یک داستان خیلی جالب از iwe
((دوستان اگر من اسم میبرم قصد توهین ندارم فقط با توجه به پستشون توی سایت اسمهاشون رو گذاشتم به غیر از ساسان و شروین که ازشون اجازه گرفتم دیگه دوستان به بزرگی خودتون ببخشد))
[size=large]IWE 2012[/size]
سال 2012...در کشور IWE
این کشور بسیار کشور دوست داشتنی بود مردم خوب و مهربانی داشت.
پادشاه کشور HAMOON بسیار خوب و مهزبان بود و همیشه به پیشرفت کشور فکر میکرد..
نخست وزیر اون اقا حامد IAM LEGEND بود که بسیاری از مسعولیتهای کشور بر دوش اون بود..اقا علی THE BASTED
وزیر امور خارجه بود..
اقا پوریا KANE وزیر اموزش و پرورش بود..
اقا سعید sherlock holmes وزیر ارشاد بود..
sasan وزیر جنگ بود...
اقا اردلان ARDALAN هم وزیر بازرگانی بود..
و چند نفری هم مثل the proud ..fatal b...the rioter...و اینها فرماندار ایالت های دیگه بودن..
وزیرای پیشین این کشور افراد مورد اعتماد پادشاه بودن و مردم هم خیلی اونها رو دوست داشتن و بهشون احترام میذاشتن..
یکی از اونها HHH اقا عرفان که به تازگی از وزارت بر کنار شده بود از این موضوع خیلی ناراحت بود و چشم به پست پیشین خودش داشت..
خیلی با شاه خوب بود ولی چشمش به دنبال پست خودش بود...
ariyan_batista که به تازگی فرماندار پایتخت شده بود به یکی از دوستای نزدیک HHH شده بود...
ساسان و عرفان هم دوستای صمیمی بودن..
یک روز که ساسان در منزل عرفان بود ارین هم به منزل عرفان رفت..
ساسان در حال صحبت کردن با عرفان بود و از پیشرفتهای اخیر کشور بعد از تغیراتی که شاه انجام داده بود صحبت میکرد..
اینکه میزان دریافت مالیات بالا تر رفته..مهاجرت به کشور افزایش پیدا کرده و ....
و اینکه شاه به دنبال پست های جدید هست و کسانی که لیاقت بالای دارن به این پست ها میرسن..
ارین هم از همین را فرماندار پایتخت شده بود..
عرفان بعد از شنیدن این موضوع به تکاپو افتاد تا پست وزارتی رو برای خودش بدست بیاره..
فرادای اون روز عرفان نزد شاه رفت و از او تقاضای پست وزارت رو کرد و با این جواب شاه مواجه شد..
HAMOON :دوست خوب از همه ی زحمات شما تشکر میکنم ولی همه ی پست های وزارت پر هستند..
و عرفان هم گفت
HHH: باشه خیلی ممنون فعلا...
عرفان بسیار از این موضوع ناراحت شد و با عصبانیت به خونه برگشت..
گوشی تفن رو برداشت و با وزیر اطلاعات که دوستش بود یعنی TEZAR شروین تماس گرفت و از اون خواست تابه خونش بیاد..
به ساسان و ارین هم زنگ زد و اونهارو هم دعوت کرد..
شب شد ساعت 9 شب بود که همه دور هم جمع شدن..
عرفان کل ماجرارو واسه سه نفر تعریف کرد..
و از اونها خواست تا یه فکری کنند تا به پادشاه ضربه بزنند..
ساسان و شروین اول به شدت مخالفت کردن..اما با وعده های عرفان کم کم رضایت دادند..
عرفان از ارین خواست تا در پایتخت شایعه پراکنی کنه و از پادشاه بد بگه..
شروین شروع به ساختن مدرک جعلی بر علیه پادشاه کرد..و ساسان هم با فرماندهان ارتش صحبت کرد ورضیت اونهارو گرفت..
قرار بود یکشنبه هفته ی بعد ساعت 16 اونها کار خودشونو عملی کنند..
یک هفته گذشت فضای پایتخت به شدت بر علیه پادشاه شده بود..شایعه های ارین کار خودشون رو در بین مردم کرده بود..
شروین و ساسان اماده بودن تا عملات رو اجرا کنن..
عرفان با استرس توی خونه نشته بود هر لحظه برای چک کردن عملیات با ساسان و شروین و ارین در تماس بود..
یک نقشه کامل و دقیق..همه چیز حساب شده بود تا اونها به حدفشون برسن...
یکشنه ساعت 16....
[size=large]این داستان ادامه دارد.....[/size]








پاسخ با نقل قول








[/align]
[/align]
[/align]
[/align]


علاقه مندی ها (Bookmarks)