RE: سوتی های بچه های سایت...
قربون آرش خان همشهری عزیزم برم تاپیک باحالی دادی زدیم تو رگ :24:
آقا امروز صبح زنگ تفریح من یه مرضی دارم تو مدرسه با بروبکس کشتی کج میگیرم :4: البته نمایشی :4: خلاصه محمدرضا دوستم داشت با کیارش صحبت می کرد محمد رضا هم چاق بود و نرم :26: آقای نصرتی ناظم و مدیر مدرسه ما گرفت دوششو و فشار داد معمولا چون من محمد رضا رو اذیت می کردم بنده خدا فکر کرد منم آقا هر چی تو دهنش بود از فحش خوار مادر گرفته تا ... به ناظم گفت :24: ( به خاطر این فحش داد چون این اواخر زیاد اذیتش می کردم ) رفت دفتر و بقیه ماجرا طرف بدبخت شد :35:
RE: سوتی های بچه های سایت...
منم يك بار ايفون رو برداشتم،به جاي اينكه بگم كيه،گفتم الو بفرماييد.
RE: سوتی های بچه های سایت...
بحث سوتي هست..دلم نيماد اينو نذارم شما هم نخنديد...حتما دانلود كنيد يك فايل صوتي از يك بچه كه داره دعا فرج ميخونه و يك دفعه....
اينم به جاي سوتي من.
ميخواستم ادرس صفحجه سايتمو بدم گفتم نه ادرس لينك مستقيم بذارم..
http://mohammadvol.persiangig.com/mmi/ne/BACHEHH.zip
تشكر يادت نره..شركت پاك..
RE: سوتی های بچه های سایت...
يه خاطره بگم بخندين
تو اتاق بودیم داشتیم حرف می زدیم در مورده اسم بابای یکی از بچه ها حرف می زدیم که اسمش جعفر بود بعد می گفتیم اسمه قشنگی نیست یه دفعه یکی از بچه ها در اومد گفت جعفر اسمه خوبی اسمه امامه پنجممونه
يه دفعه صداي خنده ها تركيد.... :11:
RE: سوتی های بچه های سایت...
داش معین اینو گفت یاده یه خاطره باحال افتادم!!
یه دفعه کلاس سوم راهنمایی بودم نشسته بودم سر کلاس ..معلم زبان مون عادت داشت هر جلسه اسم همه حضار رو میخوند...روز دومی که پا تخته درس میداد...تصمیم گرفت یکی یکی اسمه بچه ها رو صدا کنه تا بیان پاتختخ سوال حل کنن!!!
یه چند نفری رو خوند ...یهو گفت حشمت بیات
دوباره تکرار کرد حشمت بیات
حشمت بیات غایبه؟؟
بچه ها هم همه نگاه من میکردن
اونم ناگهان نگاهش به من متوجه شد گفت حشمت بیات شمایید؟؟؟
گفتم نه اقای معلم من ابوالفضل بیات ام ..حشمت بیات بابامه :4:
بعد متوجه شدیم تو دفتری که از طرف دفتردار بهش داده بودن اسم اقام رو جای من گذاشته بودن:12:
تا چند مدت بعدشم هی بهم میگفت حشمت :4:
RE: سوتی های بچه های سایت...
یه بار تو زمستون با دوستم برای تاکسی ایستاده بودیم یه سمند اومد جلو پیش راننده نشستیم بزور جامون شده بود یهو یه پیرمرد کچل اومد از کنار در سرش رو داخل تاکسی کرد خواست به راننده بگه فلان جا میری در همون لحظه دوستم درو محکم زد رو سر یارو:31: دوستم معذرت خواهی کرد یارو دو قدم عقب رفت بعد دوباره جلو اومد گفت فلان جا میری؟؟؟ منو دوستمو راننده با صدای بلند میخندیدیم آخرشم یارو سوار نشد:11:
RE: سوتی های بچه های سایت...
سوتی که زیاد دادم
یه بار یکی از بچه ها (دخترا) بهم گفت بیا ازم یه عکس بگیر
آقا ما هم موبایلشو برداشتیم بعد از 3 ساعت تنظیم نور و زوم کردن و نماسازی و ...
خواستیم عکس بگیریم دیدم فیلمبرداری کرد و جلوی همه دخترا ضایع شدیم و همه بهمون خندیدن :4:
RE: سوتی های بچه های سایت...
یاده یه خاطره و سوتی کوچیکم افتادم
یه دفعه بچه بودیم ...کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم فکر کنم...اون روز تو راه مدرسه مداد رنگی هام از کیفم افتاده بود و گم شده بودن...منم تو راه زده بودم زیر گریه و راه میرفتم ....اون روز تو خونمون مراسم ختم قران داشتیم و مهمون و همسایه های زیادی اومده بودن خونمون...و مراسم مال خانمها بود بلکل....
وقتی رسیدم در خونه...رفتم با گریه داخل ..گریه که میگم گریه اروم نیستا ..قاره کنان ...یه چیزی تو مایه های نعره گاو :4:
اومدیم تو ...زنا همه ساکت و قران میخوندن..ماهم پیش بسوی اشپز خونه داشتیم میرفتیم که به ننمون برسیم... همین که رسیدیم تو اشپز خونه چشامونو بشستیم و داد میزدیم مامان مامان(با همون لحن گاوی:4:)
تا رسیدم به ته اشپز خونه...پریدم تو بغل مامانم...ولی احساس کردم به هر چیزی شبیه الا ننم یه هیکل تونمندی بود!!!یا خدا او کی بود ..مامانم چقدر چاق شده...چشامو خوب باز کردم...
بله من به علت ندیدن بخاطر اشکی بودن چشام پریده بودم بغل زن همسایمون :27:
وولک حالا ننم میگه پسر بیا پایین ...منم خجالت زده ..اومدم پایین زنه همسایمون هم که چاق بودو سنه الان ننم بود ...نازم کرد گفت جی شده..گفتم مداد رنگیام...مامان دوباره رفتم بغلش :23:
حالا هنوز که هنوزه بعد از سالها به این فکر میکنم چرا من دوباره رفتم بغلش ؟؟ :15::4:
RE: سوتی های بچه های سایت...
این جریان که میگم مربوط میشه به 6 سال گذشته !!! رفته بودیم مهمونی با خانواده ! بچه بودیم دیگه غذا خوردیم نصف شب شد و اینا با هم کل انداختیم که کی بیشتر دراز نشست میره !!!! اقا همه شروع کردیم رفتیم نوبت من شد دفعه اول رو رفتم دومین دفعه یهو یک صدای نا هنجاری در اومد :27: که یک چند ثانیه همه سکوت کردند بعد زدن زیره خنده :ى ابرومون رفت :ى !!!! :2:
--------------------------------------------
یه بار رفته بودیم عروسی با خانواده !ما هرکی رو میدیدیم و نیشخنده ملیح به ما سلام میداد :33: و بعد می خندیدو میرفت ! اخر سر که داشتیم از مهمونی میرفتیم بیرون یه بچه هه اومد گفت زیپت بازه !مارو میگى !! اب شدیم رفتیم زیره زمین رفتم مثله ادم اون گوشه نشستم :ى
-----------------------------------------------
یه بار تو یه جمع نشست بودیم ! داشتیم حرف میزدم که به پیکان گفتم پلیکان !! :ى:17:
---------------------------------------------
زیاد سوتی دادم که یادم نمیاد :ى :24:
RE: سوتی های بچه های سایت...
باز اجازه منم میگم . البته اینایی که میگم خاطره هستن ، سوتی نیستن (خیلی هم خنده دار نیستن :15: )
1. سال سوم راهنمایی بودم ، معلم ریاضیمون داشت درس میداد . معلم خیلی با ذوق و شوق درس میداد . یه تمرین حل کرد و برگشت گفت : " اینم از حل این مسئله ی قشنگ . " من که ته کلاس نشسته بودم (ناخداگاه) بلند گفتم : " ک..س و شعر ! " معلم ریاضی (بنده خدا) نفهمید ، گفت : " نه اتفاقا اگه دقت کنی خیلی جالبه ! "
2. همون سال سوم راهنمایی بودیم ، معلم علوم تجربیمون اومد سر کلاس (اون روز من میز جلویی نشسته بودم) . اومد و کیفش رو گذاشت رو میز . من دیدم این دگمه های دو طرف کیف (که بزنی کیف وا میشه) بشکل افتضاحی خراب شده و شکسته . معلم خواست کیف رو باز کنه من گفتم : " آقا این دگمه هاش چی شدن ؟ " معلم گفت : " چیزی نیست شکستن . " منم مثل همیشه یهویی از دهنم در رفت گفتم : " نشکستن ، ب..گ..ا رفتن ! " معلم گفت : " نه نه ، شکستن ! "
3. سال اول دبیرستان یکی از بچه ها بود الکی میومد از پشت همه رو میترسوند (به شکل وحشتناک) . یه روز تصمیم گرفتیم 30 نفری بترسونیمش . آقا این کلاس ما یه پنجره داشت به سمت راهرو . راهروی ما هم دو طرفه بود . دیدیم از طرف چپ راهرو این پسره داره میاد . من به بچه ها گفتم : " هر وقت گفتم 1..2..3 شما بپرین جلوش جیغ بکشین . " منتظر موندید این پسره برسه . آقا نگو از سمت راست راهرو ناظم هم داره میاد طرف کلاس ما . من دیدم صدای پا میاد گفتم : " 1..2..3 . " آقا تا ناظم رسید 30 نفره داد زدیم : " پخخخخخخخخخ ! " این ناظم خودشو خیس کرد . از اون وقت به بعد دیگه نزدیک کلاس ما نمیشد .
شرمنده بی مزه بودن .
فعلا...