آقا پاساژ ایرانیان کجا
یه پاساژ ایرانیان هست توی امام زاده حسن که قط توش لباس می فروشند و یه پاساژ ایرن هست توی ولیعصر که لوازم کامپیوتری هست ولی همه می گن پاساژ ایران کدوم رفته بودی جیگر؟
---------------------------------------------------------
خوب خیلی سخته که این پست رو دارم می نویسم و حقش بود ابولی بود و خودش می نوشت ولی نمی دونم شاید به احتما زیاد بعد از عید ببینیمش ولی کسی چه می دونه ؟!؟
---------------------------------
خوب این پست رو به عشق بازگشت ابولی به انجم می نویسم تا خاطراتش رو همیشه زنده نگه داریم
------------------------------
خوب عید شده و نزدیکای عید همه در تکاپو هستین
یکی دنبال لباس می دوه یکی دنبال شلوار می دوه یکی می خواد کفش بخره از همه جالب تر یکی هیچی نمی خره مثل من ..........
یکی تو فکر گرون کردن جناسهاش هست و پیش خودش می ** مردم همه سر کارهستن و الانم دم عید و عیدی رو گرفتن و زدن تو رگ پس دارن بخرن ما هم که گرون کنیم طرف پیش خودش می ** حالا که دارم می خرم ولی نمی دئنه که دارن سرش رو با پنبه می برن حالا
-------------------------------------
یکی هم مثل من دختر خونه است و باید همه کار بکنه . پرده در بیاره بره بشوره و بعد بره دوباره بزنه پشت شیشه . شیشه پاک کنه . فرش بشوره اینم عکسش
http://www.pix8.net/pro/pic.php?u=24892CF56a&i=1130920
البته عکس کارهای دیگه موجود نبود بزارم وگرنه می زاشتم
------------------------------
یکی هم مثل ابولی الان داره کیک می زنه واسه مردم نمی دونم کاش بود حداقل با هم می خندیدیم به معین تنهایی زیاد حال نمی ده
---------------
معین رو بگم اوه اوه دوهفت پیش زنگ زدم مامانش گفت خونه نیس بیرونه دیدم SMS داده می ** من خرید عید اومدم .
خلاصه همه سرمایه دارها
داش معین دست ما رو هم بگیر بکن تو دماغت خیلی دلم تنگ شده الان ابولی بگه معین رایتر و هادی لگن تو آب چه دورانی بود
-------------------
آره داشتم می گفتم هرکی تو کار خودش هست . در همین راستا من خاطرات فراوانی دارم ولی نمی ودمن کدوم رو بگم البت خاطرات ما به قدرت خاطرات ابولی نیست ولی هر لحظه هم واسه ما خاطره است
-------------
همین منه بدبهت ذلیلی که دارین می ببینین همیشه خدا دم عید یه بلای اساسی سر من میاد مثلا 2سالپیش عید بود من شهید شدم یه هفته مونده بود رفتیم سالن فوتبال و از اونجایی که بنده هم باتیستوتا هستیم با تعداد گل بیشتر از بقیه دوستان و بردهای پی در پی نگو تیم حریف قصذ غربت کرده بود تا من رو که هسته تیم به حساب می اومد م رو از میدون به در کنه .
در همین راستای اهداف انقلابشون یکی از دوستان که ستون پنجم حریف به حساب می اومد اومد گفت داش هادی حواست رو جمع کن همه می خوان بکشنت گفتم یعنی چی ؟
گفت بنده خدا حبر نداری نیست تو داری اذیتشون می کنی می خوان بفرستنت تعطیلات منم گفتم از مادر زاده نشده ولی مثل اینکه شده بود . آقا تیم ما اومد توی زمین و من با یک حرکت انتحاری تمام اهدافشون رو نقش بر آب کردم چه کردم ؟ رفتم و
وایسادم دروازه البت ما نقش خیلی موثری زمانی در دروازه بانی داشتیم به ما چیلاورت هم نیز می گفتند
خلاصه ما در دروازه بودیم و هیچ توپی از خط دروازه نمی گذشت دیگه همشون خسته شده بودن و توی آخرین حمله از قصد توپی ک توی ست من بود رو شوت کردن و این شد که انگشت سبابه دست راستم ( همونی که می کنیم تو دماغ) رو ناکار کردند البت
من کم نیاوردم و تا آخرش توی بازی بودم و بازی رو بردیم ولی بعدش یه نگاه به انگشت کردم دیدم باد کرده شده اندازه مچ پای معین. دیگه ترسیدم و رفتیم دکتر به همراه پدرم دکتر گفت چیزی نیست ضربه سخت خرده ولی چون انگشته باید گچ گرفته بشه تا تکون نخوره منم مونده بودم اگر گچ بگیره پس کی دیگه پله های ترقی رو تی بکشه .
بابام بهم گفت دکتر ما بریم آتل بگیریم بیایم از دارو خونه دکی هم گفت باشه برین . بابام اومد بیرون بهم گفت بشین تو ماشین
گفتم پدرم یعنی چی بشین تو ماشین داروخونه ایناهاش زیر درمانگاه هست بیا همینجا گچش بگیر اذیتمون نکن گفت بشین زر نزن تو نمی فهمی می ریم خونه برات گچ می گیرم.
از اونجایی که من در دوران جوانی ورزشکار حرفه ای رزمی بودم همیشه یه جایی از بدنم به مدت طولانی تو گچ بود و توی خونه ی ما هم معدن گچ معمولی و فایبرگلاس هست هنوزم داریم یه عالمه .
خلاصه اومدیم خونه پدرم یه گچ درست کردو پیچید دور انگت دستم و البت باید بگم گچش متحرک بود و من راحت نماز می خوندم
هر وقت لازم نداشتم از دستم در می آوردم و می زاشتم روی اوپن و هر وقت می خواستم برم بیرون و یا لازم می شد می کردم دستم . در همین راستا من گچهای زیادی رو از بین بردم . یکیش داشتم با دوستم حرف می زدم اومدم اشاره کنم به یه جا دستم رو با سرعت آوردم گچ از دستم پرت شد تو جوب . یه بار سر کلاس یکی از بچه ها می خواست زنگ فیزیک رو بپیچونه از من گچ دسنم رو قرض گرفت ولی دیگه نداد و بابام یه گچ دیگه درست کرد . خلاصه ما او گچ داستانها داشتیم تا امتحانات خرداد هم من با
این گچ کلاس می پیچوندم . بگذریم بالاخره خوب شد . این از پیارسال .
سال قبلش هم دقیقا یک هفته مونده به عید آبله مرغون گرفتم وحشتناک . اینقدر وحشتناک که کارم به اتاق مراقبتهای ویژه کشید . توی نای و لوله های تنفسی و توی چشم و توی سرم و همی بدنم جوش زده بود دکتره می گفت من تا حالا یه همچین چیزی ندیدم منم توی همون حال به دکتره گفتم بالاخره دکتر هر کس یه عقب موندگی هایی داره تو خودت رو ناراحت نکن . بگذریم
سال قبلش اتفاق خاصی نیوفتاد ولی سال قبل ترش من دوباره یه هفته مونده به عید سرخک گرفتم بازم وحشتناک . خیلی بد بود هرکی می دید می گفت این می میره . بگذریم
حالا نمی دونم من پارسال اتفاق خاصی برام نیوفتاه و امسال تا الان که اینجا نشستم اتفاق خاصی نیوفتاده و هنوز تا عید چند روز مونده و احتمال اتفاق بد واسه من افتد رسیده به 90 در صد و من الان خیلی مواظبم
------------------------------------------
از خاطرات در کردن بگذریم امروز شاهد حضور حماسه ساز داش محمود در عرصه استان کردستان بودیم و خیلی جالب بود من که از خنده مرده بودم یه مشت ملت خر
---------------------
خوب نمی دونم این پست رو تا حالا گزاشته بودم یا نه ولی این صلیب رو توی میدون آزادی توجه کنید چیز خوبی هست واسه تمدد اعصاب
http://www.pix8.net/pro/pic.php?u=24892CF56a&i=1130925
---------------------------------------------
می خواستم پست عید امسال رو خودم بزارم ولی یه ندایی از اولش همش تو دلم گفت نزار که ابولی بر می گرده و خودش می زاره به همین دلیل من تا روز عید صبر می کنم و بعد اگر خبری از داداش بزرگه دالتون نشد یه پست حماسی می زاریم
-----------------------------------
فعلا موفق باشید
منتظر قسمت بعدی دالتونها به زودی باشید
ازهمه بیشتر واسه بازگشت داداش دالتون ابولی دعا کنید
یا حق







پاسخ با نقل قول






علاقه مندی ها (Bookmarks)