ابوالفضل ندیده از اهواز برگشتیم!
چهارشنبه هفته پیش تاریخ اعزامم به خدمت بود که همونطور که گفتم باید میرفتم اهواز پس بخونید حکایت این سفر تلخ رو!
ساعت سه عصر زمان حرکت اتوبوس های ترمینال جنوب بود من ساعت یک دیگه با همه خداحافظی کرده بودم و به قول معروف ازشون حلالیت طلبیدم ولی موقعی که میخواستم برم واقعا عصبانی بودم من خودم 60 کیلو هستم لابد میپرسید چه ربطی داشت!موقعی که اومدم ساکم رو بلند کنم دیدم 120 کیلو شده!!!به خانواده هم گفته بودم خوشم نمیاد کسی بیاد بدرقم اخرش با نیسان به همراه دادشم رفتیم ترمینال جنوب که تا به در ورودی ترمینال رسیدیم بهش گفتم برو!خداحافظ.رسیدیم به محوطه اصلی دیدم کل ملت کچل کردن الا من!البته عده کمی هم مو داشتن مدتی با بچه ها مشغول بودیم تا این که اولین اتوبوس اومد ملت با زور خودشون رو کردن تو اتوبوس .. اتوبوس دوم اومد ملت با زور خودشونو چپوندن اون تو..نوبت اتوبوس سوم که رسید من دیگه به غیرتم برخورد گفتم اندفعه دیگه میرم تو اقا ما با هر بدبختی بود اندفعه دیگه رفتیم تو اتوبوس حالا این که زیر دست وپای جمعیت پرس شدیم به کنار! بغل ما یه پسری نشسته بود مایه دار واسم تعریف میکرد میگفت یه زمانی با وانت برجی یک ملیون و دویست درمیاورد ولی حالا درامدش رسیده به ماهی پانصد ششصد تومن و........راننده برای بار اول اتوبوس رو نگه داشت من روزه بودم پایین نرفتم چیزی بخورم .ولی بار دوم که نگه داشت ا رفتیم پایین برای افطار اقا چشت روز بد نبینه دیدم هر کی یه نخ سیگر دراورده داره میکشه یک شیرین عقلی هم داشت سیگار مثل خرما پخش میکرد منم ادمی هستم که دوست دارم خودمو هم رنگ مجلس نشون بدم در نتیجه به بچه ها گتم من فقط با قلیون حال میکنم!رفتیم تو تلفن راننده دوم ماشین زنگ خورد چشتون روز بد نبینه اتوبوس چهارم اهواز بغل یک پمب بنزین نگه میداره و کسایی که توش بودن ازش پیاده میشن یکی از سربازها هم ازش میاد بیرون ولی همزمان با بیرون اومدن اون یک ماشین ریو از روی پاش رد میشه و میبرنش بیمارستان..شام رو جوجه کباب خوردیم البته از جیب مبارک خودمون!از شهرهایی مثل خرم اباد قم اراک وحتی لرستان رد شدیم و کلا 16 ساعت تو راه بودیم تو یکی از دستشویی های لرستان رفتیم که روش نوشته بود درود بر لرها چیز تو دهن اقای رفسنجا....
رسیدیم اهواز هوا گرم بود ساکامون رو گشتن موبایلمون رو هم گرفتن ولی واقعا اهوازیها تو پادگان خیلی مهربون بودن چه سربازاش چه درجه داراش هر چقدر میخواستن سختگیر و اخمو باشن ولی بازم نمیتونستن انگار دست خودشون نبود اونجا یکی از بچه ها میگفت هپاتیت دارم ولی معافی نگرفتم ما اولش خیال کردیم شوخی میکنه ولی بعدش فهمیدیم کاملا داره جدی حرف میزنه اونجا ما رو به صف کردن وگفتن هر کی تزریق واکسنش 15 روز از تاریخش نگذشته بیاد این ور صف واسه من هم واکسنم فقط 4 روز گذشته بود پس با خوشحالی رفتم اونطرف تعدادمون به بیست نفر تقریبا رسیده بود به ما گفتن برید تهران نمیتونید اینجا بمونید ...............ما بقی رو بعدا میگم





پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)