سلام
اومدم امروز از پلیس های غیور شهرمون براتون بگم , حول و حوش ساعتِ 19:30 بود که تو میدون شریعتی ول میچرخیدیم , مشغول دیدن لباس بودیم که یه صدایی خوفناک از کنار یه دکـه مجله فروشی به پا خیزید , چنان سرِجان میخکوب شدم که نگو ! بعد دقیقاً 2 دیقه نکشید که مردم بیکار اردبیل که دنبال وقت گذرانی هستند جمع شدن اونجا .
ما هم رفتیم ببینیم چه خبره , دیدیم که پسره افتاده زمین با لباس پاره و 3 تا دختر خانوم ناز دارن کتکش میزنن :136: یه حس عجیبی بهم گفت داره آخر الزمان میشه :22: بعد دیدیم از این 3 تا دختــر شروع کردن به فـوش های فارسی , فوشایی که من با سابقه زیادم در این زمینه هنوز معنی اونارو درک نکردم .
فعلاً تو کفِ این ماجرا مونده بودیم و جریانو نمیدونستیم از چه قراره , همین شد که زدیم تو کار فــضــولی :ی رفتیم از چند نفر پرس و جو کردیم که جریان چیه , جریان رو بدین صورت شرح دادند , از قرار معلوم این پسرک معصوم که با لباس
پاره پاره رو زمینه , صاحب دکه بوده و فروشنده بوده , و بعدش این 3 تا دختر خانوم وارد صحنه شدن و خواستن یه مجله بخرن , دقیق خبر ندارم مجله قیمتش چند بوده ولی خوب انگار این دکه فروشه به قیمت جالبی نمیفروخته اونو , بعــد
جریان این بوده که این دخترا میگفتن که تو جاهای دیگه 500 تومـن ارزون تره این مجله !! 500 تــومــن :504: بعد شروع کردن به جر و بحث و کار کشیده به دعوای لفظی , بعد این پسره دستشو انداخته که مجله رو از دختره بگیره و بگه کـه
نمیفروشم از شانس بـدش دست رفته رو ســــیـــــــنـــــــه های زنه و اینک ماجرا شروع میشود ...
دختره رفته پسره رو از دکه کشیده بیرون و شروع کرده به سیلی زدن , 2 تا دختر دیگه هم به اون ملحق شدن , تازه برادره اونور مشغول امرِ دیگری بوده و از ماجرا خبر نداشته , آقا دخترا این بیچاره رو میکوبن زمین و کلی کتکش میزنن و از
قرار فـوشـای بدی هم بهش میدادن , پسره هم از خودش دفاع میکرده و اونا دفع میکرده و جواب فـوشـارو میداده تا اینکه برادر کنکوری میرسه , آقا این برادره هم یه بچه سوسول که میخواد ابراز وجود کنه , افتاده رو پسره تا زور داره زده فکــِ
پسررو آورده پایین بعد پسره هم که از پسرای داش کســن هستش :D محله لوتی های اردبیل , بلند شده که کف گرگی رفته تو صورت پسره و حالا پای خون هم به وسط باز شده .
آقا اینا درگیرن و درگیرن که مردم بیشتری جمع میشن و پلیس میاد , پلیس غیـورمون میاد و وایمیسه و تماشا میکنه :136: تا اینکه سربازِ به اون پلیسِ میگه که آقا طرفــو کشتنا , بعد تازه یکی دوتا کرده دیده وضعیت خرابه , رفت اونارو جدا
کرد , بعدش داداشه با خواهراش میره و اونور و داره غیرت بازی در میاره و به خواهراش میگه ساکت شین خودم میدونم باید چیکار کنم که یهو مامانه از بازار میاد بیرون , جریانو که میفهمه عصبانی میشه و بعدش در همون موقع پسره میره
با اون دکه فروشِ دعوا لفظی که مادر میاد و به پسر میگه : پـــــدرســــــگــــــ گــم شو ماشین بشین , اینک غرور پسر میشکنه و پیش جمع نابود میشه و سرشو میندازه پایین و میره ماشین .
بعد استوار سر میرسه با موتورش و پیاده میشه ببینه جریان چیه , به محض اینکه میرسه میبینه وضعیت خیــتــه بعد کمی صحبت میکنه و بعد میگه تا وقتی آروم نشدین کاری نمیتونم بکنم و میشینه رو موتورش و میـره :136: اینم از ایــــن
حالا دکه فروشِ میاد و دخترارو رسوا میکنه در خیالش ولی خبر نداره دخترا ... حالا دخترا یک صدا دست بر سـینه شروع به دادن فــوش به دکه فروشِ و 7 جــد و آبادش میشـن و همینطوری این امر ادامه پیدا میکنه , چون از قرار اونجا شاهد زیاد
بوده , سریع اون دخترایی که کتک زدن رو میفرستند فرار کنن و بعدش مامان ـه شروع میکنه به وقت تلف کردن ... تا اینکه پلیس بعدی با ماشین میاد و اونارو سوار میکنه و میبره . این بود ماجرا .
تازه یکی از دخترا چنان چیزایی میگفت که من شخصاً تو کفــش موندم در خیال خودم گفتم جای دانیال iWE خالی :( یعنی خوشم اومد از فرهنگ دخترای اردبیل که سر 500 تـومن چه جنجالی انداختن و البته پلیسای غیورش که سریع
مسئله رو اوکی کردند , روز جالبی بود , ای کاش با من دعوا میکردن ... :y:
و من الله التوفیق
فعلاً