تینم اولین خاطره تاپیک خواهشا همین جا همهی خاطرات زمان تحصیلتون رو تعریف کنید . دعواتون هم نشه اسم خالی بندی هم نزارید .
-------------
نزدیکه دربی هست یه خاطره از دربی بزارم . سال سوم دبیرستان بودیم . اوایل سال بود . همین موقع ها هم بود . رزمایش پیامبر اکرم بود . از هر مدرسه ای فردهان بسیخ مدرسو اعضای شورا رو می بردن اونجا . خلاصه ما هم که فرمانده گروه و هم فرمانده عقیدیتی سیاسی ، نیست پارتی بالا بو اینه دیگه . اومدن سر کلاس و از کلاس ما چند نفری و اسم خوندن که من و دوستمم توش
بودیم . رفتیم توی لابراتور زبان مدرسه . از اونجا مدیر اومد صحبت کرد که آره رزمایشه و ما میریم . اینا .
خدایی اونهایی که توی بسیج بودیم یه تیم بودیم ته خنده . یعنی اگر با اون افراد دم بره جهنم واسش بهشته تا آخر عمر می خندی. خلاصه ولمون کردن بریم سر کلاس رفتیم و تعطیل که شدیم رفتیم دنبال کارهای اعزام معزام. لباس بگیر و پوتین بگیرو
چفیه و وپلاک ( انگار می خواستم برم جنگ ) ولی نه خدایی همه اینها رو کرفتم و آماده و حاضر واسه رفتن به رزمایش .
البت اگر سیخ داغ می کردن یه جای من عمرا ای جور جاها پا نمی زاشتیم ولی بهمون گفتن بیاین این اومدنتون مساوی هست با 3 ماه کسر سربازی و 1 ماه آموزشی . ما هم دیگه از خوشحالی داشتیم می مردیم رفتیم دیگه . نگو آره داش هادی نشاشیده شب درازه .
رفتیم صبح توی مدرسه مدیر گفت ساعت 6 بود هنوز هیشکی نیومده بود . مدیر گفت باید لباسهاتون رو عوض کنید . گفتیم یعنی گفت یعین باید لباس خاکی هاوتون رو ببپوشید . گفتیم جان آقا ( اسم مدیرمون فید بود) گفتیم تو رو خدا فرید اذیت نکن . گفت نمیشه . محض اطلاع مدیر مدرس پرسپولیسی تیر بود . دو آتیشه که چه عرض کنم 100 آتیشه و می خواست حرص ما استقلالی ها رو در بیاره توی حیاط مدرسه شعار های پرپولسی می داد سر صف بچه ها باهاش می گفتن از این ور م ااس اسی ها هم شارهای خودمون رو می دادیم .
دست بر قضا نگوو تمام اینها از پایه طوطئه بود توی این سفر همش 5 تا استقلای داشتیم بقیه هم پرپولیسی . حدود 100 نفر بودیم . خودتون ببنید چه مظلوم گرایی کرده بود . البت سال سومی ها 30 نفر بودیم یعنی 5 در مقابل 25 . خلاصه رفتیم رزمایش .
خاطرات رزمایش رو سانسور می کنم . خوب باشه نمی کنم . رفتیم رزمایش رسیدیم اونجا ناهار جوجه رو بهمون دادن . آهان راستی بگم کجا . پادگان جان بزرگی همون نزدیک پرندک خودمون توی تهران . خلاصه ظهر که خبری نبود دنبال چادر و این چیزا بودیم . صفمون کردن و یه خورده حرف زدن و اینا بعد ولمون کردن رفتیم توی چادر . تا اذا مغرب ول بودیم بعد از اذان جمعمون کردن بردن نماز و بعد گفتن برید توی چادر ها . رفتیم توی چاد رتا شام رو بیارن رفتیم توی محوطه ی پادگان یه دوری زدیم یاد بگیرم . همین . بعد اومدیم توی چادر پام رو گزاشتم دیدم همه یه جوری نگام می کنن ها یهو همه جا تاریک شد و همه ریختن سر ما و آی ممشت
لقد بود که نثار ما میشد . یعنی همون جشن پتوی خودمون . آره نگو جشن پتو بوده و ما هم قربانی اول . روشون نمی شده بریزن سر همدیگه ما رو زدن . خلاصه البت ما هم نامردی نکردیم و از خجالت همه در اومدیم اون روز . بگذریم . ( البت گفته باشیم برای مدیر مدرسه هم جشن پتو گرفتیم اونم چه جشن پتویی تا آخر عمرش یادش نمی ره )
جشن پتو که تموم شد رفتیم سراغ بازی های جدید . اون شب از ساعت 6 که اذان گفت تا 9 که شام دادن تمام لیگهای موجوده توی دنیا فقح شد . نمی دونستیم بچه و منچ و مارو پله هم به تعداد زاد همراه دارن . حتی شطرنج و یه قول دو قول هم بازی
کردیم . خلاصه آخرین بازی این بود که هر کی اب دستش یه عددی می آورد بعد یه نفر اعاداد رو با هم جمع می زد و شروع به شمارش روی بچه ها می کرد به هر کس که می افتاد از جمع می رفت بیرون . جمع شروع به مشورت می کردو بعد یه کاری می می گفتن و اون طرف انجام بد و باید انجام می دادو اگر نمی داد باید یه فص کت جانانه زیر پتو می موند و به همراه هر کسی که تا آخر بازی کار انجام نده کت بخوره . آخرهای این بازی بودیم که مدیر وارد چادر شد خیلی از این بازی خوشش اومد گفت منم بازی . ما
هممون چشممون برف زد نخ سوزن ما اس اسی ها . خلاصه . یه دوستی داشتیم به اسم مهران . خیلی گنده بود بهش می گفتیم بیگ شو. اون مسئول شمارش بود . همه عدد آودرن و اعدد اومد 78. بله حالا نوبت اقا مهران بود که بشماره . ایشون 8 دفعه شمرد . عین 8 دفعه هم می افتاد به مدیر . مدیر قبول نمی کرد و باز می شمرد باز می افتاد بهش . خلاصه این از هوا شروع می کرد شمردن از من از هر کی شروع کرد شمردن باز می افتاد به مدیر . آخر مدیر یه چشم خوره بهش رفت و گفت باشه چی کار کنم . بهش گفتیم بلند شو برو ونور رفت اونور. شور کدیم و گفتم آره آقای مدیر فرید عزیز باید 5 دور دور چادر پشتک بزنی و بقوله بچه ها کله ملق . مدیر گفت عمرا . دوباره و ارد شور شدیم . گفتیم باید رفتیم مدرسه ماشینت رو بدی توی حساط سوار شیم . گفت نه .
دوباره وارد شور شدیم . گفتیم ما یه هفته مدرسه نمی یایم غیبت نزن . گفت من نمز نم آقای صداقت می زنه . دوباره وارد شور شدیم . گگفتیم باشه پس انضباط همه رو 20 بده گفت باشه قبوله . همین که برگشت از چادر بره بیرون ما هم پتو رو انداختیم سرش و یه فص مفصل کتکش زدیم آخه می دونستیم انجام نمی ده . خلاصه وقت شام رسیدو شام داشتینم از گشنگی می مردیم . امدیم دیدیم بله دارن ظرف یه بار مصرف در بسته از اینهایی که توش کباب و جوجه هست رو می دن . خوشحال شدم .
همین که یه ظرف رو دادن دستم دیدم نه خدایی خیلی این ظرف سبکه . درش رو باز کردم دیدم یه دونه سوس کوکتل رو به 8 قسمت مساوی تقسیم کردن . بعد 4 تا دونه چیپس با 4 پر خیار شور با یه نصفه نون . هیچی دیگه داشتیم از گشنگی می مردیم . خلاصه مجبوری خوردیم . شام که تموم شد صفمون کردن بریم خشم شب . ما رفیت ساعت 11 بود تا ساعت 2 توی خشم شب بودیم یه مسر طولانی رو راه رفتیم برامون تیر هوایی زدن موشک زدن . خمپاره زدن . تانک ترکوندن . از این کارها دیگه تا اینکه خشم
شب تموم ش برگشتیم رسیدیم توی چادر قبل از خواب ما با مدیر توی چادرمون ججمع شدیم و در مورد استقلال و پرپولیس بحث شروع شد . یه تیم 25 نفری از بچه + مدیر می شن = 26 تا اون ور بودن ما هم که این و ر 5 تا بدبخت بی چاره . خلاصه بعد از بحث بسیار بحص با پیروزی ما اس اسی ها تموم شد چون ما ذر مجموع اونها رو بیشتر برده بودیم مدیر هم بهش زور اومد گفت باشه اگر ما یعنی پرسپولیس برد شما اسی ها باید همتون توی مدرسهلباس مشکی بپوشید بعد هم خرما می خرید پخش می کنید تا بازی برگشت هم حق هیچ گون هاظهار نظری در هیچ مورد ندارید یعنی هرچی ما گفتیم همونه . ما هم گتیم باشه ولی اگر ما یعنی
اسی ها بردیم شما باید همین کارهار رو بکنید در ضمن ما توی مدرسه فرمان می دیم . مدیر گفت باشه سگ خورد . خلاصه شب خوابیدیم . نمی دونم کاپشنم زیر کی افتاد توی اون سرما . تا صبح سگ لرز زدم . دمای هوا وسط بیابود اومد روی 5 یا 8 درجه دیگه داشتم از سرما می پکیدم . در در چادر هم خوابیده بودم . این بقل من هم یه نفرخوابیده بود تا صبح توی خواب حرف زد منم که نمی دونستم بخندم . بلرزم ، چ کنم . هیچی دیگه خدا پدر و مادرشون رو بیامرزه اینا مسلمون بودن نماز صبح می خوندن صبح شد
چادر ما اون پشت بود تمام چادر ها رو برپا دادن الا چادر ما رو ، بر پدرشون لعنت . هیشکی تکون نخورد مشالا همه ملهد بودن . نماز
مماز سرش گرد بود . هیچی باز ما از سعت 5ذ خورده اینا بو تا سعت 6 که مدیر اومد دم چادر لرزیدیم . حالا مدیر اومد همین که اومد دم چادر چادر رو داد کنار گفت بر پا یه کی از بچه ها گفت س *ی*ک*ت*ی*ر بابا . مدیر رو می گی میخ شد اومد توی چادر اول همه با دمپایی زدنش بعد شهم یه بار دیگه پتو رو انداختیم روی سرش رو تا می خورد کتکش زدیم . بلند شدیم . از خواب . حالا من از سرما توی هم قفل شدم هنوز آفتاب بهم نخورده بود یخم وا بره . دنبال کاپشنم می گشتم پیداش هم نمی کردم توی چادر ما هم
تاریک به یکی از بچه ا که قدش بلند بود می گفتم رسول من یخ زدم باز نمی شم بلد شم لامپ رو صت کنم تو لاپم رو سفت کن بزار روشن بشه اونم وایساده بود دهن سروریس می گفت به من چه یه هو یه داد زدم توی چادر گفتم د اون لامپ روشن کن ک*و*ن*ی . اونم گفت چشم روشن کرد . بله . تا ظهر همون دور رو بر علاف بودیم و یکی هم اومد برامون حرف زد نمی دونم کی بود فکر کنم سر دار کلنگیان بود . شاید هم بیلیان نمی دونم . خلاصه برگشتیم .
فردا یا پس فرداش فکر کنم دربی بود و از شانس بد ما باختیم . رفتم مدرسه فردا صبح و تمام وقایع و قول و قرار ها ی اون روز رو فراموش کرده بودم . رسیدم توی خیابونی که مدرسه وتش بود . دیدم یه ماشین داره پشت سرم پیچید توی خیابون یه سمند ولی چرا نیومد رد بشه این خیابون که کوچه نداره دیدم یه چیزی سنگینیش پشت سرم احساس مب شه . داشت می اومد پشتم دیدم فهمید من فهمیدم پشتمه اومد بقل دستم شیشه اش رو کشید پایین دیدم وای مدیره و یهو تمام وقایع اون روز یادم اومد . تا اومدم بگم سلام مدیر گفت لباس مشکی که تنت نیست ، خرما گرفتی که دیگه . دیدم اوه اوه خرما نگرفتم . رفتم توی حیاط دیدم
ای دل قافل این گروه استلالیون مدرسه هیچکدوم نیومدن . هیچی دیگه ما مونده بودیم تک و تنها . البت یه نیروی کمکی خیلی حرفه ای توی یه لحظه به دادم رسید که باور نمی کردم . هیچی زنگ خورد مدیر همه رو صف کرد و تا تونست شعار داد پرسپولیسی و زد استقلالی .
هیچی رفتیم سر کلاس معلم فیزیک قرمز بود . هیچی اونم تا تونست تیکه انداخت و به تمام اون آبی هایی که نیومده بودن منفی داد . هیچی یهو دیدم در کلاس رو می زنن دیدم بله مدیر کلاس بیدن . بله یه نگاه توی کلاس کرد من رفتم زیر میز یهو گفت این هادی کوش بیا ببینم بیا بیرون . هچی دیگه اومد بالا نیمکت من یقه ام رو گرفت و برد بیرون . بردم دفتر رو بهم گفت الان می ری خرما می خری میای تا خرما نخریدی و ندادی هم مدرسه بر نمی گردی اومدم از در اتاق مدیر برم بیرون که فرشته نجات من رسید
. مدرسه ما یه مهندس داشت م فامیلیش معدنی بود معلم هندسه بود. وای استقلالی بود تیر . اومد توی اتاق مدیر و شست گزاشت اون گوشه چون شنید مدیر افتاده و به جون من . هیچی مدیر از در اتاق اومد بیرون گفت برو سر کلاست که نجات پیدا کردی . اون اومد و تا توننست قرمزها رو شهید کرد میدر هم کم آورد ه بود دیگه .
---------------------------
وای چه خاطره طولانی شد وای خسته می شین تا بخونین .
دیگه همینه دیگه . اینم خاطره این دربی .
تازه خاطره دربی برگشت همون سال رو بعدا می گم .
----------------------------
شما ه ممینجا بگید
---------------------
موفق باشید
یا حق







پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)