین پشت سرتون! اگه كسی چیزش به زنگ خطر بخوره چیزشو می شكنیم! و رییس
بانك به پلیس می گفت : چیزم به دامنتون! دزدها رو بگیرین! و پلیسها هم چیز از پا درازتر از ماموریت بر می گشتند! هر روز در اخبار
می شنیدیم كه : اینبار چیز استكبار جهانی از آستین فلانی بیرون آمده!
و پسر جوانی در دفترچه ى خاطراتش می نوشت : اون روز من با دختر خانمی آشنا شدم... او چیزش رو دراز كرد و من چیزش رو
گرفتم و كمی فشار دادم! چه چیز گرم و لطیفی داشت! از خجالت چیزش خیس شد!
و دوستی ما از همون روز شروع شد! دیروز بازم اونو توی اتوبوس دیدم... چیزم رو به میله گرفتم و رفتم جلو! از دیدن من خوشحال
شد و گرم صحبت شدیم... اتوبوس خیلی تند می رفت و من برای اینكه اون نیفته چیزم رو گذاشتم پشتش! از این كار من خوشش
اومد و تشكر كرد... اون دو ایستگاه بعد پیاده شد و من چیزم رو براش تكون دادم! امروز هم توی كافه تریا قرار داشتیم... رفتیم و
سر یه میز نشستیم... فضای اونجا خیلی تیره و تار بود... من چیزمو گذاشتم روی چیزش و گفتم : چقدر چیز شما كوچیك و نرمه!
اون هم گفت : چیز شما بزرگ و داغه! بعد از نوشیدن قهوه بیرون اومدیم... چیزامون توی چیز همدیگه توی خیابون راه می رفتیم و
مردم هم ما رو نگاه می كردند! اونو به خونه شون رسوندم و دوباره چیزمو گرفت و من هم چیزشو فشار دادم! ازش دور شدم...
هوا خیلی سرد بود... چیزم داشت یخ میزد! برای همین چیزمو گذاشتم توی جیبم! توی عالم خودم بودم كه یهو یه چیز خورد پشت
گردنم!....
.
تجسم بقیه ى متن رو میذارم به عهده ى خودتون!
اما در آخر : از قدیم گفتن : لطفاً چیز خر كوتاه
پس خردمند باشید....
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
مرتضی جان اتفاقا الان با دایل اپم ولی کلا من ادمی نبودم که بخوام متن طولانی بنویسم مگه اینکه چی بشه :4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
البته اگر واژه دست وجود نداشت و به دست می گفتیم چیز ، خوب دیگه انون چیز ، معنی چیز فعلی رو نمیده :4:
خدا رو چه دیدید شاید دست معنی چیز فعلی رو میداد :4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
سفرنامه قسمت سوم و اخر ...
مبدا: گیلان.رشت.رشتیان.معین.بهمن.
ساعت۱۲ شب ربع كم به وقت تهران و 8 ربع كم به وقت رشت !!!
مقصد : ( میدون گیل- محله رشتیان. -استارا- بندر انزلی .ملوان زبل . دریاچه . خورشید. غروب .طلوع)
مسافران : (امیره آقایی---بهمنه زن ذلیل روشنفكر---هادیه مغز فندقی!!! - معینه بلامیسری ...)
===========================
ساعت ۱۲ شب بود که به هادیه گفتیم هادیه ما بلیط برات از قبل گرفتیم تا باهمدیگه عزیمت کنیم رشت! هادیه گفت چکار خوبی کردی... چون پول بلیط رو دادی پس به صرف میوه و شربت ۱ ساعت خونه ما دعوتی!!! چون به اندازه پولی که بابته بلیط دادی بهت غذا میدیم و بیشتر حقت نیست..همونجا استغفاری کردیم و رحمت کردیم بر خاندان هامون و بنت او...!
بویه هادیه که همون پدر عزیز هادیه میشد از ما پذیرایی کمرد و گوشه چشمی بهمون انداخت و بهمون گفت در فلان تاریخ اقات! بابای اقات . از دنیا میرن..حتمان صدام کن!!!
با هادیه مارو رسوند تا میدونه ازادیه! گفت از همونجا سوار اتوبوس شید برید رشت...
سوار اتوبوس شدیم...همینجا تمام حرفهای هادیه رو مبنی بر خانم بازی اینجانب تکذیب میکنیم! در صندلی جلویی که بودیم..یه خانم و دختر محترمشون عقب ما بودن و دختر ایشون خیلی خودش رو کشت تا با هادیه رفیق شه! ولی هادی دو تا سمک چسبونده بود تو گوشش و حالیش نمیشد و به ناچار ما خط رابط این دو نفر بودیم! بعد ها فهمیدیم هادیه در سمکها تا طلوع خورشید evanscence گوش میداد!!!
تا صبح تنهایی بیدار بودیم.. ساعت 6 صبح بود که یادم افتاد دیشب نخوابیدم! ولی هادی همش مثله معتادا چرت میزد ..هرازگاهی بیدار میشد میگفت نرسیدیم؟!!
خلاصه ساعت 7 ربع کم رسیدیم رشت سرزمین محبوب ایران زمین!!! از اتوبوس پیاده شدیم در همون حین هادیه چون از خواب پریده بود منگ بود و بلیط اتوبوس خط واحدو از جیبش در اورد بده!
ولی بهش حالی کردیم اخفی اینجا میدون ولیعصر و تجریش نیست دادا..اینجا رشته داداش شوخی نیستش خبری از دزدی و دود و بستنی معجونی !! نیستش... اینجا همه کله ماهی خورن...میخوای باشی مثه بره بزار چشم و بناگوشتو باز کنم من یه ذره!!!
هادیه با اینكه قیافش كمی غلط اندازه ولی هر از گاهی با این مغز فندقیش ایده های خوبی می داد....هادیه گفت ما كه تا اینجا اومدیم حالا اول سر به بهمن بزنیم. بعد معینو خبر کنیم که تلپ شیم خونش!!..گفتیم فكر خوبیه ...
حالا آدرس رو بده...هادیه هم برگشت گفت من كه آدرس ندارم!!!! جل الخالق!! خرمون رو به درخت كیا بستیم!! گفتیم خوب تماس میگیریم! گفت زکی بهمنه تا ساعت 2 گوشیشو جواب نمیده!
مونده بودیم تو این شهر غریب كه اسم دو تا خیابونش رو هم بلد نیستیم چه كنیم....كه یهوویی هادیه گفت بهمنه بهش گفته بود كه توی داروخانه زن داییش كار می كنه كه اسمش مهر یا مهربان یا مهربانتر و یا همچین چیزیه!!!
حالا بین اینهمه داروخونه اونم تو شهر به این بزرگی چیكار كنیم؟؟!!رفتیم دم یه داروخانه از نسخه پیچ پرسیدیم اقا یه داروخونه به ما بگو كه توش (( مهر )) داشته باشه...اونم برگشته می ** : (( پشت چك را هم باید امضا كرد و هم مهر زد))!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هادیه مغز اصل فندوقیه گفت : بابا ما كه نگفتیم با مهر جمله بساز گفتیم یه چیز بگو كه توش مهر داشته باشه اونم گفت آها !!! مهرزاد معدنچی!!! گفتیم خیلی ممنون....
رفتیم یه داروخونه دیگه قشنگ مسئله رو براش باز كردیم و اونم گفت یه داروخونه هست تو فلان ادرس ...خلاصه رفتیم و با هزار مكافات پیداش كردیم ولی از شانس بد ما اومدن ما همزمان شده بود با اومدن گشت پلیس 110 و مامورای بهداشت و درمان...
علت رو جویا شدیم ( چه با كلاس!!!) گفتن این داروخونه اجناس مورد دار در اختیار جوانان همیشه در صحنه!!! قرار می داد....ما هم دیگه تابلو نكردیم رفیق بهمنیه ایم!!! گفتیم بله حقشونه كه پلمپش كنند!!
البته برای اینكه مارو شناسایی نكنند با اینكه هوا ابری بود یه عینك افتابی زدیم.....ولی یه دفعه دیدیم یكی از پلیسها برگشت گفت اقا من شما رو جایی ندیدم!!! گفتم به خدا من كاری نكردم...این هادیه دیشب با موتور راننده بود!!!
اونم برگشت گفت خوبه حقتو بذارم كف دستت ...گفتم واسه چی؟؟!!! گفت با اون پسره تو فیلم ماتریكس چیكار داشتی؟؟!!! هادیه گفت بابا شما رشتیها پس این كله ماهی ها رو چیكار می كنید؟؟!!!!! خلاصه یه جروبحث مختصری كردیم و بی خیال دیدن بهمنه تا بعد از طلوع اذان ظهر شدیم و رفتیم به سمت معین بلامیرسری این چهره محبوب.و فتوجنیک رشت!!
معین تماس گرفت..و ساعتی بعد ما منزل معین بلامیسری بودیم..گل گفتیم..گل شنوفتیم! کمی با معینه به هادی فندوقیه خندیدیم! هادیه هم گفت جبران میکنم بعد از ظهر!!!
بعد از اینکه به خواب عمیق رفتیم...از خواب بیدار شدیم..البته شایان اره ذکره که در خواب یک اجنی دیدیم که گفت پاتون رو دم شیر گذاشتین! جالب بود هادیه هم همین خواب رو دیده بود..با اینکه مغزش فندوقی بود!!!! چون معمولان چنین ادمهایی از نجاد هادیه باید خوابهای نرم و نازک و خرس کوچولو رو ببینن! ولی بهرحال هادیه توشون استثنا بود!!!!
سفره صبحونه پهن بود..کلی پدر و مادر معین عزیز ما رو شرمنده کردن...حالا ما خجالتی ولی این هادیه انگاری از قحطی در اومده بود..تو سفره به هیچی رحم نمیکرد..
نون لواش.کره گیاهی مهگل.پنیر گلپایگان.عسل مضافتی .مربا بده بابا.حلوا شکری عقاب ...دوغ آبعلی.شیر پر چرب.شیر کم چرب.آب مایه حیات. اینها تمام و کمال توسط هادی و معینه صرف شدند!!!!! ما هم اینها رو نگاه میکردیم به طور خودکار سیر شدیم!!!
حالا من موندم این موجود 50 کیلیویی بدون استخون (فقط 15 کیلو کفشاش و لباساش وگرنه خالصش 35 کیلووه!!!) با این همه پر خوری چرا اینقدر نحیف و لاغر اندامه!! که بعده ها علت رو از بهمنه جویا شدیم و اذعان کرد که هادیه بسان شتر در کوهانش ذخیره میکنه ما خبر نداریم!!!
معین و هادی 2 دست فوتبال الویشن بازی کردن( میدونید کدوم بازی؟ همون بازیه الویشن هست تو ps 1 که ویننگ الوون یه چیز تو این مایه هاست ...که روبرطو کارلوسو میزاری مهاجم همش با شوت گل میزنی ) اینا اونو بازی میکردن ..چقدرم کیف میکردن!!!
بعد از صرفه ناهار و تماشای دوباره پرخوری های هادیه این موجود نحیف الجثه باز هم دچار شک و شبهه شدیم که آیا واقعان ایشان از نجاد ما هستند ؟ تقریبان به هیچی رحم نکیکرد ..یه لحظه قاطی کردم خواستم بهش بگم ..خجالت نکش اگه میخوای مبل و موکتا رو هم بخور!!!!
با هادیه و معینیه تصمیم گرفتیم بریم استخر!!! این پیشنهاد از سوی امیره اقاییه بود!! ولی سریعان مورد تمسخر قرار گرفتیم از سوی این دو جوان ناعقل ! گفتن اخه تو شهری که قدم به قدمش دریاچست..(راست میگن کلان دریا و رودخونه تو شمال مثل irancele ) مگه دیوانه ای بری استخر!
÷س گفتیم بریم بهمنیه رو هم برداریم و ببریم..بعد از تلاشهای فراوان و تماس های مکرر از سوی ما..بهمنیه گفتن شما باشیین من دارم از داروخونه میام!!! تو همون حول و حوش چند تا عکس گرفتیم که هادی گذاشتشون!!
بهمن رو رویت کردیم..یه جوون خوش ترکیب ..شبیه اق مهندسا..با عینکی تیز بین و البته کور منجال!! با تیپی کاملان کاملان ساده! طفلی حتی یادش رفته بود لباس داروخونه رو از تنش در بیاره که بعد از اینکه رفت تو !لباسشو عوض کرد !!
گفتیم کجا بریم..امیره اقایی همون اول گفت ریش و پشم با شما! بهمن گفت میریم رودخونه ملوان بندر شمال! معین گفت میریم آستارا!!! هادیه هم گفت ما که داریم میریم چطوره بریم آمل بابل خراب شیم رو پی پی معین ارشدی!!!
این پیشنهاد به شدت از سوی امیره اقایی تایید شد..از سوی بهمنیه رد!!! ولی شورای حل اختلاف معین مددیه گفت هیچ کدوم میریم تو رشت میچرخیم!!! چون رای ها 2 تا بود!! به هر زوری بود سوار گالون بهمنیه شدیم!(داش بهمن اونجا گفتم اینجا هم میگم ایشالا واسه عروسی حتمان با ماشینت بیا میخوام بکنمش!! فکره بد نکن میخوام بکنمش ماشین عروسی!!!:9:)
همگی به سوی آمل بابل شهری که یه نوزاد پی پی:4: به نام معین جهانیان رو حیات بخشیده بود عزیمت کردیم!!!
تو مسیر به دلیل اینكه یه مسیر رو خیلی بد اومدیم كمی مسیر برامون طولانی شد...ساعت هم شده بود 3-4 بعد از ظهر و افتاب داشت می رفت...راستش ما یك هفته قبل از سفر كلی نقشه كشیده بودیم كه بریم قلعه رودخان عکس بندازیم....كلا دوستانی كه قلعه رفتن می دونن اونجا چقدر خوش منظرست..واسه همین به بهمنیه این راننده منظبط گفتیم هر جور طلبه ای خلاف كن ولی یه جوری ما رو برسون سر گردنه كه بتونیم تا نور هست عكس بندازیم!!!
خلاصه هر جوری بود این بهمنیه ما رو ساعت 5 رسوند ولی ....و خوشبختانه اونموقع نور هم بود ولی به جز نور یه چیز دیگه هم بود اونهم : مه غلیظ!!!!! به نظرم این گربه ها تو عمرشون اینجوری ضایع نشده بودن
خلاصه خیلی حالمون گرفته شد كه چرا نتونستیم عكس بندازیم....ولی به هر حال دوباره اتیش كردیم و رفتیم سمت ملوان بندر شمال...بهمنیه خیلی بد میروند...میخواست جلو ما کم نیاره!!خدا خیلی بهمون رحم كرد چیزیمون نشد!!! یهو یادمون افتاد یادمون رفته که بریم بابل ... همون لحظه امیره اقایی استخاره گرفت و گفت اقا جان بد اومده نریم!!! چه معلوم..از کجا نمیدونید شاید همین پی پیه نقشه مرگ ما رو توسط داروی مرگ موش کشیده باشه! چه معلوم از سوی هامون و حامد پول نگرفته باشه واسه قتل عام اعضای گروه 7!!!
رفتیم خونه بهمنیه و نزدیکه 5 شیش ساعت انواع اقسام بازیهای رایانه ای و مخ دردی انجام دادیم ...
یه تورنمت 4 جانبه برگزار کردیم...
مش معین پیروانی اث میلان رو برداشت
بهمن ذولفقارنسب منچستر یونایتد ...
هادی عزیزی هم بارسلونا رو
امیره اقایی هم تیم ابر قدرت لیورپول رو برداشتیم!! کلان از بچگی طرفدارش بودیم!!
قرعه کشی کردیم..همونجا اولین کلک رشتی رو از پلی استیشن دیدیم!!! بهمن با ما رود رو شد...هادی هم با معین...یعنی دو تا رشتی ها به هم نخوردن!! بازیها رفت و برگشت بود... لیورپول و منچستر باهم در دو بازی رفت و برگشت به نتیجه 4 بر 2 دست یافتن که با این نتیجه امیره اقایی و لیورپول علارقم تمام توانایی ها و حق کشی و ناداوری ها از دور مسابقات کنار رفتن! در بازی بعد که یه بازی حیثیتی بود... معینه با هادیه بود... ولی جاللب اینجا بود که هادی اصلا طرفدار نداشت!!! بهرحاال اون بازی هم در مجموع با برتری معین به پایان رسید تا رشتی ها باردیگر قدرت کاریزمای خودشونو ثابت کنن!!!
در بازی فینال بهمن و معین به مصاف هم رفتن که این بازی در نیمه اول به درخواست کمیته داوران اتمام یافت!!! اخه معینه یه 5شیش تا کرد تو بهمنیه!!! تا اث میلان قهرمان شه!
ما و هادیه ادعا کردیم شما از اول زدوبند کردین مارو حذف کنید دیگه این کشمکشها چیه!!!
بهرحال کاپ رو به معینه دادیم... و امیر اقایی به خواب عمیقی رفت و اینها به دهکده المپیک رفتند و انواع و اقسام بازیهاشو انجام دادن..
لاکردار بهمنیه اینتقدر تو این سیستم و دستگاهاش دستکاری کرده بود که تو همه نوع بازیهاش قهرمان میشد :12:
شب شد و کم کم دیدیم شکممون داره غر میزنه که من گشنمه! بهمنه خجالتمون داد و بردمون واسمون هات داگ پنیر با سس اضافه خرید!!! و رفتیم نشستیم تو یه پارک و صرف کردیم..معین در طول این سفر بسیار محجوب و ساکت بود!
تو چمنها دراز كشیده بودیم و گل می گفتیم و گل میشنیدیم....پشت ما یه درختچه بود...دو سه متر اونور تر دو سه تا دختر نشسته بودند.... یكی از این دخترها هر 2 دقیقه گوشیش زنگ می خورد....
تو یكی از مكالماتش با یه دختر دیگه دقیقا اینطوری صحبت می كرد....
(( ببین تو اگه كمی باسنت!!!! رو چاق تر كنی....از اونور هم چربیهای پهلوت رو اب كنی...كمی هم رونات رو روغن مالی كنی....اونجات رو اینجوری كنی..اون یكی جات رو اونجوری كنی.....))
خلاصه تمام اعضای بدنش رو گفت ...برای اینكه مانكن تر بشنو تو چشم دوست پسرشون ناناز تر شن....
همونجا استغفرا.. گفتیم و برای انها دعا کردیم که لااقل به راه راست هدایت نمیشن به طرف عقب چپ نشن! به داش معینه مددیه گفتیم..داداش خودت می دونی كه ما ارادت ویژه ای به خانمها داریم میبینی چقدر این چیزها واسشون مهمه...
برعكس ما پسرا....
یه سال داریم رژیم می گیریم این شیكمو لاغر كنیم.....بعد یك سال از دوستان می پرسیم تغییری تو ما می بینی یا نه؟
می گن قبلن عینك داشتی الان نمی زنی؟؟؟؟!!!!!
بعد از ساعتی خدافظی کردیم از بهمنیه!! و بازهم امیدم خونه..و فردا قرار شد بریم با معین و هادیه بندرچوکای تالش!!!
فرداش هم همین اتفاقات افتناد... منتها رفتیم نزدیکه 800 تا عکس قلعه رودخان گرفتیم.اخه اون موقع هوا خوب بود...
خلاصه هادیه لطف كرد با پاي خودش رفت welcom to دبلیو سی دست صورتش رو شست و مارو ديگه بيش از اين شرمنده نكرد....ناهارو رو كه خورديم ...يه برنامه ريزي كرديم تا شب.....برنامه ما به اين ترتيب بود:
كافي شاپ-ناهار-برگشت به خونه---پاستور---فيلم---كافيشاپ---ابگرم---شام----پاستور و انشاالله بعدش خواب! ما اگر 10 سال هم رشت مي مونديم غير از اين سه تا كار ديگه هيچ كاره ديگه اي بلد نبوديم !!! يه جورايي حس مي كرديم تو بهشتيم....مثلا برنامه حوري---غذا و ميوه ----گشت و گذار تو بهشت... حوري---غذا و ميوه ----گشت و گذار تو بهشت و الي اخر.....
هادیه شب ساعت 1 بلیط گرفت به سمته تهران ماهم ساعت 10 صبح فرداش واسه اراک بلیط رزرو کردیم... شب منو معینه تنها بودیم گل گفتیم گل شنوفتیم ...
فردا از یار قدیمی معین هم جدا شدیم و با اشک و ناله به اراک و بعد از اون به اهواز اومدیم....
========================
خاطراتمون هنوز یادمه..خیلی شیرین بود لحظه به لحظه سفر با هادی چقدر خوش گذشت..هادی خییلی بچه پاکیه! از من کوچکتره ولی مثل برادر بزرگتر میدونمش بس این پسر دنیا دیدست! هادی جان ممنون ..ایشالا جبران کنیم....
بهمن گرچه کم پیشمون بود ولی معرفت و بزرگیش رو تو همون دقایق اندک به ما ثابت کرد! بهمن رو باید بیشتر از اینها ملاقات کنم هنوزم یاده دایی گفتناش و محبتاش میوفتم اه و ناله میکنم ! دمت گرم بهمن خوش گذرونی بمون... با تو تو جهنم هم خوش میگذره بهمن !
و دوست قدیمی و چندین و چند ساله و یار شفیق خودمون معین مددی که وقتی میبینمش فکر میکنم پیامبره! چیزی نمیشه ازش گفت...جز بهترین و برترین و پاکترین بودن! من شاید رفیق شفیقشم اینو میگم ولی صحت حرفام رو میتونید از هادی جون و بهمن جون بشنوید...
این بود اخرین قسمت پروجه ما..تا سفرنامه های بعدی علی یارتون!
===========================================
جا داره یه تشکر بابته پستای با ارزش هادی بکنم...من زیاد وقت نمیکنم انجمن بیام..این سفرنامه رو هم خیلی طول کشید تا یکم یکم نوشتم. بخاطر قولی که داده بودم این چند روز بالاخره نوشتم خواستم بدقول نباشم......
دمتون گرم..هادی با حرفات منو به شک انداختی آیا تو خودتی که اونطور پشت تلفن اسیر بودی..فقط این جمله رو به تو به عنوان داداش میگم ..((((قدر خودت و ارزش جایگاه و منزلتت رو بدون!! ))))
حالا حالاها بچه ها باید بدوون تا بخوان سطح عمق حرفای تورو باور کنن!
حرف دگری نیست... فقط از عزیز محمدی این سردار لیگ تشكر می كنم....این برنامه ریزی برای هر كی بد بود برای ما خوب بود...ما راه می افتیم میایم تهران..ساعت 6-7 تهرانیم.....بعد هم با داش شایان ساعت 10 و نیم می ریم ورزشگاه...هم افطار ورزشگاهیم هم سحر!!!!!
این یعنی اخرش!
یا علی...
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
هادی جان از پستت ممنونم ... من تازه امروز دیدم ... با بیشتر حرفاتم موافقم اما با بعضی نه ... سر فرصت پستمو همینجا یا تو پ.خ برات میفرستم ... موفق باشی !!!
سفرنامه ی باحالی بود ... حاجی دمت گرم ... تو بیای بیو بنویسی جهانی میشی !!! :4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
به به حاج ابول برگشتی.
نیستی که این اسرارت شدیدا خوابیده.
بابا ایول طرفدارای لیورپول رو عشقه.
دوستان ابولی هم به گروه من و آرمان درتی اضافه شد.:4:
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
سفرنامه خیلی قشنگی بود!! خسته نباشی داش ابوالفضل!
فکر کنم دیگه این آخرین پست ابوالفضل باشه تا یه ماه دیگه:4:!!
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
ما فکر میکردیم هر چی در مورد جنون جومونگ میگن چاخانه مثلا اینکه یکی خودکشی کرده یا امثال اینا اما امروز پسر عمومو دیدم که 12 سالشه بعد از جومونگ جوگیر شده بود دو تا چاقو برداشته به مدل جمونگ تو هوا حرکاتی رو انجام داده که باعث شده رو پیشونیش یه زخم عمیق به شکل علامت ضربدر رو ایجاد کنه الان هم 6-7 تا بخیه خورده من دیگه مطمئن شدم واقعا یه سری افراد ته جوگیری هستن واینا چاخان نیست.شما هم از این به بعد این اخبار مربوط به جوگیران جومونگی رو باور کنید
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
خوب من اول شب ضربت خوردن اميرالمومنين امام علي رو به همه شيعه ها تسليت ميگم و فقط خواستم بگم بچه هايي كه اين شباي قدر با خداي خودشون عشق ميكنن و دلشون ميشكنه و حال خوشي بهشون دست ميده،تو اون لحظات كه گفته شده دعا مستجابه بقيه و از جمله بچه هاي انجمنو فراموش نكنن خلاصه التماس دعاي شديد داريم از همه...يا علي.
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
شب احیا باعث شد من از بد مصیبتی خلاص بشم چند شب پیش ما رو گذشتن تو لوح اماده نگهبانی منم مثل خیلیها یه نفر رو جام گذشتم که فقط امار بده بعدشم بره بخوابه!!خودمم رفتم خونه.فردا صبح ساعت 9 صبح اومدم پادگان دیدم بچه ها بهم میگن امیر ترک لوح خوردی استوار کریمی از صبح دنبالته که بندازتت زندون!با ناامیدی تموم رفتم پیش افسرنگهبان(کسی که امار نگهبانا رو میگیره)گفتم من چطوری غیبت خوردم؟گفت یه نفر از بچه های پادگان شب اومد به من گفت تو یه نفر رو جا خودت گذشتی منم غیبتت رو زدم بهش گفتم اگه میتونی امارم و رد کن گفت اصلا صحبتشو نکن!هیچ راهی دیگه نداری!تو غیبت خوردی.بانا امیدی تموم یواشکی از در پادگان به دور از چشم نگهباناش اومدم بیرون.در کمال ناباوری دیدم استوار کریمی که دربهدر دنبال من بوده منو بندازه زندون سوار موتورشه جلو دره منم رومو کردم اونور ازش دور شدم ......فردا صبح زود اومدم پادگان منشی امار بهم گفت باید سر دسته وایسی من بهش گفتم سرباز بوفه که سردسته واینمیسته اون بهم گفت دیروز تو امار روزانه غیبت خوردی باید وایسی ما هم وایسادیم از شانسم استوار کریمی نبود به جاش سروان مرادی اومده بود امارو گرفتن همه رفتن من هم داشتم میرفتم ولی در کمال ناباوری دیدم منشی امار بد ذات جلومو گرفت و خطاب به سروان مرادی گفت جناب سروان این پریشب ترک لوح کرده!!در حالی که هیچ کس اسمی از ترک لوح منو نیورده بود اون نامرد منو فروخت سروان مرادی هم گفت سه روز برگ زندانشو بنویسید رفیقام بسیج شده بودن جلوی این موضوع و بگیرن ولی مرادی میگفت باید برم زندون اونم سه روز !یکی از بچه ها رفت گفت جناب سروان زندان پادگان پربود واسه امیر جا نیست مرادی هم گفت مورد نداره من زنگ میزنم بازداشگاه جا واسش رزو میکنم !!!خلاصه رفیقم مامور شد منو ببره بازداشگاه تو راه کلی باهم خندیدیم که مثلا من احساس بدبختی نکنم.رسیدیم بازداشگاه از هم خداحافظی کردیم رفتم تو دیدم هواش خفس تاریکه مثل لونه خفاش هر دقیقش هم مثل یک سال واسم میگذشت.....تا این که یه بچه تهرونی مثل خودم اومد تو بازداشگاه کلی باهم گفتیم و خندیدیم خدا اونو واسم نفرستاده بود خودزنی میکردم خلاصه 5نفر ادم بودیم تو یه اتاق کوچیک که بینشون فقط من روزه بودم ولی موقع افطار و سحری هیچی از گلوم پایین نمیرفت همه بچه ها زود تر از من از بازداشگاه میرفتن چون مدت بازداشتشون کمتر از من بود شب اونجا خوابیدم خوابم میرفت ومیپریدم هی خوابم میرفت دوباره از خواب میپریدم تا این که سحری قیمه خوردی و ساعت 9 سرهنگ توکلی اومد بازداشگاه و همه ما رو از بازداشگاه به خاطر شب احیا ازاد کرد ومن به جای سه روز یک روز زندون بودم بعدشم به سرعت از پادگان زدم بیرون ولی امیدوارم خدا جواب اون دو سرباز ادم فروش رو تو خود پادگان بده اونا باعث شدن من 11 روز اضاف بخورم والان غیبت باشم..............
RE: اسرار التوحید فی مقامات ایران wwe ( ورجن 2 !! )
درد دلی با مولای مظلومان
یا علی ... امشب از هولناکی ضربه جهل و تحجر بر فرق تو که تجسم عدالت و آزادگی بودی در بهت و حیرتیم و شب را تا صبح به آیه های قدر بزرگی تو بیدار می نشینیم.
یا علی ..
هیچگاه دردناکی این شب را به مانند این روزها و شب ها که بر امت تو رفت درک نکرده بودیم.
چرا که فرق ما نیز شکافته است...آنهم به ضرب تنگ نظری و جهل و قدرت طلبی
یا علی ...
تو نیز بر ما تسلیت بگو ...چرا که دردمندی مردم مظلوم و ستمدیده اما سربلند ما، تنها به یاد صبوری و دردمندی تو تسلی می یابد.
یا علی ...ای کاش چاهی به ژرفای تاریخ می یافتیم و فریادهای دادخواهانه مان را در آن بر میکشیدیم و اندکی آرام می گرفتیم...
ای علی
فرق ما نیز به جور و بیداد شکافته است و دادخواهی نمی یابیم.
این شب ها شب قدر ماست.
صالحان: در بند ... خانواده های آزادگان در بند : خائف و نا ایمن ... دلسوزان و ناصحان : مهجور و عرصه ملک: جولانگاه بی خردی و کوته نظری است.
صدای قهقهه شیطان بلند است و ایام به کام اوست که توانسته بر گوش ها و چشم ها و قلوب حاکمان، چنان مهر سنگینی بزند که از شنیدن صدای ناصحان و دیدن فرجام خویش و درک شتاب سقوط خویش عاجز شده اند.
یا علی به ما تسلیت بگو ... زیرا فقط تویی که می دانی جفا دیدن چیست و صبر بر آن چه توانی می خواهد.
شهادت مولای متقیان رو به تمام مسلمین جهان تسلیت میگیم...
================================================== ===
احترام تمام کاربران واجبه ..... ولی هیچ کس حق دخالت تو کار مدیریت سایت رو نداره!! حتی دستیاراش!
هامون اینهمه بدبختی بکشه ... هزینه کنه ... مسائل امنیتی رو به جون بخره... بعد به خاطر یسری حساسیتها اینطور به جون هم برین...؟!
اقای من هستم حامد متن نامتو بهمون دادن خوندیم! چند تا غلط داشتی !
اینکه نظرات دو 3 تا از بچه های با سواد و بزرگ سایت رو ارزش ندی و حرفاشونو به باد هوا حساب کنی یجورایی تو ذوقه!!! از چشم تو فقط حرفای کسانی که به نفعت حرف بزنن خوبه!
در بخش دیگر از صحبتهات گفتی محبت و دوستی نباشه!
از نظر تو این چیزها تو انجمن نیاز نیست...از فردا بگیرین تمام بچه ها رو بن کنید فضا رو خشک کنید مثل wweir خدا بیامرز...اونوقت ببینیم کی ضرر میکنه ! البته نیازی به بن نیستا میتونید راحت بشون بگید اقا نیاید انجمن یا اگه میاید چاکرم مخلصم نکنین...
پیغام خصوصی رو گذاشتن واسه این حرفها.....راحت می شه اومد گفت داش پویان ( یا همون پویان خشی!!! یا همون خس و خاشاكه خودمون) متنی كه نوشتی ایراد داره....پاكش كن! مگه سینا از اینکارا نمیکنه..مگه معین از اینکارا نمیکنه
اینکه بیای جلوی جمع اونو تحقیر کنی و حرفایی رو بزنی که مرتبه خودتو نشون بدی...!
میدونم تعصبی هستی نسبت به انجمن...میدونم خون دل خوردی بابتش! میدونم زحمت کشیدی! ولی این تن بمیره اینطور با بچه ها حرف نزن! اینقدر خودت رو از چشم کاربرا ننداز! مگه بقیه مدیرا نیستن..
دوستانمون اومدن ازتون چی خواستن مگه که اینطور جواب دادین؟ حالا 4 تا حرف و نظر پیشنهاد هم داده شده دیگه این دشمنی ها چیه! این از روی حرص و غضب حرف زدن چیه! زشته بخدا...
اینو بدون تو کاره ای نیستی که بخوای راه و چاه یاد بدی! این انجمن دیگه انجمن نیست ..هیچکی هم ازش سهم نداره که تو اینطور خودتو صاحب انجمن میدونی که هر حرفی بخوایی به هر کاربری بزنی..به تو اختیار دادن که با کاربران متخلف برخورد کنی...به تو اختیار ندادن که نخود هر اش بشی! و به هم سن و سالات و حتی بزرگترات توهین کنی!
(اینا رو بهت گفتم که بدونی چقدر بده یکی رو جلو دیگران کوچیک کنی..البته ما کوچیکت نمیکنیم راهنماییت میکنیم)
اینجا یه خونست و همه تیپ ادمی توش هست! یه عده مدیرن یه عده کاربر..یه عده عشق پست..یه عده عشق تنکس... گوشمون هم از این حرفا پره!
من نه مشکلی با رفتار مدیران انجمن دارم..نه کاربران . نه شما.. من فقط میخوام اینجا تو این خونه راحت زندگی کرد!
بقول تو ریشه من از سایت کنده شده..اینو راست میگی...
برای من iranwwe تموم شدست چون خودم تموم شدم..این تک پا اومدنها هم فقط و فقط بخاطر روی این بچه های با مرام و دوست داشتنیه..همه و همه..چه مدیرای زحمتکش..چه کاربران باحالش..چه شما و بروبچ های پنل...نمیتونم به همین راحتی ها بزارمتون کنار ..من با شما با خودتو و همه بچه ها خاطره دارم!
اما کاری نکنیم فرداها غصه امروز رو بخوریم! ..دوران سخت گیری گذشت....دوران چاله میدون بازی گذشت....
.گذشت اون زمانی كه می اومدیم هر چی از دهنمون در میومد می گفتیم و در می رفتیم....نفس كش می طلبیدیم...اما موقع حضور در جمع لال می شدیم!!
این مطلب رو نوشتم كه بگم زشته دیگه.....شاید سن و سالامون كم باشه ....ولی سن و سابقه انجمن نویسی بهمون یاد داده رفتارها و بچه بازیهای سال اول رو نداشته باشیم....
با هر کی در حیط خودمون رفتار کنیم!احترام بزاریم...
سعی نکنیم دیگران رو کوچیک و تحقیر کنیم...یکم خودمون رو بزاریم جای اونها...
امیدوارم به حرمت همین شب عزیز این اختلافات پایان یابه...
یا علی...