بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 20

موضوع: درس های جالب زندگی........

  1. Top | #11

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض RE: 8 درس جالب زندگی........

    خب امروز تصمیم گرفتم تا با یه پسته دیگه بیام خدمتتون....
    البته این پست داستانم نیست و یه جوری طنزه..البته بعضی وقت ها هم داستان میذارم تا یاد قدیما زنده باشه...


    [size=large][align=center]درس نهم: احساس[/align][/size]

    زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک*هایش را پاک می**کرد و فنجانی قهوه* می**نوشید پیدا کرد ...

    در حالی* که داخل آشپزخانه می**شد پرسید: چی* شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

    شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی* فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

    زن که حسابی* تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم*هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

    شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

    زن در حالی* که روی صندلی* کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

    مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی* یا ۲۰ سال می**فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

    زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

    مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم


    [align=center]نتیجه اخلاقی: هیچ وقت الکی احساسی نشید[/align]
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  2. Top | #12

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    شماره عضویت
    797
    سن
    32
    نوشته ها
    160
    تشکر
    3
    تشکر شده 6 بار در 5 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    دمت گرم خوشحالم که تایپیکتو آپدیت میکنی

  3. Top | #13

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    با سلام.......
    خب این شما و این 2 موضوع بعدی:


    [size=large][align=center]درس دهم:ریاست[/align][/size]
    مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
    صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
    كارمند تازه وارد گفت: «نه»
    صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
    مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
    مدير اجرايي گفت: «نه»
    كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت

    [align=center]نتیجه اخلاقی: در همه جا نمیتونید ریاست کنید[/align]

    [size=large][align=center]روش درس خواندن دختر ها و پسر ها[/align][/size]
    دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)نكته(دليل اينكه پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس(البته از نوع سيريشش

    و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند () بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مي بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  4. Top | #14

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Dec 2009
    شماره عضویت
    5958
    سن
    35
    نوشته ها
    64
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    نقل قول نوشته اصلی توسط RK_Ode
    با سلام.......
    خب این شما و این 2 موضوع بعدی:


    [size=large][align=center]درس دهم:ریاست[/align][/size]
    مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
    صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
    كارمند تازه وارد گفت: «نه»
    صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
    مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
    مدير اجرايي گفت: «نه»
    كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت

    [align=center]نتیجه اخلاقی: در همه جا نمیتونید ریاست کنید[/align]

    [size=large][align=center]روش درس خواندن دختر ها و پسر ها[/align][/size]
    دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند حالا چي مي خونند خدا ميدونه ولي واسه اينكه تابستون راحت باشن و به بهانه كلاس سنتور , نقاشي , و با دوست پسر عزيزش برن عشق صفا به دليل مسايل غير اخلاقي ادامشو نمي نويسم وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...( پيشه همون پسره كه با هم رفتن ددر) يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند يه سري هم به دليل اينكه دوست پسر نداران و انگيزه اي براي دودر كردن كلاسا ندارن مجبورن خر بزنن تا برن دانشگاه (اخه شنيدن تو دانشگاه دوست پسر فراوونه)نكته(دليل اينكه پسرا نميرن دانشگاه همين دختراس(البته از نوع سيريشش

    و اما پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ... يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند () بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند . وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند . حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مي بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خر ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي
    جالبه.....................ما از این آدما تو مدرسمون زیاد داریم .مثال:امروز بعد از امتحان زیست یه پسره اومد از من پرسید قند شیر چی میشد؟من گفتم میشه لاکتوز بعد گفت اه من نوشتم الکتوز شما خودتون چجوری درس میخونید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. Top | #15

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض 2 داستان تکان دهنده.....

    با سلام.....
    این گریه برای این 2 داستان تکان دهنده ایاست که میخوام بای شما بگم.


    [size=large][align=center]درس یازدهم:زیبایی[/align][/size]
    فاصله دخترک تا پیرزن یک نفر بود.روی نیمکتی چوبی,روبه روی یک آبنمای سنگی.
    پیرزن از دخترک پرسید:« غمگینی؟»
    -نه.
    -مطمئمنی؟
    -نه.
    -چرا گریه میکنی؟
    -دوستانم دوسم ندارن.(بمیرم برات)
    -چرا؟
    -چون قشنگ نیستم.
    -ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا به حال دیدم.
    -راست میگی؟
    -از ته قلبم آره.
    دخترک بلند شد, پیرزن را بوسید و به طرف دوستانش دوید;شاد شاد
    چند دقیقه بعد پیرزن اشک هایش را پاک کرد,کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت.

    [align=center]نتیجه اخلاقی:!!!!!!!!!!!!!![/align]

    [size=large][align=center]درس دوازدهم:مادر[/align][/size]

    یک روز عصر پسر بچه ای پیش مادرش که عصرانه را آماده میکرد رفت و کاغذی را که مطالبی روی آن نوشته شده بود را به مادرش داد.مادر آن را برداشت و نگاه کرد.روی نامه نوشته بود:
    هزینه چمن زدن: 5 دلار (نه بابا)
    هزینه خرید کردن برای تو:50 سنت (اهکی)
    هزینه مرتب کردن اتاقم در این هفتهک دلار (بچه پررو)
    هزینه مراقبت از برادر کوچک: 25 سنت (ارزون بابا)
    گزینه بیرون گزاشتن آشغال هاک دلار (رو دل نکنی)
    نمرات خوب کارنامه: 5 دلار (خاک تو سر خرخونت)
    هزینه تمیز کردن و جمع کردن برگ ها از حیاط: 2 دلار ()
    جمع کل: 14 دلار و 75 سنت.....(هی هیچی نمیگم پر رو میشه.ک....کش)
    مادر به پسرش که آنجا ایستاده بود نگاه کرد.پسر از نگاه مادر فهمید که مادر دارد خاطراتی را مرور میکند.مادر قلم را برداشت و پشت همان کاغذ اینطور نوشت:
    بابت 9 ماه که درونم رشد کردی و من حملت کردم : هیچ...
    بابت همه شب هایی که بر بالینت بیدار نشستم,پرستاری کردم و دعا کردم: هیچ....
    بابت تحمل لحظاته طاقت فرسایی که تو مسببش بودی و گریه هایی که کردم: هیچ.....(دیگه اشکم درنمیاد)
    بابت همه شب هایی که پر از وحشت و نگرانی بود و بابت همه دلواپسی ها که میدانم در پیش دارم : هیچ....
    پسرم از همه اینها بگزریم,بهای عشق من به تو: هیچ.....
    وقتی پسر نوشته مادر را خواند چشمانش پر از اشک شد و چشم در چشم مادر دوخت و گفت:«مامان خیلی دوست دارم»
    مداد را برداشت و پررنگ نوشت:« پرداخت شد».

    [align=center]**نتیجه اخلاقی:«قدر مادر خود را بدانید»**[/align]
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  6. Top | #16

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    3148
    سن
    38
    نوشته ها
    92
    تشکر
    0
    تشکر شده 4 بار در 4 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    هر چند با اون اسم دخترها که نوشتی شدیدا مخالفم دلیلش هم اینه که شاید ناموس یکی (مادر، خواهر ، نامزد، GF، دختر خاله یا هرچی البته خوبه آدم همه هموطن ها و هم دینی هاش رو ناموس خودش بدونه اونوقته که همین زمین می شه بهشت )از کاربرها دارای همچین نامی باشه که اون جوری اصلا خوشایند نیست....ولی این درس دوازدهمت ارزش هزار تشکر رو داشت

  7. Top | #17

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    خیلی ممنون آقا محمد.حالا ما هزار تا تشکز نمیخوایم همون یدونه کافیه.
    در مورد اون طنز با اسامی دخترا حق با شماست به همین دلیل من اون پستو پاک میکنم.
    بازم ممنون از لطفتون
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  8. Top | #18

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض درس های جالب زندگی........

    باسلام.....
    امروز با چند تا داستان زیبا اومدم خدمت شما:
    [size=large][align=center]داستان سیزدهم:سرعت
    [/align][/size]
    روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

    ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
    مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

    پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

    پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

    “برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

    مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

    [align=center]**نتیجه اخلاقی:در زندگی اینقدر تند نرین که بقیه مجبور شن برای متوقف کردن شما به طرف شما سنگ بندازن**
    [/align]

    [size=large][align=center]داستان چهاردهم:شن و سنگ[/align][/size]

    حکایت اینگونه آغاز می*شود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می*کنند و کار به جایی می*رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می*دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می*زند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شن*های بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»

    آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به واحه*ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می*کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات*یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.»

    دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می*کنی؟»
    مرد پاسخ داد:« وقتی دوستی تو را آزار می*دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ*چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»


    [align=center]**نتیجه اخلاقیاد بگیریم آسیها و رنجش*ها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف* دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود.[/align]
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  9. Top | #19

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    با سلام....
    این شما و این 2 درس دیگر..........


    [size=large][align=center]درس پانزدهم:گوش شنوا[/align][/size]
    مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

    به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
    به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
    دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...

    « ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. »

    آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.



    سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:

    « عزيزم ، شام چي داريم؟ »

    جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

    « عزيزم شام چي داريم؟ »

    و همسرش گفت:

    « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !!

    [align=center]**نتیجه اخلاقی:اول از عیب های خودت مطمئمن شو بعد به عیب های دیگران گیر بده**[/align]

    [size=large][align=center]درس شانزدهم:ایرانی ها[/align][/size]
    در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می*كرد كه سالها بچه*دار نمی*شد. او نذر كرد كه اگر بچه*دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه*دار شد! روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی و یك كارت تبریك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یك گل فروش هلندی به او مراجعه كرد و هنگامی كه خواست حساب كند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش راباز كند، یك دسته گل بزرگ و یك كارت تبریك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یك مهندس ایرانی به او مراجعه كرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه*اش را باز كند، با چه منظره*ای روبروشد؟ فكركنید.


    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .
    چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف كشیده بودند و غر می*زدند كه پس این مردك چرا مغازه*اش را باز نمی*كند !


    [align=center]**نتیجه اخلاقی:به ایرانی بودن خود افتخار کنید**[/align]

    [align=center]گشتم نبود بگرد نیست.......[/align]
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

  10. Top | #20

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    She Calls Me SUPERMAN
    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    شماره عضویت
    5148
    سن
    32
    نوشته ها
    2,853
    تشکر
    2,078
    تشکر شده 6,999 بار در 811 ارسال
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    949 Thread(s)

    پیش فرض RE: درس های جالب زندگی........

    سلام به همگی....
    میدونم الان خیلی خوشحال شدید که من دوباره دارم برای شما داستان میگم.میدونم نیازی به گفتن ندارید.خیلی ممنون.
    امروز 2 تا داستان براتون اووردم که از بی مزگیشون خندتون میگرهبعله.....

    [size=large][align=center]درس هفدهم:سیاست[/align][/size]
    کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم*کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده*اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم*سن و سالانش واقعاً نمي*دانست که چه چيزى از زندگى مي*خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.

    يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد.

    به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد:

    يک کتاب مقدس،
    يک سکه طلا
    و يک بطرى مشروب .



    کشيش پيش خود گفت :

    « من پشت در پنهان مي*شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي*دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم*الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»


    مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي*زد کاپشن و کفشش را به گوشه*اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي*خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن*ها را از نظر گذراند.

    کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

    کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت:

    « خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »

    [align=center]نتیجه اخلاقی:گور پدر سیاست(یا سیاست پدر مادر نداره)[/align]

    [size=large][align=center]درس هجدهم:تنفر[/align][/size]

    اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده

    زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آد!

    مرد گفت : میتونی بگی ؟

    زن دوبار فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند

    مرد گفت : خوب من از کجا بدونم که تو از چی بدت می آد؟

    زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم

    زن روی تخت پشت به مرد نشسته بود داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد.


    [align=center]گشتم نبود.....بگرد نیست.یا حق[/align]
    کاربر مقابل از Olympic Hero عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد