RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
[align=center]سلامی به گرمایه برف...سلامی به سردی آتش...وسلامی ترسناک بودن زیبایی..[/align]
[align=center]خب همونطور که بعضیا میدونن ما 2 روز نبودیم حالا میخوایم داستان این 2 روز رو برای شما تعریف کنیم و به تمام شایعاتی که پشت سره ما بوده پایان بدیم...[/align]
[align=center]داستان از اینجا شروع میشه که شنبه ما تو محل بودیم که یکی از بهترین رفیقامون اومد گفت که یه مشکلی پیش اومده.اونجا هم چون چند تا غریبه بودن چیزی نگفت تا من با 3 تا دیگه از اون جمع رفتیم ببینیم چی شده.یه چیزی به ما گفت که خشکمون زد..مثل اینکه یه نامرد بی معرفت مزاحم خواهر این رفیقه ما شده و اذیتش کرده..داداشه هم که همین رفیقه ما میشه از زبون مادرش میشنوه و عصبی میشه میره پی پسره و شمارشو گیر میاره..اون پسره هم بجا عذر خواهی شروع میکنی شاخ بازی در اووردن..این رفیقم ما هم جو گیر مشیه و قرار دعوا رو میزاره....خلاصه ماهم که ننه بابامون رفته بودن شهرستان خان داداشمونم که سش تو کارش خودش بود گفتیم داداش تا ته باهات هستم...آخه این رفیقمون خیلی بچه باحالیه و من سرمو واسش میدم و خواهرشم مثل خواهره خودم میمونه و بدجور میخواستم یه حالی به اون طرف بدم...قراره دعوا هم یک شنبه شب بود حوالی کرج..نمیدونم کجا بود ولی میدونم که از پارک ارم رد شدیم:4:[/align]
[align=center]خلاصه ما با 3 تا موتور رفتیم سره قرار و منتظر شدیم.همینجوری وایساده بودیم که دیدم 2 تا لیموزین اومدن سمتمون و حدود 9-10 نفر با اسلحه هایی شبیه به این حمله کردند سمتمون:4: :[/align]
[align=center][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][/align]
[align=center][برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][/align]
[align=center]گفتم یه شوخی کنیم بخندیم..:4:[/align]
[align=center]کجا بودیم آها سره قرار..وایساده بودیم که دیدم 2 تا موتور هم اومدن بعد رفیقمون گفت اینان....کلا 5 نفر بودن ما هم که 6 نفر..گفتم خدا رو شکر 1 نفر زیاد تریم:4:...خلاصه این رفیقمون عصبانی بود اومد همون اول دست به یقه شه که یکی دیگه از رفیقام جلوشو گرفت و خودش رفت جلو..رفت یکم صحبت کرد که نمیدونم چی شد یه مشت خیلی بد کوبوند تو صورت رفیق ما...ما هم که طاقت دیدن کتک خوردن رفیقو نداریم ریختیم وسط...خلاصه اونا بزن ما بزن...نمیدونم این وسط چی شد که یهو خوردیم زمینو 2 نفر ناغافل ریختن رو ما:4: ما هم که خدا رو شکر کشتی کار کردیم یه گردش سریع کردیم و ایندفه ما افتادیم روشون..یه چند تا شمت آبدار زدیم که رفیقمون گفت بسه دیگه بریم...خلاصه دعوا تموم شد ما هم رفتیم سراغ خووه زندگیمون...[/align]
[align=center]تلافت این دعوا : خدا رو شکر نه ما شهید دادیم نه اونا ولی یکی از رفیقای ما صورتش بد باد کرد نمیدونم با چی زدن ولی فکر کنم با پنجه بوکس زدن که انقدر تابلو شده بود.تو گروه حریف هم اطلاع نداریم .[/align]
[align=center]خدایی حال کردم زدیم این ******رو بتو پار کردیم..بدبخت هایی مثل این زورشون به پسرا نمیرسه میرن سراغ دختر و فکر میکنن خیلی آره....[/align]
[align=center]ما هم که خدا رو شکر ننه آقامون نبودن رفتیم خونه عموهه..عمومونم خیلی باهامرفیقه وقتی فهمید دعوا کردم خیلی عصبی شد و یه کشیده آبدار بهم زد...فکر کنم تنها باری بود که از عموم کشیده خوردم.اما به هر حال تموم شد رفت...[/align]
[align=center]شایعات: شایعه اول این بود که حسین کلش درد میکنه برا دعوا و میخواد با زور کارشو جلو ببره...ولی من همینجا میگم که اصلا دعوایی نیستم به شرطی که کسی به خانوادم یا رفیقام آسیبی نرسونه..در این صورت از دیوانه هم دیوانه تر میشم..این رفیقمون هم که گفتم بهش مدیون بودم و از بچگی باهاش بودم..حتی باهم رفت و آمد خانوادگی داریم....خواهرشم مثل خواهر نداشته خودم میدونم...وقتی فهمیدم این اتفاق افتاده اصلا انگار آب یخ ریختن رو بدنم..واسه همین تن به این دعوا دادیم.[/align]
[align=center]شابعه دوم: شایعه دوم این بود که حسی رفته بیمارستان و بعضیا حتی گفتن که رفته کلانتری :70: بابا بیمارستان دیگه چه کشکیه کلانتری دیگه چه دوغیه:4: ما شب رو خونه عمومه بودیم واسه همین تو SMS به احسان گفتم که فردا میرم خونه...چون اونموقع خونه عموم بودم:4:[/align]
.................................................. ..........................
[align=center]الان شاید خیلی ها فکر کنن که این داستانو واسه این گزاشتم که خودمو گنده کنم و بگم آره..خیلی هاتون هم میگین خالی بندیه...ولی من واسه این این داستانو اینجا گزاشتم که بگم رفیق واسم خیلی مهمه و اینجا هم یکی از بهترین جاهاییه که توش رفیق دارم..رفیقای گلی مثل : آرین , احسان , کیوان عزیز , ساسان , عرفان , مهرداد و مهرشاد , نوید , شهریار , پژمان , شروین , معین , حاجی میر علی گلدبرگی , رسول , پویا , آرمین , آرمان و........که حاظرم واسشون هر کاری بکنم.... [/align]
نوکرم تمام بچه های گل IRANWWE . از اونی که اولین رفیقمون بود الان تحویل نمیگیره تا اونی که جدیدترین رفیقمونه....
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
[align=center]
[size=xx-large]خلاصه از میتینگ مرداد 89[/size]
سلام
همونجور که یکسری از بچه ها میدونند امروز میتینگ بچه های انجمن بود که چند وقت پیش ارمان در اسرار اعلام کرده بود.
--------------
صبح ساعت 7:30 ساعت گوشی رو کوک کردم که پاشم یه حمام برم و حاظرم شم و ..
ساعت 7:30 گوشی زنگ زد و منم قطعش کردم و ساعت 9:10 از خواب پاشدم :4:
سریع پریدم دستشوی و سر و صورت رو شستم و موهام رو درست کردم و دو تا بیسکویت هم خوردمو راح افتادم سمت مترو گلشهر. (البته قبلش با یکی از رفیقامون هماهنگ کرده بودیم که با من بیاد ، اونم همون موقع اومد.)
من یکم دیر به اونجا که با رفیقیمون قرار گذاشته بودیم دیر رسیدم که دلیله بسیار جالبی داشت :
وسط راه یکی از مسافرا خواست پیاده و شه و یک 2000 هزار تومنی داد ، راننده گفت خورد بده ، اون گفت ندارم ، راننده گفت میگم خورد بده !
یارو باز گفت ندارم ، راننده شاکی شد و گفت میگم پول خورد بده !
مرده کل جیباش رو ریخت بیرون کلا 6 تا 5 هزار تومنی تو جیبش بود ، فت ببین ندارم خورد ، رانندهه گفت میگم خورد بده !
هیچی مسافرا همه کرایه هامون رو خورد دادیم که این رانندهه راه بیفته.
...
ساعت 11:45 رسیدیم میدون امام خ
به همه اس ام اس دادم که من رسیدم ، در جوابش اینا رو دریافت کردم :
کیان : من 40 مین دیگه میام
ارمان : من تو راهم
حامد : من تا 10 مین دیگه اونجام.
علی : من تا چند دقیقه دیگه اونجام.
....
اولین نفر علی اومد ، الا بماند که سر پیدا کردن علی نزدیک بود یه دعوا راه بیفتته :4:. ( علی رو با یکی دیگه اشتباه گرفتیم میخواستیم یارو رو بریم از پشت بزنیمش :4:)
اومدیم اون طرف میدون ، کنار در مترو یکی رو دیدم با خودم گفتم این چقدر شبیه هامونه ! ولی هامون نیست چون این کارتن و وسیله دستشه.
بعد از چند لحظه خامد زنگ زد و گفت عرفان کجایین ؟! گفتم ما جلو در مترویم شما ها کجاین ؟!
گفت رنگ پیراناتون چه رنگیه؟!
گفتم : منو رفیقم سفید ، علی مشگی
گفت : ماها رو روبهروت نمیبینی؟! گفتم نه کجا بعد دست تکون داد و رفتیم اونور خیابون.
اونی که کارتن دستش بود هامون بود :4:
...
بعد از تصمیم گیری بچه ها رفتیم پارک ملت ، و رفتیم پارک.
یه سری از بچه ها ولخرجی کردن و دو تا چیپس و پفک و خیار گرفت :4:
گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم.
از پارک اومدیم بیرون و رفتیم ناهار مهمون علی ، زحمت داد به خودش و برا بچه ها ساندویچ گرفت.
....
اولین نفر کیان ازمون جدا شد و به سمت خونه حرکت کرد.
...
دومی علی
...
به دنبال ایستگاه مترو 3 کیلومتر پیاده رفتیم و گفتیم و اسکل کردیم ملت و خندیدیم.
وقتی هم اومددم خونه 4 تا ژلوفن خوردم درد زانوم بیفته ، ولی دردش فدایه سر تک تک بچه
برا من یکی خیلی خاطرهی قشنگی بود.
....
دو نفری که گفتن میان و نیومدن :
ارمین ، یکدفعه تولد داداشش شد امروز و نتونست بیاد ! (معمولا تولد رو از غروب به بعد یا شب میگیرن نه قبل از ظهر یا ظهر :4:)
شروین ، گویا داشته جواب سوالای شبه شیشه ایش رو میداده.
----------------
گویا ارمان هم قراره داستان رو از زاویه خودش بنویسه ، نمیدونم قطعیه یا نه ولی خودش میگه :4:
---------------
در ابتدا قرار بود هیچ چیزی در انجمن بروز ندیم از میتینگ ولی بعد قرار شد داستان رو بگیم تا دفعه بعدی دوستان علاقه ای به اومدن داشته باشن.
-----------
عکس زیر رو میتونید از میتینگ مشاهده کنید :
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
افراد به ترتیب شماره :
1- ارمان تیزی
2- رفیق من
3 و 5 - رفیقای هامون
4- هامون
6- خدایه اپلودر های انجمن !
7- لجند
8- باستد
عکاس : من :4:
[/align]
فعلا ...
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
ممنون از عرفان بابات خلاصه اتفاقات ( گلدون بهتر مینوشت پسر :4: )
بنده هم دیروز بعد از ظهر توسط آرمان از میتینگ مطلع شدم , صبح هم که خواب موندیم و آخرین نفر رسیدیم میدون , دوستان هم لطف داشتن و مارو نیم ساعت اسگل نمودن و اسمارو جابجا گفتن ما هی هامونو آرمان صدا زدیم :4:
بعد از اینکه همه تو میدان امـــام خمینـــی ( ره ) جمع شدیم یه بحث مهمی پیش گرفت که چه بکنیم :15: ( حامد لطف داشت با برنامه ریزی دقیقش ) نهایتا ً پارک ملت رای آورد و راهی شدیم و داشتیم سوار ون میشدیم که دیدم علی نیست :4:
علی دو قدم اونور تر داشت با تلفن حرف میزد ما هم عربدو زنون صداش کردیم همینجور بــّرو بر اونورو نگاه میکرد :4: ( که آرمان در اینجا تلاش کرد حامد از پنجره نپره و بیرن و علیو بیاره )
پول راننده ون رو هم به کمک همون جعبه مذکور که هامون داشت با خودش می اوورد پرداخت کردیم , اتفاقات پارک رو عرفان استثنائاً درست بازگو کرده :4: ( علی هم در پارک به ما ملحق شد , آخر نفهمیدیم چی شد :4: )
حدوداً ساعت 3 بود که ما مطلع شدیم باید در تجریش با برادرمون ملحق شیم , عکس هارو گرفتیم و جدا شدیم ( البته بعد کلی پیاده روی مطلع شدیم باید برگردیم میرداماد که پیاده روی بسیار سالمی بود :4: :| )
و این بود داستان میتینگ , امیدوارم در قرار های بعد بقیه هم شرکت داشته باشن .
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
میتینگ جالبی بود
حیف که خیلی از بچه ها کم لطفی کردن نیومدن البته منم زیاد جدی نگرفته بودم میتینگ رو چون برای خرید چیز میز رفته بودم توپخونه ولی دیگه بچه ها رو که دیدیم بهشون اضافه شدیم
خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی میومدن با شخصیت ما هم کمی آشنا می شدن
انشاالله دفعه بعد
میگم عرفان این همه عکس ویدیو گرفتید برداشتی یه دونه عکس گزاشتی با 4 خط توضیح:16:
------
دلیلش رو برا همتون پ.خ کردم دیگه :4:
میخوایی ادمینی از جنس مردم رو بزارم تا بترکه انجمن و سوژه بشی؟! :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
با سلام خدمت دوستان , واقعا کار جالبی رو انجام دادین و بسی لذت بردیم و فقط و فقط جای من به نمایندگی همه کسایی که نبودن جای خودم رو بین شما خالی میکنم :4:
خیلی دوست داشتم منم بودم ولی حیف که راه دور بود.ان شا الله تا سال دیگه میام تهران و تو همه میتینگ ها میام به شرط اینکه ارمین هم بیاد :4:
خدا خیر بده اون کسی رو که گفت عکس رو بذارین تو انجمن , ,بالاخره عکس کسانی که ناز میکردند رو با کیفیت و وضوح بالا مشاهده کردیم . همچنین خدا لعنت کنه کسی رو که پشت دوربین بود و عکس رو گرفت به خاطر اینکه عکسش رو ندیدیم :4:
عکس همتون رو دیده بودم جز برادران غریبه و علی و کیان و تنها کسی رو که فکر نمیکردم قیافتا اینقدر مثبت باشه این کیان جا... بود :4: اول تا عکس رو دیدم مفکر کردم سمت راستی عرفانه ولی بعد که خوندم دیدم علی کوچولوس :4: چقدر بزرگ شده.آقا هامون هم که اون عینکش مارو کشته , عکسش آرتیستی افتاده :4:
لطفا دوستان اگه بازم عکس دارند بدند , مخصوصا عرفان هم توش باشه :4: با تشکر
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
گفتیم یه دونه عکس تابلو هستش من دو تا عکس دیگه قرار میدم بعد اگه عرفان و بقیه دوست داشتن می تونن بقیه عکس ها هم بزارن من مشکلی ندارم
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
یا علی
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
[align=center]
هامون ادمینی خاکی
ادمینی از جنس مردم
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
[/align]
فعلا ...
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
البته بعد کلی پیاده روی مطلع شدیم باید برگردیم میرداماد
ای به خشکی شانس ما که خونه مون دقیقا میرداماده میگفتین ما هم میومدیم:4:
راستی برو بچ میشه تاریخ میتینگی رو که برگذار شد رو بگن چون من شدیدا احساس میکنم چنین گروهی رو دیدم!!!!:4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
عکسی با حضور عرفان به دلیل درخواست ها :4:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
[size=small]در همین جا دوباره از دوستان عذرخواهی میکنم.
کلا امروز تولد دادشم بود ولی من گفتم معمولا باید مهمونی رو شب بدیم.
نگو این بابایه ما که خیلی عادت های سربازخونه ای داره بهونه میاره و میگه شب نمیشه غذا سنگینه و میخوام زود بخوابمو و از این حرفا.
رو حرفش هم که نمیشه زیاد حرف زد.
کلا واقعا شرمندم.خیلی دوست داشتم امروز بودم.مثل این که روز به یاد ماندنی ای بوده.
ایشالا دفعات بعدی با افراد بیشتر و مکان های بهتر.:4:[/size]