این گزارش به صورت مستند تهیه شده و به جز یک نفر تمامی شاهدان آ ن در قید حیات هستند
خلاصه ای از مطالب تهیه شده در مورد این ، این .... موجود یا شی عجیب را برایتان شرح می دهم
1- سال یک هزار و سیصد و پانزده یا شانزده هجری شمسی. زمستان. مکان وادی السلام قم
به نقل از ع. س : من اون موقع شش یا هفت سالم بود خاله ام مرده بود و خیلی آدم واسه دفنش اومده بودند . منم کنار مادرم راه می رفتم و تقریبا آخرهای صف عزاداری وایساده بودم ....
به نقل از خ. س : من کنار خواهرم بودم دستاشو محکم گرفته بودم چون از اون کوچیک تر بودمو از مرده می ترسیدم از کنارش تکون نمی خوردم برای یه لحظه دستشو ول کردم و برگشتم عقب رو نگاه کردم اول فکر کردم سایه ست داشت به طرف من میومد یه دفعه جیغ زدم ، همه برگشتن مادرم منو کشید زیر چادرش. صدای مردم رو شنیدم که صلوات می فرستادن من نمی تونستم حرف بزنم...
به نقل از ع. س : من تا سه روز تب داشتمو هزیون می گفتم و خواهرم نمی تونست حرف بزنه ...
2- سال یک هزار و سیصدو پنجاه و هفت هجری شمسی. تابستان. قبرستان کن
به نقل از مسعود. ب : ما همیشه یه تیم بودیم و هر جامی خواستیم بریم با هم می رفتیم اون روز تصمیم گرفتیم که با هم بریم کن تنهاوسیله نقلیه مونم موتورهامون بود. نزدیکای عصر راهی شدیم پنج نفر با دو تا موتور شب بدی بود تاحالااینقدر شب رو تاریک ندیده بودم. پشت من جمشید نشسته بود...
به نقل از علی. ج : من پشت حمید نشسته بودم و پشت من امیر حسین نشسته بود موتورها کنار هم بودن به مسعود گفت"مسعود گم شدیم" به بچه ها گفتم وایسید ...
حمید. ح و جمشید. گ این اتفاقات را تائید کرده اند. امیر حسین. خ فوت کرده است.
به نقل از مسعود. ب : وایسادیم. خوب اطرافمو نگاه کردم علی خیلی ترسو بود متوجه شدم وسط قبرستونیم. به علی گفتم وسط قبرستونیم. جا خورد و ترسید. چراغهای موتور هارو روشن کردیم بله تا چشم کار می کرد قبر بود و تپه های کوچیکی که رو اونا هم قبر بود از دور نوری دیدم گفتم بریم اونطرف شاید قهوه خونه ای چیزی باشه. راه افتادیم یکدفعه از پشت یکی از تپه ها ...
به نقل از علی. ج : واقعا وحشتناک بود فقط داد می زدم "گاز بده ، رسید" ...
به نقل از مسعود. ب : هرچی بهش نگاه می کردم قدش بلند تر می شد و داد می زد و فحش می داد فقط گاز می دادم ... بالاخره رسیدیم به همون نور . قهوه خونه بود. سریع پیاده شدیم و رفتیم تو صاحبش اونجا نشسته بود و با دیدن چهره وحشت زده ما اومد طرفمون پرسید چتونه ؟ ما اول من من کردیم ولی بعد اون چیزایی که دیده بودیم رو براش تعریف کردیم ...
تمام این افراد که من تنها چکیده ای از سخنان چهار نفر شان را برای شما گذاشته ام موجودی
سفید رنگ که انگار چادر به سر دارد و خم و راست می شود و اگر نگاهش کنند بلندتر می شود
دیده اند.
با تحقیقات بیشتر متوجه شدم که نام این موجود "شحنه قبرستان" است که این افراد هم همین اسم را شنیده اند
خیلی ها او را با نام نگهبان قبرستان می شناسند و قدیمی تر ها که چیز هایی از این موجود یادشان هست می گویند که روح دختری است که ناکام از دنیا رفته و بعضی دیگر به خرافات و جادو نسبتش می دهند.
از شما دوستان تقاضا دارم که اگر اطلاعاتی از این موجود دارند به من اطلاع بدن. گروهی داره تشکیل میشه که اگر خدا بخواد می خوان برای فیلم برداری از این موجود راهی مناطقی بشن که اونجاها روئیت شده.
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
