بعد از یه مدت طولانی امدم یه پست اسراری بدم:ی
چند روز پیش داشتم واسه خودم تو خیابون ها با موتور:cry:میچرخیدم و چون خیابون خلوت بود با دنده 5 جو گیر شده بودم 110 سرعت میرفتم!
ظهرم بود خلوت کسی نبود! از طرفی هم هدست تو گوشم بود داشتم شاهکار Vegas گوش میکردم! اتفاقا ورس امینم هم بود! تو همین حس حال
خودم بودم که تا به خودم امدم دیدم یه پیکان نارنجی داره دور میزنه تو خیابون که منم تا ماشین دیدم پامو کوبوندم رو ترمز! حالا کسای که موتر CJ سوار
شده باشن میدونن ترمز اینا چجوریه! خلاصه,,,
فایده نداشت منم داشتم به پیکان نزدیک تر میشدم که دیگه آخر ترمز جلو هم گفتم عاقبتش شد این!
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
تصویری از نمای نزدیک
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
شکر خدا خودم که چیزیم نشد ولی خب موتر که ساید به الک! یارو هم از این پیرمرد ها بود از ماشین پیاده شد امد شروع کرد دعوا فحش دادن!
منم اول میگفتم پدر جان آروم تر خدارو شکر کن کسی چیزیش نشده ولی اصلا انگار نه انگار که آخر منم قاطی کردم صدامُ بردم بالا! حالا بماند بقیه ماجرا!
آخرش هم وقتی افسر امد کنو کرد مقصر! حالا در مورد پیکان که چیز خاصی نیست اون 30 هزار تومن بهش دادم با یه درب دسته دوم پیکان مشکلش راه افتاد
ولی موتر خودم 300 هزار تومن خرجشه! منم که بیخیال شدم گذاشتم واسه فروش تا اگه قسمت بود یه آپاچی بزنیم به بدن!
یادش بخیر قدیما یه پالی 135 قرمز داشتم:507:
اینم از موتر زُمُرد که سابیده به الک
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
از جریان موتر اینجور چیزا بگذریم دیشب یکی از بهترین اتفاق های زندگیم برام افتاد! هنوز که هنوزم تو شوکم باور نمیشه اینطوری شد!
اگه بخوام کامل تعریف کنم باید بگم که الان من ساکن کاشانم ولی چیزی حدود 13 ساکن اراک بودم! البته خود اراک هم نه که شهرک مهاجران
که میشه گفت یه شهرک نزدیک شهر اراک هست! ما وقتی اون موقع اونجا زندگی میکردیم به خاطر شغل خانواده (کارمند شرکت نفت)
یه دوستی داشتم که طبق گفته مادر خودم من از یک سالگی با این پسر دوست بودم! حالا اون موقع که بچه بودم هیچی ولی از وقتی یکم بزرگترش شدم
از مهدک کودک یعنی یه چیزی حدود 4 یا سه یالگی تا 12 سالگی که میشه گفت 5 ابتدایی با این رفیق بودم! همیشه هم تو یه کلاس بودیم رو یه نیکمت!
البته چون ایشون خر خون تر از من بود بعد از پنجم ابتدایی رفت مدرسه نمونه مدرش از همین شهرک مهاجران رفت اراک!
ولی رفاقت ما کمتر نشد; بعداظهر ها بعد مدرسه میرفتیم تو محل گل کوچیک بازی میکردیم (با بقیه دوستان ولی خب این رفیق من که اسمش محمدحسین بود برام عزیز تر بود)
بقیه داستانا! تا اینکه گذت بعد 2 سال پدر ایشون انتقالی گرفت از شرکت نفت اراک باید میرفت تهران! اون موقع 2 راهنمایی بودم یا بودیم. یه روز این دوست من که
تو تابستون هم بود امد در خونه مارو زد بعد کلی صحبت گفت این آخرین بار که همو میبینیم چون داره میره تهران از این حرفا! از شانس بد ما هم من اون موقع خودم موبایل داشتم
ولی این رفیق ما موبایل نداشت واسه همین رسما ارتباط ما قطع شد و چیزی نموند جزء خاطرات قدیمی! البته یک سال بعدش هم خانواده ما هم بازنشسته شرکت نفت شدن ما کوچیک کردیم کاشان!
گذشت گذشت گذشت گذشت تا همین هفته پیش وقتی خواهر من بخاطر بیماریش رفته بود بیمارستان شرکت نفت تهران
(کارمندان شرکت نفت خودشون و خانوادشون همه بیمه خود شرکت نفت هستن واسه همین یه بیمارستان خیلی بزرگ هم با همه امکانات تو تهران دارن)
پدر این دوست منو اونجا دیده بود! بعد کلی صحبت شماره اینو گرفت از پدرس برای من! وقتی هم از تهران امد تازه به من گفت منم اولن کاری کردم به
شماره اس ام اس دادم شروع کردیم صحبت کردن!(حالا بماند دقیقا تو اس ام اس ها چی میگفتیم چقدر یاد خاطرات قدیم کردیم)
بعد کلی صحبت قرار شد همو ببینیم همو تو تهران! ایشون که ساکن قیطریست منم ماه دیگه که تولدم هست دارم میرم تهران تا یه تولد درست حسابی بعد 5 سال بگیرم:ی
خلاصه دو روزه اصلا یه حس حال عجیبی دارم که تا حالا تجربش نکردم!
این یه عکس دیور برام تو واتس َپ فرستادم بر میگرده به 4 سالگیمون و اُردوی که مهد کورک گذاشته بود برامون:ی
(سمت چپی منم:ی)
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]
پیدا کردن یه دوست خیلی خیلی خیلی قدیمی اونم بعد چند سال خیلی لذت بخشه!
(میدونم غلط املایی دارم پس به بزرگی خودتون ببخشید:D)
فعلا