RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
سلام خدمت دوستان اسراری ، خوب هستید ؟
چند ساعت پیش همراه با برادر و دوستان به بیرون رفته بودیم و گشت گذار و پدر سوختگی کردیم و رفت و برگشت و شام و مخلفات و... که مهم نیست قضیه مهمش از این قسمت شروع میشه که نکته اخلاقی هم داره :4:
من و برادرم و یکی از دوستانم داشتیم به سمت خونه بر میگشتیم ، ساعت حول و هوش 9:45 شب بود ، خسته و کوفته گفتیم خوبه میانبر بزنیم از یک کوچه ی تاریک و خلوت بریم که به خانه نزدیک تر هم هست . تو راه بودیم و داشتیم گل میگفتیم و گل میشنیدیم و اواسط کوچه ای بودیم که تاریک و بی سر و صدا بود ، یه صدای موتور سیکیلتی میومد که زیاد توجه نکردیم چون چیز خیلی مهمی نبود ، من سمت چپ کوچه راه میومدم که این موتوری سرعت گرفت و اومد نزدیکم و یک دستی به بـ اسن من زد و کمی سرعت گرفت ( مردم رو ببین تورو خدا همه همجنس بازن :70: ) ، کمی که جلوتر بود بلند داد زدم گفتم جـ ا کـ ش ، یارو موتوری داشت میرفت ولی رفیقش که پشتش بود گفت وایسا ببینم چی میگه ؟! ما 3 نفر بودیم البته یه رفیقم که باهامون بود اصلاً اهل دعوا معوا نیست و پاکِ پاکِ ، فقط میموند من و برادرم ( البته ما هم تقریباً اولین بارمون بود که دعوای جدی داشتیم ! ) یارو با دوستش اومدن نزدیک گفتن چه گهی خوردی ؟ من گفتم چیه دلت میخواد ؟ خوب بیا به من بگو بدم هر چقدر میخوای بخوری :4: این رو گفتم یارو تا اعماقش آتیش گرفت ، اومد نزدیک ، من و داداشم هم نترسیدیم اومدیم نزدیک ( مدل کشتی صورت تو صورت شدیم ) یارو یه تو گوشی ملایم نواخت تو صورت من ، هنوز دستش برنگشته یه لَگَته محکم زدم زیر بـ اسـ نش که پرید هوا ، دیگه رفیقش هم اومد جلو حمله کرد ، داداشم هم با اون بد در افتاد ، دوستم هم که اصلاً از ما دور تر ایستاده بود و جرئت نداشت نزدیک شه ، دعوای تقریباً سنگینی بود ولی یه لگت میخوردم یدونه میزدم که وجودش میسوخت ، داداشم هم که اون یارو رو خورد اصلاً یارو سرخ شده بود ، داداشم گرفته بودش رو هوا و مثل لاک کردن ، رو هوا فشارش میداد ، یارو داد میزد :4: ما هم مثل وحشی ها به هم مشت میزدیم ، دعوا خف بود تقریباً تا یه یارو نگهبان یه آپارتمان رو به رو محل دعوا متوجه شد و اومدن جدا کنند که اون یارو موتوریه که موتور رو میروند فرار کرد و دوستش خیلی ادعا میکرد که با این همه درون بـ اسـ نی که خورد وایساده بود ، رفیقش گفت بدو بریم ، موتور رو جلو کرد میخواست بره که رفیقش هم سوار شد و رفتند مثل فشنگ ! من گفتم حالا یه دعوایی شد و ... چقدر فرهنگ ممـ لکتمون پایینه که حالا من به پسرم اشکال نداره انداخت حالا میگیم عقده ای اند ، ولی این بی ناموس ها یعنی الان اگه یه دختر تنها بود میخواستند چیکارش کنند ؟ خدا همه رو به راه راست هدایت کنه :70:
شب عجیبی بود ولی حال کردم چون یارو تا میخورد ، دادم خورد :4: ، رفیقمون هم که رسید به خونه ی ما و میخواست از ما جدا شه بره خونه میگفت من میام امشب خونتون اینها الان یه جا خَف کردن من رو گیر میارن و ... :4:
در آخر و جدا از این بحث ها ، یه عکس از کروات اسلامی که به ثبت رسیده براتون میذارم :4:
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
حالا من به پسرم اشکال نداره انداخت حالا میگیم عقده ای اند ، ولی این بی ناموس ها یعنی الان اگه یه دختر تنها بود میخواستند چیکارش کنند ؟ خدا همه رو به راه راست هدایت کنه 70
پجی زیاد خوشحال نباش !!
اگر تو هم تکی بودی ترتیبت رو میدان !
به همین خاطره که شاعر میگه ( با یکم تغییرات ) : اینجا ایران لعنتی شوخی نیستش !
ولی بنده خدا قیافت رو ندیده که این کار رو کرده وگرنه زیادم مال نیستی !
به هر حال به خیر گذشت ! خدات رو شکر کن.
فعلا ...
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
مکـــ ان میتینگ 28 آبان :
جمعه راس ساعت 11 صبح .. ایستگاه مترو میرداماد .
مقصد نهایی : پارک ملت
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط TeZAR
مکـــ ان میتینگ 28 آبان :
جمعه راس ساعت 11 صبح .. ایستگاه مترو میرداماد .
مقصد نهایی : پارک ملت
مگه ميخواين راهپيمايي برين كه مبدا و مقصد تايين كردين :4:
كاش لااقل طرفاي غرب مي انداختين ما هم ملحق ميشديم :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط Demon Of Destruction
نقل قول:
نوشته اصلی توسط TeZAR
مکـــ ان میتینگ 28 آبان :
جمعه راس ساعت 11 صبح .. ایستگاه مترو میرداماد .
مقصد نهایی : پارک ملت
مگه ميخواين راهپيمايي برين كه مبدا و مقصد تايين كردين :4:
كاش لااقل طرفاي غرب مي انداختين ما هم ملحق ميشديم :4:
شما جیب مارو نزن .. پاشو همینجا بیا دیگه :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط H H H
نقل قول:
حالا من به پسرم اشکال نداره انداخت حالا میگیم عقده ای اند ، ولی این بی ناموس ها یعنی الان اگه یه دختر تنها بود میخواستند چیکارش کنند ؟ خدا همه رو به راه راست هدایت کنه 70
پجی زیاد خوشحال نباش !!
اگر تو هم تکی بودی ترتیبت رو میدان !
به همین خاطره که شاعر میگه ( با یکم تغییرات ) : اینجا ایران لعنتی شوخی نیستش !
ولی بنده خدا قیافت رو ندیده که این کار رو کرده
وگرنه زیادم مال نیستی !
به هر حال به خیر گذشت ! خدات رو شکر کن.
فعلا ...
بیا ، میگم این عرفان کرجی نیست یه ریشه ی قزوینی هم داره :4: آخه پسر هم مگه مال میشه ؟ :4: خود این انجمن هم خطرناک تر از بیرون داره :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
[align=center]
تُـــــــــف تو این زندگی تحمی
-----------
9 تا 11:30 کلاس ریاضی بودم ، تو را برگشت بودم ، همین نیم ساعت پیش داشتم با ممد هماهنگ میکردم برای جمعه صبح
وسط اس ام اس هامون یکی از بچه ها که صبح تو کلاس بودیم زنگ زد گف به من زنگ بزن شارج ندارم
زنگ زدم ، این مکالمات ما بود :
1- الو عرفان سلام
2- سلام
1- یه خبر بد دارم
1- یکی از رفیقات که کیانمهر میشستن یه مشکلی براش پیش اومده !! البته فکر نکنم رفیق صمیمیت باشه ها !!
2- چی شده ؟!
1- " سینا یزدی " بون رفیقت بود !؟؟!
2- خوب
1- فوت کرده !!! همین الان که داشتیم با صادق میامدیم ( صادق یکی دیگه از بچه هاس که رفیقمونه ) یکی از رفیقاش اومد بهش گفت.
2- جان عرفان !!
1- تصادف کرده
2- جان مادرت راس میگی ؟!
1- اره به خدا ، بازم خبری شد بهت میگم
--------------
رفیق ما که یه 4 سالی باهم بودیم فوت کرده !!
همین یک شنبه پشتیبان کانون گفت عرفان الان سینا زنگ زد و گفت ژنتیک قزوین قبول شده
چی بگم والا نمیدونم !
تک فرزند بود الان مادرش چه حالی داره
اون که تنش سالم بود اینطوری شد ، وایی به حال من
kیrم تو این زندگی و روزگار
[/align]
( از کافی شاپ منتقل کردم اسرار )
فعلا ...
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
پژمان میدونستی باید چی کار میکردی
طرف اومد تو صورتت تو هم ماچش میکردی
این از 100 تا فش بدتر بود.
بد همیشه تنها منها میری بیرون یه چیزی تو جیبت داشته باش جدآ میگم تو این مملکت
کاری به کار کسی نداشته باشی بقیه میان طرفت
طرفم یکی مثل این وقتی بی ناموس بود یه یادگاری رو صورتش بزار دیگه از این کارا نکنه. :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
نقل قول:
نوشته اصلی توسط ŠÄÉËĐ
پژمان میدونستی باید چی کار میکردی
طرف اومد تو صورتت تو هم ماچش میکردی
این از 100 تا فش بدتر بود.
بد همیشه تنها منها میری بیرون یه چیزی تو جیبت داشته باش جدآ میگم تو این مملکت
کاری به کار کسی نداشته باشی بقیه میان طرفت
طرفم یکی مثل این وقتی بی ناموس بود یه یادگاری رو صورتش بزار دیگه از این کارا نکنه. :4:
سعید جون اگه قرار بود هر کسی تو جیبش یه دِشنه ( به قول حسین :4: ) چیزی داشته باشه که دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشد ، منم اصلاً اهل دعوا نیستم و اولین بارم بود دعوای جدی میکردم !
اَه اَه میخوام از صد تا فوحش بد تر نباشه ، حالا همین مونده تا یه بوسش میکنم یکی از این پشت مشتا یه عکس ازمون پخش کنه تو انجمن :4:
RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)
سلامی دوباره به بچه های انجمن . خوبید ؟ ما که خوبیم !! بی خیال بهتره بریم سر اصل مطلب (مگه اومدی خواستگاری!)
بعضی ها میگفتن :هی میگی لاغری یه عکس از خودت براز ببینیم در چه حدی ! باشه اینم عکسم فقطاگه میشه نخندین .مصخره هم نکنین
http://s14.aks98.com/images/10142645579840823669.jpg
آقا ما دیروز تا تونستیم روی اعضای بدنمون از جمله فک - گلو - دندان - ابرو - شکم و اون پایین مایینا فشار آوردیم و نهار یه دل سیر جیگر و گوشت گوسفند به بدن زدیم . بعد از نهار هم خوابیدم اما خوابم خیلی طول کشید . خلاصه دیروز نمیدونم چرا اینقدر خوابم میومد ساعت 9 و نیم شب خوابم گرفت رفتم بخوابم .10 دقیقه بعدش بابام اومد و گفت : نماز تو خوندی ؟؟ ( مغرب و عشاء ) من بچه صادق و راستگو گفتم : نه خستم حس و حال ندارم .همونجا بابام یه لگد بهم زد .منم پریدم و رفتم که بهش یه فینیشر جان سینا بزنم ( اف یو ) روی دوشم گرفته بودمش که یهو بهم بدل زد و پدگیری رو روی من اجرا کرد!!!!
بعد منو گرفت و تا نزدیکای در دستشویی برد و گفت : برو وضو بگیر نمازتو بخون . منم در دستشویی رو با یه لگد بسیار محکم وا کردم که همین باعث شد که دستگیره در یه خورده از دستم ناراحت بشه و خراب شد .خلاصه وضو گرفتیم و نماز خوندیم و دهن شیطان رو سر وی س کردیم .و بعد خوابیدیم و خوابهای خوش دیدیم . تا این که امروز صبح ....
امروز صبح ساعت 7 از خواب پا شدم . رفتم دستشویی با چشمانی بسته !! فشار را از روی خودمان خالی کردیم حالا خواستم بیام بیرون دیدم در وا نمیشه !!! دستشویی ما هم جایی از خانه قرار گرفته که هیچ صدایی به بیرون نره (منظورو فهمیدین ؟) هیچی هی درو مشت زدم داد زدم بقیه خواب بودن و هیچکی صدای ما رو نشنید . نزدیک به 45 دقیقه ای درون دستشویی داشتیم عشق و صفا می کردیم . هر چی به ذهنم می رسید داشتم می خوندم که یک دفعه یکی اومد روی پای چپم و گفت : به یاد .... کف دستی بزن . در همین موقع یه نفردیگه اومد روی پای راستم و گفت : سجی این کارو نکن قفل و بشکون و برو سایت آی دبلیو ای ! منم گول شیطون نامرد رو نخوردم و همینکارو کردم .دستگیره در و هر چی که مانع میشد من بیام بیرون رو شکستم . و بعد رفتم صبحانه خوردم و در اخر : فوقع ما وقع ...
فعلا .
نکته : اون عکس خودم نبودا .البته خودتونم همون اول فهمیدین .