قسمت دوم :
واما ادامه ماجرا..
باردیگر به طرف شیئ نورانی دویدم اما ناگهان دستی
محکم به پشت من خورد و مرا عقب کشیدوقتی به عقب
برگشتم وحشت کردم.دست برادرم به اشاره آنها را
نشان میداد دو نفر بودند یکی از آنها یک صندوق نقره ای
دردست داشت من وقتی صندق نقره ای را دیدم فکر
کردم مسافر هستند به انها گفتم خانه کی را میخواهید
اما با حالت پرخاش کلمات نا مفهومی را به زبان آوردند
کلاهی به سر داشتند که جلوی ان شیشه ای بود
آنها وقتی دید من متوجه حرفهایش نمیشوم شیشه کلاه
را از پهلو باز کرد چشمانش به رنگ آبی آ سمانی بود و
سردی خاصی در ان بودصدای نا مفهوم اما نازکی داشت وبه ما پرخاش میکرد
قدشان به حدود دو متر میرسید صورت کشیده ای
داشتند چشمانشان بسیار درشت ودر حدود چهار برابر
چشم یک انسان بودوابروانی نازک که فاصله بین انها
بسیار زیاد بود بینی آنها کوتاه و دهان قلوه ای ولبانی
نازک به رنگ قهوه ای داشتن که وقتی حرف میزد به
شکل بیضی باز وبسته میشد زن یا مرد بودنشان
مشخص نبود دستانی بسیار کشیده داشتن لباسشان
سفید صدفی بود و برق طلایی میزد کت بلند با شلوار
که دکمه های کت لباسش نقرهای وشبیه لامپهای
کوچک بود کف کفشهایشان به ارتفاع 12سانتیمتر از زمین
بلند تر بود(کفشهای نقره ای مستطیل شکل)بسیار
وحشت زده بودند من و برادرم هم ترسیده بودیم
وبا گریه از آنها عزر خواهی میکردیم اما آنها مرتب کلمات
نا مفهوم میگفتند بعد از اینکه به ما پرخاش کردند یک نفر
از آنها با دستانش سعی کرد ما را آرام کند وبا اشاره دست به ما
نشان داد که از آنجا دور شویم که فرارکنیم من و برادرم هم پا به فرار
گذاشتیم وقتی جلوی در خانه مان رسیدیم مادرم گفت
هیچ معلوم هست کجا بودید العان 2ساعته که همه جا
رو دنبال شما گشتیم کجا بودید به مادرم گفتم شیئ
نورانی وآدمهای غریبه آنجا هستند اما مادر در جواب ما
گفت مردم روستا اعتقاد خاصی نسبت به آن نور
دارندوبرای ما حرف در میاورند حق ندارید این اتفاق را
بازگو کنید و این اتفاق برای من مثل یک راز ماند روز بعد
به جایی که شیئ نورانی آمده بود رفتم و برای پیدا
کردن آثاری آنجا را جستجو کردم اما هیچ چیزی آنجا نبود
همان روز یکی از زنهای روستا داشت برای بقیه باز گو
میکرد که همراه با شوهرش یک شیئ نورانی دیده و
نسبت به آن آدمهای غریبه کنجکاوی کرده و با هم دست
به دعا برداشته اند دربعد از ظهر همان روز من و برادرم
دچار تب شدید همراه با استفراق شدیم مادرم میگفت
چهار روز تمام چشم باز نکردیم و مرتب بالا می اوردیم و
او در بالای سر ما دعا و گریه میکرده !روز های بعد هم
آن شیئ نورانی به آن مکانها میامد وزنهای ده و مردم
روستا باز آنجا میرفتندسنگ میچسباندند و گوسفند
قربانی میکردند اما من میدانستم آنها وجود دارند واین را
هم میدانم که انها میتوانستند ما را بکشند اما این کار را
نکردند .در خاتمه باید بگویم شاید گفته های من در
سالهای آینده وشاید دور توسط انسانهای دیگر ثابت
شود و من در آن زمان نباشم....