[size=large]امیر اقایی در زندان!!!-[/size]
امشب یه اتفاقی برامون افتاده که حتمان سوجه چند روز مطبوعات لیگ پیش بینی و فک و فامیل
خواهد شد!!
داستان ما از این قراره که ساعت 6 غروب ..ما به قصد خرید یه سری وسیله های کاربردی برای مغازه عزیمت کردیم به بازار...
همیشه واسه هر کاری و جایی که میخواستم برم ماشین آقام بود ..ولی امروز در دسترس نبود...و ما بالجبار میخواستیم با تاکسی بریم...
منتظر تاکسی بودیم که یهو بلای اسمونی که داشت میومد جلومون ترمز زد!!
یه پیکان مدل احد51: جلومون ترمز زد گفت شهدا...گفتم اره میدان شهدا ! سوار شدیم جلو...طرف یه مرد حدودا 35 تا 40 بود ولی معلوم بود از اون کله شقاس!!!
اون موقع هم خیابون شلوغ بود..اینم سرعت نسبتا باالایی داشت!! یکم که جلوتر رفت..نزدیک بود دو تا خانوم نسبتان محجبه !!! رو زیر بگیره که به موقع ترمز گرفت...
زنه : هووووووی وحشی چه خبرته نزدیک بود زیرمون کنی
مرده: صداتو بیار پایین زنیکه !!!
زنه : خفه شو ایکبیری ...
مرده:میام میکنم.*.ا :
بعد از اینکه یارو پاشو گذاشت رو پدال گاز که بره یهو دیدیم یه چیزی عینه پتک خورد پشت ماشین...چنان محکم بود یه لحظه فکر کردیم ماشین از عقب زد بهمون..ولی نه ! اون یکی خانوم محجبه که محجبیت واقعان از سر و روی این خواهر گرامی میومد
محکم کوبونده بود به ماشین و در یه چشم به هم زدن رفتن اونور خیابون...خیابون هم دو طرفه است ...یه طرف که ما بودیم اونها هم اون طرف.
یه چیز تو مایه های میدون ولیعصر تهرون!!!
یارو از ماشین پیاده شده میگه پس ماشینه کو...پس چی بود...گفتم بابادختره زد ..
یارو هم عصبانی بلند تو خیابون داد میزد و فحش های بد میداد به اون دو تا ...وای وای چه فحشهایی ...تا حالا از اون فحشها نشنیده بودم...همش کلمات بد و بی ادبی از دهانش خارج میشد...حالا تازه قصه شروع شد ...
ما با ماشین یواش میرفتنیم...یارو گیر داده بود سر یه خیابون من وایمیسم میرم سریع اونور خیابون یه چک محکم میزنم تو گوش اون ج* خانوم و میام..حاللا ما هی اصرار بابا بی خیال ارزش نداره..زن بوده اگه مرد بود خودم کمکت میکردم ولی به زن جماعت دست نزن که شری میشه برات...
از ما اصرار و از اون انکار ....هم اونا از اونور مارو زیر نظر داشتن ..هم ما اونها رو...
به چراغ قرمز که رسیدیم دیدم ..واااا
دارن میان طرف یه افسر چراغ قرمز که ماشین مارو توقیف کنن...افسره هم گفت بزن کنار..مرده هم که دنبال شر میگشت (عرب خر بود دیگه سرش برا دعوا درد میکرد
وقتی نگه داشت دوباره وایساد بهشون فحش بد دادن!!! اقا چشتون روز بد هیچ وقت نبینه ...انشالا از هر کی تو زندگیتون کتک میخورید بخورید ولی از زن جماعت کتک نخورید ..خدایی من انتظار چنین حرکتی از زنه نداشتم..میدونید چرا؟
زنه چنان با دو اومد با دو دستاش زد تو سر رانندههراننده هم اوم پایین هلش داد ...سریعان چند نفر جداشون کردن ..اما این پایان ماجرا نبود...در همون لحظه نزاع زن و مرد یه الگانس از نزدیکای دعوا داشته رد میشده و متوجه دعوا میشه ...و سریعان خودشونو رسوندن و طبق معمول هم حتمان باید زنان جامعه باشن!! حالا تو اون گیروبیر منه بدبخت رو بگو که هی نقش میونجیگر رو بازی میکردم..و مثلان میخواستیم شر بخوابه ولی نمیدونستیم خودمون میوفتیم تو هچل!!!
الگانسه که مرده رو سریعان انداخت عقب ماشینشون..همون لحظه زنه یهو با فریاد متوجهشون کرد اینم بود اینم بود!!!!!!!!
یعنی من امیر اقایی!!!!!!!!!!!!! یا قمر بنی هاشم !!!!!!
اقا اومد یارو سمت ما قوی هیکل هم بود گفت خواستی فرار کنی ها ..دهنتو پاره میکنم..فلانت میکنم .بهمانت میکنم مرتیکه..گفتم بابا من مسافرم ...من اصلا تو این دعوا نقش نداشتم..من اومدم میونجیگری کنم...نه تو غلط کردی پوفیوز پدرسگ...گفتم درست صحبت کن چرا فحش میدی ...مگه شهر هرته که فحش میدی ...( اون لحظه واقعان عصبانی شده بودم چون نباید به من فحش میداد) دیگه تا اینجا که من هیچکاره بودم تا اخرش رفتم تا حق این خار ک**سه (ببخهشید بچه ها من یهو جو گرفتم فحشهای اون یارو یادم اومد) رو کف دستش بزارم:.
فکر کرده بود الکیه...اقا مارو بردن نزدیکترین پاسگاه...فک و فامیلا زنه که خودشونو رسونده بودن براییه نزاع!!! من گفتم باید با خونه تماس بگیرم..بابا جون من اصلان با این اقا نسبت ندارم...من مسافر بودم....یارو میگفت وقتی یه چند روز اب خنک خوردی یاد میگیری دیگه با مامور جروبحث نکنی...گفتم باشه میبینیم!!!!!!!
سریع السیر زنگ زدم به اقای صالحی فرمانده کل قوای نیروهایس مسلح ...البته سمتش سرهنگه مفاسد استان خوزستانه و جزو اطلاعاته کشورکه میشه شوهر خاله من و نسبت فامیلی باهاشون داریم..
سلام اقای صالحی ..
سلام ابوالفضل جان حالت چطوره ...خیره
اقای صالحی من کلانتری فلان جا هستم ..بیا یه چیزهایی باید روشن بشه...
چی شده ؟؟ چی کار کردی نکنه ممد کاری کرده ...اره ؟؟
نه بابا نه ...یه سوئتفاهم پیش اومده ولی میخوام حساب یه نفرو برسونم که دیگه بیخود و بی جهت فحش نده...
باشه باشه...
حالا ما منتظر ......همین که به اون یارو که بهم فحش داده بود و با هل انداختم تو ماشین ..بهش گفتم زنگ زدم اقای صالحی بیاد ..انگار رنگ از رخسارش پرید!!! همچین یه حالی شد و نحوه صحبت کردنش عوض شد ...
تقصیر خودته دیگه بهت میگم سوار شو ..میگی من بی تقصیرم...
گفتم درسته ولی تو حق فحاشی نداشتی ..الانم معلوم میشه ...
چند دقیقه بعد جناب سرهنگ خودشو رسوند ...اقا تا اومد تمام اون مامورایی که پاسگاه بودن چنان بهش احترام و تعظیم میکردن..اینم که مادر زاد عصبانی ...تا منو دید جلو اون همه ادم (اخه پاسگاه هم شلوغ بود) چنان تحویلم گرفت ..چی شده ابوالفضل جان...بعد از توضیحاتم ..گفت غلط کرده ضمیمه پروندش میکنم شده خلع لباسش میکنم...وای ندیدید اون لحظه من انگار حکمه یه خری رو میکردم که انگار بهش یه تی تاب دادی خوردهچنان ذوق کردم دمش گرم بابا ...
تو همون حیث بهش گفتم نه جناب سرهنگ من نمیخوام نون اون بنده خدا ببره ...بالاخره زن و بچه داره ...من از خطاش میگذرم..یواشی بهم گفت اینجا هم مزه میپرونی ...گفتم نه ...ولی بخاطر بچه های انجمن iranwwe من از سهم خودم میگذرم!!!
رفتن تو اتاق منم بیرون منتظر بودم...حدود 3 دقیقه بعد دیدم یارو اومد منو از روم بوسید ...منم خوب نمیتوستم کاری کنم منم بوسیدمش ...چقدرم شور بود لپش اه اه...وایساد معذرزت خهواهی ...پسر کم حرفی نیست یه مامور الگانسی که حکمش بالاست بیاد از منه کارگر قناد معذرت خواهی کنه![]()
همه چی حل شده بود ..هم اونا متوجه شده بودن من مسافرم..همه یارو ارشاد شده بود از طرف اقای صالحی ...هم زنه...
دیدیم زنه و فک و فامیلاش کماکان دارن شکواییه مینویسن..زنه همچین که مارو دید با مامورا گپ میزنیم...قشنگ متوجه شدم انگار توگوشه اون یکی زنه گفت ..انگار اشناهاشونن!!!
خواستیم از پاسگاه بیایم بیرون بهش گفتم خانوم..دیدی من مسافر بودم...
لازم به ذکره یارو بخاطر کله شقی در مقابل ماموران سریعان به زندان انفرادی پاسگاه برده شده بود !!! ولی من با تلفنی که زدم ...از زندان رهایی پیدا کردم...
البته خوب یادمه همون لحظه ای که اول رسیده بودم پاسگاه به سرگرد اونجا گفتم من از اشناهای اقای صالحی ام... بیخیال زندان بردن من شدن!!! چون منم مقابل مامور یک و دو کردم....میتونستم مجرم باشم...
ولی بازم شانس اوردیم کتکمون نزدن وگرنه امشب بازداشتگاه بودیم...
حالا اومدیم که بیایم...میبینم محمد و چند تا از پسر عموهام اومدن اونورتره پاسگاه تو یه وانت باری که مال یکی از پسر عموهام بود وایسادن![]()
اقا این صحنه رو که با اقای صالحی دیدیم منفجر شدیم از خنده !!!!
نگو اینا هم میخوان دعوای احتمالی کنن با فک و فامیلا زنه...هم جرات نمیکنن بیان تو پاسگاه ..یکم دورتر وایسادن...منو که دیدن .منم که اونا رو دیدم..
بچه ها خدایی .انگار یه لحظه حس کردم من یه زندانی بودم که بعد از 10 سال حبس ازاد شدم و دوستانم در انتظار منن!!! اومدم طرفشون همشون میخندیدن....خدایی براشون باور نکردنی بود پای ما کشیده باشه پاسگاه..اخه چند بار ممد اونجا بوده بخاطر دعوا !!!البته به لطف خدا و بعدش اقای صالحی تا حالا ممد زندان نیوفتاده..ولی تا دلتون بخواد سوار الگانس شده ..فقطم اینجا نبوده ..یه بارم تو گلپایگان دو نفرو پوکونده بودو گرفته بودنش!!!!
اقا جون خدا کنه همیشه یه اشنایی تو این مملکت داشته باشین که بتونیین حقتون رو بگیرین و گرنه یکم زیادی حرف بزنید باید برید اب خنک بخورید!!
اینم شر ناخواسته ای بود که گریبان منه بدبخت رو گرفت و متاسفانه پرونده دارهم شدیم تو جمهوری اسلامی..یادم باشه روزی که میرم خواستگاری دختر مورد علاقم حتمان به باباش یگم من یبار رفتم پاسگاه تعهد دادم..که بعده ها برایم دردسر نشود...
![]()
============================
این عکسیه که من از اون خانوم در پاسگاه شکار کردم ..شکار لحظه ها بودا d!!
===============================
امشب متوجه شدم در راستای اینکه خیلی خوب کار مدیریتیمو انجام دادم و وضایف و دستوراتی که از مقامات بالا میاد رو مو به مو انجام دادم و همچنین نگذاشتم هیچ کسی از زیر ترکه هام در گفتگوی ازاد در بره ...ارتقای پست گرفتم!!! که علاوه بر بخش ازاد ...بخشهای ورزشی و ******* نیز بر عهده ایبنجانب گذاشته شده...
اونم مایی که داریم کم کم میریم برای استعفای کل الیومی!!!
حالا این ارتقا پستها حتمان در اینده به نفع من خواهد بود...من واقعان به هر چی میخواستم رسیدم تو انجمن..همشم دسترنجه خودم بوده ها خدا شاهده .....
اصلا من همون روزه اول که اینجا ثبت نام کردم با اینکه تو بخش گرافیست فعال بودم و برای بچه ها بنر و امضا میساختم به فکره این بودم یه روز به ارزوم برسم ..یعنی گرفتنه مدیریت ازاد!!! دقیقان همون ارزویی که معین رایس اتاری باز در قبال اخبار داشت!!! خوب دیگه
حکمت ما همین بوده
که بر سرمون گذشته
نکنیم گلایه از فلک
اینکار سرنوشته!!!!
من حتمان سعی میکنم این روند مثبت مدیریتی رو ادامه بدم..میدونم همگی از مدیریت من راضی هستین...و اگه کم و کاستی دارم خودتون به بزرگی خودتون ببخشین در حقیقت:
با کمه صفا کن
رنج و غمو رها کن
اگه نباشه دریا
به قطره اکتفا کن !!
بهرحال این شتریه که ممکنه یه روز در خونه شما پنجر کنه و شما هم مدیر شین...البته مدیر شدن هیچ نفعی در اصل نداره..یه ذره به این و اون اورت میدین فکر میکنین چه خبره!!! خودتون رو میگیرین...خودتون در اصل ماددرزای اسپم زا بودید ولی تا مدیر شید مثل من که مدیر شدم فوری اصلاح میشید..حواستون باشه بعده ها از انتخابی که کردین پشیمون نشین چون ممکنه اون موقع من بهتون بگم :
مخور غم گذشته
گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن
گذشته برنگشته!!!
به فکر اینده باش
دلشادوسرزنده باش
به انتظار هروقت
خورشید تابنده باش ...
در اخر بگم بعد از سال نو میلادی که چند روزه دیگست....یه گردو خاکی در خودمون و بچه های فروم در انجمن بوجود میاریم!!!
و البته کلام اخرم:
ممدرضا جان ای کاش من یه پشه بودم!!!نه؟!!انوقت دیگر نیازی به وام ازدواج و زن خشکل و خانه نبودم..هر جا میرسیدم الاغ سواری میکردم!!!
یا حق






راننده هم اوم پایین هلش داد ...سریعان چند نفر جداشون کردن ..اما این پایان ماجرا نبود...در همون لحظه نزاع زن و مرد یه الگانس از نزدیکای دعوا داشته رد میشده و متوجه دعوا میشه ...و سریعان خودشونو رسوندن و طبق معمول هم حتمان باید زنان جامعه باشن!! حالا تو اون گیروبیر منه بدبخت رو بگو که هی نقش میونجیگر رو بازی میکردم..و مثلان میخواستیم شر بخوابه ولی نمیدونستیم خودمون میوفتیم تو هچل!!!
!!!!!!!!!!!!! یا قمر بنی هاشم !!!!!!
) رو کف دستش بزارم:.
...
پاسخ با نقل قول



دمت گرم ... ایشالله دعوا معوا داشتیم یه S بهت میزنیم


علاقه مندی ها (Bookmarks)