بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

صفحه 4 از 58 نخستنخست ... 234561454 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 577

موضوع: اسرارالتوحید فی مقامات عصر ایران ...(جلد چهارم)

  1. Top | #31

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    7130
    سن
    35
    نوشته ها
    1,343
    تشکر
    2,883
    تشکر شده 3,622 بار در 635 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    410 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    یک داستان خیلی جالب از iwe
    ((دوستان اگر من اسم میبرم قصد توهین ندارم فقط با توجه به پستشون توی سایت اسمهاشون رو گذاشتم به غیر از ساسان و شروین که ازشون اجازه گرفتم دیگه دوستان به بزرگی خودتون ببخشد))

    [size=large]IWE 2012[/size]

    سال 2012...در کشور IWE
    این کشور بسیار کشور دوست داشتنی بود مردم خوب و مهربانی داشت.
    پادشاه کشور HAMOON بسیار خوب و مهزبان بود و همیشه به پیشرفت کشور فکر میکرد..

    نخست وزیر اون اقا حامد IAM LEGEND بود که بسیاری از مسعولیتهای کشور بر دوش اون بود..اقا علی THE BASTED
    وزیر امور خارجه بود..
    اقا پوریا KANE وزیر اموزش و پرورش بود..
    اقا سعید sherlock holmes وزیر ارشاد بود..
    sasan وزیر جنگ بود...

    اقا اردلان ARDALAN هم وزیر بازرگانی بود..
    و چند نفری هم مثل the proud ..fatal b...the rioter...و اینها فرماندار ایالت های دیگه بودن..
    وزیرای پیشین این کشور افراد مورد اعتماد پادشاه بودن و مردم هم خیلی اونها رو دوست داشتن و بهشون احترام میذاشتن..
    یکی از اونها HHH اقا عرفان که به تازگی از وزارت بر کنار شده بود از این موضوع خیلی ناراحت بود و چشم به پست پیشین خودش داشت..

    خیلی با شاه خوب بود ولی چشمش به دنبال پست خودش بود...
    ariyan_batista که به تازگی فرماندار پایتخت شده بود به یکی از دوستای نزدیک HHH شده بود...

    ساسان و عرفان هم دوستای صمیمی بودن..
    یک روز که ساسان در منزل عرفان بود ارین هم به منزل عرفان رفت..
    ساسان در حال صحبت کردن با عرفان بود و از پیشرفتهای اخیر کشور بعد از تغیراتی که شاه انجام داده بود صحبت میکرد..
    اینکه میزان دریافت مالیات بالا تر رفته..مهاجرت به کشور افزایش پیدا کرده و ....
    و اینکه شاه به دنبال پست های جدید هست و کسانی که لیاقت بالای دارن به این پست ها میرسن..
    ارین هم از همین را فرماندار پایتخت شده بود..
    عرفان بعد از شنیدن این موضوع به تکاپو افتاد تا پست وزارتی رو برای خودش بدست بیاره..
    فرادای اون روز عرفان نزد شاه رفت و از او تقاضای پست وزارت رو کرد و با این جواب شاه مواجه شد..
    HAMOON :دوست خوب از همه ی زحمات شما تشکر میکنم ولی همه ی پست های وزارت پر هستند..
    و عرفان هم گفت
    HHH: باشه خیلی ممنون فعلا...

    عرفان بسیار از این موضوع ناراحت شد و با عصبانیت به خونه برگشت..
    گوشی تفن رو برداشت و با وزیر اطلاعات که دوستش بود یعنی TEZAR شروین تماس گرفت و از اون خواست تابه خونش بیاد..

    به ساسان و ارین هم زنگ زد و اونهارو هم دعوت کرد..
    شب شد ساعت 9 شب بود که همه دور هم جمع شدن..
    عرفان کل ماجرارو واسه سه نفر تعریف کرد..
    و از اونها خواست تا یه فکری کنند تا به پادشاه ضربه بزنند..
    ساسان و شروین اول به شدت مخالفت کردن..اما با وعده های عرفان کم کم رضایت دادند..
    عرفان از ارین خواست تا در پایتخت شایعه پراکنی کنه و از پادشاه بد بگه..
    شروین شروع به ساختن مدرک جعلی بر علیه پادشاه کرد..و ساسان هم با فرماندهان ارتش صحبت کرد ورضیت اونهارو گرفت..
    قرار بود یکشنبه هفته ی بعد ساعت 16 اونها کار خودشونو عملی کنند..
    یک هفته گذشت فضای پایتخت به شدت بر علیه پادشاه شده بود..شایعه های ارین کار خودشون رو در بین مردم کرده بود..
    شروین و ساسان اماده بودن تا عملات رو اجرا کنن..
    عرفان با استرس توی خونه نشته بود هر لحظه برای چک کردن عملیات با ساسان و شروین و ارین در تماس بود..
    یک نقشه کامل و دقیق..همه چیز حساب شده بود تا اونها به حدفشون برسن...
    یکشنه ساعت 16....
    [size=large]این داستان ادامه دارد.....[/size]

  2. Top | #32

     کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستارهکاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    شماره عضویت
    443
    سن
    35
    نوشته ها
    7,220
    تشکر
    2,319
    تشکر شده 11,569 بار در 1,591 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    39
    حالت من
    Khoshhal
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1682 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    [align=center]



    به رستم چنین گفت اون جومونگ!
    ندارم ز امثال تو هیچ باک
    که گر گنده ای من ز تو برترم
    اگر تو یلی من ز تو یلترم

    رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

    منم مرد مردان ایران زمین
    ز مادر نزادست چون من چنین
    تو ای جوجه با این قد و هیکلت
    برو تا نخورده است گرز بر سرت

    جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

    تو را هیچ کس بین ایرانیان
    نمی داندت چیست نام و نشان
    ولی نام جومونگ و سوسانو را
    همه میشناسند در هر مکان
    تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
    بیا عکس من را به پوستر ببین
    ببین تی وی ات را که من سوژشم
    ببین حال میدن در جراید به من
    منم سانگ ایل گوکه نامدار
    ز من گنده تر نامده در جهان
    تو در پیش من مور هم نیستی
    کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

    در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

    چنین گفت رستم به این مرد جنگ
    جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
    چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
    که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
    مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
    من آن (تسو) سوسولت! نیستم
    منم رستم، آن شیر ایــران زمین
    (بویو) کوچک است در نگاهم همین

    بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

    جومونگ آمد از پشت تل سیاه
    کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
    بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
    هم اینک صدایت به گوشــم رسید
    (سوسانو) هماره بود همسرم
    دهــم من به فرمان او این سرم
    چون او گفته با تو نجنگم رواست
    دگر هر چه گویم به او بر هواست!

    و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

    و این شد که رستم سخن تازه کرد
    که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
    بگفت ای جومونگا که حرف دل است
    که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
    که ما پهلوانیم و این است حالمان
    که دادار باید رسد بر دل این و آن!

    و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

    بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
    کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

    [/align]


    پ.ن : دوستان خواهشا متوجه ظنز بودن موضوع باشند.

    فعلا ...

  3. Top | #33

     کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره  کاربر چهار ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    شماره عضویت
    5044
    سن
    36
    نوشته ها
    3,091
    تشکر
    17,360
    تشکر شده 14,249 بار در 1,757 ارسال
    حالت من
    Mehrabon
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    1360 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    این متن رو تو یه مجله خونده بودم
    خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
    گفتم بزارم شمام استفاده کنین


    My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment
    مادر من فقط يک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون هميشه مايه خجالت من بود

    She cooked for students & teachers to support the family
    اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

    There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
    يک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

    I was so embarrassed. How could she do this to me
    خيلي خجالت کشيدم. آخه اون چطور تونست اين کار رو بامن بکنه ؟

    I ignored her, threw her a hateful look and ran out
    به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

    The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
    روز بعد يکي از همکلاسي ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط يک چشم داره!

    I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
    فقط دلم ميخواست يک جوري خودم رو گم و گور کنم.
    کاش زمين دهن وا ميکرد و منو ، کاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد


    So I confronted her that day and said
    If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die
    روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال کني چرا نمي ميري ؟!!!

    My mom did not respond
    اون هيچ جوابي نداد….

    I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
    حتي يک لحظه هم راجع به حرفي که زدم فکر نکردم، چون خيلي عصباني بودم.

    I was oblivious to her feelings
    احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

    I wanted out of that house, and have nothing to do with her
    دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ کاري با اون نداشته باشم

    So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
    سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

    Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
    اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي

    I was happy with my life, my kids and the comforts
    از زندگي، بچه ها و آسايشي که داشتم خوشحال بودم

    Then one day, my mother came to visit me
    تا اينکه يه روز مادرم اومد به ديدن من

    She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren
    اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو

    When she stood by the door, my children laughed at her
    and I yelled at her for coming over uninvited
    وقتي ايستاده بود دم در، بچه ها به اون خنديدند
    و من سرش داد کشيدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بياد اينجا اونم بي خبر


    I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
    GET OUT OF HERE! NOW
    سرش داد زدم، چطور جرات کردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!
    گم شو از اينجا! همين حالا


    And to this, my mother quietly answered, Oh, I’m so sorry.
    I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
    اون به آرامي جواب داد، اوه خيلي معذرت ميخوام.
    مثل اينکه آدرس رو عوضي اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد


    One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
    يک روز، يک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
    براي شرکت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه


    So I lied to my wife that I was going on a business trip
    ولي من به همسرم به دروغ گفتم که به يک سفر کاري ميرم

    After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
    بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قديمي خودمون البته فقط از روي کنجکاوي

    My neighbors said that she is died
    همسايه ها گفتن که اون مرده

    I did not shed a single tear
    ولي من حتي يک قطره اشک هم نريختم

    They handed me a letter that she had wanted me to have
    اونا يک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

    My dearest son, I think of you all the time
    I’m sorry that I came to Singapore and scared your children
    اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فکر تو بوده ام.
    منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم


    I was so glad when I heard you were coming for the reunion
    خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا

    But I may not be able to even get out of bed to see you
    ولي من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بيام تو رو ببينم

    I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
    وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينکه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

    You see … when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
    آخه ميدوني … وقتي تو خيلي کوچيک بودي، تو يه تصادف، يک چشمت رو از دست دادي

    As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye
    به عنوان يک مادر، نمي تونستم تحمل کنم و ببينم که تو داري بزرگ ميشي با يک چشم

    So I gave you mine
    بنابراين چشم خودم رو دادم به تو

    I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
    براي من اقتخار بود که پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور کامل ببينه

    With my love to you
    با همه عشق و علاقه من به تو

    Your’s Mother
    مادرت

  4. Top | #34

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    7130
    سن
    35
    نوشته ها
    1,343
    تشکر
    2,883
    تشکر شده 3,622 بار در 635 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    410 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)قسمت دوم iwe 2012

    [size=large]ادامه داستان....[/size]

    یک شنبه ساعت 16..
    طراحی این نقشه با مغز متفکر گروه بود که کسی از هویت اون خبر نداره..
    ارین فرمانداره پایتخت مردم رو به خیابونها کشوند تا بر علیه شاه دست به تظاهرات بزنند.
    جمعیت زیادی میادین اصلی پایتخت رو پر کرده بود..
    قسمت اول نقشه به خوبی اجرا شد..
    حالا نوبت ساسان بود تا کار خودشو اجرا کنه..
    گروهی از ارتشیها به خیابان ها ریختند تا اما وارد جمعیت نشدند..خارج از میادین منتظر دستور فرمانده خودشون یعنی ساسان بودند..
    ارین که در بین تظاهرات کنندگان مامورانی داشت از اونها خواست تا مرحله سوم رو اجرا کنند
    احسان ..orton.taker یکی از ماموران ارین بود..
    ارین : مرحله سوم رو اجرا کنین..
    احسان : ok دادا..
    احسان به همراه چند نفر دیگه که همگی از ماموران ارین بودند به طرف سربازهای که مقابل مردم ایستاده بودند حمله کردند..مردم هم بعد از دیدن این صحنه اونهارو همراهی کردن سربازها به شدت زیخمی شده بودند..
    بعد ماموران ارین شروع به تخریب میادین کردند..
    ارمانd-i-r-t-yرئیس پلیس پایتخت بود
    بعد از شندین این موضوع یگان ویژه و پلیس ضد شورش رو برای متفرق کردن جمعیت به میادین فرستاد.
    ماموران برای متفرق کردن تظاهرات کنندگان وارد عمل شدند
    همین زمان بود که اساسان به یکی از فرماندهای خودش گفت
    ساسان : با نیرو های پلیس درگیر شین..این پیام سند تو ال
    بعد از این پیام پلیس با دخالت نیروهای ارتش مواجه شدند
    مردم که از این اتفاق خوشحال شده بودند
    شعار ها شروع شد..
    ارتش تو یار ما باش...
    ارتشیهای بی باک...حافظ این اب و خاک
    و ....
    ارمان بعد از شنیدن این موضوع با مامورین اطلاعات تماس گرفت
    و از اونها کمک خواست..
    شروین که رئیس اطلاعات بود به اداره پلیس رفت ..
    شروین وارد اتاق ارمان شد..
    ارمان از سر جای خودش بلند شد و سلام کرد..
    شروین : دست گیرش کنین..
    ارمان با تعجب به شروین نگاه کردو گفت
    ارمان : چی میگی..دیونه شدی..?
    شروین نزدیک رفت و گفت
    شروین : ای زی برادا
    ارمان یقه ی شروین رو گرفت
    ارمان : هیچ میفهمی داری چیکار میکنی..؟
    شروین : دستو بینیم با...
    شروین : باز داشتش کنین..
    هر پنج مرحله کامل اجرا شد..
    مردم به خیابون ها امدند..
    میادین رو به هم ریخته بودند..
    ارتش به کمک مردم امد و دیگه مردم به اون اعتماد داشتند..
    و پلیس هم در کار نبود..
    مرحله پنجم و پایانی اجرا شد..
    ساسان.شروین و ارین به همراه نیروهای ارتش به طرف کاخ پادشاه حرکت کردند..
    عرفان لحظه به لحظه با این سه نفر تماس میگرفت و همه چیزو دنبال میکرد..
    عرفان : ساسان چی شد الان کجا هستین...؟
    ساسان : همه چیز داره کامل اجرا میشه..
    عرفان : عالیه....
    ارین با عرفان تماس گرفت
    ارین : سلام لباسای نوتو بپوش...امروز همه چیز تمام میشه..پادشاه....
    عرفان : سالاری...
    نیروهای ارتش به کاخ پادشاه رسیده بودند..

    [size=large]این داستان ادامه دارد....[/size]
    قسمت بعدی زیباهترین قسمت این بخش هست..
    منتظر باشین..

  5. Top | #35

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Mar 2009
    شماره عضویت
    4429
    سن
    33
    نوشته ها
    1,343
    تشکر
    0
    تشکر شده 27 بار در 26 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    سلام.

    فروم بسیار چرت شده.

    خداحافظ.

  6. Top | #36

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    پشتیبان فنی سایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    2
    سن
    35
    نوشته ها
    2,142
    تشکر
    161
    تشکر شده 1,261 بار در 162 ارسال
    حالت من
    Azkhodrazi
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    274 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط Awesome
    سلام.

    فروم بسیار چرت شده.

    خداحافظ.
    خوش اومدی

  7. Top | #37

     کاربردو ستاره کاربردو ستارهکاربردو ستاره کاربردو ستاره کاربردو ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    7130
    سن
    35
    نوشته ها
    1,343
    تشکر
    2,883
    تشکر شده 3,622 بار در 635 ارسال
    حالت من
    Ashegh
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    410 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    هامون جان جواب کامل و به جایی بود...
    افرین...
    عرفان جان یه مقدار تند رفتی

  8. Top | #38

     کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستارهکاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستاره

    عنوان کاربر
    عضو هیئت مدیر
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    شماره عضویت
    2489
    سن
    33
    نوشته ها
    7,543
    تشکر
    11,137
    تشکر شده 15,155 بار در 2,295 ارسال
    حالت من
    Sepasgozar
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    1913 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    نقل قول نوشته اصلی توسط Awesome
    سلام.

    فروم بسیار چرت شده.

    خداحافظ.
    وای خدا

    انگار نامه ی فدایت شوم نوشتند برای بعضی ها ، چرت شده ؟! نیاید در این انجمن چرت !

  9. Top | #39

     کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستارهکاربر شش ستاره کاربر شش ستاره  کاربر شش ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Jan 2008
    شماره عضویت
    1503
    سن
    33
    نوشته ها
    9,285
    تشکر
    5,007
    تشکر شده 30,843 بار در 4,656 ارسال
    حالت من
    Khonsard
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    723 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    دوستان ديگه هامون به بهترين نهو جواب اين ادم ابله رو داد .

    بهتره تمام كنيم اين قضيه رو و با جواب دادن به اين نخبه ها وقتمونو هدر نديم .

  10. Top | #40

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    شماره عضویت
    3651
    نوشته ها
    606
    تشکر
    14
    تشکر شده 22 بار در 12 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    14 Thread(s)

    پیش فرض RE: اسرارالتوحید فی مقامات iranwwe..(جلد چهارم)

    داشتم تو اینترنت میچرخیدم کلا الاف بودم یدفه یه چندتا عکس دیدم گفتم برای شما هم بزارم

    پیشرفت ایرانیان در بازی سازی :

    [align=center][/align]

    پیشرفت در مکان تست زنی :

    [align=center][/align]

    برای اولین بار حکاکی بر روی ماشین :

    [align=center][/align]

    پیشرفت بسیار زیاد در واردات و صادرات

    [align=center][/align]


صفحه 4 از 58 نخستنخست ... 234561454 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. گاهنامه وزین عصر ایران.....داغ(شماره جدید منتشر شد)
    توسط Ғ Д † Д Ł β در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: 02-10-2011, 07:32 PM
  2. آغاز بارش برف در تهران از عصر فردا
    توسط H H H در انجمن گفتگو گوناگون
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 02-01-2011, 08:40 PM
  3. "عصر جمعه" آذرماه روی پرده می*رود
    توسط AĦӍẪÐƦÉȤA در انجمن سينمای ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 11-08-2010, 12:48 PM
  4. چند رمز از بازی عصر خدایان (عصر افسانه ها)
    توسط Captain.Rey در انجمن کامپیوتر ( PC )
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 06-15-2007, 01:28 AM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد