خب امروز تصمیم گرفتم تا با یه پسته دیگه بیام خدمتتون....
البته این پست داستانم نیست و یه جوری طنزه..البته بعضی وقت ها هم داستان میذارم تا یاد قدیما زنده باشه...
[size=large][align=center]درس نهم: احساس[/align][/size]
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک*هایش را پاک می**کرد و فنجانی قهوه* می**نوشید پیدا کرد ...
در حالی* که داخل آشپزخانه می**شد پرسید: چی* شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی* فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی* تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم*هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
زن در حالی* که روی صندلی* کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی* یا ۲۰ سال می**فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم
[align=center]نتیجه اخلاقی: هیچ وقت الکی احساسی نشید[/align]






پاسخ با نقل قول




ک دلار (بچه پررو)
)
[/align][/size]
**[/align]
بعله.....


علاقه مندی ها (Bookmarks)