سايپا 1- 2پرسپوليس
سپاهان1 - 0فولاد
نفت تهران1 -2 استيل آذين
صنعت نفت 2- 1راه آهن
صباي قم2 - 1شاهين بوشهر
مس2 - 1ملوان
پيكان 2- 1پاس همدان
تراكتورسازي2 -1 شهرداري تبريز
استقلال2 -1 ذوب آهن
تلخ ترین اعتراف زمبه در رسانه های داخلی وخارجی
زمبه:مردم ایرام مرا ببخشند چون من در دوران جاهلیت جوانی ترتیب ابوالفضل را دادم
(خواندن این مصاحبه به افراد زیر 18 سوال توصیه نمیشود)
در جریان لیگ پارسال بود که در خانه مشغول بازی با توله هایم بودم و روزنامه خبر
ورزشی میخواندم که دیدم ابوالفضل باز مشغول تشویش ذهن مردم بر ضدمنه منم لشگر
سگهای فدایی شهرری رو فرا خوندم تا بریم ابولفضل رو در درون خونش تیکه پاره کنیم
وبرگردیم به صورت قاچاقی در یک هواپیما که مسیرش تهران اهواز بود قایم شدیم و با تلاش
بچه ها خانه اون دیو ملعون را پیدا کردیم به همراه سگهای دیگر مثل مور وملخ از دیوار
خانه اش بالا رفتیم وقتی به اتاقش رسیدم و دیدمش اوسریعا قصد فرار داشت که بر اثر
تلاشهای افراطی وبی مورد موجبات خروج گازهای دی اکسید کربن و مونواکسید کربن از
مقعد خود شد و من و افرادم را خفه کرد!(به راستی اگرامثال ابوالفضل در تهران بودند ایاالودگی هوا دو برابر نمیشد؟) از ترس زیاد بر سر و روی من و خودش جیش کرد ! بهش
گفتم ابتدا بیا این پوشک مای بی بی رو بگیرچون نم پس نمیده و سپس لباساتو عوض کن
وقتی که لباسشو عوض کرد بهش گفتم حالا اشهد خودتو بخون با زدن این حرف شروع به
التماس کرد و به دست وپایم افتاد در این لحظه جملاتی مانند ابوالضل دیوانه زمبه قهرمان -
زمبه تاج سره ابوالفضل دیوانه خره! میگفت و در اخرشعر تاریخی:
اگر یک به یک کوون به دشمن دهیم از ان به که خود را به کشتن دهیم راخواند
من با دیدن رفتارش از تیکه پاره کردنش پشیمون شدم در حال رفتن بودم که ابوالفضل بهم
گفت میخواهم لطفت را جبران کنم وقتی که برگشتم با دیدن بدن عریان او مواجه شدم (خاک بر
سر پوشک مای بی بی ای که بهش داده بودم رو هم دراورده بود) بی اعتنا به کارش داشتم
اتاقشو ترک میکردم که زمبه خان کوچک( ابزار جنسیتی زمبه) مدام تحریک میشد زمبه خان کوچک در حد
مرگباری شروع به بزرگ شدن کرد تا به حال زمبه خان کوچک را در این حال ندیده بودم برای
شک نکردن سگهای دیگر گفتم ابوالفضل وصیت کرده در باغ کوچک خودش توسط دندانهای
من جر بخوره به بچه ها گفتم شما برید شهر ری من هم ماموریت غیر ممکنم رو خودم به
پایان میرسونم با ابوالفضل رفتیم به باغ خلوتش و(سانسسسسسسسسسسسسسسسسور شد –سانسسسسسسسسسسسسسور شد – به شدت سانسسسسسسور شد)باور کنید شهوت چشم و گوش من و بسته بود حالیم نبود چی کار دارم میکنم
نکته ای که من به ان پی بردم این بود که ابوالفضل شومبول نداشت و خواجه بود !!!(اعتراف میکنم برای اولین بار دلم برای یک دیو سوخت!)بعد از این کار به شدت از خودم و خیانتم به سگهای شهر ری بدم اومد و به تقلید از شخسصیت زورو یک علامت(ز) بر روی یک از کپلهای ابوالفضل به جا گذاشتم وقتی که داشتم صحنه جنایت رو ترک میکردم ابوالفضل بهمن گفت به جمع اید زیها خوش امدی!!!!!!! این جمله رو که گفت بی اختیار چشمهام سیاهی رفت و بیهوششدم نمیدونم چند دقیقه بیهوش بودم ولی بعداز چند دقیقه احساس کردم شومبولم(زمبه کوچک) داره ازشدم و با یک ضربه فیلیپینی اونو نقش زمین کردم و بر اون یکی کپلش هم علامت (ز) گذاشتم ..............جا در میاد از بیهوشی در اومدم دیدم اون خاک بر سر داره با قیچی زمبه کوچک رو از جا میکنه(اون میخواست زمبه کوچک رو به خودش پیوند بزنه به جای چیزی که هرگز نداشته!) بلند
