بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: خاطرات زمان تحصیل ( مدرسه ، دانشگاه و غیره ...)

  1. Top | #1

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    11
    سن
    36
    نوشته ها
    835
    تشکر
    76
    تشکر شده 238 بار در 30 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    333 Thread(s)

    پیش فرض خاطرات زمان تحصیل ( مدرسه ، دانشگاه و غیره ...)

    تینم اولین خاطره تاپیک خواهشا همین جا همهی خاطرات زمان تحصیلتون رو تعریف کنید . دعواتون هم نشه اسم خالی بندی هم نزارید .
    -------------
    نزدیکه دربی هست یه خاطره از دربی بزارم . سال سوم دبیرستان بودیم . اوایل سال بود . همین موقع ها هم بود . رزمایش پیامبر اکرم بود . از هر مدرسه ای فردهان بسیخ مدرسو اعضای شورا رو می بردن اونجا . خلاصه ما هم که فرمانده گروه و هم فرمانده عقیدیتی سیاسی ، نیست پارتی بالا بو اینه دیگه . اومدن سر کلاس و از کلاس ما چند نفری و اسم خوندن که من و دوستمم توش

    بودیم . رفتیم توی لابراتور زبان مدرسه . از اونجا مدیر اومد صحبت کرد که آره رزمایشه و ما میریم . اینا .
    خدایی اونهایی که توی بسیج بودیم یه تیم بودیم ته خنده . یعنی اگر با اون افراد دم بره جهنم واسش بهشته تا آخر عمر می خندی. خلاصه ولمون کردن بریم سر کلاس رفتیم و تعطیل که شدیم رفتیم دنبال کارهای اعزام معزام. لباس بگیر و پوتین بگیرو

    چفیه و وپلاک ( انگار می خواستم برم جنگ ) ولی نه خدایی همه اینها رو کرفتم و آماده و حاضر واسه رفتن به رزمایش .
    البت اگر سیخ داغ می کردن یه جای من عمرا ای جور جاها پا نمی زاشتیم ولی بهمون گفتن بیاین این اومدنتون مساوی هست با 3 ماه کسر سربازی و 1 ماه آموزشی . ما هم دیگه از خوشحالی داشتیم می مردیم رفتیم دیگه . نگو آره داش هادی نشاشیده شب درازه .
    رفتیم صبح توی مدرسه مدیر گفت ساعت 6 بود هنوز هیشکی نیومده بود . مدیر گفت باید لباسهاتون رو عوض کنید . گفتیم یعنی گفت یعین باید لباس خاکی هاوتون رو ببپوشید . گفتیم جان آقا ( اسم مدیرمون فید بود) گفتیم تو رو خدا فرید اذیت نکن . گفت نمیشه . محض اطلاع مدیر مدرس پرسپولیسی تیر بود . دو آتیشه که چه عرض کنم 100 آتیشه و می خواست حرص ما استقلالی ها رو در بیاره توی حیاط مدرسه شعار های پرپولسی می داد سر صف بچه ها باهاش می گفتن از این ور م ااس اسی ها هم شارهای خودمون رو می دادیم .
    دست بر قضا نگوو تمام اینها از پایه طوطئه بود توی این سفر همش 5 تا استقلای داشتیم بقیه هم پرپولیسی . حدود 100 نفر بودیم . خودتون ببنید چه مظلوم گرایی کرده بود . البت سال سومی ها 30 نفر بودیم یعنی 5 در مقابل 25 . خلاصه رفتیم رزمایش .
    خاطرات رزمایش رو سانسور می کنم . خوب باشه نمی کنم . رفتیم رزمایش رسیدیم اونجا ناهار جوجه رو بهمون دادن . آهان راستی بگم کجا . پادگان جان بزرگی همون نزدیک پرندک خودمون توی تهران . خلاصه ظهر که خبری نبود دنبال چادر و این چیزا بودیم . صفمون کردن و یه خورده حرف زدن و اینا بعد ولمون کردن رفتیم توی چادر . تا اذا مغرب ول بودیم بعد از اذان جمعمون کردن بردن نماز و بعد گفتن برید توی چادر ها . رفتیم توی چاد رتا شام رو بیارن رفتیم توی محوطه ی پادگان یه دوری زدیم یاد بگیرم . همین . بعد اومدیم توی چادر پام رو گزاشتم دیدم همه یه جوری نگام می کنن ها یهو همه جا تاریک شد و همه ریختن سر ما و آی ممشت

    لقد بود که نثار ما میشد . یعنی همون جشن پتوی خودمون . آره نگو جشن پتو بوده و ما هم قربانی اول . روشون نمی شده بریزن سر همدیگه ما رو زدن . خلاصه البت ما هم نامردی نکردیم و از خجالت همه در اومدیم اون روز . بگذریم . ( البت گفته باشیم برای مدیر مدرسه هم جشن پتو گرفتیم اونم چه جشن پتویی تا آخر عمرش یادش نمی ره )
    جشن پتو که تموم شد رفتیم سراغ بازی های جدید . اون شب از ساعت 6 که اذان گفت تا 9 که شام دادن تمام لیگهای موجوده توی دنیا فقح شد . نمی دونستیم بچه و منچ و مارو پله هم به تعداد زاد همراه دارن . حتی شطرنج و یه قول دو قول هم بازی

    کردیم . خلاصه آخرین بازی این بود که هر کی اب دستش یه عددی می آورد بعد یه نفر اعاداد رو با هم جمع می زد و شروع به شمارش روی بچه ها می کرد به هر کس که می افتاد از جمع می رفت بیرون . جمع شروع به مشورت می کردو بعد یه کاری می می گفتن و اون طرف انجام بد و باید انجام می دادو اگر نمی داد باید یه فص کت جانانه زیر پتو می موند و به همراه هر کسی که تا آخر بازی کار انجام نده کت بخوره . آخرهای این بازی بودیم که مدیر وارد چادر شد خیلی از این بازی خوشش اومد گفت منم بازی . ما

    هممون چشممون برف زد نخ سوزن ما اس اسی ها . خلاصه . یه دوستی داشتیم به اسم مهران . خیلی گنده بود بهش می گفتیم بیگ شو. اون مسئول شمارش بود . همه عدد آودرن و اعدد اومد 78. بله حالا نوبت اقا مهران بود که بشماره . ایشون 8 دفعه شمرد . عین 8 دفعه هم می افتاد به مدیر . مدیر قبول نمی کرد و باز می شمرد باز می افتاد بهش . خلاصه این از هوا شروع می کرد شمردن از من از هر کی شروع کرد شمردن باز می افتاد به مدیر . آخر مدیر یه چشم خوره بهش رفت و گفت باشه چی کار کنم . بهش گفتیم بلند شو برو ونور رفت اونور. شور کدیم و گفتم آره آقای مدیر فرید عزیز باید 5 دور دور چادر پشتک بزنی و بقوله بچه ها کله ملق . مدیر گفت عمرا . دوباره و ارد شور شدیم . گفتیم باید رفتیم مدرسه ماشینت رو بدی توی حساط سوار شیم . گفت نه .

    دوباره وارد شور شدیم . گفتیم ما یه هفته مدرسه نمی یایم غیبت نزن . گفت من نمز نم آقای صداقت می زنه . دوباره وارد شور شدیم . گگفتیم باشه پس انضباط همه رو 20 بده گفت باشه قبوله . همین که برگشت از چادر بره بیرون ما هم پتو رو انداختیم سرش و یه فص مفصل کتکش زدیم آخه می دونستیم انجام نمی ده . خلاصه وقت شام رسیدو شام داشتینم از گشنگی می مردیم . امدیم دیدیم بله دارن ظرف یه بار مصرف در بسته از اینهایی که توش کباب و جوجه هست رو می دن . خوشحال شدم .

    همین که یه ظرف رو دادن دستم دیدم نه خدایی خیلی این ظرف سبکه . درش رو باز کردم دیدم یه دونه سوس کوکتل رو به 8 قسمت مساوی تقسیم کردن . بعد 4 تا دونه چیپس با 4 پر خیار شور با یه نصفه نون . هیچی دیگه داشتیم از گشنگی می مردیم . خلاصه مجبوری خوردیم . شام که تموم شد صفمون کردن بریم خشم شب . ما رفیت ساعت 11 بود تا ساعت 2 توی خشم شب بودیم یه مسر طولانی رو راه رفتیم برامون تیر هوایی زدن موشک زدن . خمپاره زدن . تانک ترکوندن . از این کارها دیگه تا اینکه خشم

    شب تموم ش برگشتیم رسیدیم توی چادر قبل از خواب ما با مدیر توی چادرمون ججمع شدیم و در مورد استقلال و پرپولیس بحث شروع شد . یه تیم 25 نفری از بچه + مدیر می شن = 26 تا اون ور بودن ما هم که این و ر 5 تا بدبخت بی چاره . خلاصه بعد از بحث بسیار بحص با پیروزی ما اس اسی ها تموم شد چون ما ذر مجموع اونها رو بیشتر برده بودیم مدیر هم بهش زور اومد گفت باشه اگر ما یعنی پرسپولیس برد شما اسی ها باید همتون توی مدرسهلباس مشکی بپوشید بعد هم خرما می خرید پخش می کنید تا بازی برگشت هم حق هیچ گون هاظهار نظری در هیچ مورد ندارید یعنی هرچی ما گفتیم همونه . ما هم گتیم باشه ولی اگر ما یعنی

    اسی ها بردیم شما باید همین کارهار رو بکنید در ضمن ما توی مدرسه فرمان می دیم . مدیر گفت باشه سگ خورد . خلاصه شب خوابیدیم . نمی دونم کاپشنم زیر کی افتاد توی اون سرما . تا صبح سگ لرز زدم . دمای هوا وسط بیابود اومد روی 5 یا 8 درجه دیگه داشتم از سرما می پکیدم . در در چادر هم خوابیده بودم . این بقل من هم یه نفرخوابیده بود تا صبح توی خواب حرف زد منم که نمی دونستم بخندم . بلرزم ، چ کنم . هیچی دیگه خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه اینا مسلمون بودن نماز صبح می خوندن صبح شد
    چادر ما اون پشت بود تمام چادر ها رو برپا دادن الا چادر ما رو ، بر پدرشون لعنت . هیشکی تکون نخورد مشالا همه ملهد بودن . نماز

    مماز سرش گرد بود . هیچی باز ما از سعت 5ذ خورده اینا بو تا سعت 6 که مدیر اومد دم چادر لرزیدیم . حالا مدیر اومد همین که اومد دم چادر چادر رو داد کنار گفت بر پا یه کی از بچه ها گفت س *ی*ک*ت*ی*ر بابا . مدیر رو می گی میخ شد اومد توی چادر اول همه با دمپایی زدنش بعد شهم یه بار دیگه پتو رو انداختیم روی سرش رو تا می خورد کتکش زدیم . بلند شدیم . از خواب . حالا من از سرما توی هم قفل شدم هنوز آفتاب بهم نخورده بود یخم وا بره . دنبال کاپشنم می گشتم پیداش هم نمی کردم توی چادر ما هم

    تاریک به یکی از بچه ا که قدش بلند بود می گفتم رسول من یخ زدم باز نمی شم بلد شم لامپ رو صت کنم تو لاپم رو سفت کن بزار روشن بشه اونم وایساده بود دهن سروریس می گفت به من چه یه هو یه داد زدم توی چادر گفتم د اون لامپ روشن کن ک*و*ن*ی . اونم گفت چشم روشن کرد . بله . تا ظهر همون دور رو بر علاف بودیم و یکی هم اومد برامون حرف زد نمی دونم کی بود فکر کنم سر دار کلنگیان بود . شاید هم بیلیان نمی دونم . خلاصه برگشتیم .

    فردا یا پس فرداش فکر کنم دربی بود و از شانس بد ما باختیم . رفتم مدرسه فردا صبح و تمام وقایع و قول و قرار ها ی اون روز رو فراموش کرده بودم . رسیدم توی خیابونی که مدرسه وتش بود . دیدم یه ماشین داره پشت سرم پیچید توی خیابون یه سمند ولی چرا نیومد رد بشه این خیابون که کوچه نداره دیدم یه چیزی سنگینیش پشت سرم احساس مب شه . داشت می اومد پشتم دیدم فهمید من فهمیدم پشتمه اومد بقل دستم شیشه اش رو کشید پایین دیدم وای مدیره و یهو تمام وقایع اون روز یادم اومد . تا اومدم بگم سلام مدیر گفت لباس مشکی که تنت نیست ، خرما گرفتی که دیگه . دیدم اوه اوه خرما نگرفتم . رفتم توی حیاط دیدم

    ای دل قافل این گروه استلالیون مدرسه هیچکدوم نیومدن . هیچی دیگه ما مونده بودیم تک و تنها . البت یه نیروی کمکی خیلی حرفه ای توی یه لحظه به دادم رسید که باور نمی کردم . هیچی زنگ خورد مدیر همه رو صف کرد و تا تونست شعار داد پرسپولیسی و زد استقلالی .
    هیچی رفتیم سر کلاس معلم فیزیک قرمز بود . هیچی اونم تا تونست تیکه انداخت و به تمام اون آبی هایی که نیومده بودن منفی داد . هیچی یهو دیدم در کلاس رو می زنن دیدم بله مدیر کلاس بیدن . بله یه نگاه توی کلاس کرد من رفتم زیر میز یهو گفت این هادی کوش بیا ببینم بیا بیرون . هچی دیگه اومد بالا نیمکت من یقه ام رو گرفت و برد بیرون . بردم دفتر رو بهم گفت الان می ری خرما می خری میای تا خرما نخریدی و ندادی هم مدرسه بر نمی گردی اومدم از در اتاق مدیر برم بیرون که فرشته نجات من رسید

    . مدرسه ما یه مهندس داشت م فامیلیش معدنی بود معلم هندسه بود. وای استقلالی بود تیر . اومد توی اتاق مدیر و شست گزاشت اون گوشه چون شنید مدیر افتاده و به جون من . هیچی مدیر از در اتاق اومد بیرون گفت برو سر کلاست که نجات پیدا کردی . اون اومد و تا توننست قرمزها رو شهید کرد میدر هم کم آورد ه بود دیگه .
    ---------------------------
    وای چه خاطره طولانی شد وای خسته می شین تا بخونین .
    دیگه همینه دیگه . اینم خاطره این دربی .
    تازه خاطره دربی برگشت همون سال رو بعدا می گم .
    ----------------------------
    شما ه ممینجا بگید
    ---------------------
    موفق باشید
    یا حق

  2. Top | #2

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Oct 2007
    شماره عضویت
    1125
    سن
    37
    نوشته ها
    1,707
    تشکر
    14,454
    تشکر شده 3,337 بار در 440 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1152 Thread(s)

    پیش فرض RE: خاطرات زمان تحصیل ( مدرسه ، دانشگاه و غیره ...)

    بسيار بسيار ايده خوبييست......چاكر داش هادي سالار خودمون هم هستيم...
    ايشالا سر وقت هر موقع سرمون خلوت شد ميايم و پاره اي از افتخار آفريني هاي شكوهمند دوران كسب علم و فضيلت رو به سمع و نظر برادران و خواهران مومن و متعهد و انقلابي ميرسانيم...

  3. Top | #3

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    11
    سن
    36
    نوشته ها
    835
    تشکر
    76
    تشکر شده 238 بار در 30 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    333 Thread(s)

    پیش فرض RE: خاطرات زمان تحصیل ( مدرسه ، دانشگاه و غیره ...)

    سلام
    دیدم بیکارم گفتم بیام یه خاطره دیگه از خودم در کنم شاید شما هم خاطراتتون یادتون بیاد

    یه روز رفتم مدرسه ، دیر رسیدم البت شایان آر نه ها شایان ذکر است که مه مدرسه اون ور خیابون هست و خونه ما این ور خیابون . خلاصه اتل و متل و آلوچه ، پام و گزاشتم تو کوچه ، با هزارتا ناز و عشوه رفتم طرف مدرسه .
    خلاصه رسیدم دیدم بله همه برو بچ رفتن سر کلاس و حیاط خالی هست دیدم معلم فیزیک هم اومده ماشینش رو گزاشته اون بقل داره باهاش ور میره .

    رفتم از پله ها بالا داشتم از توی سالن که دفتر ها توش هست رد می شم یه هو ناظم گفت هادی وایسا بینم ، قابل توجه سال سوم دبیرستان بودم و با هم معلمها رفیق تو رگی .
    گفتم چیه ؟ گفت کجا ؟ گفتم دارم می رم سر کلاس گفت می دونم این جوری ؟ گفتم دیر شد دیگه شرمنده گفت نه دیر نه اون چیه ؟ گفتم چی آقا ؟ گفت اونا که رو صورتته ؟ گقتم با اجازه چشم هست، دماغ هست ، لب هست ، گوش هست ، دیگه چه ارض کنم ، گونه هست ، لپ هست ، چونه هست !!!
    گفت آره همون جا گونه ! گفتم چی می خوام چونه ام رو بکنم بندازم دور گفت نه ریش چیه کی مرده . گفتم هیشکی! گفت پس اون همه ریش چیه روس صورتته می خوای چی کار ، گفتم آقا قشنگه اذیت نکن خوشگله . یهو ناظم داد زد فرید آقای رضایی بیا ، این مدیر مدرسه هست اگر خاطره قبل رو خونده باشید می شناسیدش ، راستی این ماجرا هم بعد از اون اتفاق هست، خلاصه

    فرید اومد گفت بله گفت آقای رضایی نگاه کن این ریشاش اینجوری هست خوبه یه چشمک هم زد که صداش اومد ! فرید گفت نه بابا این چیه برو بزن !
    گفتم جان آقا اذیت نکن خوشگله تازه پر شده قشنگ شده گیر نده ! از شانس عن من هیچکدوم از معلم ها هم هنوز سر کلاس نرفته بودن ، همشون یکی یکی اومدن همه هم که شناس همه هم من رو می شناختن ، آخه من سال اول و دوم رو میز اول رو به روی معلم می شستم و فقط همون سال یعنی سال سوم رو رفتم ته کلاس رو گرفتم ، همین . هیچی دیگه من شده بودم مدل نظر سنجی این معلم می گفت این جوریش کن اون یکی می گفت آقا اون جوریش کن خلاصه هر کی یه چیزی می گفت و

    می رفت . خلاصه من وایسادم به مدیر و ناظم ها گفتم جالبه توی همه مدرسه ها به بچه ها می گن ریش بزارین تریب اسلامی شما می گین برو بزن جالبه والا؟!
    مدیر گفت خفه به تو مربوط نیست برو بزن ، هر چی من گفتم بابا ریاضی دارم مدیر گفت توی هفته چهارتا کلاس ریاضی داری برو ببینم اینجا وای نستا برو بزن . هیچی دیگه ما رو برگردوند خونه توی حیاط بودم دیدم هنوز معلم فیزیک دار با ماشین ور می ره یه سلام علیک کردم و رد شدم رفتم خونه ، توی راه هم یه تیغ خریدم و رفتم خونه ، همه خواب بودن بابام هم که نبود! منمن نامردی نرکردم یه ریش پرفوسوری خوشگل گزاشتم رفتم مدرسه .
    یه ریش پرفوسوری پر گزاشته بودم ، رفتم از در حیاط مدرسه رفتم تو همین که دو قدم رفتم یکی تو بلندگو فوت کرد ، یه نگاه به

    پنجره دفتر کردم دیدم همشون دارن نگاه می کنن با دست اشاره کرد یعنی از همون راهی که اومدی برگرد ، یه نگاه کردم گفتم نمی رم اومدم یه قدم دیگه بردارم دیدم تو بلندگو یه فوت دیگه کرد منم وایسادم نگاه کردن ، فرید از تو بلند گو گفت برو اون چیه برو بزنش بیا ، هیچی ما دوباره برگشتیم معلم فیزیک هم داشت از خنده می ترکید دیگه .
    برگشتم خونه این بار ریشها رو الگانسی کردم همون پورفوسری ولی خالی تر ظریف تر رفتم مدرسه دیگه ساعت نزدیکها ی 10 بود یه زنگ تفریح رو هم رد کرده بود دیگه بچه ها رفته بودن سر کلاس هیچی برگشتم مدرسه .
    رسیدم توی حیاط دیدم معلم فیزیک می ** هادی تو مگه کلاس نداری ، گفتم چرا دارم ولی این ناظما گیر دادن دیگه گفت بیا ببینم ! رفتم جلو گفت با کدومشون کار داری گفتم با همشون ببینن شاید خوششون اومد. گفت بیا اونها همشون رفتن اداره الان بر می

    گردن تا بیان بیا کمک من کن یه حرکت به این ماشین بزنیم گفتم احیانا چه حرکتی گفت شستن . هیچی دیگه من و معلم فیزیک افتادم به جون ماشین حالا نشور کی بشور ماشین که تموم شد شستنش مدیر اینا اومدن همون توی ماشین مدیر بودن توی همون سمنده اومدن از جلوی ما رد بشن شیشها رو کشیدن پاین همشون نگاه کردن شیشیها رو دوباره دادن بالا یه شور کردن دوباره شیشه ها رو کشیدن پایین مدیر گفت نه حال نمی ده برو اینم بزن ریدی توی ریش برو بزن وگرنه دیگه مدرسه رات نمیدم .
    هیچی پا از دست دراز تر برگشتیم خونه رفتیم هم رو زدیم ریختیم پایین .

    شاد و شنگول راه افتادیم به سمت مدرسه بدون ریش شیش تیغ صاف صاف . یعنی اگر مورچه می خواد از روی صورتم بره بالا بکس باد می کرد .
    هیچی رفتم مدرسه دیدم معلم فیزیک داره می خنده گفتم خوشحال باش من که امروز سر کلاست نمیام . رفتم بالا از پله ها

    رسیدم دم دفتر دیدم هر 4 تاشون مثل این گروه که واسه مراسم ترحیم یه سرباز وای مسیتن بقل هم تیر هوایی می زنن وایسادن کنار هم آماده باش . همشون باهم من رو که دیدن یه لبخند افتاد روی لبشون .
    مدیر گفت ا ریشت رو زدی ؟! ناظم گفت وا چرا زدی ؟ اون یکی ناظم گفتم آره جالبه چی شد زدی ؟ اون یکی هم گفت آره بد نبود
    که چه اشکالی داشت ؟!

    مئیر و اون یکی ناظمه با هم اومدن جلو گفتم آره هادی خوشگل بود ریشات که تازه پر شده بو دیف نبود رفتی زدی مرض داشتی ؟! اون یکی ناظمه گفت خاک تو سرت ریش پر به اون خوشگلی که اول داشتی کجا ، اون یکی گفت آره راست می ** خوشگل بود دیگه این شیش تیغ اصلا بهت نمیاد همون ریش پر قشنگ تره . حالا معلم فیزیک هم اومده توی سالن داره می خنده .
    مدیر اومدیه قدم جلو تر گفت هاید ریشات خیلی خوشگل بود چرا زدی ؟
    حالا منم چشمام زده بیرون اعصابم خورد یعنی اگر کسه دیگه بود می زدم یم کشتمش ولی بیخیال از همه بهتر اینکه خیالم راحت

    بود سر هیچ کلاسی نرفتم پنج شنبه هم بود داشتم کیف می کردم . توی همین فکر بودم که لبخند شیطانی اومد رو لبم همین که این لبخند رو دیدن اون یکی ناظمه گفتم ببینم مگه تو اینجا درس نمی خونه گفتم چرا گفت پس چرا از صبح تا حالا سر کلاس نرفتی بدو منم دیگه حرصم گرفت گفتم عمرا پام رو هم نمی زارم سر کلاس . سر رو کردم اون وری گفتم خداحافظ رفتم توی حیاط هی مدیر گفت اگر بری فردا دیگه رات نمی دم منم داد زدم گفتم فردا جمعه است رام نده ، هی داد زد گفت دیگه رات نمی دم منم داد زدم دست تو نیست به تو هم مربوط نمی شه ، معلم فیزیک هم داشت می خندید ، هی مدری از تو بلندگو می گفت

    هادی بهت می گم برگرد منم می گفتم برو بابا همینجوری رفتم سمت در حالا تمام کلاسهایی هم که پنجره شون رو به حایطه
    داشتن نگاه می کردن و می خندیدن . هی مدیر گفت بیا گفتم نمیام منم هی می رفتم سمت در آخر مدیر اینجوری کرد آقا رضا مسئول در اون در رو ببند همین که این رو گفت من برگشتم نگاش کردم یهو معلم فیزیک پرید تو ماشین اومد دم در بوق زد گفت آقا

    رضا بزکن من برم اومد در رو باز کنه مدیر گفت رضا در رو باز کردی نزار این بره مواظب باش اومدم . یکی از ناظم ها هم اومد بیرون داشت می اومد توی حیاط یع دفعه معلم فیزیک گفت بپر تو ماشین چرا معتلی منم پریدم توی ماشین و من و معلم فیزیک با هم از مدرسه رفتیم بیرون ، یعنی یه صحنه ی کماندویی بود که نگو خیلی حال داد از خنده داشتم می ترکیدم دیگه دوتا ، هیچی دیگه

    معلم فیزیک اومد من رو گزاشت در خونه و رفت . البت هفته ی بعدش یه اتفاقی افتاد که گفتنش رو می زارم واسه بعد تا بیشتر بخندین .

    شما هم بزارید
    ببخید غلط دیکته ای داشت .
    موفق باشید یا حق

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. " دلیل غیبت مارک هنری در کمپانی WWE "
    توسط Arsalan در انجمن اخبار روزانه
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 10-13-2010, 07:19 PM
  2. اسم های اصیل ایرانی
    توسط El Niño در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: 10-05-2010, 03:42 PM
  3. غیبت جیم راس در اسمکدان این هفته
    توسط Amin-Hunter در انجمن اخبار روزانه
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10-14-2009, 03:11 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد