بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: مطالب خواندنی

  1. Top | #1

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    467
    نوشته ها
    496
    تشکر
    26
    تشکر شده 124 بار در 11 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    57 Thread(s)

    پیش فرض [split] قبل و بعد از ... ازدواج

    پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.




    دختر: می*خوای از پیشت برم؟


    پسر: حتی فکرشم نکن!


    دختر: دوسم داری؟


    پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!


    دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟


    پسر: نه! برای چی می*پرسی؟


    دختر: منو می*بوسی؟


    پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.


    دختر: منو می*زنی؟


    پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی*ام؟!


    دختر: می*تونم بهت اعتماد کنم؟!


    پسر: بله.


    دختر: عزیزم!

    بعد از ازدواج ................




    کاری نداره! از پایین به بالا بخون

  2. Top | #2

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    467
    نوشته ها
    496
    تشکر
    26
    تشکر شده 124 بار در 11 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    57 Thread(s)

    پیش فرض همه چیز به ما بستگی دارد

    در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب*های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می*کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم.

    لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می*بایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می*کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی*اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره*اش اتودها و طرح*هایی برداشت.

    سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کم*کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده*پوش و مستی را در جوی آبی یافت.

    از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی*فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بی*تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید.



    وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه*ای از شگفتی و اندوه گفت:

    - ((من این تابلو را قبلاً دیده*ام))

    داوینچی شگفت زده پرسید:

    - ((کجا؟))

    - سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می*خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.



    جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست می*دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.

    حرفم رو با یک بیت شعر و چند جمله تموم می*کنم:

    مولوی:

    ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن

    یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش

    ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست می*دهیم.

    به دنیا آمده*ای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.

    خالق سرانجام خود باش. همچون بذر بمانی و بمیری اما می*توانی گل باشی و بشکفی، می*توانی درخت باشی و ببالی.

  3. Top | #3

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    467
    نوشته ها
    496
    تشکر
    26
    تشکر شده 124 بار در 11 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    57 Thread(s)

    پیش فرض دوستی تـا ابـدیت !

    روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

    روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."



    دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادی می گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گویی این موضوع را مهم تلقی نكرد. زیرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر این نكته بود كه همه ی دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضایت كامل داشتند ...

    از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر كدام در مكانی دیگر مشغول ادامه تحصیل ، كار و زندگی شدند ...

    چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزانی كه "مارک" نام داشت و به خدمت سربازی اعزام شده بود در جنگ ویتنام کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از این حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. او تا بحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را بجا آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود


    به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" سرباز ادامه داد : "مارک همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. "در حین مراسم تدفین، اکثر همکلاسی های قدیمی اش برای شركت در مراسم در آنجا گرد هم آمده بودند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

    پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !

    مادر مارک گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند.
    چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
    همسر چاک گفت : "چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
    مارلین گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
    سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."


    صحبت ها ادامه داشت، انگار كلاسی مثل گذشته ها با همان همكلاسی های همیشگی در آنجا تشكیل شده بود فقط جای مارک خالی بود كه اینك با آرامشی ابدی آرمیده بود و دوستی ها را تا ابدیت پیوند زده بود. معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورد، بی امان گریه اش گرفت. او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد !!!




    [size=medium]سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما بعضی وقت ها فراموش می کنیم كه این زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی و در كجا اتفاق خواهد افتاد. بنابر این به کسانیکه دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزش هستند، قبل از آنکه برای گفتن این حقیقت دیر شده باشد. القاء حس دوست داشتن و ایجاد یك حس اعتماد به نفسی كه بتوان به آن تكیه كرد در هیچ لحظه ای از عمر از یاد نخواهد رفت ...[/size]

  4. Top | #4

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    467
    نوشته ها
    496
    تشکر
    26
    تشکر شده 124 بار در 11 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    57 Thread(s)

    پیش فرض RE: مطالب خواندنی

    روزی پسر غمگین نزد درختی خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم
    درخت گفت: من پول ندارم ولی سیب دارم. اگر می*خواهی می*توانی تمام سیب*های درخت را چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول بدست آوری.
    آن وقت پسر تمام سیب*های درخت را چید و برای فروش برد. هنگامی که پسر بزرگ شد، تمام پولهایش را خرج کرد و به نزد درخت بازگشت و گفت می*خواهم یک خانه بسازم ولی پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.
    درخت گفت: شاخه*های درخت را قطع کن. آنها را ببر و خانه*ای بساز.
    و آن پسر تمام شاخه*های درخت را قطع کرد. آنوقت درخت شاد و خوشحال بود. پسر بعد از چند سال، بدبخت*تر از همیشه برگشت و گفت: می*دانی؟ من از همسر و خانه*ام خسته شده*ام و می*خواهم از آنها دور شوم، اما وسیله*ای برای مسافرت ندارم.
    درخت گفت: مرا از ریشه قطع کن و میان مرا خالی کن و روی آب بینداز و برو.
    پسر آن درخت را از ریشه قطع کرد و به مسافرت رفت. اما درخت هنوز خوشحال بود.



    شما چی دوستان؟آیا حاضرین دوستانتون رو شاد کنین؟ حاضرین برای شاد کردن دیگران بها بپردازین؟ آیا پرداخت این بها حد و مرزی داره؟
    مسیح فرمود: بهترین دوست کسی است که جان خود را فدا کند.

    يادمون باشه وقتي ميتونيم دوست واقعي داشته باشيم كه اول خودمون براي دوستامون يه دوست واقعي باشيم ...

    آیا شما حاضرید به خاطر خوشبختی و شادی کسی حتی جان خود را فدا کنید.. منظورم این نیست که باید این کار رو بکنید. منظور از این پرسش فقط یک چیز بود، آیا کسی را بی قید و شرط دوست دارید؟ چند نفر؟

    درختان میوه خود را نمی*خورند،
    ابرها باران را نمی*بلعند،
    رودها آب خود را نمی*خورند،
    چیزی که برگان دارند، همیشه به نفع دیگران است.
    اوشو: همه آنچه که جمع کردم برباد رفت و همه آنچه که بخشیدم، مال من ماند. آنچه که بخشیدم هنوز با من است و آنچه که جمع کردم از دست رفت.
    در واقع انسان جز آنچه که با دیگران تقسیم می*کند، چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان آن را جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد.
    هر چه بیشتر بدست می*آوری، هرچه کمتر می*بخشی، کمتر داری
    زیگ زیگلار: محبت، یعنی دوست داشتن مردم، بیش از استحقاق آنها



    يادمون باشه دوست داشتن كسايي كه دوستمون دارن ، كار زياد بزرگي نيست... و هر كسي به طور عادي اينو انجام ميده...
    مهم اينه كه بتونيم ، كسايي كه دوستمون ندارن دوست داشته بشيم...


    با امید به اینکه آسمون زندگیتون به رنگ یکرنگی عشق باشه

  5. Top | #5

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    عضو هیئت مدیره سایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    32
    نوشته ها
    2,475
    تشکر
    1,349
    تشکر شده 2,384 بار در 298 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    440 Thread(s)

    پیش فرض موارد جالبی از زندگی اینشتین



    بله همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (2mc=e) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیزهای کمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم. خودتان را با مرور این هشت مورد شگفت زده کنید!




    1- او با سر بزرگ متولد شد


    وقتی انیشتین به دنیا آمد خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آن جایی که مادر وی تصور می کرد فرزندش ناقص است اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.




    2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود نبود


    مطمئنا انیشتین توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند اما برای به یاد آوری چیزهای معمولی واقعا حافظه ی ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموش کاری مختص دانستن تاریخ تولد برای بچه های کوچک بود.




    3- او از داستان های علمی، تخیلی متنفر بود


    انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود زیرا احساس می کرد آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد. او می گفت: (من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم زیرا به زودی می آید.)




    4- او در آزمون ورودی دانشگاه رد شد


    در سال 1895 در سن 17 سالگی انیشتین که قطعا یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد. در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سرگذاشت اما در بخش های باقی مانده مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی بعد ها از او در این رابطه سوال شد گفتآنها بی نهایت کسل کننده بودند و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد.)


    5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت


    انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.




    6- او فقط یک بار رانندگی کرد


    انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت. یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند قبول کرد. اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه میکند در درونش داشت. به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.




    7- الهام گر او یک قطب نما بود


    انیشتین در دوران نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود. وقتی او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.





    8- راز نهفته در نبوغ او



    بعد از مرگ انیشتین در سال 1995 مغر او توسط توماس تولتزهاروی برای تحقیقات برداشته شد. هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز وی مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلیسیوس داشته که این مسئله امکان ارتباط آسانتر سلولهای عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد. علاوه بر اینها مغز وی دارای تراکم و چگالی زیادی بوده و همین طور قطعه اهیانه پایینی توانایی همکاری بیشتری با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات را داشته است.

    با تشکر از : علی زمردی

    ممنون.
    موفق باشین.

  6. Top | #6

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    467
    نوشته ها
    496
    تشکر
    26
    تشکر شده 124 بار در 11 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    57 Thread(s)

    پیش فرض RE: مطالب خواندنی

    اثباتي ساده براي وجود خدا...




    مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
    وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
    مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

    آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

    مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

    مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

    آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

    مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

    _____________________________________




    راستی ! چرا یافتن خدا برای خیلی از ماها اینقدر دشوار است ؟


    شاید جواب این سوال در این جمله باشد كه :

    زیرا ما بدنبال چیزی هستیم كه هرگز آنرا گم نكرده ایم

  7. Top | #7

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    شماره عضویت
    3315
    نوشته ها
    25
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض داستانهای بسیار زیبا

    دوستان این تایپیکو زدم بخاطر این که این پست هایی که قراره از این پس تو این تاپیپک ها بزارم صرفا داستان های احساسی هستن و اصلا جک و .... نیستند ولی من قول میدم هر کی اینارو بخونه واقعا معنی زندگی رو میفهمه.....
    براتون يه داستان جالب اماده کردم که نشون ميده خدا يعني چي داستان خوبيه ولي اگه کسي از قلبش ايمان نداشته باشه درک نميکنه هر روز يه دونه از اين داستانا ميزارم...................................... ..............................
    وئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.


    جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
    زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
    جان گفت نسيه نمي دهد

    مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت
    ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
    خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟
    لوئيز گفت: اينجاست
    " ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."

    لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت
    خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد
    مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
    در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است

    کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "
    مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد
    لوئيز خداحافظي کرد و رفت


    فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....

    -----------------------------------------------------------------------------
    داستان دوم هم خيلي احساسيه..........

    داستاني را که مي خواهم برايتان نقل کنم درباره ي سربازي است که پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه ي خود بازگردد. سرباز قبل از اين که به خانه برسد، از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما د ارم. رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.
    پدر و مادر او در پاسخ گفتند ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.
    پسر ادامه داد ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند.
    پدرش گفت پسر عزيزم، متاسفيم که اين مشکل براين دوست تو به وجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند.
    پسر گفت نه، من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند. آنها در جواب گفتند نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسوول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني.
    در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.
    چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي سقوط از يک ساختمان جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند.
    پدر و مادر او آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشکي قانوني مراجعه کردند.
    با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد. پسر آنها يک دست و پا داشت!

    سرافراز و سر بلند در پناه ايزد جاويدان........................

  8. Top | #8

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    شماره عضویت
    3315
    نوشته ها
    25
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: داستانهای بسیار زیبا

    2 سری داستان دیگه که یکیش کمی خنده داره و اون یکی هم جالبه.......
    شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…

    نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!



    واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

    هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!



    واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

    از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد

    از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!



    شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

    داستان دوم هم احساسی است.......................
    سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

    یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

    برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

    سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

    نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

    نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

    کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»

    در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

    وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

    کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

    سرافراز و سربلند در پناه ایزد جاویدان...........................

  9. Top | #9

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Junior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    شماره عضویت
    3315
    نوشته ها
    25
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: مطالب خواندنی

    دوستان براتون 2 تا داستان جالب و خواندنی دیگه اماده کردم داستان ها از نظر من خیلی جالبند امیدوارم لذت ببرید.
    قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
    قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
    اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
    اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
    سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
    مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
    مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

    -----------------------------------------------------------------------------------------------------
    روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
    سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
    سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
    مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفریداو نمی تواند ار آنجا خارج شود و منروزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
    این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
    سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
    مورچه گفت آری او می گوید :
    ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.


    سرافراز و سربلند در پناه ایزد جاویدان...........................

  10. Top | #10

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    1045
    سن
    37
    نوشته ها
    290
    تشکر
    0
    تشکر شده 9 بار در 4 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض سال بعد تو اخبار 20:30 چه خبرایی میگن ؟


    50سال بعد ، خبر ساعت 20:30 ......
    سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قرائت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم......:



    * قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

    * ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.

    * با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.

    * برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی......

    * دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.

    * یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.

    * به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

    * یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.

    * نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ******* مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

    * شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.

    * به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.

    * قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.

    * رؤسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

    * امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.

    * 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.

    * از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.

    * نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

    * مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

    * شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد