بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: فاتح هندوستان

  1. Top | #1

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض فاتح هندوستان

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

    از این بعد با اجازه مدیر انجمن زندگانی شاهان ایران رو به طور خلاصه اینجا قرار می دیم .
    تصویر حمله نادر به هند



    کشوري که ما در آن زندگي ميکينم بگواهي تاريخ درخشاني دارد. شاهان . سرداران و فرماندهان بزرگي را پرورش داده که نه تنها تاريخ اين مرز و بوم بلکه مي توان گفت تاريخ جهان از شاهکارهاي شگفت آنان آرايش شده است.
    زندگي شاهکار نياکان ما . تاريخ نويسان زيادي را دست به قلم کرده مانند:هردوت .کزنفون .ديودورسيسيلي. پلوتاراک .پروگوپ و مورخ نامي ايران شادروان فردوسي .
    نادرشاه افشار
    پيدايش اين شاهنشاه بزرگ يکي ديگر از شاهکارهاي سرزمين ايران است که اين مرزو بوم به داشتن چنين فرزند دليري بر خود مي بالد.

    سال 1720 (311 سال قبل )
    صفويه به اوج درماندگي رسيده شاه سلطان حسين زياد به مملکت داري علاقه نشان نداده و دنبال
    عيش و نوش خود بود بيشتر اوقات را در حرم سرا سپري ميکرد و از ارث عظيمي که شاه اسماعيل و شاه عباس کبير برايش برجا گزاشته بودند بدترين استفاده را انجام ميداد .گزارشهايي که سفير روس و عثماني به دربار خودشان ميفرستادن حاکي از اين امر بود .سفير روسيه به امپراطور روسيه خبر داده بود که ايران در وضعيت بدي است و با يک لشگر کوچک اصفهان قابل فتح است.
    اما ضربه نهايي را افغانها وارد آوردند.
    وضعيت ايران در آن زمان:
    به غير از اصفهان که پايتخت بود و قدرت نظامي و اقتصادي در آن جمع شده بود .بقيه شهرها به حکومت مرکزي توجه نداشته وبراي خود کار ميکردن.
    قندهار سال 1722 ميلادي
    حاکم قندهار مردي بود به اسم گرگين خان که گرجي بود و از طرف شاه ايران فرماندار قندهار منصوب شده بود نيروي پادگان ايران در قندهار به 4000 هزار تن ميرسيد گرگين خان شروع به ظلم شديد به افغانهاي قندهار کرده و عده ي زيادي رو گردن زد افغانها شکايات زيادي رو به حاکم مشهد و حتي خود شخص شاه نوشتن و اوضاع قندهار را برايش توضيح دادن ولي شاه بي خيال وقت خود را در حرم سرا گزرانده بي آنکه بداند چه قرار است بر سر او و سرزمين بيايد.
    افغانها چون بي توجهي شاه را ديدن شورش عظيمي در قندهار به راه انداختن ميرويس فرماندهي اين شورش را برعهده گرفته و بعداز يه زدو خورد قندهار را به اشغال خود در آورده و گردن گرگين خان حاکم قندهار را زدن و 2500تن از سربازان ايران را کشته و ادعاي استقلال کردن .

    چهره میرویس افغان

    ميرويس افغان در مدت کمي توانست نيروي بالغ بر 50.000 تن براي خود جمع کرده و آماده دفاع از شهر شود شاه سلطان حسين برادرزاده گرگين خان . کيخسرو خان گرجستاني را با 30.000 سوار و پياده بعلاوه چند توپ براي سرکوب افغانها فرستاد کيخسرو گرجستاني از مشهد به طرف قندهار حرکت کرد ولي در 18کيلومتري قندهار افغانها او را غافلگير کرده و بر سر او ريخته و او را کشتند و شکست فجيعي بر ارتش ايران وارد کرده انقدر شکست بزرگ بود که فقط 700 نفر توانستند فرار کنند و خود را به مشهد رساندند.در اين جنگ تمام مهات جنگي ايرانيان بر دست افغانها افتاد .
    شاه سلطان حسين بلافاصله سردار ديگري بنام محمد زمانخان را با 35.000 سپاهي عازم کرد اين لشکر از طرف کرمان وارد دشت قندهار شد ولي همان بلاي لشکر قبلي سر آنان نيز بي آمد و شکست خفت باري خوردن در اين جنگ فرمانده محمد زمانخان کشته شد و افغان خودرا شکست ناپذير تصور کردن.
    شاه سلطان حسين تقاضاي صلح کرد .
    ميرويس هم شرايطي سختي را پيشنهاد داد.
    ?-افغانهاي قندهار براي هميشه از پرداخت باج معاف شوند.
    ?-نيروي پادگان ايران براي هميشه از قندهار خارج شود.
    ?-فرمانداري قندهار براي هميشه با دودمان ميرويس باشد.
    اما شاه سلطان حسين پاسخي به اين درخواست افغانها نداد وضعيت قندهار همينطور ماند تا بعد از ?سال ميرويس مرد و جايش را محمود پسرش گرفت.
    محمود در اولين اقدام پسر عمويش اشرف را به فرماندهي کل سپاه منصوب کرد و خود نيز رئيس قبيله و رهبر افغانها بود.

    طايفه افغانهاي ابدالي هرات که پيشروي و خودسري غلزائي ها را ديدن آنها هم به فکر شورش افتادن و پادگان ايران در هرات را درهم کوبيدند و عباسقلي خان شاملو فرمانده ايراني آنجا را بکشتند و اسدالله خان افغان به فرماندهي هرات رسيد و تمام روستاها اطراف را تصاحب کرد .
    شاه سلطان حسين چون ?همسايه قدرتمند شورشي را ديد تصميم گرفت هردوي آنها رو يکجا سرکوب کند و براي اينکار فرمانده جعفرخان استاجلو را با 43.000 هزار سپاهي به هرات فرستاد جعفرخان در همان نبرد اول از اسدالله خان افغان شکست خورده و خودش نيز کشته شده و سپاهيانش فرار کردن .
    درباريان ايران چون شکستهاي پي در پي سپاه ايران را ديدن تصميم بر اين گرفتن که فتحعلي خان ترکمان وزير جنگ و حاکم اسبق قندهار را بفرستند به اميد اينکه اينبار بتوانند پيروز شوند و بتوانند حداقل هرات را باز ستانند .
    فتحعلي خان با 37.000 نفر عازم هرات شد ولي بدبختنانه چون نيروهاي افغان به راههاي کوهستاني هرات آشنايي داشتن سپاهيان فتحعلي خان ترکمان را محاصره وخود او نيز با وجود رشادتي که به خرج داد کشته شد .
    درسال 1732 ميلادي
    محمود افغان چون ديد افغانهاي هرات قدرت گرفتند تصميم گرفت جنگي بر عليه آنها راه بندازد در جنگ سختي که ميان محمود و اسدالله خان در گرفت محمود پيروز ميدان شد و براي خشنودي شاه سلطان حسين سره اسدالله خان را براي او فرستاد .شاه و درباريان ساده لوح به فکر اينکه محمود طرف درباره ايران است براي او شمشيري از طلا فرستادند و به او لقب حسينقلي خان دادند(غلام شاه سلطان حسين) در نظر گرفتند همين بي فکري شاه و درباريان دودمان صفوي را بر باد داد .
    يک سال بعد سال 1733 ميلادي
    محمود با 60.000 سپاهي با زنبورک و مهمات خود به طرف سيستان و بلوچستان (خاک ايران) حرکت کرد و شهرو غارتو چپاول کرد و تعداد زيادي مردم را اسير گرفته و به طرف کرمان حرکت کرد که خبر رسيد لفعلي خان سردار. حاکم شيراز براي مقابله با او مي آيد دو سپاه در نزديکي کرمان به جنگ پرداخته و اينبار لطفعلي خان موفق شد محمود را عقب زده و محمود به طرف قندهار عقب نشست .ولي يکي از خان هاي عرب دربار. شاه را نسبت به او بدگمان کردند و شاه لطفعلي خان را به زندان افکند.
    چهره محمود افغان


    محمود براي بار دوم با تقويت سپاه خود به طرف کرمان به راه افتاد و شهرو گرفته به سوي يزد حرکت کرد
    ولي مردم يزذ دفاع سختي کردن و اجازه ندادن شهر به تصرف افغانها دربياد و محمود ترجيح داد وقت خودش را با يزد هدر نداده و به طرف اصفهان رهسپار شد . حرکت محمود به طرف اصفهان درباريان و شاه را به تکاپو انداخته و چنان وضع آشفته شد که براي انتخاب فرمانده سپاه به فال روي آوردند ولي کار از اينکارها گزشته بودحسن خان زنگنه پيغام بي آورد سپاه محمود به 18 کيلومتري اصفهان رسيده نزديک شدن نابهنگام محمود روحيه سپاه ايران را به شدت ضعيف کرد و سپاه 50.000 نفري شاه خواسته يا ناخواسته به فرماندهي
    محمد قليخان وزير به همراه افسراني همچون رستم خان قوللر آقاسي و شيخعليخان و علي مراد خان فيلي و سيدعبدلله خان به راه افتادند .
    درباره برخورد دو سپاه جوناس هنوي انگليسي مي نويسد :
    (( آفتاب در افق پديدار شده بود که دو لشگر با دقتي که از خواص اين موقع دهشت انگيز است بديدن يکديگر ايستاده بودن .سپاه ايران با درخشان ترين زيورهاي درباري خود را مزين ساخته از شهر بيرون آمده بود .گويي به نمايشي يا به جشني مي رود نه به ميدان جنگ در آنسو لباسهاي افغانها کهنه و در اين سفر دراز چنان پاره پاره شده بود که به سختي آنها را از سرما محفوظ مينمود))
    محمود فرماندهي سپاه را به اشرف سپرد و چون اشرف در فرماندهي جنگ استاد بود جناه چپ ايران را درهم شکست و فرمانده رستم خان را بکشت سپاهيان ايران چون ديدن افسران سپاه يکي پس از ديگري بر زمين مي افتند پشت به ميدان جنگ کرده و پا به فرار گزاشتن افغانها با خنده هاي بلند به دنبال سپاه ايران کرده و عده ي زيادي از آنها را بکشتند.توپخانه ايران نيز بدست افغانها افتاد محمود در اولين اقدام تمام آباديهاي اطراف را به غارت کشيد و آذوقه زيادي براي خود جمع آوري کرد و محاصره اصفهان را آغاز نمود.
    محاصره اصفهان
    سال 1734 ميلادي (1134 ه.ق.)
    با آغاز محاصره در همان يک ماه اول وضع رو به خرابي مي رفت . غذا در شهر کمياب شده مردم رو به خوردن سگو گربه و ريشه درختان کردن خوردن گوشت اسب رايج شده بود . گرسنگي بيداد ميکرد. خان عرب خوزستان با محمود دست سازش داده بود و بدبختي از هر طرف به اصفهان مي باريد.?ماه از محاصره ميگذشت که شاه تهماسب دوم چهارمين پسر شاه سلطان حسين با 150 نفر از يارانش از اصفهان بيرون زده و محاصره رو بشکست و به طرف قزوين فرار کرده به قصد آوردن کمک ولي از ترس افغانها کسي حاضر کمک به او نبود.در مشهد حاکم اين شهر ملک محمود سيستاني چون وضع را آشفته ديد خود را پادشاه خوانده و بنام خود سکه زد غافل از اينکه او حتي نمي توانسنت مشهد را کنترل کند چه برسد به شهرهاي ديگر اما به هرحال بعد از 7 ماه شاه سلطان حسين تسليم شده و پياده از شهر خارج شد و به اردوگاه محمود رفت و تاج سلطنت ايران را بر سر محمود گزاشته و به او چنين گفت ((:اراده خداوند اين است که من بيشتر از اين شاه اين کشور نباشم .هنگام آن رسيده که توبر تخت نشيني.من پادشاهي را به تو واگزاشتم .خداوند تورا کامياب کند.))
    در اين بين شاه تهماسب چون خبر را شنيد او خود را شاه خواند و در قزوين تاجگزاري کرد.و نمايندگاني به عثماني و روسيه فرستاد و ضمن اعلام خبر از آنها کمک خواست ولي آنها کمکي نکردن که هيچ در استانبول با ميانجيگري فرانسه باهم پيماني بستن به اين ترتيب که امپراطوري روسيه شهرهاي:باکو.رشت .تالش و داغستان را تصرف کند و عثماني شهرهاي :کرمانشاه .همدان.لرستان.سنندج وقصر شيرين را از آن خود بداند به اين ترتيب دو کشور نيروهاي خود را در اين شهزها اسکان دادند
    از آن طرف محمود. اشرف را مامور گرفتن شهرهای باقیمانده کرد اشرف موفق شد با 6.000 سربازی که داشت شهرهای شیراز .یزد و قم و کاشان رو بگیرد و بدنبال شاه تهماسب به طرف قزوین به راه افتاد شاه تهماسب چون سپاه افغانها را نزدیک دید به گرگان رفت و اشرف به راحتی قزوین و تهران را تصاحب کرد و به اصفهان برگشت .در اصفهان محمود دچار مشکلاتی روانی شد و 200 کودک را کشت بعلاوه 3000 تن از سربازان گارد شاه سلطان حسین .افسران افغان این وضعیت محمود را دیدندو او را کشته و اشرف را جایگیزینش کردند.
    اشرف در اولین اقدام نامه ای به دربار عثمانی نوشته و به آنان یادآورشده که جنگ دو ملت سنی مذهب با یکدیگر جز تباه کردن گروهی از همکیشان سودی در بر نخواهد داشت اکنون که افغانها بر پیروان تشیع دست یافته اند بهتر این است که دربار عثمانی از راه صلح و دوستی با آنها در آید .اما عثمانی ها اصفهان را برای خود میخواستند و احمدپاشا شاه بغداد را با 60.000 سپاهی به طرف اصفهان فرستادن اشرف هم سریع به جنگ با آنها شتافته و در نزدیکی همدان جنگ سختی بین نیروهای افغان و عثمانی در گرفت که اشرف پیروز میدان شده و تعداد زیادی اسیر از عثمانیان بگرفت ولی بدان آنکه به اسیران آسیبی برساند همه آنها را به عثمانی ها پس داد.وعثمانی ها بخاطر این مردانگی اشرف او را شاه ایران شناختند و اشرف سلطان عثمانی را به عنوان خلیفه همه مسلمانان جهان قبول کرد.
    اما تاریخ آنروی خود را نشان داده وچنان بلایی بر سر افغانها و عثمانیها بیاورد که در خواب هم تصورش را نمیکردن.
    پیدایش نادر یا عقاب کلات
    نادر در یکی از شهرهای ابیرود در خراسان متولد شده اسم پدرش ((امام قلی)) امام قلی پسر دیگری به نام ابراهیم داشت که از نادر بزرگتر بود.
    نادر در 18سالگی به دستان ازبکان اسیر شده ولی خود را رهانید و به خدمت حاکم ابیرود در آمد او چنان به خوبی ماموریتهای که به او واگزار می شد انجام میداد که تحسین حاکم را برانگیخت پس از چندی نادر با دختر حاکم ابیرود ازدواج کرده و پس از مرگ حاکم ابیرود. نادر حاکم ابیرود شده و قوم افشار را با خود متحد کرد.
    شاه تهماسب که از ترس افغانها به گرگان پناه برده بود از فتحعلی خان قاجار کمک خواست و فتحعلی خان حاضر شد به او کمک کند و 2000 سرباز به او داده و خود نیز سردار سپاه شاه تهماسب شد .شاه تهماسب قصد داشت پایگاهش را در مشهد بنا کند برای همین به طرف نیشابور رفته و در آنجا اردو زد در زدو خوردی که با حاکم مشهد(ملک محمود سیستانی) داشت شکست خورد و به اطراف ابیورد عقب نشست نادر که آروزهای بزرگی در سر داشت به اردوی شاه آمده و به او پیشنهاد کمک داد شاه پذیرفت و او را فرمانده سپاه خود کرد نادر اول رقیب خود فتحعلی خان را کشته و شروع به سرباز گیری کرد و شمار سپاهیانش را به 7000 سرباز رسانید و برای جنگ با حاکم مشهد آمده شد.
    تصرف مشهد
    ملک محمود سیستانی حاکم مشهد با 15000 سپاهی برای جنگ با نادر از شهر بیرون آمد نادر هم برای جنگ شتافته و در اولین برخورد سپاهیان ملک محمود را درهم شکسته و ملک محمود به مشهد گریخت.
    نادر شهر محاصره کرد و با خیانت چند تن در شهر .مشهد به دست نادر افتاد و نادر ملک محمود را به زندان بی انداخت بعد از فتح مشهد شاه تهماسب دوم وارد شهر شده و به اسم خود سکه زد.و نادر برای حمله به هرات آماده می شد .شاه تهماسب عقیده بر این داشت که نادر اول باید کار اشرف افغان را بسازد ولی نادر به او یادآور شد که گزاشتن چنین نیروی خطرناکی در هرات بسیار خطرناک است و همینکه سپاه به سمت غرب رهسپار شود افغانهای هرات به مشهدروی خواهند آورد.
    تصرف هرات و کافر قلغه و کشتن الهیار خان افغان حاکم هزات :
    افغانها به پشتیبانی اینکه افغانها شکست ناپذیر هستند به دوستون در آمده و پیشروی کردن لشکر اول سپاه 15000 نفری الهیار خان ابدالی و ستون دوم لشکر 12000 نفری ذوالفقارخان نادر با 25000 ارتش ایران به راه افتاد و در همان روز با سرعت هرچه تمام تر برسر ذوالفقار خان حمله برد و سپاه 12000 هزار نفری افغانها را تارومار کرد و به طرف سپاه الهیار خان رهسپار شد جنگی در نزدیکی دژ کافرقلعه در گرفته و نادر چنان شکستی به الهیار خان وارد آورد که او دیگر نمیتوانست کمر راست کند .الهیار خان به هرات فرار کرد و نادر پس از یک زدو خورد موفق شد هرات را هم بگیرد و الهیار خان را به هند تبعید کرد و خود با سپاهش به مشهد برگشت و خود را برای حمله به اشرف آماده کرد.
    اشرف وقتی شنید شاه تهماسب برای خود در مشهد نیروی تشکیل داده و چنان سردار قدرتمندی بنام نادر دارد تصمیم به جنگ با او گرفت و بالشگر 60.000 نفره خود به طرف مشهد رهسپار شد .نادر هم با 30.000 سپاهی به طرف اصفهان حرکت کرد دو لشگر در نزدیکی دامغان به یکدیگر رسیدند اشرف فرماندهی کل ارتش افغان را بر عهده داشت و در آن سوی نادر را در مقابل خود میدید که تصمیم داشت هر طور شده ایران از این وضعیت خفت بار نجات دهد . سفیرفرانسه که در ارتش ایران بود میدان جنگ را بازگو کرده و میگوید سربازان ایران حمله را آغاز کردند و بر سر سربازان اشرف ریختند در دور اول جنگ افغانها 20.000 نفر کشته دادند و کشته های ایران به 5نفر هم نمیرسید اشرف چون این وضعیت رادید با سواران خود حمله دهشتناکی را آغاز کرد نادر وقتی چنان گستاخی اشرف را دید دستور حمله همه جانبه داد و چنان قتل عامی از افغانها شد که تا به حال دیده نشده بود.اشرف بعد از این شکست به طرف تهران عقب نشت و شروع به باز آوری نیرو کرد و با کمکی که از عثمانیها گرفت در سردره خوار آماده جنگ شد نادر با سرعت خود را به آنجا رسید و دوباره اشرف را شکست داد و اشرف مجبور شد به اصفهان عقب بنشیند شکستهای اشرف ادامه داشت در نزدیکی اصفهان (مورچه خورت) اشرف با تمام قوا به نادر هجوم آورد ولی باز شکست خورد و تمام ایل و طایفه خود که از قندهار به اصفهان آورده بود برداشته به شیراز فرار کرد.
    شاه تهماسب وارد اصفهان شده و مردم با چشمانی اشکبار خوشحالی میکردن .شاه تهماسب وقتی اصفهان را دید بر خاک افتاده و از خرابی هایی که افغانها به بار آورده بود سخت اندوهگین شد.
    نادر ول کن اشرف نبود و به دنبال او به شیراز رفت شاه به نادر دستور داده بود باید نسل افغانها کنده شود سر اشرف را نیز برایش بیاورد .در نزدیکی شیراز اشرف تقاضای صلح کرد ولی نادر پیشنهاد سختی به اشرف داد مبنی بر اینکه اگر اشرف صلح می خواد خود باید نزد من بیاید .اشرف نپذیرفت و جنگ در زرقان فارس درگرفت افغان ها 5دقیقه هم نتوانستند دوام بیاورند و هم کشته شدند .حکایتی است مبنی بر اینکه در هنگام فرار تمام قوم افغان زن و مرد پیرو جوان خواستند از روی پله باریکی بگریزند و چون ازدحام زیاد بود همه زیره دستو پا له شدن و فقط 200 نفر زنده ماندن که با اشرف به طرف بلوچستان فرار کردن .ولی در آنجا مردم بلوچستان بر سر آنها ریختند و همه را بکشتند و یکی از افغانهای قندهار به نام ابراهیم سره اشرف را ب***ه نزد شاه ایران برد و اون نیز سره او را بر سره مناری در میدان اصفهان گزاشته و بدین ترتیب شورش افغانها پایان پذیرفت .
    شاه بقدری از پیشرویهای نادر خوشحال بود که طی حکمی فرماندهی استانهای گرگان .خراسان.بلوچستان.سیستان را به او سپرده و خواهر خود به نام رضیه خانم را به عقد نادر در آوردو همچنین خواهر دیگرش فاطمه سلطان بیگم را به پسر نادر رضاقلی که از افسران ارتش ایران بود داد.
    چون فتنه داخل تمام شد نادر به روسها و عثمانیها روی کرد و جنگ بر علیه دشمنان خارجی را آغاز نمود.
    در ابتدا نامه ای به امپراطوری روسیه نوشت مبنی بر اینکه اگر خاک ایران را ترک نگویند آماده جنگ شوند نماینده روسیه نامه رو نزد امپراطور برده و او رو به درباریان گفت که این نامه بوی خون می دهد به این ترتیب سریعا بازگشت سپاهیان روس را خواستار شد سرعت برگشت ارتش روس از خاک ایران به حدی بود که تمام مهمات جنگی خود را جا گزاشته و فرار کردند.
    نامه دیگری نادر به امپراطوری عثمانی نوشته و خواستار تخلیه هرچه سریعتر خاک ایران شد ولی سلطان عثمانی قصد چنین کاری را نداشته آماده جنگ شدند.
    سال 1742 میلادی
    نادر با لشگر 25.000 نفره خود به طرف همدان حرکت کرد و پادگان عثمانیان رو درهم شکسته و آنجا رو بگرفت سنندج و لرستان هم به این ترتیب آزاد شد احمد پاشا شاه بغداد با نیروی برای مقابله با نادر آمد ولی شکست سختی خورده به بغداد عقب نشست به این ترتیب کرمانشاه و قصر شیرین را پس گرفته شدندنادر به سوی تبریز به حرکت در آمد نیروی نادر به 100.000 تن می رسید و روی جاده میاندوآب در حال حرکت بود نادر حسینقلی خان زنگنه را به محاصره اردبیل فرستاد و خود برای جنگ با تیمور پاشا و علیرضا پاشا حرکت کرد .در نبردی سنگین که 3روز ادامه داشت نادر عثمانی ها را درهم شکسته و پادگان آنها در تبریز و اردبیل را منهدم کرد او قصد پیشروی به ایروان را داشت که خبر رسید افغانهای ابدالی هرات .شورش کرده اند و مشهد را به محاصره گرفته اند .ناچار عازم آن ناحیه گردید.
    داستان به اینگونه بود که : ذوالفقار خان با تعدادی از افغانهای ابدالی شهر بر ضد حاکم هرات شورش کردند و او را بکشتندو هرات را مقر استقرار خود کردند ابراهیم خان (برادر نادر) و رضاقلی (پسرنادر) که در مشهد بودند با اطلاع از این موضوع به جنگ با ذوالفقار خان پرداخته ولی شکست سختی خوردند و به مشهد فرار کردند ذوالفقار خان مشهد را به محاصره در آورده که خبر به نادر رسید.نادر با سپاهی عظیم سریعا از راه مازندران خودش را به مشهد رساند ذوالفقار خان تا خبر را شنید از ترس دست از محاصره مشهد برداشته به هرات عقب کشید . نادرهم باسرعت از مشهد به هرات رفت تا او را درهم بکوبد مردم هرات که خبر نزدیک شدن نادر را شنیدن از کار خود پشیمان شده مبادا به خشم نادر گرفتار شوند خود . ذوالفقار خان رو دستگیر و نزد نادر فرستادند و نادر هم دوچشم او را از در آورده و به مشهد برگشت . که خبر دیگری به او رسید مبنی بر اینکه ارتش شاه از عثمانی شکست خورده و شاه آنچه نادر بدست آورده بود را از دست داده.
    داستان به آن گونه بود که : شاه نادر را فرمانده خراسان دانسته و به نادر یادآور شد بود که در غرب کاری نداشته باشد شاه تهماسب بخاطر اینکه خودی نشان دهد با سپاه 18.000 نفری خود به طرف ایروان حرکت کرد و آن شهر را به محاصره در آورد اما بدبختانه با کمبود آذوقه روبرو شده و ناچار به عقب نشست احمد پاشا شاه بغداد چون دور بودن نادر را دید سریعا سپاهی تداراک دید به جنگ با شاه تهماسب پرداخت و در جنگی سخت شاه تهماسب شکست خورده و قراردادی با عثمانی بست و تمام آن شهرهایی که نادر بدست آورده بود را به عثمانی ها واگزاشت.
    برکناری شاه تهماسب و پادشاهی عباس سوم
    وقتی نادر از این پیمان ننگین اطلاع یافت سخت آشفته شده و نامه ای به درباره عثمانی نوشت:
    ((به شما گوشزد می کنم که پیمان شا تهماسب هیچ گونه ارزش سیاسی نداشته و نیروی عثمانی باید همه ی خاک ایران ترک کند بدون هیچ گونه گفتگو وگرنه آماده جنگ باشید))
    نادر مستقیم به اصفهان رفته بزرگان و افسران ارتش را جمع کرده آنها به این نتیجه رسیدن که تهماسب فاقد شرایط شاه بودن است و بهتر است او برکنار و فرزندش شاه عباس که طفل 8 ماهه بود شاه شود . بعد از برگزاری مراسم جشن شاه جدید نادر خود را نایب السلطنه خوانده و برای جنگ با عثمانی ها آماده شد.
    در سال 1744 میلادی نادر با 65.000 سپاهی به راه افتاد .و پس از زدو خوردی موفق شد تمام شهرهای همدان .تبریز .لرستان .سنندج و کرمانشاه را بدست آورد و به سمت بغداد به راه افتاد احمدپاشا شاه بغداد شکست خفت باری از نادر خورده به بغداد فرار کرد . نادر بغداد را به محاصره گرفت خبر محاصر بغداد دربار عثمانی را سخت پریشان کرده و آنها وزیر اعظم را برکنار کردن و به گرد آوری سپاه پرداختند .احمدپاشا نامه ای به دربار عثمانی نوشته بیچارگی خود را بیان کرد و گفت اگر کمک نرسد ناچار است بغداد را به سپاه ایران تسلیم کند .نادر بخاطراینکه عثمانی ها را بیچاره تر کند فرمانده خود شیخ عبدالباقی اردبیلی را به محاصر بصره فرستاد و شروع به زدن توپ به درو دیوار بغداد کرد.قلعه های بغداد یکی پس از دیگری بدست سپاه ایران می افتاد .احمدپاشا به نادر پیغام داد شهر را تا هفته دیگر به نادر تسلیم میکند ولی قصدش کشتن وقت بود چرا که سپاهی عظیم از جانب سلطان عثمانی در راه آمدن به بغداد فرماندهی این سپاه به عهده توپال عثمان پاشا وزیر جنگ بود او که معروف به شکست ناپذیر بود از جبهی جنگ با اتریش به بغداد اعزام شد .شمار نیروهای او را 100.000 تن نوشته اند که برخی مورخان آن را بیشتر می شمارند .نادر 12.000 سرباز به محاصره بغداد گزاشته و با سرعت با لشگر 50.000 برای جنگ به عثمان پاشا شتافت جنگی خونین در گرفت که در این جنگ توپال عثمان پاشا موفق شد نادر را شکست داده و نادر با وجود جراحتی که داشت به همدان عقب نشست احمد پاشا هم از فرصت استفاده کرده از بغداد بیرون آمده محاصره بغداد را شکست و سربازان ایران را فراری داد . اما این پایان کار نبود توپال عثمان پاشا شروع به تقویت خود کرد نادر هم در همدان موفق شد در عرض 3ماه دوباره لشگری به ارزش60.000 نفر جمع آوری کند و دوباره برای جنگ با توپال عثمان پاشا براه افتاد . اینباری جنگی در گرفت که بنام جنگ کرکوک معروف است نادر با سرعتی خیره کننده بر سره سپاه توپال عثمان پاشا حمله برد و قتل عامی عظیم براه اندخته و 30.000 کشت و 50.000 اسیر از عثمانی ها گرفته و یکی از سربازان ایران بنام گرایلی گرگانی تیری بسوی توپال عثمان پاشا شلیک کرد و او را بکشت و سرش را نزد نادر بیاورد نادر سر و بدن او را به بغداد نزد احمد پاشا فرستاد تا او را آنجا دفن کنند .احمد پاشا شاه بغداد که شکست توپال را دیده بود دوباره به دست و پای نادر افتاده و از او زمان خواست تا بغداد را تسلیمش کند نادر که میدانست او وقت کشی میکند عده ای را به محاصره بغداد در آورد و خود به طرف ایروان رهسپار شد.
    تصرف ایروان .گنجه و تفلیس
    پایان جنگ با عثمانی
    سردار بزرگ ایران با سپاه 70.000 نفری به طرف ایروان رهسپار شد 3 پایگاه بزرگ ارتش عثمانی در ایروان .تفلیس و گنجه بود که در ایروان مخلص پاشا در تفلیس تیمورپاشا و در گنجه علی پاشا هرکدام سرداران هر یک از شهرها بودند به پشتیبانی نیروی کمکی عبدالله پاشا که در راه بود هر3 از دادن شهر به ارتش ایران خودداری میکردند ولی نادر با کسی شوخی نداشته و برای هر شهر تعدادی سرباز به محاصره گزاشت و خود برای جنگ با عبداله پاشا بهترین سردار عثمانی که با 120.000 سپاهی به طرف قفقاز خرکت می کرد شتافت عبدالله پاشا کسی بود که شورش مردم یونان و سوریه را درهم شکسته بود و برای خود اسمو رسمی داشت همراه او داماد سلطان عثمانی بعلاوه افسران برگزیده ای بودند.عبدالله پاشا که به کثرت نفرات خود میبالید حمله را آغاز کرده ولی در اولین گام توفقی نیافت ناگهان نادر با 16.000 سپاهی عین صاعقه از دو طرف بر عبدالله پاشا حمله برد که مهلتی برای او گزاشته نشد و قتل عام عظیمی در گرفت در این جنگ 90.000 سرباز عثمانی کشته و اسیر شدند و تمام افسران و داماد سلطان عثمانی کشته شدند یکی از سربازان ایران بنام رستم قراچورلو عبدالله پاشا را اسیر کرده و نزد نادر میبرد که عده ای از سربازان برسرش ریختن و قصد داشتن این لقمه چرب و نرم را خود تحویل نادر دهند رستم قراچورلو برای اینکه او بدست دیگر سربازا نیفتد سرش را ب*** و برای نادر برد.پس از کشته شدن عبدالله پاشا نادر نامه ای سخت به سرداران عثمانی که در شهرهای گنجه ایروان و تفلیس بودن نوشت و گفت اگر تا 2روز آینده تسلیم نشوند خود شهرها را خواهد گرفت و آن زمان به هیچکس رحم نخواهد کرد سرداران عثمانی از ترس نادر همه شهره ها را تسلیم ارتش ایران کردنذ و جان بدر بردند بدین ترتیب تمام قفقاز به ایران رسید و جنگ با عثمانی پایان یافت.
    تاجگذاری نادر
    سفر برای قتل عام قندهار مقر استقرار حسین غلزائی برادر محمود
    فتح قندهار و کابل پیش بسوی هندوستان
    ادامه دارد...


    عکس اول :تنها نقاشی از نادر (موزه لندن)
    عکس دوم ارتش ایران در حال عبور از رود سند در راه هندوستان

    تاج گذاری نادر
    سال 1148 هجری قمری
    نادر بعد از شکست دادن عثمانی ها با لشگر عظیم خود در دشت مغان اردو زده و برای همه بزرگان کشور نامه ای نوشته و از آنها خواست به آنجا بی آیند .
    بعد از چند روز همه ی روحانیون استانداران و افسران در آنجا جمع شدند .
    نادر به آنها چنین گفت :
    ((تا الان آنچه لازمه کوشش و جانفشانی بود بجای آوردم .دشمنان ایران مانند :افغان ها .روس ها و عثمانی ها رو شکست سخت دادم .اکنون می خوام به خراسان برگشته آسایش کنم.تهماسب میرزا و پسرش عباس میرزا هر دو زنده هستند .شما هریک از آن دو را میخواهید به پادشاهی بردا***.))
    بزرگان کشور به پاس رنجهایی که سردارشان در این هشت سال کشیده بود خود او را به پادشاهی برگزیده و در پاسخ گفتند:
    ((هیچکس برازنده تر از تو برای تاج و تخت ایران نیست))
    نادر تا یک ماه نپذیرفت ولی چون مردم را پابرجا دید خود را پادشاه اعلام کرده و تاج سلطنت بر سر نهاد.
    نادرشاه در اولین اقدام ابراهیم برادر خود را حاکم آذربایجان کرده و پسرش رضاقلی را به حاکم مشهد برگزید.
    بسوی قندهار
    نادرشاه با لشگر خود به اصفهان رفته تجدید قوا کرده و با سپاهی انبوه به طرف قندهار براه افتاد .لشگر او را هشتاد هزار نفر (80.000) نوشته اند.او از راه یزد و کرمان عازم قندهار شد حسین غلزائی به همراه فرزندان محمود افغان و همچنین سیدال افغان از افسران اشرف. همچنان قندهار را در اختیار داشتن و 20.000 سرباز گرد آورده و آماده نبرد بودند ولی وقتی از بالای کوه سپاه نادر را دیدند که دشت را پر کرده و همچنین صدای نادر را شنیدند که با صدای بلند اسم حسین غلزائی را فریاد میکشد مو بر تن آنها سیخ شده و همه به قندهار فرار کردند و شروع به جمع آوری آذوقه نمودند .
    سیدال افغان با گستاخی تمام به لشگر ایران حمله کرد ولی در همان اولین برخورد شکست سخت خورده همه سپاهیانش کشته شدند و خود اسیر شد .نادر دستور داد چشم او را از حدقه در آورده و برای حسین غلزائی بفرستند.
    نادر قندهار را به محاصره گرفت و پس مدتی طولانی که فهمید به این راحتی شهر قابل فتح نیست دستور حمله همه جانبه داد و عده ای از بختیارهای سپاه ایران موفق شدند قلعه اصلی شهر را بگیرن و عده ای دیگر توپها را با جنفشانی تمام به بالای کوه ها برده و شهر را به باد توپ گرفتند شهر داشت با خاک یکسان می شد که حسین غلزائی درخواست امان از نادر کرده و به سمت چادر نادر آمده و خود و همه ی اعضای خانواده محمود را تسلیم نادر کرد و نادر همه آنها را به مازندران تبعید نمود . و دستور داد قندهار با خاک یکسان و مردمش به شهر دیگر کوچ داده شوند.

    سپس به طرف کابل حرکت و آن شهر را به راحتی بگرفتند و نامه ای به شاه هند نوشته و از او خواست که افغان های فراری را به هند راه ندهد ولی محمد شاه گورکانی که از نوادگان مغولها و بر هند حکومت میکرد نماینده ایران را بکشت و نامه ی نادر را پاره کرد. نادر به طرف دهلی لشگر کشید و پس از تصرف اسلام آباد و لاهور(پاکستان امروزی) از رود سند گذشته و در دشت کرنال در 100 کیلومتری دهلی اردو زد.که خبر رسید محمد شاه گورکانی با سیصدهزار نفر برای جنگ با او می آید همچنین با 2000 فیل جنگی نادر ترس به خود راه نداده و شروع به پیشروی کرد که خبر رسید یکی از سرداران شجاع هند به اسم سینگ کومار با لشگر 30.000 نفری خود با دلاوری هرچه تمام تر به لشگر ایران حمله کرده ولی بعداز زدو خوردی شکست یافته و خود او نیز اسیر سپاه ایران شد و او را کت بسته نزد نادر آوردن و نادر او را کور وبرای محمدشاه گورکانی فرستاد. جنگ فردای آن رو به شدت در گرفت و و در همان ساعات اول شکست در بین سربازان هندی افتاده و همه قتل عام شدند فیل های هندی شروع به پیشروی به سوی سپاه ایران کردند که نادر دستور داد روی گلوله های توپ غیر ریخته و شروع به آتش کنند و همین کارا کردن و تمام فیل ها هندی با توجه به سوزشی که ضربات توپ بر آنها وارد کرد بر زمین افتاده ولشگر هند شکست عظیمی خورد.
    روز بعد نادر 60.000 نفر را بیرون شهر گذاشته و با 20.000 سرباز وارد شهر دهلی شده مردم شهر شورش کرده و عده ای از سربازان ایران را بکشتند نادر وضع را چنین دید دستور قتل عام داد و از صبح تا ظهر همان روز 30.000 از مردم شهر کشته شدند و با خواهش محمدشاه کورکانی نادر قتل عام را متوقف کرده و با گرفتن غرامتی سنگین از امپراطور هند تاج سلطنت را بر سر امپراطور هند گزاشته و خود برگشت.لازم به ذکر است نادر کوه نور و دریای نور را از هند به ایران بیاورد.
    نادر در هنگامه برگشت 2 خبر دریافت کرد.1-کشته شدن برادرش ابراهیم توسط شورشیان داغستان 2-حمله سپاهیان ازبک به مرو (یکی از شهرهای نزدیک به مشهد)
    ماجرای اول به این ترتیب بود ابراهیم خان برای خواباندن شورش در داغستان به آنجا حمله کرده و در آنجا با اصابت گلوله ای کشته شده و سپاهیانش به تبریز عقب نشستند .
    داستان دوم به رضا قلی میرزا پسرش برمیگشت که جنگی شدید با ازبکان به راه انداخته بود شاه ازبکان به نام ایبلرس نیروی عظیم از قومهای ازبک و ترکمن و افغان جمع کرده و در نبردی سخت رضاقلی را شکست داده و مرو را گرفته.
    ایبلرس با نیروی 120.000 نفری آماده حمله به رضاقلی بود و میخواست کاره او را بسازد که خبر به او رسید.نادر فقط 3 روز با هرات فاصله داره و دارد می آید .او از ترس نادر به بخارا عقب نشست .نادر با لشگر خود به مشهد آماده و هدایای زیادی را به حرم امام رضا تقدیم نمود و برای جنگ با ایبلرس براه افتاد.مرو را به راحتی بگرفته و به سمت بخارا رهسپار شد ایبلرس با لشگر خود یک حمله غافلگیر کننده کرد ولی سپاهش شکست سختی خوردند و خودش نیز اسیر نادر شد و نادر ایبلرس را بکشت و بخارا را به محاصر در آورد و بعد از چند حاکم بخارا نیز تسیلم شده خیوه و خوارزم هم به راحتی تسلیم نادر شدند . در این زمان نادر در اوج قدرت بود و ارتش ایران قدرتمند ترین لرتش دنیا محسوب میشد.
    نماینده روسیه نامه ای به ملکه روسیه فرستاده و در آن چنین گفت:
    ((شاه بسیار خود رای شده و میگوید اگر با یک پا حرکت کند هندوستان و اگر با دوپا حرکت کند همه ی دنیا را فتح خواهد کرد))
    نادر به طرف داغستان حرکت کرد مردم داغستان وقتی شنیدند نادر میآید از اینکه ابراهیم برادرش را کشته بودند سخت پشیمان و برای پا بوسی نزد نادر آمدند ولی نادر آنها را نبخشید به راه خود ادامه داد. نادر در راه عبور در جنگلهای مازندران مورد سوء قصد قرار گرفت ولی جان سالم بدر برد و عازم داغستان شد ولی در آنجا توفیقی نیافت و جنگ با دشمن نامرئی برایش فایده ای نداشت .عثمانی ها که نادر را نزدیک دیدند سرداری فرستادند که شاید بتواند شهر نجف را از نادر پس بگیرد ولی نادر به راحتی سردار آنها درهم شکست و پیمان صلحی با عثمانی ها بست که تا 20 سال بعد یعنی زمان کریم خان زند پابرجا ماند.
    قتل نادر
    نادر که برای لشکر کشی ها از مردم مالیات سنگینی میگرفت مردم را سخت در تنگنا گذاشته بود شورشهای زیادی بر علیه او درگرفت نادر برای سرکوب یکی از شورش ها به قوچان (نزدیک مشهد) رفته بودکه 2 نفر از سردارانش به نامهای شیخ صفی ملاباشی و فتحعلی خان شبانه به چادر وی حمله کردن . شیخ صفی ملاباشی با ضربه ای دست نادر را قطع کرده ولی از شدت ترس میخکوب شد ولی فتحعلی خان آرامش خود را حفظ کرد و سره نادر را ب***ه و کار را یکسره کرد.
    شاعری در اینباره میگوید.
    سحرگه به سر قصد تاراج داشت *** سحرگه نه تن سر نه تاج سر داشت
    به یک چرخش نیلوفری نه نادر بجا ماند و نه نادری


    منبع : nader-shah.blogfa.com
    ویرایش توسط The-Game : 03-29-2011 در ساعت 02:18 PM
    12 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (04-09-2011), Ariyan (04-07-2011), AĦӍẪÐƦÉȤA (04-07-2011), DEAD MAN (04-09-2011), Didoo (04-13-2011), Hamid (04-06-2011), Sarkesh (04-06-2011), The Enigma (03-28-2011), amirnba (03-28-2011), awwe (04-13-2011), win (03-30-2011), Ғ Д † Д Ł β (03-29-2011)

  2. Top | #2

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد کوروش کبیر

    قابل به ذکر این مطالب کپی نیستند . گلچینی از کتابهای تاریخی و مطالب موجود.




    کوروش بزرگ لقبی است که برای این شاه قدرمتند در نظر گرفته اند .البته ایرانی ها به او پدر ملت ایران لقب داده اند.

    دورهٔ جوانیتبار کوروش از جانب پدرش به پارس*ها می*رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند. کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن*ها را نقش کرده*است. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان بوده که در حدود ۷۰۰ می*زیسته*است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت انشان رسید. حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن*ها حکومت کردند. كمبوجيه اول با شاهدخت ماندانا دختر ایشتوویگو )آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

    تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده*اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده*اند، بیشتر شبیه افسانه می*باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته*اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ*ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می*ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد
    .

    ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ*ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان*های شاه به* نام مهرداد (میترادات) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد
    .

    چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت
    .

    روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می*کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته*های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه*ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده*است وی را تنبیه کنند. پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده*است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ*ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن*ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می*باشم، اختیار با توست


    آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می*گذرد با سن این کودک برابری می*کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده*است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر ***جه واقعیت امر را از وی جویا شوند
    .

    چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟» پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود. آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد. از آنطرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده*است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند. شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده*اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می*خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده*اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای ب***ه فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند. هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای ب***ه فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود. خود را کنترول نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود
    .

    کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس*ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن*ها را آموخت و با آموزش*های سختی که سربازان پارس فرامی*گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد
    .

    بعد از آنکه کوروش شاه آنشان شد در اندیشه حمله به مادافتاد.دراین میان هارپاگ نقشی عمده بازی کرد.هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو(آژی دهاک)شورانید و موفق شد، کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد.با شکست کشور ماد به*وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهی ۳۵ سالهایشتوویگو پادشاه ماد به انتها رسید، اما به گفته هرودوت کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود.کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل*ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژسارد که آن را تسخیر ناپذیر می*پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره*های آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس ازشکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردمسارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.


    پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق، تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود وگرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارضه بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین*های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد ***ی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس «نبونید» پادشاه بابِل، همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش*بینی*های پیامبران بنی اسرائیل درباره آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود
    .



    آزادسازی یهودیان دربند و اجازهٔ بازگشت به و بازسازی اورشلیم توسط کوروش بزرگ


    بابل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردید و کوروش طبق عادت، در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (۵۳۸ق.م) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد. با فتح بابل مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان*شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک*های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است علاوه بر این به همین دلیل دولت اسرائیل از کوروش قدردانی کرده و یادش را گرامی داشته*است.
    ویرایش توسط The-Game : 04-01-2011 در ساعت 04:55 PM
    12 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (04-09-2011), Ariyan (04-07-2011), AĦӍẪÐƦÉȤA (04-07-2011), DEAD MAN (04-09-2011), Didoo (04-13-2011), Hamid (04-06-2011), MaJiD HetFieLd (04-10-2011), Sarkesh (04-06-2011), amin_ (04-07-2011), awwe (04-13-2011), Ð-i-R-Ť-Y (04-06-2011), Ғ Д † Д Ł β (03-29-2011)

  3. Top | #3

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد : آقا محمد خان قاجار

    برگرفته از کتاب خواجه تاجدار و کتاب هشت بهشت



    اتفاقات مهم:
    1-شکست دادن هراکیلوس پادشاه گرجستان
    2- تصرف همه ارمنستان و آذربایجان و ترس روس ها از او
    3-کور کردن مردم کرمان
    4-تجاوز به لطفعلی خان زند با خر
    5-کشتن نوه نادرشاه به نام شاهرخ و بدست آوردن همه گنجینه نادر
    6- شکست دادن زمانشاه حاکم افغانستان

    یکی از بی رحمترین و سنگدلترین پادشاهان دنیا آقامحمد قاجار است او در عین حال بسیار نترس و شجاع بودترس روسها برای جنگ با او این را نشان داد.

    بعد از مرگ نادر کشور وضع خوبی نداشته همه جا در شورش شدید بود .همه فرماندهای نادر برای خود یکجا حکومت میکردن به اسم خود سکه میزدن از جمله:

    1-کریم خان زند در شیراز
    2-احمد خان افغان در قندهار
    3-آزادخان آفغان در ایروان
    4-محمد حسن قاجار در گرگان (پدر آقامحمد خان)

    اما شاه کشور در مشهد بود یعنی برادرزاده نادر بنام عادل که بعد از تاجگذاری خود را عادلشاه نامید.وفقط مشهد در دستش بود.

    عادلشاه همه پسران نادر را بکشت از جمله رضا قلی . امام قلی . نصرالله میرزا.و فقط پسر رضاقلی (نوه نادر) بنام شاهرخ را زنده گذاشت.تا به عقد دخترش در بیاورد.آنهم برای آنکه دختر عادلشاه علاقه زیادی به شاهرخ پیدا کرده بود.

    جنگ میان فرماندهان:
    احمد خان افغان (دست راست نادر )با لشگر 60.000 نفری آزاد خان افغان را شکست داده و آزاد خان به ارمنستان رفت .
    محمد حسن خان قاجار آزاد خان افغان را شکست داده سرش را برید.
    عادلشاه از محمدحسن خان شکست خورد و سپس توسط برادرش ابراهیم کشته شد.
    کریم خان محمدحسن خان قاجار راشکست داده و سرش رابرید .
    بدین ترتیب کریم خان و احمدخان افغان فقط باقی ماندند.
    هردو سردار موافقت کردن شاهرخ در مشهد به قدرت رسیده و مشهد در اختیارش باشد .

    کریم خان بعد از شکست دادن محمدحسن خان پسرش آقامحمدخان را نزد خود نگه داشته و با خود به شیراز برد.
    و به او زیاد خوش رویی نشان نداد و تنفر شدیدی در دل آقا محمد خان گذاشت. آقا محمد خان توسط عادشاه خواجه شده بود.وشکلی ناجور به خود گرفته بود.در سال 1203 هجری قمری کریم خان درگذشت و آقامحمدخان به سرعت از شیراز به طرف گرگان فرار کرد تا به قبیله قاجار رسیده آنجا سپاهی تدارک ببیند.

    درشیراز لطفعلی خان به قدرت رسید و تاجگزاری کرد.

    وضع کنونی ایران:
    در شیراز که لطفعلی خان قدرت داشت و تمام شهرهای تهران .اصفهان . همدان . لرستان . سنندج و کرمان در اختیارش بود.

    دز مشهد شاهرخ (نوه نادر) که توسط پدرزنش نابینا شده بود قدرت داشت.

    در افغنستان احمدخان ابدالی که موفق شده بود 6بار هندوستان را به غارت بکشد و فتح کند.شهرای هرات و قندهار و کابل دستش بود.

    در گرجستان و ارمنستان و آذربایجان حکام محلی حکومت میکردن و با روس ها متحد شده بودند.

    آقامحمد خان با تدارک 3هزار سرباز از گرگان به طرف تهران حرکت کرد تا آنرا از جعفرخان زند حاکم آنجا بگیرد.
    جنگ شدیدی روی داد که 2هفته به طول انجامید سرانجام آقامحمد توانست تهرانرا بگیرد و وارد شهر شد.
    سپاه جعقر خان به مسجدی فرار کردن و در آنجا بست نشستن آقامحمد خان پیغامی برای سربازان جعفرخان نوشته و به آنها گفت اگر تسلیم نشوید شقه خواهید شد.

    شقه کردن: آویزان کردن فرد از روی درخت به صورت برعکس و با تبر زدن بین پاها و دو نصف کردن فرد.

    سربازان تسلیم شدن و از این بلا جان بدر بردند .که خبر رسید لطفعلی خان زند که جوان خوشرو و زیبایی بود با 25000 تن به اصفهان رسیده و آماده جنگ با آقامحمدخان است آقا محمد خان سربازان تهران را به درون سپاه خود در آورد و با جمع آوری سپاه از طراف تهران شمار نیروهایش را به 18000 نفر رسانید و برای جنگ با لطفعلی خان عازم اصفهان شد.

    جنگ در نزدیکی اصفهان میان آقا محمد خان و لطفعلی خان درگرفت با توجه به شجاعتی که لطفعلی خان زند نشان داد ولی از پس آقامحمد خان بر نیامد و شکست خورد و تمام سپاهیان خود را از دست داده به شیراز فرار کرد و قصد داشت در شیراز نیرویی تجهیز کند.دوباره به جنگ آقامحمد خان بیاید. ولی حاج ابراهیم کلانتر وزیر اعظمش دروازه شهر را بر روی او بست و به او خیانت کرده به شهر راه ندادش.
    آقا محمد خان با لشگری که هروز بزرگتر میشد و به عدد 35000 نفر رسیده بود بعد از تصرف اصفهان به طرف شیراز حرکت کرد .لطفعلی خان که فقط 200 سرباز سوار داشت به سرعت به طرف کرمان رفت .حاکم کرمان که با کریم خان دوست بوده لطفعلی خان را به شهر راه داده و دروازه های شهر را بر روی آقامحمدخان بست.آقا محمد خان کرمان را به محاصره گرفت. مردم هر روز از روی دیوارهای شهر شروع به فحش دادن به آقا محمد خان میکردند . و خشم شدیدی در دل آقامحمدخان انداختن .بعد از 3ماه محاصره باز عده ای در شهر به لطفعلی خان خیانت کردن و دروازه شهر را شبانه بر روی آقا محمد خان باز کردن .از شب تا صبح جنگ شدید در گرفت . آقا محمد خان موفق شد شهر را بگیرد ولی لطفعلی خان از چنگش بدر رفت و به ارگ بم پناه برد.
    حکایت است در حین نبرد در کرمان یکی از سربازان جان آقامحمدخان را نجات داده و تا آخر نبرد یکسره به آقامحمدخان نگاه میکرد.که به او یادآور شود من جانت را نجات دادم.آقا محمدخان وضع را چنین دید دستور داد چشمش را از حدقه به در آورند.

    آقامحمدخان بعد از تصرف کرمان دستور به کورکردن مردم شهر را داد و 70.000 نفر را کور کرده.به این گونه که سربازان فرد را گرفته و با دست چشمانش را از حدقه بدر می آوردند.و روی هم میانداختن مردم کور روی هم قلت خورده و بهم میخوردن .

    در بم داستان به این صورت بود که لطفعلی خان تنها به آنجا پناهنده شد حاکم بم از ترس آقامحمدخان با 200 نفر از سربازانش به طرف مقر استقرار لطفعلی خان حرکت کرده و او را گرفت .حکایت است لطفعلی خان تنهایی در مقابل 200 نفر از سربازان به سختی جنگیده و 20 نفر از آنها را کشت.حاکم بم بعد از دستگیری لطفعلی خان . او را کت بسته نزد آقامحمدخان برد.

    لطفعلی خان زند


    شکنجه لطفعلی خان
    در چادر آقامحمد خان. لطفعلی خان حضور به عمل آورده شد و شروع به فحش دادن به آقامحمدخان کرده .اخته . خواجه و از این قبیل حرفها آقامحمد خان با آرامش دستور داد زبانش را ببرند.اینکارا کردند و سپس دستور داد با خر به او تجاوز کردن. 2روز بعد که آقامحمدخان قصد بازگشت به تهران داشت او را به اسب بسته در راه کشیدن .او در راه از شدت شکنجه درگذشت .

    لشگر 60.000 هزار نفری آقامحمد خان که در حال حاضر تمام ایران را در اختیار داشت (به غیر از مشهد) به تهران رسیده و در آنجا آقا محمد نامه ای به حاکم گرجستان هراکیلوس نوشته و به او گفت سر تسلیم فرود آورد و تفلیس را تسلیم ایران کند ولی هراکیلوس جوابی به نامه نداد.کنت والرین زبوف ژنرال روس با 35000 سپاهی به تفلیس آمد و پادگان در شهر درست کرد .هراکیلوس هم خود 15000سرباز برای خود داشت.
    ملکه روس هراکیلوس را به عنوان پادشاه گرجستان شناخت و به او گفت که از این به بعد گرجستان متحد روسیه است.
    حاکم تبریز با 5000 نفر به طرف ارمنستان حرکت کرد ولی از هراکیلوس شکست خورد به تبریز برگشت.

    آقامحمد خان با سپاه 60.000 هزار نفری خود به اضافه 25 توپ به طرف گرجستان به حرکت در آمد.ترس کل مناطق قفقاز را فرا گرفت آنها میدانستند آقامحمد خان در کرمان چه کرده و چه فاجعی رقم زده .حاکم شیروان و روسها پل ارس را ویران کردند که آقامحمد خان نیاید.ولی آقامحمد خان دو ماه در کنار رودخانه مشغول ساختن پل شد.و بعد از ساختن پل ارتش ایران از پل گذشته و به طرف آذربایجان .ارمنستان و گرجستان رهسپار شدن.شهرهای شوشا.شیروان . باکو . گنجه .ایروان یکی پس از دیگری به دست آقا محمد خان افتاد.
    زبوف ژنرال روس با دستوری که از ملکه گرفت مجبور به عقب نشینی شد. هراکیلوس ماندو آقامحمد خان .هراکیلوس با لشگر 15هزار نفری حمله سختی به آقا محمد خان کرد ولی آقا محمد دستور حمله همه جانبه داد و بعد از 10دقیقه سپاه هراکیلوس درهم شکسته شد و هراکیلوس به روسیه فرار کرد .آقامحمد خان تفلیس را گرفته و همان کار کرمان را در آنجا نیز تکرار کرد.قتل و غارت کور کردن زن و بچه پیرو جوان .خراب کردن کلیساها . آتش زدن کشیشان و به اسارت آوردن دختران جوان گرجی .

    در سال 1795 میلادی (216 سال قبل )

    آقامحمد خان در تهران تاجگذاری کرد .و پایتخت خود را تهران اعلام نمود.سپس با لشگر خود به قصد زیارت عازم مشهد شد .اما قصدش تصرف مشهد بود درعین حال اطرافیانش به او میگفتند در مشهد گنج نادر نهفته است و همه آن در دست شاهرخ نوه نادر میباشد.آقامحمد خان که بسیار علاقه به طلا و جواهرات داشت به مشهد روی آورد.بر سر راه تمام حاکمهای شهرها با سوارانشان به او ملحق میشدند . از دامغان .سبزوار . قوچان و ... .سپاه انبوه آقامحمد خانوارد مشهد شد. او از 20 کیلومتری حرم امام رضا را دیده از اسبش پیاده شده و با پای پیاده و برهنه تا حرم رفت . شاهرخ نابینا به پیشواز او آمد و برایش فقط 2بیت شعر آورده و خود را بی چیز جلوه داد.روز بعد آقامحمد خان به شاهرخ 2روز وقت داد که با زبان خوش تمام گنیجنه نادر را برایش بیاورد.ولی شاهرخ میگفت من چیزی ندارم بعد از 2روز چنان شاهرخ را شکنجه داده که او مجبور شد تمام اطلاعات را به آقامحمد خان بدهد .شاهرخ محل گنجه ها را به آقامحمد خان گفت و پس از پیدا کردن محل گنج آقامحمد خان بروی آنها دراز کشیده و قلت میزد. همه انها را دستور داد به تهران منتقل کنند.شاهرخ هم بعد از چندروز بر اثر شکنجه زیاد در گذشت.آقامحمد خان پغامی برای حاکم افغانستان زمانشاه(نوه احمدخان افغان) نوشت و از او 2چیز خواست 1-تحویل پسر شاهرخ بنام نادرقلی که به کابل بدر رفته بود 2- پرداخت مالیات به شاه ایران .ولی زمانشاه افغان خودداری کرد و با سپاهش به قندهار رفت تا از دست آقا محمدخان دور شود آقامحمد خان 10.000 سرباز برای گرفتن زمانشاه فرستاد ولی آنها هرات را گرفتند و قصد رفتن به کابل را داشتند که زمانشاه قبول کرد به اسم آقامحمد خان سکه زند.و گفت نادرقلی پیش او نیست.در این بین خبر از ناحیه ققفاز رسید.روس ها تفلیس و گنجه و باکو و ایروان را تصرف کردند.

    لشگر کشی مجدد به تفلیس
    1796 میلادی
    ژنرال کنت والرین زبوف با 35000 سپاهی شهرهای باکو و گنجه را گرفته و ژنرال گادوویچ با 80.000 سرباز شهرهای تفلیش ایروان و نخجوان را تصاحب کرد.درگنجه جنگ سختی میان حاکم آنجا و زبوف درگرفته بود حسین خان سردار و حاکم گنجه با 2000 سرباز به شدت مقاومت میکردند آنها از تبریز کمک خواستند ولی حاکم تبریز سربازانش را برای دفاع از تبریز آماده کرده بود .به هر ترتیب گنجه سقوط کرد و بدست روسها افتاد و حسین خان و همه سربازان آذربایجان کشته شدند.
    آقامحمد خان با لشگر خود از مشهد به تهران آمد و شروع به جمع آوری سپاه کرد و با 100.000 سپاهی برای جنگ با روس عازم شد که خبر رسید.ملکه روسیه درگذشت و تزار جدید روس دستور به بازگشت سپاه روسیه از قفقاز داده .آقامحمد خان تصمیم گرفت به قفقاز برود حاکم شوشا مطیع خود کند حاکم شوشا سخت طرفدار روسها بود. در سال ۱۷۹۷ میلادی آقامحمد خان عازم قفقاز شد و آنجا را به تصرف در آورد.و شهر شوشا را نیز گرفت . و همه ی شهرهایی که روسها گرفته بودن دوباره آقامحمد بدست آورد.ولی پس از 3روز در شوشا به دست 2تن از خدمتکارانش کشته شد.

    بعد از آقامحمدخان فتحعلی خان برادرزاده او. شاه شد و خود را فتحعلشاه نامید.

    آقا محمدخان علاقه زیادی به شکار روباه داشته او میدانست روباه حیوان باهوشیست و هروقت به گرجستان میرفت به شکار روباه می پرداخت.

    سرجان ملکم سفیر انگلستان در ایران او را چنین توصیف می کند: آقامحمدخان قاجار با اهل شریعت با احترام و رافت می*زیست و خود در ظاهر مقدس بود همیشه نماز می*خواند و هر نیمه شب – اگرچه در روز زحمت زیادی کشیده بود- برمی*خاست و بعبادت می*پرداخت.
    ویرایش توسط The-Game : 04-10-2011 در ساعت 10:34 AM
    12 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (04-09-2011), Ariyan (04-07-2011), AĦӍẪÐƦÉȤA (04-07-2011), DEAD MAN (04-09-2011), Didoo (04-13-2011), Hamid (04-06-2011), MaJiD HetFieLd (04-10-2011), Sarkesh (04-06-2011), The Enigma (04-07-2011), awwe (04-13-2011), Ð-i-R-Ť-Y (04-06-2011), Ғ Д † Д Ł β (04-07-2011)

  4. Top | #4

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد: داریوش بزرگ یا کبیر

    بزرگ: کلمه فارسی
    کبیر: کلمه عربی

    بر گرفته از کتاب هخامنشیان و تخت جمشید



    اسم این پادشاه را چنین نوشته اند: درکتیبه های هخامنشی داری ووش یا داری واوش ، به زبان بابلی دریاووش ، به زبان مصری باستان (خط هیروگلیف) ان تریوش یا تاریوش ، تاریخ نویسان یونان باستان داریش .

    او سومین شاه هخامنشی بعد از کوروش و کمبوجیه بود.

    پیروزی داریوش بر گئومات مغ

    کمبوجیه برای حمله به مصر حدود چهار سال از پارس دور بود و در این مدت اتفاقات مهمی در پارس رویداد. چون این حوادث مربوط به دوران داریوش بزرگ است از ذکر آنها در مقاله تاریخ حکومت کمبوجیه خودداری شد.

    با رسیدن خبر درگذشت کمبوجیه به پارس و به حکومت رسیدن گئومات مغ ، لحظه ای تعیین کننده برای داریوش ، دیگر شاهزاده هخامنشی فرا رسید. داریوش با مقام نیزه داری ، کمبوجیه را در لشکرکشی به مصر همراهی می کرد. او با این فکر که دبگر مردی از وارثان کوروش برزگ زنده نمانده است ، تصمیم به قبضیه قدرت گرفت. او برای رسیدن به این هدف ابتدا می بایسیت گئومات مغ را که در پارس بر اورنگ نشته بود و در میان مردم هوادار بسیار یافته بود ، از میدان به در کند.

    ساتراپ نشین های دیگر دولت هخامنشی نیز از آنجایی که گئومات مالیات سه سال را بخشیده وخدمت اجباری در سپاه را حذف کرده بود ، سروری او را پذیرفته بودند. گئومات شورش خود را از کرمان آغاز کرد. کرمان به خاطر همسایگی اش با سرزمین اصلی پارس و نیز به سبب ثروت زیاد (دارا بودن معادن مس ، طلا و نقره) بسیار مناسب بود. گئومات از کرمان به نزدیکی پاسارگاد (پایتخت کوروش هخامنشی) رفت و در دژی بنام شن دژ (سکیه یووتیشSikayuvatish ) موضع گرفت. جالب است که بدانید گئومات مستقیما به پارس نرفت ، چون می ترسید که در دربار گروه زیادی دریابند که او بردیای راستین نیست. داریوش با شش یار خود (گروه هفت تنان) در سال 522 (پ.م) پس از قهرمانی های بسیار ، بر شن دژ غلبه کردند و گئومات را به قتل رساندند. با این همه هنوز داریوش تا رسیدن به هدف نهایی فاصله زیادی داشت. خبر قتل به اصطلاح شاه ایران به سرعت باد در تمام امپراتوری پیچید وهمه استان ها سر به شورش برداشتند. داریوش و یارانش یک سال تمام سرگرم سرکوبی طغیان ها بودند تا توانستند فرمانروایی را کاملا بدست بگیرند.

    فتح بابل توسط داریوش

    هرودوت می نوسد: هنگامی که پارس ها قصد تصرف جزیره سامس را از راه دریا کردند ، اهالی بابل که قبلا تدارکات کافی دیده بودند ، سر به شورش برداشتند. همین که این خبر به داریوش رسید ، او قشون خود را جمع کرد و قصد محاصره بابل را کرد. پس از گذشت حدود یک سال و هفت ماه لشکریان داریوش هر حیله ای را که می توانستند بکار بستند ولی تنیجه ای نگرفتند. از جمله نیرنگ کوروش ، یعنی وارد شدن لشکر ایران از راه مجرای فرات ثمری نداشت ، چون بابلی ها بیدار بودند و از آن محل کاملا محافظت می کردند. تا اینکه داریوش با حیله یکی از سرداران بزرگ ایرانی بنام زوپیر موفق به گرفتن قلعه بابل شد. سپس داریوش دستور داد که دیوارهای قلعه را خراب کنند و دروازه ها را بردارند. داریوش به پاس خدماتی که زوپیر انجام داده بود ، او را والی بابل کرد و مالیات کل بابل را به او بخشید.

    البته اکتشافات نوین باستان شناسی نظرات هرودوت را تایید نمی کند. مثلا می گویند که محاصره بابل فقط 4 روز طول کشیده است نه 22 ماه. آنها همچنین اسم شخصی را که در زمان داریوش پادشاه شورشی بابل بود ، بخت النصر سوم یا نی دین توبل می گویند. بعضی از تاربخ نگاران هم نوشته اند که بابل در زمان اسکندر مقدونی هم دارای قلعه های مستحکمی بوده است ، بنابراین خراب کردن ارگ بابل بدست داریوش صحت ندارد. این شورش در سال 522 (پ.م) اتفاق افتاده بود.


    داریوش در کتیبه بیستون می نویسد که 19 جنگ مهم انجام داده و 9 پادشاه را اسیر کرده است. او هچنین در مورد علت اصلی شورش ها می گوید که شورشیان انسانهایی دروغ گو بودند و از این نظر همه ایرانی ها را از دروغگو بودن بر حذر می دارد. کتیبه کوه بیستون دارای ترجمه هایی به خط میخی عیلامی و خط بابلی است. داریوش همچنین به سنگ تراشان دستور داده بود که در کتیبه دیگری اصل و نسب و زندگی نامه او را بنویسند (بکنند).(نقش نگار در کرمانشاه)



    جلوگیری از شورش آسیای صغیر

    هرودوت می نویسد: کوروش اری تس را والی شهر سارد طلایی در آسیای صغیر می کند و این والی پولی کرات ، جبار جزیره سامس را می کشد و این جزیره را جز پارس می کند. سپس اری تس دو نفر ازاعضای مهم دولت داریوش ، به همراه چاپار دولتی می کشد. در اینجا داریوش تصمیم می گیرد که اریتس را مجازات کند ولی جنگ با او را به مصلحت نمی بیند. زیرا که اولا داریوش تازه به تخت سلطنت نشسته بود و دوما یاغی گری ها همچنان ادامه داشت و اریتس حاکم قدرتمند آسیای صغیر بود ، سایر قسمت های آنجا مثل فرنگیه ، لیدیه و ینیان هم با او همکاری می کردند. داریوش شخصی بنام باگایا را با نوشته هایی که مهر خودش را داشت به سوی سارد می فرستد. محافظان پارسی اری تس همین که نامه اول داریوش را می خوانند نیزه ها خود را فرو می آورند و دیگر از او محافظت نمی کنند. سپس باگایا با دیدن اثر نامه اول داریوش ، نامه دوم را که فرمان کشتن اریتس بود به پارسیان نشان می دهد و بدین ترتیب او کشته می شود.

    امپراطوری داریوش

    کارهای داریوش در مصر مطابق با کتیبه های مصری


    همان شخصی که کارهای کمبوجیه در مصر را توضیح داده است ، کتیبه ای هم در مورد داریوش دارد.او می نویسد که داریوش پادشاه مصر علیا و سفلی امر کرد که من به مصر بروم. در آن موقع او در عیلام بود و آسیایی ها او را به مصر می برند تا قسمت هایی از معبد «نیت» را که خراب شده بود ، بازسازی کند. ظاهرا داریوش به صنایع مصر ، اعتقادات مذهبی و مراسم مصریان و همچنین علم پزشکی آنها اهمیت خیلی زیادی می داد. چون این مصری می نوسد یکی از ماموریت های مهم او بازسازی مدرسه عالی پزشکی شهر سائیس بوده است.

    در کتیبه داریوش که در نزدیکی کانال سوئز پیدا شده است ، به چهار زبان پارسی باستان ، عیلامی، آشوری و مصری باستان نوشته شده است که داریوش دستور حفر کانالی داد که دریای سرخ را به رود نیل متصل می کرد. در کتیبه مصریان دایوش بصورت یک فرعون نشان داده شده است.

    او در کتیبه ای که به خط هیروگلیف است می نویسد: «که داریوش پسر (نیت) مادر خدایان و برادر (را) خدای (الهه) آفتاب درخشنده است.» متاسفانه بقیه کتیبه به علت تخیرب قابل خواندن نمی باشد.

    کتیبه ای که به خط میخی پارسی باستان نوشته شده است ، متنش با کتیبه های مصری متفاوت است و می نویسد: «خدای بزرگ که اهورامزدا است ، که آسمان و زمین را آفرید و برای مردم شادی (را ) آفرید ، (او) داریوش را پادشاه کرد و سلتنطت کشور (ی) رسانید که بزرگ است و اسب ها و مردان خوب دارد.

    من داربوش شاه بزرگ (هستم ) بر تمام کشور هایی که نژادهای گوناگونی دارند. من شاه این زمین بزرگ تا آن دورها و پسر ویشتاسب هستم. من پارسی هستم و مصر را تسخیر کردم و امر کردم که این کانال (را) بکنند ، از پی رو (رود نیل) که درمصر جاری است تا دریایی که از پارس بدان جا (می)روند. این کانال کنده شد ، چنانکه دستور دادم و کشتی ها روان شدند ، چنانکه اراده من بود.

    در مورد این کانال باید گفت که در زمان نخائو فرعون مصر در سال 609 (پ.ش) آنرا کنده بودند ولی پس از آن ، این کانال پر شد و از بین رفت. در این زمان به دستور داریوش آنرا از نو پاکسازی کردند. چون این کانال دریای مغرب را به دریای سرخ و عمان اتصال می داد ، از این نظر راه تجاری مستقیمی بین کشور های غربی و هند دایر گردید و از این به بعد از اهمیت تجاری بابل کاسته شد. داریوش برای حفظ امنیت مصر ، در چهار طرف این کشور اردوگاهای نظامی تشکیل داده بود.

    کارهای دیگر داریوش

    داریوش در کتیبه بیستون از جنگ خود با سکاها صحبت کرده است ولی این قسمت از کتیبه خیلی آسیب دیده است و درست خوانده نمی شود. بعضی ها تصور می کنند این قسمت در مورد لشکر کشی به کشور سکاهای اروپایی است و برخی دیگر آنرا مربوط به سکاهای آسیای میانه می دانند. در بند هشت از ستون چهارم کتیبه ، داریوش می گوید: کارهای دیگری نیز کرده ام که در اینجا ننوشته ام. این کارها باید مربوط به اقداماتی باشد که داریوش برای جلوگیری از اغتشاشات آسیای صغیر ، مصر و غیره انجام داده بود. برای برسی بیشر آنها باید به نوشته های تاریخ نگاران یونانی مراجعه کرد.

    رفتن داریوش به سکائیه اروپایی

    جغرافی دانهای قدیم به آنها «ساک» یا «ساس» می گفتند و داریوش آنها را «سک» یا «سکا» می نامد. هرودوت آنها را «سکیث» می نامد ، سکیثت در زبان یونانی به معنی پییاله است چون این افراد همواره پیاله هایی با خود داشتند. سکاهایی که در اروپای شرقی و روسیه زندگی می کردند و مقبره هایی از خود برجای گذاشته اند که در جنوب روسیه پیدا شدند و به گورگان موسوم هستند. سکاها مردمی بودند که در دوران های قدیم از آسیای میانه یعنی از ناحیه ترکستان شرقی یا ترکستان چین تا دریای آرال و خود ایران تا اروپا در کنارهای رود دن (Don) و دانوب(Danube) زندگی می کردند. داریوش از سکا های آسیایی و هرودوت از سکاهای اروپایی نام برده اند.

    هرودت در این مورد می نویسد که وقتی داریوش در تهیه سفر جنگی به کشور سکاها بود ، به اطراف مامور فرستاد تا در تنگه بسفر ترکیه پلی را بسازند. آرتابان (اردوان) پسر هیشتاشب به او گفت که به کشور سکاها نرو ، چرا که آنها فقیر هستند. ولی داریوش حرف او را گوش نکرد ، از شوش حرکت خود را شروع کرد و به کنار تنگه بسفر رسید. سپس داریوش امر کرد که در دو ستون از مرمرم سفید اسامی تمام مردمان تابع را که در لشکر او بودند به زبان آشوری و یونانی بنویسند. داریوش به سازنده پل هدایای زیادی بخسید و نیروهای ایرانی از روی پل عبور کردند. قبل از اینکه داریوش به رود ایستر یا دانوب برسد ،گت ها را تابع دولت ایران کرد. در جلوی سکاییه تراکیه است که امتدادش تا دریا است. سکاییه ای که در طرف شرق رود ایستر قرار گرفته ، سکاییه قدیم است. از طرف مغرب هم سکاییه تا کناره های رود دون قرار دارد. پس از ورود داریوش به کشور سکاها آنها چون دیدند که قدرت جنگیدن با او را ندارند به مشورت با یکدیگر پرداختند. آنها فهمیده بودند که داریوش قصد دارد بر روی رودخانه دانوب هم پلی بسازد. سپس سران سکاها تصمیم گرفنتد که عقب نشینی کنند ولی سپاهیان پارسی به تعقیب آنها پرداختند و با آنها درگیر شدند ولی تنوانستند پیروزی کاملی بدست آورند. سپس آنها به فکر برگشتن به سرزمین پارس افتادند ولی سکاها پل روی رودخانه ایستر را خراب کردند و داریوش برای نجات سپاهیانش مجبور شد که کشتی ها را به هم متصل کند تا سپاهیان بتوانند از روی آنها عبور کنند. یکی از فرماندهان شجاع سپاه داریوش بنام مگابیز توانست با چند گروه سکایی نبرد کند و آنها را شکست دهد. حمله دایروش به سکاها در سال 514 (پ.م) اتفاق افتاد.


    سکاها در حال ملاقات با داریوش
    در مورد روایت هرودوت از رفتن داریوش به سرزمین سکاها ایرادات مختلفی وجود دارد. مثلا هرودوت نوشته است ، سکاها هنگام عقب نشینی تمام مراتع ، پل ها و راه ها را خراب کردند تا سپاه ایران آذوقه نداشته باشند ، ولی با وسعت زیاد مراتع بعید است آنها بتوانند چنین کاری بکنند. در مورد تعداد سپاهیان داریوش هم هرودوت مبالغه کرده است.

    این اولین باری است که یک دولت آسیایی به اروپا لشکر کشی می کند. در زمان اشکانیان و ساسانیان هم خبری از تجاوز سکاهای اوروپایی به ایران نیست ، چون داریوش درس خوبی به آنها داده بود. فقط تجاوزاتی از طرف سکاهای آسیای میانه آن هم به تحریک اهالی ترکستان انجام گرفته است.

    تسخیر ترکیه ، مقدونیه و بحرالجزایر (دریای اژه)

    لشکری که داریوش در اروپا به سرداری مگابیز گذاشته بود توانست اهالی هلس پونت یعنی پرنتی هارا مطیع کند. سپس مگابیز وارد ترکیه شد و مردم آنجا را مطیع کرد. ترکیه بعد از هند پرجمعیت ترین کشور همسایه ایران بود ولی چون مردمش با یکدیگر اتحاد نداشتند به راحتی شکست خوردند. اینکه همسایه شمالی ترکیه چه مردمی بودند در پرده ای از ابهام قرار دارد. هرودوت می نویسد که آن طرف رود ایستر (دانوب) خالی از سکنه بود است ، چون هوای آنجا بسیار سرد است. ولی از مردمی بنام سی گین نام می برد که لباسشان شبیه لباس مردم مادی است. در حالی که مگابیز مشغول مطیع کردن مردم تراکیه بود داریوش با عجله از هلس پونت بطرف سارد برمی گردد. پس از این وقایع داریوش بطرف شوش برمی گردد و به تمام فرماندهان ارشد سپاهش حکومت شهرهای تصرف شده را واگذار می کند

    در مورد تصرف مقدونیه باید گفت که پسر پادشاه آنجا بنام الکساندر اول با ترفندی خاص فرستادگان دولت ایران را می کشد. ولی پادشاه مقدونیه از ترس حمله ایران به کشورش باج و خراج زیادی به دولت ایران پرداخت می کند. قابل ذکر است ، اسکندری که به ایران حمله کرد ، اسکندر سوم مقدونی است.

    در مورد تصرف جزیره سامس هم باید گفت که این جزیره از نظر تاریخی قبل از تراکیه و مقدونیه تابع دولت ایران شد ولی چون نسبت به آنها اهمیت کمتری دارد بعد از آنها ذکر شد. اهمیت جزیره سامس از این نظر است که اولین دولت یونانی است که تابع دولت ایران گردید.

    جنگ داریوش با یونان

    هر چند داریوش توانست شورش مستعمرات ایران در یونان را فرو بنشاند ولی تحریکات آتن ، اسپارت و ارتری Erethrie در این کشورها قطع نشد. آتنی ها بر اثر شورش این کشورها نیروی دریایی خود را افزایش دادند. داریوش از شرکت آتنی ها در آتش زدن معبد شهر سارد بسیار ناراخت شد و پس از فرو نشاندن شورش در آسیای صغیر و شهر های ینیانی ، مردونیه را به ترکیه و مقدونیه فرستاد و بر اثر این کار اوضاع آرام شد. سپس داریوش سفیرانی را نزد یونانی های اروپایی فرستاد تا بداند که آیا تسلیم خواهند یا جنگ می کنند. اکثر اهالی یونان و جزایر آنجا تسلیم شدند ولی دو دولت شهر مهم یونان باستان یعنی آتن و اسپارت از این عملکرد یونانی ها بسیار نارحت شدند و اهالی این شهرها را بر ضد ایران تحریک کردند. سپس داریوش به فکر تنبیه یونانی ها افتاد که آب و خاک خود را به او تسلیم نکرده بودند. داریوش یک سپاه به فرماندهی ارتافرن برادرزاده خود را با تعدادی کشتی جنگی از راه ترکیه به یونان و حزایر دریای مدیترانه فرستاد. این سپاه ابتدا اکثر جزایر را تک تک تصرف نمود و سپس به ارتری رسید و توانست آنجا را تصرف کند و به تلافی کارهایی که اهالی آنجا در سارد کرده بودند ، معابد آنها سوزاندند و اهالی آنجا را اسیر کرند. سپس ایرانی ها جنگ را به دشت ماراتن Marathon کشاندند چون سواره نظام کاراییش بیشتر می شد و راحتر می توانست با یونانی ها نبرد کند. قبل از شروع جنگ آتنی ها ، سفیرانی را نزد اسپارتی ها فرستادند و از آنها تقاضای کمک کردند. این سفیران به اسپارتی ها گفتند که آتن برای این از شما تقاضای کمک می کند تا خارجی ها بر یونان تسلط پیدا نکنند. چون کشور ارتری بدست ایرانی ها افتاده است و از این نظر آتن ضعیف شده است. سپس آتنی ها از اهالی پلاته کمک خواستند و چون قبلا در یک جنگ آتنی ها به آنها کمک کرده بودند ، پس اهالی پلاته هم به یاری آنها شتافتند. از آنجایی که سپاه ایران بسیار قدرتمند بود ، حاکمان جمهوری آتن قبل از جنگ رای گیری کردند و در مجلس سنا اکثریت به جنگ با ایرانی ها رای داند. سپس سپاهیان یونان صفهای خود را آراستند و جنگ آغاز شد. از آنجایی که قلب سپاه ایران بسیار قوی بود بزودی قلب سپاه یونان را شکافت و به پیش رفت ولی چون سپاهیان دو جناح راست و چپ یونان قوی تر بودند توانستند بر سپاه پارسی و سکایی پیروز شوند. پارس ها به طرف دریا فرار کردند و سوار کشتی های خود شدند ولی تعداد زیادی از آنها کشته شدند. آن قسمت از سپاهیان ایران که توانستند سوار کشتی شوند تصمیم گرفتند که از راه دریا به آتن حمله کنند چون در آن زمان تقریبا تمام اهالی آتن در میدان جنگ بودند و شهر خالی از سکنه شده بود. پارس ها توانستند یکی از بندرهای مهم یونان را در نزدیکی آتن تصرف کنند ولی پس از مدتی به آسیا برگشتند. بعضی از تاریخ نگاران یونانی می نویسند که یکی از یونانیان خائن به بلندترین نقطه شبه جزیره آت تیک رفت تا خالی بودن آتن از سکنه را به سپاهیان پارسی اطلاع دهد. با تمام این وقایع ایرانی ها در نبرد ماراتن شکست خوردند.

    شورش مصر

    پس از رسیدن خبر شکست پارس ها در یونان به داریوش ، او برای جمع آوری یک سپاه بزگتر سفیرانی را به تمام استانهای ایران فرستاد و حدود چهار سال مشغول این کار بود. در سال 487(پ.م) مصریها شوریدند. بعضی از تاریخ نگاران می گویند که دلیل شورش مصری ها زیادی مالیاتی بود که دولت ایران از آن می گرفت. ولی مصر با آن موقعیت خوب تجاری و راه داشتن به دریای سرخ و مدیترانه (مغرب) و علاوه بر آن ارتباط داشتن با آسیا ، مالیات کمتری را نسبت به بابل پرداخت می کرد. پس علت شورش دو دلیل دیگر بود. اولا مصری ها یک تاریخ پربار و قدیمی داشتند که حکومت آسیایی را بر سرزمین خود هیچ گاه تحمل نمی کردند و آنرا بلایی بسیار بزرگی می دانستند و ثانیا علت اصلی این شورش ها تحریکات یونانی ها بود از طریق مدیترانه با مصر ارتباط تجاری داشتند. یونانی ها از بزرگی وثروت دولت هخامنشی وحشت داشتند ، آنها فقط می توانستند با سکاهای اروپایی و ایتالیای جنوبی (سیسیل) معامله آزاد تجاری داشته باشند و بقیه کشورهای اطراف دریای مدیترانه تابع دولت ایران بودند.

    مسئله ولیعهدی و فوت داریوش

    هرودوت می نوسد وقتی که داریوش در تدارک جنگ بود ، مشکلی پیش آمد و آن تعیین ولیعهد بود.داریوش دوبار ازدواج کرد. زن اول او دختر گبربایس بود که سه پسر از او داشت و بزرگترین پسر او آرت بازان یا آریا رمن بود و زن دوم او آتوسا یا آرتیس تن یا آتس سا ، دختر کوروش بود که بزرگترین پسر او خشیارشا یا خشایارشا بود. هر دو نفر می خواستند جانشین داریوش شوند ولی بر اثر توصیه درباریان به داریوش او خشایارشا را به جانشینی خود انتخاب کرد. علاوه بر این باید گفت که نفوذ آتوسا در دربار داروش بسیار زیاد بود و ظاهرا در این انتخاب تاثیر خود را گذاشته بود. روابط این دو برادر ناتنی با یکدیگر بسیار خوب بود و خشیارشا پس از رسیدن به پادشاهی حکومت کشورهای زیادی را به برادر خود واگذارکرده بود.

    پس از تعیین خشایارشا به ولایت عهدی ، داریوش برای جمع آوری تدرکات لازم برای لشکرکشی مشغول شد ولی پس از 36 سال سلطنت درگذشت و نتواست شورش مصر را فرو بنشاند و از آتنی ها انتقام بگیرد. هر چند ایران در آن زمان بزرگ ترین وسعت تاریخی خود را داشت. داریوش در سال 486(پ.م) درگذشت. در حالیکه او از سال 522-486 (پ.م) بر سرزمین پهناور ایران حکومت کرد. مقبره (آرامگاه) داریوش در نقش رستم قرار دارد.
    ویرایش توسط The-Game : 04-07-2011 در ساعت 10:38 PM
    8 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Ariyan (04-07-2011), Hamid (04-08-2011), MaJiD HetFieLd (04-10-2011), Sarkesh (04-08-2011), The Enigma (04-07-2011), amirnba (04-09-2011), awwe (04-13-2011), Ғ Д † Д Ł β (04-07-2011)

  5. Top | #5

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد: شاه اسماعیل اول

    در این متن قصد دارم جزئیات بیشتری را قرار بدهم .تا بیشتر با تاسیس کننده سلسله صفوی آشنا شوید.

    برگرفته از کتاب ظهور قزلباشان در ایران و صفویان (ایرانی های اصیل)



    شاه اسماعیل یکم مؤسس سلسله صفوی که به عنوان اولین سلسه تماما ایرانی (بعد از اسلام) که بر سرار ایران حکومت کردند.

    وی با رسمی*کردن مذهب شیعه و با زنده کردن هویت ایرانی مرزهای ایران را به حدود مرزهای ساسانیان رسانید و در واقع [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]یران را به عنوان یک واحد سیاسی مستقل پس از اسلام پس از حدود ۸۰۰ سال، تأسیس و تثبیت کرد. از وی اشعاری به ترکی آذربایجانی و به فارسی برجای مانده *است.

    جده او شیخ صفی اردبیلی بود که در مناطق آذربایجان حکومت میکرد. به مریدان آنها قزلباشان میگفتند که ترکهای شیعه مذهب بودند.خاندان او در اردبیل حکومت میکردن و همواره با حاکم تبریز و شیروان در جنگ و گریز بودند.این جنگها ادامه داشت تا شیخ حیدر پدر اسماعیل برای گرفتن شیروان عازم جنگ با شاه آنجا شد.یعقوب آق قویونلو شاه بغداد به کمک شاه شیروان رفت تا در جنگ علیه شیخ حیدر به او کمک کند.جنگ شدیدی در گرفت در این جنگ شیخ حیدر تیر خورد و اسیر شد به همراه همسر و فرزاندانش که اسماعیل هم جزوشون بوذ.(در آن زمان اسماعیل طفل شیرخوار بوذ.) شاه شیروان آنها را به فارس بفرستاد تا در آنجا زندانی شوند . و گردن شیخ حیدر را نیز زد.

    بعد از چند سال سلطان علی برادر اسماعیل از زندان فارس فرار کرده و همه خانواده خودش را نیز آزاد کرد. و اسماعیل برادرش که 7سال داشت را به لاهیجان نزد شمس الدین لاهیجی که دوست شیخ حیدر بود برده و نزد او گذاشت. خود او برای جنگ با شاه شیروان شتاف که شکست خورد بعد از این شکست شاه شیروان او را کشت و با مادر اسماعیل ازدواج کرد.

    شمس الدین لاهیجی اسماعیل را در لاهیجان پنهانی آموزش داده و زبانهای عربی و قرآن را به او آموخت.ضمن اینکه طریقه رزم هم اسماعیل در این مدت فراگرفت.کارکیا شاه شیروانالان 50 سال داشت او اسماعیل را فراموش کرده بود و مشغول خوشگذرانی بود.قزلباشان که در اردبیل بودند از سلطه کارکیا سخت آشفته بودند.اسماعیل از لاهیجان به خلخال رفته و پیغام به قزلباشان داد که هرکجای ایران هستند به او ملحق شوند.او موفق شد در خلخال دوهزار سرباز جمع کند و موفق شد تمام روستهای اردبیل را نیز بگیرد.پس از 2ماه خود اردبیل را نیز بگرفت او درحالی که 14سال بیشتر نداشت.خود را جانشین شیخ حیدر پدرش معرفی کرد و با سپاهی که الان به 7000 نفررسیده بود عازم تبریز شده و آنجا را نیز بگرفت و خود را برای جنگ با شاه شیروان آماده کرد.

    جنگ با کارکیا شاه شیروان

    شاه اسماعیل در تبریز پایتختش تاج گذاری کرد .و با لشگر 10.000 نفری عازم جنگ شد .در نبردی که در ایروان صورت گرفت شاه اسماعیل با رشادتی که قزلباشان نشان دادند توانست کارکیا را شکست بدهد و او را اسیر گرفت و قصد انتقام به سرش زد.کارکیا را در قفسی انداخته و بروی او شیر ریخت و مورچه ها وحشی را به درون قفس ریخت بعد از چند روز که به بازدید آمد .مشاهده کرد که پوست کارکیا از بدنش در آمده ولی خودش هنوز زنده است سپس دستور داد.او را آتش بزنند قزلباشان اینکارا کردن بعد از مدتی که عذاب کشیدن کارکیا را دید آن بدبخت را بکشت.

    سپس شیروان را گرفت ولی بجای اینکه با سربازان وارد شیروان شود با سگهای وحشی وارد شیروان شد.بدینگونه که خود و سپاهش بیرون شهر ماندند و بروی سگها قیر ریختند سپس سگها را آتش زدند و آنها را به درون شهر هدایت کردند.به این ترتیب عده ای از مردم بیچاره شهر فرار و خیلی ها کشته شدند و خانه هایشان آتش گرفت.بعد از چندروز اسماعیل وارد شهر سوخته شده و مادر خود را در کاخ شاه شیروان دید و او راکشت .دلیل او این بود که چرا با شاه شیروان ازدواج کرده .

    شاه اسماعیل در حال حاضر فقط تبریز و اردبیل و گنجه و شیروان را در اختیار داشت و بقیه ایران در دستان حکام محلی بود و هرکس هرجا برای خود سکه میزد او تصمیم گرفت ریشه همه را بزند.مردم ایران در این زمان اکثرا سنی بودند. سپس با لشگری که حال به 27000 نفر میرسید عازم جنگ شد.


    تصویر بالا نبرد شاه اسماعیل (راست) با شاه شیروان (چپ)
    سلطان یعقوب حاکم همدان را شکست داد ولی یعقوب به شیراز فرار کرد شاه اسماعیل اورا دنبال کرد و شیراز را بدون جنگ گرفت.یعقوب از شیراز به بغداد رفت.بدین ترتیب شاه اسماعیل در عرض 2سال همه ایران را گرفت و حکومت مرکزی ایجاد کرد و پایتخت را تبریز اعلام نمود و شیعه را مذهب رسمی اعلام نمود.سپس عارم هرات شد حاکم آنجا را شکست داد و یکی از مراجع سنت را از خانه اش بیرون کشیده و به او دستور دادند که بر عمر . عثمان و .ابوبکر فحش و لعنت بفرستد ولی او خودداری کرده شاه اسماعیل که حال 22 سال داشت. دستور داد زن او را از منزل بیرون بیاورند و گفت اگر بر عمر . عثمان و .ابوبکر فحش نفرستی با خر به زنت تجاوز میشود. او با حالت گریان بر زمین نشسته و گفت حال که مرا در این وضعیت قرار می دهید بر هرکس که شما بگویید فحش میدهم .شاه اسماعیل به زور شمشیر تمام مردم ایران را شیعه کرد .او نایب السلطنه خود شیخ ملاباشی را با 10.000 نفر به خراسان برای جنگ با ازبکان فرستاد و خود عازم جنگ بغداد شد.شاه بغداد درخواست صلح کرد و گفت حاضر است بغداد را بدون جنگ تسلیم شاه اسماعیل کند و ار ریختن خون مردم شهر گذشته شود.شاه اسماعیل قبول کرد ولی بعد از اینکه شهر تسلیمش شد به هیچکس رحم نکرد.از 800.000 هزار نفر مردم بغداد 400.000 نفر را کشت و رود فرات را پر جسد کرد.گویند رود رنگ خون گرفت بعد از این کشتار.سپس نجف را گرفت برگشت .

    در خراسان شبیک خان شاه ازبکان که موفق شده بود .قزاقها را شکست دهد و کشور ازبکان را بوجود آورد لشگری عظیم برای خود داشت .او با تحریک سلطان عثمانی (سلیم اول ) تصمیم گرفت به مشهد لشگر کشی کند .نایب السلطنه بنام شیخ ملاباشی که در مشهد بود با سپاه 12000 نفر خود عازم جنگ با شبیک خان ازبک شد که 35000 سرباز داشت جنگی شدید درگرفت که شیخ ملاباشی شکست سخت خورد و همه افرادش مردند و 1نفر جان بدر برد که او هم خبر شکست را نزد شا اسماعیل برد.بعد از شکست شبیک خان تمام اعضای بدن شیخ ملاباشی را از بدنش درآورد و برای شاه اسماعیل فرستاد و گفت ما سنی ها همیشه از شیعه برتر بوده ایم و هستیم حال که خلیفه کل مسلمانان جهان(سلطان عثمانی) به من دستور مقابله داده گوشه ای از قدرت سنی ها را به تو نشان داده ایم.

    شاه اسماعیل سخت خشمگین شده و به قصد انتقام به براه افتاد بعد از یک ماه پیاده روی شاه اسماعیل به خراسان رسید .و شبیک خان را برای جنگ فرا خواند شبیک خان با لشگر عظیم خود بی آمد و آماده جنگ شد ولی شاه اسماعیل پیش دستی کرد و با تمام قوا حمله را آغاز نمود و شکستی اسفناکی بر شبیک خان وارد آورد.شبیک خان در حال فرار بود که عده ای از قزلباشان بر سرش ریختند و او را کشتند.شاه اسماعیل بعد از دیدن جسد شبیک خان سرش را برای خود برداشت . و به قزلباشان دستور داد بدنش را بخورند آنها هم با میل و اشتیاق بدن بی جان شبیک خان را خوردن در حین خوردن میان آنها نیز دعوا شد.که کی بیشتر بخورد که کمتر.سپس سر شبیک خان را پره کاه کردند و برای سلطان سلیم عثمانی فرستادند.نماینده ایران به نزد سلطان عثمانی رفت چنین گفت:
    حال که تو دست به دامن شبیک خان دراز کردی باید ببینی که ما سرش را برایت آورده ایم این سره او و این دامن نکبتت.

    سلطان عثمانی سلیم اول : پدر سلطان سلیمان نیرومندترین سلطان عثمانی بود.سلطان سلیم موفق شده بود همه ی خاورمیانه بجز ایران و بغداد را تصاحب کند .مصر . سوریه .لبنان .عربستان.فلسطین اردن و .... در جبهی اروپا موفق شد پادشاه مجارستان را شکست دهد و تمام سربازان او را بکشد و کل مجارستان و بلغارستان را تصرف کند ضمن این یونان را نیز به چنگ آورد.

    سلطان سلیم از شکست شبیک خان سخت برآشفته شد و دستور حمله به ایران را صادر کرد .خودش فرماندهی جنگ را برعهده گرفت با 200هزار سرباز همراه 300 توپ براه افتاد .سره راه به بغداد رفت و آنجا را بگرفت و برای شاه اسماعیل نوشت هدف بعدی تبریز است.سلطان سلیم به نزدیک تبریز رسیده بود که خبر رسید شاه اسماعیل با 27هزار نفر برای مقابله میاد.جنگ در دشتی به نام چالدران رخ داد. در سپاه ایران توپ و تفنگی وجود نداشت ولی عثمانی ها همه مجهز به تفنگ بودند و توپ هم همراه داشتند ولی سپاه ایران فقط سلاح سرد داشت آنهم شمشیر .ضمنا تعداد سپاه عثمانی خیلی بیشتر از ایرانیان بود.به هر ترتیب جنگ به شدت درگرفت ایرانی ها از 200هزار نفر 85هزار نفر از سپاهیان عثمانی رو کشتند ولی خود 26 هزار نفر کشته دادند و شکست یافتند.در این جنگ ایرانیان مردانه جنگیدند.شاه اسماعیل در هنگام جنگ بیهوش در یک گودال افتاد و در پایان نبرد هم در آنجا ماند.یک نفر از سربازان خود را اسماعیل معرفی کرد و سلطان عثمانی او را باخود برد.شاه اسماعیل مخفیانه به همدان رفت .سلطان سلیم هم تبریز را بگرفت و زن مورده علاقه شاه اسماعیل را با خود به استانبول برد.مردم تبریر چنان مقاومت کردن که سلطان سلیم نتوانست بیشتر از 2ماه در شهر بماند ناچار برگشت.شاه اسماعیل به تبریز برگشت و عده ای از سربازان به او ملحق شدند و شهر را دوباره بازگرفت.و 10سال دیگر حکومت کرد ولی از شدت ناراحتی نه جنگی کرد نه کاری پس از او شاه طهماسب اول پسرش به سلطنت رسید.
    ویرایش توسط The-Game : 04-15-2011 در ساعت 09:46 AM
    7 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Ariyan (04-07-2011), DEAD MAN (04-09-2011), Hamid (04-08-2011), MaJiD HetFieLd (04-10-2011), Sarkesh (04-09-2011), amirnba (04-09-2011), Ғ Д † Д Ł β (04-10-2011)

  6. Top | #6

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد: خشایارشا

    کتاب : هخامنشیان

    فاتح یونان


    داریوش پسران بسیاری داشت که بزرگترین آنها « آرتابرزن » بود که از دختر گئوبرو، همسر نخست داریوش بود، ولی خشایارشا را که بزرگترین فرزند آتوسا دختر کوروش بود، به جانشینی برگزید. خشایارشا از نبشته*ای در تخت جمشید پس از ستایش از اهورامزدا و شناسایی خود، می*گوید :
    « پدر من داریوش بود. پدر داریوش گشتاسپ بود. پدر گشتاسپ، آرشام بود. هم گشتاسپ و هم آرشام زنده بودند که پدر من به خواست اهورامزدا شاه شد. هنگامی که داریوش شاه شد کارهای نیک بسیار کرد. داریوش پسران دیگری داشت، به خواست اهورامزدا مرا مهست آنها نهاد. هنگامی که پدر من داریوش از تخت رفت، من بر گاه ( تخت ) پدرt شاه شدم. هنگامی که من شاه شدم، کارهای نیک بسیار کردم. آنچه پدرم کرد و نیز آن چه من کردم، چیزهای دیگر را من افزودم و آنچه من و پدرم کردیم همه به خواست اهورامزدا بود. »
    پس از خاکسپاری، تاجگذاری انجام می*شد. تنها نوشته*ای که از آیین تاجگذاری برجای مانده نوشته*ی پلوتارک درباره*ی بر تخت نشستن اردشیر دوم است.
    وی می*گوید آیین تاجگذاری از سوی مغان در پاسارگاد انجام می*شد که درآن جانشین بایستی جامه*ی خود را درآورد و جامه*ای را که کوروش پیش از شاهی بر تن می*کرد بپوشد که با این کار پیوستگی دودمانی گرامی داشته می*شد. شاه برای نمایاندن نشستن بر تخت باج هایی که به روزگار شاهنشاه پیش بود می*بخشید.
    خشایارشا در 35 یا 36 سالگی به شاهنشاهی رسید. همسر وی هماچهر ( شاید هم هماشهر؛ در نوشته های ایرانی در روزگار کیانیان از زنی به نام همای چهرزاد یادشده ) نام داشت که دختر هوتن یکی از یاران داریوش بود. مادر هماچهر خواهر داریوش بود.
    خشایارشا در زمستان شورش مصر را سرکوب کرد و برادرش، هخامنش را به جای " فرداد " که چنین برمی آید که در شورش کشته شده باشد به شهربانی مصر گماشت.
    خشایارشا برای دیدار از کشورهای شاهنشاهی خود و همچنین برای گوشمالی آتنی ها راهی آسیای کوچک شد. داستان آمدن خشایارشا به آتن را داستان پردازان یونانی برای بزرگ کردن یونان چنان نوشته اند که گویا خشایارشا دست به بسیج بزرگی زده است.
    واقعیت آن است که خشایارشا که برای بازدید کشورهای شاهنشاهی آمده بود تنها لشکری که همراه خود آورده بود لشکر ده هزار نفری جاویدان بود. خشایارشا در بازدید از کشورهای آسیای کهتر شمار اندکی از سربازان پادگان های این کشورها را با خود همراه کرد تا آنکه هنگامی که به اروپا پا گذاشت شاید ارتش وی به پنجاه هزار تن رسیده باشد که این خود برای گوشمالی آتنی ها بزرگ می نموده است هر چند که ممکن بود کشورهای دیگر یونانی نیز به کمک آتن بشتابند، حال آنکه بیشتر کشورهای یونانی فرمانبرداری خود را از شاه بزرگ ایران اعلام کردند.
    پس از گذراندن زمستان در سارد خشایارشا در آغاز سال 79 هخامنشی ( 480 پیش از میلاد مسیح ) به سوی یونان روانه شد. ارتش ایران را نیروی دریایی پشتیبانی می*کرد. آتنی ها نیز دارای ناوگانی نیرومند بودند که میتوانست با نیروی دریایی ایران به جنگ بپردازد.
    خشایارشا بی برخورد با پایداری به سوی آتن در یونان پیش رفت تا به تنگه ترموپیل رسید که در آنجا به جهت تنگی بیش از اندازه، یونانی ها ( اسپارتی ها به فرماندهی شاهشان لئونیداس ) راه را بر ارتش ایران بستند. سوران ارتش به شناسایی منطقه پرداخته، میانبری که از پشت تنگه در می*آمد را یافتند.
    پس از آن بسیاری از یونانیان از ترموپیل گریختند و تنها اسپارتیان در تنگه ماندند و همه در جنگ کشته شدند. پس از گذر از ترموپیل راه آتن به روی ارتش ایران باز شد، هنگامی که خشایار شاه از مقدونیه به آتن درآمد بسیاری از مردم آن، از شهر کوچ کرده بودند گروهی بر این باورند که خشایارشاه در آتن به تلافی آتش سوزی سارد بخشی از شهر را آتش زد. در مورد این کار خشایارشا نمی*توان حقیقت را به درستی فهمید. چراکه نمی توان حقیقت را از ژرفای نوشته های یونانیان بدست آورد.
    آنچه می*توان گفت این است که آتنی*ها که نمی توانستند در خشکی به برابر ارتش ایران درآیند، با نیروی دریایی ایران در نزدیکی سالامین، که از روی تنگی نیروی ایران نمی توانست کشتی های بسیاری را به جنگ درآورد درگیر شدند.
    چون این برخورد نتیجه ای در برنداشت، تیمیستوکل رهبر آتن به همراه گروهی به نزد خشایارشا رفتند، که در طی آن توانستند که خودمختاری آتن را بدست آورند. خشایار شاه پس از آن به آسیا بازگشت. تیمستوکل تا پایان شاهنشاهی خشایار شاه رهبر آتن بود ولی پس از آن مردم بر او شوریدند و وی از راه مقدونیه به دربار ایران پناه برد.
    دیون خرسوستومس نوشته است :
    « خشایارشا در لشکرکشی به یونان در ترموپیل بر اسپارتیان پیروز گشت و شاه لئونیداس را در آنجا بکشت. سپس آتن را ویران کرد ... پس از این پیروزیها برای یونانیان باج گذارد و راه آسیا را در پیش گرفت. " در فهرست سرزمینی نبشته*ی دیوها که به زمانی پس از نبرد یونان تعلق دارد، نام یونانی های نزدیک دریا ( کوچ نشینان یونانی آسیای کوچک )، یونانی های فرای دریا ( یونانی های سرزمین اصلی ) و اسکودرا ( مقدونیه و تراکیا ) آمده است. »
    نوشته ای از توسیدید یادآور می شود که :
    « سرپرستی نیروهای اسپارت و آتن و همگنانشان پس از بازگشت خشایار شاه به آسیا به دست یک کارگزار یونانی به نام پاوسانیاس بود که جامه*ی ارتش ایران را می پوشید و زیر دست افسر ایرانی به نام ارتاباذ کار می*کرد. »
    خشایارشا پس از بیست سال سلطنت، توسط یک خواجه به نام میترا یا اسپنت میترا و رئیس گارد سلطنتی به نام اردوان که با یکدیگر همدست شده بودند، در خوابگاه خویش کشته شد.
    سپس اردوان پسر بزرگ خشایارشا داریوش را هلاک کرد. چون پسر دوم پادشاه، ویشتاسپ که والی باکتریه بود، نیز از پایتخت دور بود، اردوان چند ماه سمت نیابت سلطنت داشت.
    او بطور موقت، اردشیر، پسر سوم خشایارشا را بر تخت نشاند و خودش از طریق پسران خویش قصد داشت به هنگام فرصت وی را نیز از میان بردارد، اما اردشیر از این توطئه آگاهی یافت و در دفع او پیشدستی کرد. در طی یک زد و خورد داخلی که در چهار دیوار حرمخانه در گرفت، اردشیر، اردوان و پسرانش را کشت و خود را شاهنشاه پارس خواند
    ویرایش توسط The-Game : 04-13-2011 در ساعت 10:16 PM
    3 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Sarkesh (04-14-2011), amirnba (04-09-2011), Ғ Д † Д Ł β (04-10-2011)

  7. Top | #7

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد : شاه تهماسب اول



    وقایع مهم:
    1-شکست دادن ازبکان
    2-هم دوره بودن با سلطان سلیمان نیرومندترین سلطان عثمانی(فاتح اتریش)
    3-انتقال پایتخت از تبریز به قزوین
    4-موفقیت های جنگ با سلطان سلیمان
    5-سرکوب امرا قزلباش


    سال 1523 میلاد ( 488 سال پیش)

    شاه تهماسب که 10سال داشت و بزرگترین پسر شاه اسماعیل بود بعد از مرگ پدرش شاه کشور شد.
    سال اول سلطنت شاه طهماسب در واقع عرصه رقابت امرا قزلباش برای کسب قدرت بود .ولی شاه جوان با شجاعت و هوشی که داشت کم کم خود را به عنوان شاه ایران به سردستگان قزلباش شناساند.او که به سن 20سالگی رسید خطرات زیادی او و کشورش را تهدید میکرد.از جمله:
    القاص میرزا برادرش که اورا به عنوان شاه قبول نداشت از تبریز گریخته و به عثمانی پناه برد.

    دیو سلطان یکی از امرای قزلباش در شیروان ادعای استقلال کرد و به شورش با تهماسب برخواست.

    عبیدلله خان ازبک پسر شبیک خان هم به هرات هجوم آورده بود تا هرات را گرفته و آنرا جزو قلمرو ازبکان کند.

    وضعیت عثمانی هم خیلی خطرناک مینمود زیرا در آنجا سلطان سلیمان بر تخت سلطنت رسید سلیمان پسر سلطان سلیم اول بود .در دوران سلطان سلیمان امپراطوری عثمانی به اوج قدرتش رسید.

    شاه تهماسب ابتدا تبریز را آرام نگه داشت و سپس با نیرویی که تدارک دید با 20.000 سرباز عازم قلعه شیروان شد تا دیو سلطان را شکست دهد دیو سلطان که لشگر شاه تهماسب را دید به عثمانی فرار کرد و شیروان بدون جنگ تسلیم شاه تهماسب شد.بعد از چندی شاه تهماسب تمام قفقاز را به تصرف در آورد و عازم هرات شد.

    تهماسب در حین رفتن به هرات پایتختش را از تبریز به قزوین انتقال داد.
    در هرات حاکم آنجا شورش کرده بود و به مشهد دست انداخته بود شاه تهماسب با لشگر 60.000 هزار نفری عازم آن ناحیه شد . و حاکم آنجا را درهم شکست هرات را به تصرف در آورد که خبر رسید عبیدلله خان با لشگرش برای گرفتن هرات می آید.

    نبرد جام

    شاه تهماسب خودش فرماندهی جنگ را بر عهده گرفت و از راه بلخ و مرو عازم جنگ با عبیدلله خان شد .لشگریان عبیدلله خان 35.000 سپاهی بودند .جنگ شدیدی در نزدیکی مرو درگرفت که بنام جنگ جام شناخته شد و تهماست در یک حرکت خیره کننده خود در صف اول سپاه ظاهر شد و به دشمن حمله برد و به قلب سپاه عبیدلله خان زد و شکست سختی بر او وارد کرد.بعد از این پیروزی شاه تهماسب وارد مرو شده و بعد از مدتی به هرات رفت .
    دراین بین دیو سلطان با لشگری که از عثمانی ها گرفته بود عازم قلعه شیروان شد ولی نتوانست آنجا را از قزلباشان بگیرد و سپس برگشت تا سلطان سلیمان را متقاعد کند به ایران حمله کند.تحریکات او و القاص میرزا برادر تهماسب بلاخره نتیجه داد و سلطان سلیمان قصد تصرف ایران بسرش زد.

    وضعیت عثمانی در این زمان :سلطان سلیمان تمام کشورهای اتریش .مجارستان .بلغارستان و قسمتی از رومانی یونان و تمام کشورهای عربی را در اختیار داشت از مصر تا عربستان .او با لشگر 200.000 هزار نفری به جنگ با شاه مجارستان رفته و لشگر 120.000 هزار نفری او را درهم کوبید و حتی یکی از سربازان مجارستانی را زنده نگزاشت .و به محاصره وین پایتخت اتریش پرداخت که با میانجیگری فرانسه ناتمام ماند.

    وسعت امپراطوری عثمانی زمان سلیمان


    سلطان سلیمان که رقبی در جهان برای خود نمیدید خود را خلیفه همه ی مسلمانان جهان دانست و به ایران اعلان جنگ داد او با تمام قوا به طرف ایران به حرکت درآمد .القاص میرزا به او گفته بود که شاه تهماسب در هرات است و بهتر آنست تا در نبود او ما تبریز را اشغال کنیم سپس به طرف قزوین رهسپار شویم.لشگر 200هزار نفری عثمانی به فرماندهی سلیمان به بغداد رفت و شاه دست نشانده ایران را کنار زده و بغداد را در 2روز گرفت و با سپاهیانش به شیروان لشگر کشید و آنجا را براحتی از قزلباشان بگرفت و سمت تبریز به حرکت در آمد.شاه تهماسب با اطلاع از موضوع با لشگر 60.000 نفره خود به سرعت به قزوین برگشت سرعت حرکت او بقدری زیاد بود که سپاهیانش خسته شدن و برای جنگ فعلا دست به اقدامی نزد.سلطان سلیمان بعد از یک هفته تبریز را گرفت و با اطلاع از حضور شاه تهماسب به سمت قزوین لشگر کشید .شاه تهماسب با شجاعت خاصی برای جنگ رهسپار شد.گروهی از قزلباشان خیانتکار از تبریز و گنجه و باکو به سپاهیان سلیمان ملحق شدند .سپاه عظیم عثمانی برای گرفتن قزوین به حرکت در آمدند.سلیمان به چمن سلطانیه رسیده بود که برف و کولاک شدیدی در گرفت و 2هزار نفر از عثمانیها مردند .سلطان سلیمان چون این وضعیت را مشاهده کردو نزدیک شدن لشگر ایران را دید دستور به عقب نشینی داد آنهم به بغداد .لشگر ایران به چمن سلطانیه رسیدن و یکی از همراهان تهماسب که بر اسبی در کنار تهماسب نشسته بود و در حال مشاهده کشتگان عثمانی ها بود برای شاه شعری سرود:
    رفتم چو به سلطانيه آن طرفه چمن ديدم دو هزار مرده بي گور و کفن
    گفتم که بکشت اين همه عثماني را باد سحر از ميانه برخاست که من


    سلطان سلیمان یکم
    ارتش ایران بدون معطلی به سمت تبریز حرکت کرد.القاص میرزا و دیو سلطان به همراه 20.000 سپاه عثمانی در تبریز مانده بودند و برای جنگ از شهر بیرون آمدند ولی شکست سختی خوردند و القاص میرزا اسیر و دیوسلطان کشته شد. و تبریز به تصرف قوای ایران درآمد.شاه تهماسب القاص میرزا را در قلعه وان زندانی کرد و به شیروان لشگر کشید و آنجا را از عثمانی ها گرفت.سلطان سلیمان که در بغداد بود وزیر اعظمش. ابراهیم پاشا . را برای جنگ با تهماسب فرستاد آنهم با 80.000 سرباز ولی تهماسب پیشدستی کرد و حمله غافلگیر کننده ای به ابراهیم پاشا کرد و اورا شکست داد و سپاهیان عثمانی به بغداد فرار کردند.سلیمان که دید از پس تهماسب بر نمی آید تصمیم به صلح گرفت دو طرف به این نتیجه رسیدن که تمام عراق برای عثمانی ها باشد و تمام آذربایجان و ارمنستان و گرجستان برای ایران قرارداد صلح به امضا رسید که تا زمان مرگ تهماسب پابرجا بود.
    ویرایش توسط The-Game : 04-14-2011 در ساعت 10:10 PM
    5 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Didoo (04-13-2011), Sarkesh (04-14-2011), amirnba (04-14-2011), awwe (04-13-2011), power222 (04-15-2011)

  8. Top | #8

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد: شاه عباس کبیر



    اتفاقات مهم:
    1-شکست دادن عثمانی ها به طور فجیع پس گرفتن بغداد برای ایران
    2-سه بار پی در پی شکست دادن ازبکان
    3-شکست دادن پرتغالی ها در بندرعباس
    4-احداث راه ها و کاروانسرای ها بسیار
    5-پایتخت کردن اصفهان
    6-ساختن کارخانه تولید توپ و تفنگ در اصفهان
    7-مجهز کردن ارتش ایران به سلاح گرم
    8-از بین بردن قدرت قزلباشان و آوردن نیروی جدیدی از مردم

    شاه عباس بزرگ یا شاه عباس اول : قدرتمندترین شاه صفوی

    او فرزند محمدخدابنده و پنجمین شاه صفوی است .که 42 سال با اقتدار کامل بر سرزمین ایران حکومت کرد.

    بعد از مرگ محمدخدابنده که نوه شاه تهماسب بود .کشور در وضعیت آشفته بود و هرکس برای خود حکومتی راه انداخته بود.شاه عباس در خراسان متولد شد .ودر 14سالگی خود را به قزوین رساند و خود را شاه ایران نامید .او ابتدا 18نفر از سران قزلباش را بعلت کسب قدرت کشت تا پایه های سلطنتش را مستحکم کند.

    قرارداد استانبول

    عثمانی ها از این وضعیت آشفته ایران استفاده کرندد و فرهادپاشا یکی از فرماندهان خود را با 100.000 سپاهی به قصد تصرف ایران فرستادند.او تمام شهرای ایران تا قزوین را تصرف کرد.(گرجستان .ارمنستان .آذربایجان .خوزستان.و حتی لرستان) و شاه عباس که از لحاظ نظامی فعلا در ضعف بود مجبور به صلح شد و تمام این شهرها را طی قراردادی به عثمانی ها واگزار کرد.سپس به فکر اصلاح قوای نظامی افتاد.
    (در سال ۱۰۰۰ هجری قمری )

    شاه عباس پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کرد چون اصفهان در مرکز بود و از عثمانی ها بدور بود.شاه عباس 2تن از نجیب زادگان انگلستان بنام های آنتی شرلی و رابرت شرلی را به ایران دعوت کرده و چون عثمانی ها دشمن مشترک ایران و انگلستان بودند.آنها حاضر شدند به شاه عباس درباره ساختن توپ و تفنگ اطلاعاتی بدهند.در عوض بازرگانان انگلیسی امتیازاتی را در ایران بگیرند.

    ساختن کارخانه بزرگ توپ و تفنگ در اصفهان

    ایرانی ها با کمک انگلستان موفق به ساختن کارخانه ساخت توپ و تفنگ در اصفهان بشوند و ارتش ایران در کمتر از یکسال دارای 60.000 هزار سوار و پیاده با سلاح آتشین شدند.و قوای نظامی در اصفهان جمع شدند سپس شاه عباس به قصد سرکوب خان ها و حاکمهای محلی براه افتاد.
    شورش های : خان احمد گیلانی و شورش شاه وردی خان لر و همچنین شورش ملک بهمن دوم را سرکوب کرد.

    جنگ با ازبکان

    شاه عباس . الله وردی خان . سردارش را برای جنگ با ازبکان روانه ساخت. بعد از مرگ عبیدلله خان تالم خان برادرزاده اش شاه ازبکان شد و با 300.000 نفر برای گرفت هرات عازم آن ناحیه شد ولی از الله وردی خان شکست سخت خورد و الله وردی خان سپاه اورا قتل عام کرد و 20.000 سر بریده برای شاه عباس در اصفهان فرستاد.

    چند سال بعد تالم خان با سپاهیانش دوباره عازم آن ناحیه شد و قصد تصرف مشهد به سرش زد .اینبار شاه عباس شخصا با 100.000 سپاهی از اصفهان براه افتاد و در جنگی ازبکان را شکست داد و تالم خان در جنگ کشته شد.

    سال بعد ازبکان باز به هرات دست انداختن ولی باز شکست خوردن و بیشترشان اسیر شدند و شاه عباس به شرطی آنها را بخشید که دیگر به ایران حمله نکنند و آنها حرف اورا قبول کردند و تا آخر سلطنت شاه عباس حمله ای از جانب ازبکان به خاک ایران نشد.

    شروع جنگ با عثمانی

    شاه عباس پس از آرام ساختن مرزهای شمال شرقی و اصلاحات در ارتش، و سرکوب شورشیان داخل متوجه عثمانی ها شد.تا شهرهای از دست رفته را پس بگیرد.او اول به روسها پیشنهاد داد که دو کشور همزمان به عثمانی ها حمله کنند (عثمانی ها دشمن مشترک ایران و روسیه بودند)ولی روسها بعلت جنگ در جبهی سوئد پیشنهاد شاه عباس را رد کردند.وفقط در جزیره کریمیه درگیری ارتش روسیه با عثمانی ها داشت که روسها توفیق چندانی نیافتند.

    اعلان جنگ به عثمانی :ارتش 100.000 نفری ایران در ۷ ربیع الثانی سال ۱۰۱۲ از اصفهان حرکت کرد.شاه عباس ابتدا تبریز را از عثمانی ها گرفت .سپس به سمت لرستان و خوزستان حرکت و آنجا را آزاد کرد و به سمت ایروان به حرکت در آمدند زیرا عثمانی ها آنجا تجمع کرده بودند .شریف پاشا با لشگرش برای جنگ با شاه عباس آمد ولی شکست خورد و به قلعه ای در ارمنستان پناه برد شاه عباس اورا تعقیب کرد و قلعه را به محاصره گرفت و بعد از کشتن 2هزار عثمانی قلعه را گرفت و شریف پاشا کشته شد.سال بعد شاه عباس با لشگر انبوه به طرف گنجه حرکت کرد و آنجا را از عثمانی ها بگرفت.سپس به طرف شماخی رفته و بعد از کشتن 3000 سرباز عثمانی آنجا را نیز گرفت.
    به این ترتیب تمام گرجستان و ارمنستان و آذربایجان به تصرف سپاه ایران در آمد .

    سلطان عثمانی نامه ای دوستانه به شاه عباس فرستاد و خواستار متارکه جنگ شد و لی شاه نپذیرفت.

    بدین ترتیب خلیل پاشا وزیر جنگ عثمانی با 300.000 هزار سرباز به طرف گرجستان به حرکت در آمد شاه عباس دستور داد تمام مناطق را از آذوقه خالی کنند تا سپاه خلیل پاشا به مشکل بخورد.بدین ترتیب سپاه ایران تمام آذوقه ای که در شهرهای برسرراه سپاه عثمانی بود را نابود و سوزاند.خلیل پاشا با سپاهش به تبریز رسید و قصد داشت شبانه به سپاه ایران که در اردبیل بود حمله کند .اما یکی از سربازان عثمانی این خبر را برای شاه عباس آورد و شاه عباس در جنگ پیشدستی کرد و برقوای خلیل پاشا حمله برد و اورا شکست سختی داد و خلیل پاشا تقاضای صلح کرد و شاه عباس درخواست اورا قبول کرد ولی بشرط بازپس دادن تمام شهرهای تفلیس .گنجه . و باکو که خلیل پاشا قبول کرد و شاه عباس اجازه بازگشت به استانبول را به او داد.

    تصرف قندهار و شکست سپاه هندوستان

    قندهار در دست هندی ها بود و این موضوع برای شاه عباس قابل قبول نبود سپس با لشگری به قصد تصرف قندهار حرکت کرد و سپاه هند را درهم کوبید سپس قندهار را گرفت.و هندی ها تقاضای صلح دادند که شاه عباس قبول کرد.

    جنگ مجدد با عثمانی ها و تصرف بغداد

    صفی قلیخان حاکم همدان با 20.000 سرباز عازم فتح بغداد شد و به شاه بغداد بکرسوباشی که دست نشانده عثمانی ها بود پیغام داد شهر را تسلیم کند .ولی او خودداری کرد و برای جنگ با صفی قلیخان بیرون شهر آمد که شکست خورد و بغداد به تصرف ایران در آمد.سال بعد سلطان عثمانی که از پیشرویهای ایرانی ها سخت پریشان بود وزیر اعظمش فرهاد پاشا را با 200.000 سرباز برای باز پس گیری بغداد فرستاد حاکمهای عربستان و مصر و اردن به فرهاد پاشا پیوستند تا بغداد را از چنگ ایران بدر آورند .صفی قلیخان که حال شاه بغداد بود از شاه عباس کمک خواست شاه عباس شخصا با 100.000 سرباز از اصفهان به جنگ با فرهاد پاشا شتافت فرهاد پاشا راهش را عوض کرد و از راه ارومیه وارد خاک ایران شد.شاه عباس هم به جنگ او شتافت و جنگی که بعدها بنام جنگ ارومیه شناخته شد در گرفت.شاه عباس ابتدا 10.000 سرباز جان برکف را برای فریب فرهاد پاشا فرستاد .فرهاد پاشا که گمان میکرد لشگر ایران همین تعداد هستند قصد کرد آنها را محاصر کند ولی شاه عباس با 50.000 هزار سربازی که در پشت کوه مخفی کرده بود حمله دهشتانکی به فرهاد پاشا وارد آورد.در این جنگ عثمانی ها قتل عام شدند و فرهاد پاشا و شاه عربستان و مصر در جنگ کشته شدند.و دیاربکر .نجف .کربلا .سامرا . کرکوک و اربیل به تصرف قوای ایران در آمد و شاه عباس تقاضای صلح عثمانی هارا پذیرفت .وطی حکمی صفی قلی خان حاکم همدان را شاه بغداد باقی گذاشت.

    تصویر جنگ شاه عباس با عثمانی ها


    بازپسگیری خلیج فارس
    شاه عباس پس از شکل*دهی ارتشی نیرومند به نبرد با پرتغالی*ها که خلیج فارس و جنوب ایران را تصرف کرده بودند پرداخت فرماندهی ارتش ایران در این نبرد به عهده فرمانده دلیر امام قلی خان بود لشگر شاه عباس توانست بندر گمبرون (گمبرون واژه*ای پرتغالی به معنای خرچنگ است) را پس بگیرد امام قلی خان با حمله به جزیره هرمز و فتح کردن قصر پرتغالی*ها توانست پرتغال را شکست دهد.مردم جنوب به پاس این خدمت بزرگ شاه عباس بندر گمبرون را به بندر عباس تغییر دادند تا یادوار دلاوری*های شاه عباس علیه متجاوزین پرتغالی باشد

    شاه عباس درسال ۱۰۳۷ درگذشت شاه عباس در طول حیاتش یکی از فرزندانش را کشت و دو تن دیگر را کور کرد و دو پسر دیگرش نیز در کودکی مردند؛ بدین ترتیب در هنگام مرگ جانشین شایسته*ای از خود باقی نگذاشت و به ناچار نوه او با نام شاه صفی به پادشاهی رسید.
    ویرایش توسط The-Game : 04-17-2011 در ساعت 01:36 PM
    4 کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. DOST (02-08-2012), Didoo (04-14-2011), Sarkesh (04-17-2011), power222 (04-15-2011)

  9. Top | #9

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    شماره عضویت
    21271
    نوشته ها
    231
    تشکر
    988
    تشکر شده 1,067 بار در 221 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    521 Thread(s)

    پیش فرض

    شاه بعد : شاپور اول ساسانی

    کاربر مقابل از The-Game عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است: DOST (02-08-2012)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. درد و دل با کج کارا و کج دوستا
    توسط meslehichkas در انجمن گفتگوی همگانی
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: 11-15-2008, 12:33 AM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد