از دیوار نرو بالا به بچه گربه چکار داری!!!
چطورید نسل سومی ها!؟ پاتوق هر شب ما رو اجاره دادن رفت اقلان به سبک و سیاق قبلنا توش بنویسید اخفی ها...
میتونم عصر دوران اسرارالتوحید انجمن رو به 3 قسمت تقسیم کنم..
نسل اول که نسل سوخته انجمن بود که بعد از اینکه زیر سرشون بلند شد!!! تازوندن رفتن پیه درس و کار و زندگیشون ..
نسل دوم که نسله پجوهشگرای سایت بودن که الان مرحمتشون زیاده ولی سایشون کم نشده!! نسل دوم کسانی بودن که عشق قدرت داشتن و بعد از رسیدن به تمامی قدرتهای ممکن!! ارضا شدن و درجا زدن!!
بعضی هاشون هم از شدت ارضا شدن استعفا دادن!!!! ولی یا چشم ما کور بود ندیدیم یا استعفای بدون رنگ و بو بود؟!! ادم شاخ در میاره این دیگه چه استعفاییه؟!!!!! البته چند تاشون مثله عرفان و ارمان رو بزور استعفا دادن فرستادن داگ هاوس!!!
این دوستان نسل سوم هم همین بروبچه های با انگیزه و پرتلاش هستند که میخوان انجمن رو بچرخونن!!...میتونم علی بهمنیار رو از پدیده های نسل سوم معرفی کنم! نه بخاطر تحلیلاش..بلکه بخاطر خلق و خوش و چشمهای بازش!
امیدوارم در کار و هدفتون موفق باشید ..اینو بدونید با کار و تلاش به هرچی بخواید میرسید...ولی تمام کارهاوتلاشها همش به اخلاق و رفتار خودتون در وهله اول تاثیر داره!
اگه راهی که معین ارشدی و سینا و بچه های دیگه طی میکنن رو ادامه بدین مطمئن باشین موفق میشید..ولی اگه همش فکره تقلب برداری پریدن از رو دست رفیق باشین طرد میشین!! البته تا یه حدی هم بمونید که هم خدا از شما راضی باشه هم معاون خدا!!!!
نگران نسل سوخته ما هم نباشین..بالاخره هر رفتنی یه اومدنی داره. و هر اومدنی یه رفتنی ..مهم اینه که تو دورانی که کنار همیم به اعتقادات و باورهامون بیشتر فکر کنیم..فکره نارفیقی نباشیم....چیزی که پایدار میمونه رفاقت و رفاقته! چیزی که پایدار میمونه محبت و پاک سرشتیه! .
====================================
برو بچ در زندان!
=====================================
تا چند روز دیگه مدارس بچه کودکستانی هایه انجمن باز میشه...و باید دفتر قلم دستکشون رو اماده کنن!
دیروز امید تیکر با مامانش رفت دفتر 80 برگ و کتابهای دروس راهنمایی شو تهیه کرد! البته دیروز تعطیل بود!!من موندم این شخصی که تو آواتوره ارمان اف او هست چطور ماه رو با اون چشمای ته بشقابیش مبینه اونوقت موج مردم تو خیابونا رو نمیبینه!
بگذریم حال و حس سیاسی نوشتن نداریم!!
برید و از درس استفاده کنید..اینقدر رو مختون فکرهای اجق وجق نیارین..من الان خیلی پشیمونم که درسم رو ادامه ندادم! میخوام واستون یه ماجرایی رو بگم درس عبرت شه!
ما یك همسایه ای داشتیم اسمش ناصر بود ..بچه بامرام و گلی بود از نظر باحال بودن حرف نداشت...این بنده خدا به خاطر مشكلات زیاد خانوادگی كه داشت نتونست درس بخونه و سال سوم راهنمایی درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی كار بنائی و عملگی ساختمان!! (از همین كارگرایی كه كنار خیابون می ایستن تا واسه بنائی بیاید دنبالشان)
از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا واسم تعریف می كنه:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!)
خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه.
یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی مثله اپاچی ها به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا!
من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایتی قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم.
سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای كه این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز كارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مكالمت درونیش بود!)
وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا كرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها كارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی كار داره دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!!!
بچه هاش كه اومدن با دست به من اشاره كرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
تو اون لحظات
قیافه من اینطور شده بود![]()
قیافه سانتالیه
قیافه بچه هاشم![]()
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف كردید! چقدر بدم خدمتتون؟!!!
منم كه حسابی كف و خون قاطی كرده بودم
گفتم: همین؟
گفت:بله
گفتم:میخواید یه عكس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت: نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:خانم شما اخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می كنم لطف دارید آقا!! اگر ممكنه بگید چقدر تقدیمتون كنم!!؟
منم كه انگار با پتك زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما كه با ما همه كار كردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!!!!
----
وقتی این جریانو فهمیدم جلو روش کلی بهش خندیدم ولی تو دلم اتیش گرفتم که چقدر این ناصر طفلی ساده بود که یه نفر ببرش اینطوری تحقیرش کنه!! اگه دستم به زنه میرسید جواب این کار احماقنشو میدادم...
نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشید
نتیجه گیری علمی: علم بهتر است یا ثروت ؟؟
=======================================
حالا که بحثه شیرین درس و مدرسه شد یه خاطره دارم از دوران شیرین مدرسه ...یادم افتاد گفتم تحریر کنیم:
دوران راهنمایی که بودیم کناره مدرسه یه پیرزنه و پیره مرده بودن که تو خونه شون کلی مرغ و خروس داشتن!
مدرسه هم کنار یه پارک بود. (از این پارکهایی که 2تا تاب و یه آلا کلنگ دارن منظورمه )بعد اینا مرغ و خروسهاشون رو از صبح ساعت 7میفرستادن تو اون پارکه بچرن تا شب که خودشون برمیگشتن خونه!!عجب عقلشون میرسیدا !!
بچه های مدرسه ما هم از اون بچه های تُخص روزگار بودن ... زنگ آخر که زده میشد میرفتن میفتادن دنبال مرغ و خروسهاشون و از تو پارکه میگرفتنشون ، جفت پاهاشون رو با طناب میبستن به هم و مینداختنشون تو پشت بوم همون خونه صاحبشون !!!
این پیرمرده همیشه میومد پیش مدیر میگفت بابا تروخدا به شاگردهاتون بگید اینکارو نکنن ومدیره هم همیشه سر صف میگفت که این پیرزنه باز اومده شکایت کرده و کلی تهدیدمون میکرد ، ولی خب کو گوش شنوا
یه دفعه به سرم زد یه دونه خروس بگیرم بریم بشینیم با ممد کبابش کنیم!! .رفتیم تو پارک و به سختی یه مرغ !!!رو گرفتیم ...عرضه نداشتیم خروس شکار کنیم مرغ شکار کردیم!!! خوب شد با این وضعیتمون صیاد نشدیم تا بریم از تو جنگلهای شیر شکار کنیم!!
مرغ روکه گرفتیم ..همین که داشتم برمیگشتم دیدم یه نفر از پشت پیراهن مو کشید برگشتم
دیدم یارو پیرمرده است..واویلا..این از کجا اومد!!! بعد فهمیدیم اون روز کمین کرده بود که ببینه کی میاد اذیت میکنه که از شانس بد منه بخت برگشته بودم!
با عصبانیت رو به من کرد و گفت: حالا مرغ مارو میدزدی ؟ اره پسره کله شق ....گفتم نه میخواستم ببینم نره یا ماده !!!خدایی اون لحظه نتوستم حتی یه دروغ درست بگم از ترس ...گفت حالا میبرمت خونمون حالتو جا میارم ..بیا بریم ببینم ...بیا ببینیم...
گفتم غلط کردم ولم کن..گوه خوردم ولم کن... .ببخشید ...گفت .نمیبخشم تازه دزد رو گرفتم...گفتم بابا من اصلان اهله این کارهای ناپسند نیستم... کشون کشون مارو برد ... یه لحظه هم ترسیدیم بچه باز نباشه ماروببره لختمون کنه و خدای ناکرده بی صورتمون کنه!!! ولی تو همون حین که منو میبرد گفتم اگه خواست بهم تجاوز کنه محکم با جفت پا میرم تو بیضه هاش!!!
چشتون روزه بد نبینه مارو برد تو خونه اش یه سگ داشت شبیه زومبه ...گفت بگیرش !!!!ن تو حیاط میدوییدم زمبه هم دنباله من!!! تو همون حین دویدن تو همون اندک ثانیه ها عینه فیلمها اون لحظاتی رو که با رفیقام میرفتیم مرغ و خروساشو اذیت میکردیم میومد تو ذهنم!!و دیگه به خودم گفتم بزار وای سم تا گازم بگیره فوقش هار میشیم دیگه![]()
وایسادم .دیدم سگه هم وایساد!!! بعد یارو اومد گفت .این سگ اینجوریه .کسی رو گاز نمیگیره .تورو خواستم عذاب بدم تا بفهمی که عذاب دادنه مرغ و خروس چقدر بده ...بدو برو خونتون ببینم...دیگه نبینم از این غلطا کنی وگرنه دفعه بعد خودم گازت میگیرم!!!
بله بروبچ .اون روز تو حیاط پیرمرده... من شده بودم اون مرغه و اون سگ شده بود ابوالفضل...و دیگه تصمیم گرفتم هیچ حیوانی رو اذیت نکنم! از اون به بعد هم دیگه هیچ وقت از اون پارک رد نشدم![]()
=============================================
اینهم اخرین فاجعه در روز روشن و تجاوز به دختری بی پناه! خدا ازت نگذره بی حیا !!!
http://pix2pix.org/my_unzip/12515657748.jpg
حرف دیگری نیست...
یا علی....







پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)