[align=center]خب سلام به همه ی بچه های گله فروم....امروز دیدیم سرمون خلوته گفتیم بیام یه حالی به شما بدیم...یه سفر نامه هست که گفتم بزاریم یه حالی کنید...[/align]
[align=center]خب بسم الله.....[/align]
[align=center]ما چند روز پیش قبل از شروع امتحانا نیاز به یک استراحت داشتیم و یهو به کلمون زد که به بابائه بگیم بریم ویلای رفیقش تو کرج.رفتیم بهش گفتیم اونم گفت ببینم چی میشه....تا اینکه 4 شنبه اومد گفت آماده شید فردا میریم ویلا..ما هم یه دمت گرم توپ بهش گفتیم رفتیم سراغ کارمون.یه چند ساعت گزشت که ننمون گفت زنگ زدم به دایی هات اونا هم میان..آقا اینو گفت ما اصلا کف کردیم..گفتیم دمش گرم میریم با پسر دایی ها هم یه حالی میکنیم....
خلاصه فردا صبحش راه افتادیم رفتیم.بزارید یه معرفی از پسر داییام و داداشم کنم تا همه بدونن ما چه قومی بودیم
خودم : خودمو که خودتون میدونید دیگه چطوریم
داداشم: پسری آرام و احساسی ولی در مرحله دیوانگی غیر قابل کنترل ( طبق دعواهایی که باهاش داشتم به این نتیجه رسیدم)
جواد: پسر دایی بزرگم که الان دیگه زن گرفته ولی هنوز مثل قدیم اهل حاله...یه نموره هم ک****خل میزنه
محسن: این پسر داییم همسن منه...ته مرام و رفاقته...بهترین پسر داییم از نظره خودم اینه...قیافه ته مثبت ولی 7 خط به تمام معنا...این یه تنه مارو بدبخت کرد
مرتضی : این پسر خیلی باحاله....حالا ازش میگم خودتون میفهمید...
اسماعیل : این داییمه ولی چون سنش کمه با ما میچرخه....پسر کله خره به تمام معنا..کارایی میکنه که من میبینم خ**ه میکنم به مولا....
خب بریم سراغ بقیه داستان...
رسیدیم اونجا همون اول که رسیدیم یه شیشه آب رفتیم بالا روزمون باطل شد رفت( البته بگم مسافر بودیما...) ول گشتیم تا ساعت 6-7 که دایی اسمال گفت پسرا حاظر شن بریم یه گشتی بزنیم....ما هم گفتیم دمش گرم بریم.خلاصه ماشینو برداشتیم و رفتیم...داشتیم ول میچرخیدیم که داداشم گفت بریم پارک یه صفایی کنیم..شنیدم کرج خوب مال هایی داره
ما هم گفتیم آقا بریم.....
5 نفری رفیتیم نشستم تو پارک این محسنه دیوانه هی مسخره بازی در میوورد...من گفتم محسن بیخیال شر میشه آروم باش اینجا محلتون نیست...اونم هی میگفت بیخیال بابا عشقو حالتو بکن... چند تا نیمکت اونورترم چند تا بچه افغانی نشسته بودن هی مار ونیگاه میکردن....دایی اسمال خواست بره یه حالی بهشون بده که هر طور بود جلوشو گرفتیم....همینطور نشسته بودیم که داداشم گفت پاشدی بریم اونور پارک بینم چه خبر..منم گفتم حال ندارن شما برید..خلاصه همه رفتن من موندم و محسن..نشسته بودیم تو صندلی چرت و پرت میگفتیم که یکی 2 تا از اون افغانی ها بلند شدن اومدن سمت ما....یکیشون با یک لهجه ی خیلی زیبا از ما پرسید بچه تهرانید....محسنم هم گفت آره مشکلیه؟ ( توجه داشته باشید که قیافه این داش محسن ما کاملا مثبته و اصلا به شر بودن نمیخوره..اونا هم فکر کردن این بدبخت بی خ****ه است واسه همین اومدن شاخ بازی در بیارن) خلاصه محسن گفت مشکلیه یکیشون گفت اینجا تهران نیستا هر گهی بخواین میخورین....این بدبخت فکر کرده بود ما پپه ایم ولی نمیدونست که گیره چه کسایی افتاده..
خلاصه محسن بلند شد رفت سمتشون من همینجور نشسته بودم نگاه میکردم...محسن رفت با اون یارو چشم تو چشم کرد گفت ببین بچه ***** ما دنبال شر نمیگردیم بزا برو... من با خحودم گفتم اینا الان میزان میرن محسن هم بیخیال میشه واسه همین از جام تکون نخوردم...بعد نمیدونم اون افغانیه چی گفت که این محسن دیوانه یه دونه شمت تمیز کوبوند تو صورتش و شروع کرد به داد و بیداد..منم که همینجور مونده بودم رفتم تا جدا کنم تا اینکه یکیشون با مشت ما رو هم زد...ما هم اعصاب داغون شروع کردیم به زدن...رفیقای افغانی ها هم اومدن ولی خدایی دمه محسن گرم 1 نفری 3 تاشونو داغون کرد( 9 ساله کیک بوکسینگ کار میکنه ) تا اینکه من دیدم یکی داره نعره میزنه..برگشتم دیدم 3 نفر دارن میدون سمته ما اول گفتم بدبخت شدیم رفیقای افغانیان ...تا اینکه از طرز دوییدن نفر اول گفتم این دایی اسماله...آقا با اون سرعت دویید رفت رو نیمکت با 2 پا رفت تو سینه افغانیه ( به جانه خودم راست میگم ) من همینجور مونده بودم..خلاصه بلند شد شروع کرد به زدن که داداشم و مرتضی هم رسیدن بعد با هم زدیم لتو پارشون کردیم که اومدن جدامون کردن...
رفتیسم خونه به کسی نگفتیم فقط به جواد گفتیم اونم گفت کاش منم میبردید یه حالی میکردم....شبم پسر داییام و دایی اسمال هم منو محسنو واسه اینکه رعوا راه انداختیم یه تنبیه حسابی کردن..یه جشن پتو خفن رو ما اجرا کردن...حالا ما اون وسط داریم داد میزنیم نامردا به من چه محسن دعوا رو شروع کرد) فرداشم استخر رو پر کردیم رفیتیم یه آبتنی درست حسابی کردیم جاتون خالی.....
چند تا عکس هم گرفتیم که بنا به مسائلی ( بالای 18 سال بودن ) از گزاشتنشون معذورم...[/align]
خب آقایون فعلا....






) خلاصه محسن گفت مشکلیه یکیشون گفت اینجا تهران نیستا هر گهی بخواین میخورین....این بدبخت فکر کرده بود ما پپه ایم ولی نمیدونست که گیره چه کسایی افتاده..
) فرداشم استخر رو پر کردیم رفیتیم یه آبتنی درست حسابی کردیم جاتون خالی.....
پاسخ با نقل قول














علاقه مندی ها (Bookmarks)