بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

صفحه 22 از 249 نخستنخست ... 1220212223243272122 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 211 تا 220 , از مجموع 2490

موضوع: کافی شاپ iWE !

  1. Top | #211

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    شماره عضویت
    19147
    سن
    35
    نوشته ها
    172
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    هزینه میلیون دلاری زایمان جنیفر لوپز!
    هزینه*های زایمان جنیفر لوپز چیزی در حدود 5/1 میلیون دلار شد او در سوئیت لوکس و زیبایی که در بیمارستان نورث شور نیویورک برایش در نظر گرفته بودند، زایمان کرد. این سوئیت دارای یک تخت چرمی زیبا و دو تلویزیون پلاسمای بزرگ یه آشپزخانه شیک کوچک است و با کفپوش چوبی فرش شده است هزینه این اتاق ۷۰۰ هزار دلار بود.
    جنیفر لوپز و مارک آنتونی بیش از ۳۰۰ هزار دلار بابت دکتر و پرستارها و ۳۰۰ هزار دلار بابت امنیت و ۱۰۰ هزار دلار به خدمه بیمارستان پرداخت کردند.
    جنیفر و مارک صاحب دختری به وزن 7/2 کیلوگرم و پسری به وزن ۳ کیلوگرم شدند، جنیفر و مارک اسامی امی و مکس را بر روی بچه*هایشان گذاشتند.
    گفته میشه مجله پیپل بابت انتشار عکس*های بچه های جنیفر لوپز ۶ میلیون دلار به این زوج پرداخت کرده است.
    این دوقلوها اولین فرزندان جنیفر لوپز محسوب می*شوند در حالی که مارک، ۳ فرزند دارد

  2. Top | #212

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    شماره عضویت
    19147
    سن
    35
    نوشته ها
    172
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    به نامش و در پناهش ... سلام به همه ...
    بچه ها این داستان واقعی رو صبح جایی خوندم و حالم گرفته شد . گرچه طولانی هست اما پیشنهاد میکنم حتما" بخونید .
    واقعا جز بهترین داستان هایی هست که خوندم ... فوق العاده زیباست ...


    رفت... ولی خاطره هاش مونده در یاد ...


    سرگذشتی تلخ

    سلام
    میخوام از خودم بگم
    اسمم محمد مهدی، شهرتم مهم نیست، اهل کرمانشاهم
    یادم نیست چجوری 18 سال از عمرم رفت ولی این 4 سالو خیلی خوب یادمه، البته بازم از این 4 سال، 3سالشو بیشتر یادم نیست، همون 3 سالو تا اونجایی که مغزم یاری کنه می نویسم.
    سال 85 بود، من تو یکی از دانشگاهای روزانه تو رشته مورد علاقم کشاورزی قبول شدم.
    وقتی گفتن امروز ساعت 8 صبح نتایج کنکور رو تو سایت سنجش اعلام میکنن، من از ساعت 12 شب تو اینترنت بودم ببینم کی نتایج رو میزنن.
    قبلش هر کاری کردم خوابم نبرد، همینجوری تو سایت سنجش رفرش میزدم تا وقتی که سایت باز شد، داشتم از دلهره سکته میکردم.
    ساعت 4 صبح بود، وقتی نتیجه این همه سال درس خوندنمو دیدم داشتم بال در میاوردم، چنان دادی زدم که همه از خواب پریدن، همه ریختن تو اتاقم ، وقتی شنیدن که من قبول شدم، انقدر بوسم کردن که صورتم قرمز شده بود.

    اینارو بیخیال
    اول مهر رفتم دانشگاه واسه ثبت نام، خیلی حال داد محیط دانشگاهی که اینهمه آرزوشو داشتم، از ساعت 8 صبح تا 1بعدازظهر طول کشید ولی اصلاً احساس نکردم زمان چجوری گذشت.
    بعداز اینکه مسئول آموزش دانشگاه (خانوم اسدی) کلاسامو تعیین کرد بهم گفت که برم تو یکی از کلاسا، اونجا همه بچه های کشاورزی جمع بودن. خانوم اسدی بعداز چند دقیقه اومد تو کلاس و رو کرد به هممون و گفت خودتونو معرفی کنین در ضمن رتبه قبولیتونو بگین.
    برای آشنایی با بچه ها سرمو بلند کردم و با هر اسمی که خونده میشد سرمو میچرخوندم طرف اون شخص. تقریباً 30 نفری میشدیم.
    پسرا کمتر بودن، ولی اکثراً رتبه هاشون نسبت به دخترا بهتر بود. تا رسید بمن، خودمو معرفی کردم و رتبمو گفتم. محمدمهدی... با رتبه 3485. نمیگم از همه بهتر بودم ولی تا رتبه 7000 هم داشتیم. انقدر با افتخار رتبمو گفتم که خودم خندم گرفته بود. من تقریباً وسطای کلاس بودم، بعداز من چند نفر دیگه اسمشونو گفتن تا رسید به یه خانوم به اسم معصومه... ،
    نمیدونم چم شد، فکر میکردم این خانوم از همه دخترای کلاس سره. همشهریم بود و رتبشم از من بهتر بود.ولی تو نگاهش و حرفاش اون افتخاری که من بخودم میکردم نبود.
    من یه اخلاق بدی دارم، اونم اینه که با هر کسی نمیجوشم، با چندتا از بچه های کلاس بیشتر دوست نشدم، درصورتی که همه با هم دوست بودن. از یکی از دوستام میشنیدم که میگفت بچه ها بهت میگن از دماغ فیل افتادی. برام مهم نبود چون خودمو میشناختم، تو فامیلم اینارو بهم میگفتن.
    روزها میگذشت و من هر روز که می اومدم کلاس چشمام دنبال یه نفر بود.
    همیشه وقتی نگاش میکردم تو خودش بود مث من. با همه مهربون بود ولی سنگین برخورد میکرد، همیشه یه غمی تو نگاش بود.
    بعد از چند ماه فهمیدم اگه یه روز نبینمش دیوونه میشم، به یکی از دوستام( علی) گفتم این حسو نسبت به خانوم... دارم. گفت مهدی یه چیزی بهت بگم؟ گفتم بگو راحت باش، گفت مهدی میدونی عاشق شدن یعنی چی؟ من تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم، گفتم چی میگی، این حرفا چه معنی میده؟ گفت مهدی عاشق شدی .

    نمیدونم چرا ولی هضمش برام سخت بود.
    بعداز اون روز من میخواستم یه جوری این حسم رو بهش بگم ولی هربار که بهش فکر میکردم پشیمون میشدم.
    دیگه انقدر به این موضوع فکر کرده بودم که مخم داشت سوت میکشید، هربارم به این نتیجه میرسیدم که من نه شغل دارم نه آیندم معلومه و هزار تا نه دیگه... .
    باخودم عهد بستم که بهش نگم، اون موقعیتای بهتر از من درانتظارشه. من فقط به اون یه نفر گفتم.
    هرروز حالم بدتر میشد، هرروز بعداز دانشگاه میومدم خونه تو اتاقم تنها مینشستم و به این موضوع فکر میکردم.
    روزها خیلی سخت میگذشت، خیلی سخت تر از اون چیزی که تصورشو بکنی.
    یه بیت شعر ازحافظ رو به دیوار زده بودم فقط به اون نگاه میکردم :
    اگر برجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم
    روزا همینجوری می گذشت و من میخواستم خودمو با درسام سرگرم کنم ولی تا کتابو باز میکردم اونو میدیدم .
    همیشه تو تصوراتم اونو میدیدم که داره با یه لبخند از من دور میشه.
    علی اهل کرمانشاه نبود و به جاهای دیدنی شهر آشنا نبود، هر روز ازم میپرسید که اینجا کجاست اونجا کجاست، منم براش توضیح میدادم.
    یه روز بهش گفتم اینارو واسه چی میپرسی ؟ گفت با خانوم ... دوست شدم، با هم بیرون میریم.
    گفتم فقط دوست؟ مگه دانشگاه جای اینکاراس؟ گفت نه میخوام باهاش ازدواج کنم.
    من پیش خودم گفتم اینا چه راحت درمورد مسئله به این مهمی حرف میزنن. مگه اینا فکرشون کار نمیکنه.
    گذشت و یه روز دیدم یکی از بچه ها گفت : به به آقا مهدی می بینیم که عاشق شدین!
    یه لحظه شوکه شدم. این از کجا فهمیده ؟ خودمو نشکستم بهش گفتم کی این حرفو زده؟
    گفت خانوم ... به نامزدم گفته. داشتم میمردم از خجالت.
    زدم بیرون از کلاس و یه سره رفتم پیش علی، گفتم نامرد این رسم رفاقت بود؟
    گفت چی شده مهدی ؟ گفتم آخه بی معرفت من بهت نگفته بودم به بچه ها نگو من عاشق خانوم... شدم؟
    اولش زد زیرش و قبول نکرد ولی بعدش گفت بخدا من فقط به ... گفتم.
    من خودم فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره، این دخترا نشستن دور هم و گفتن ببین اونی که از دماغ فیل افتاده عاشق یکی بدتر از خودش شده.
    دیگه از اون روز به بعد سرمو مینداختم پایین و بهش نگاه نمیکردم، میترسیدم بیاد و یکی بزنه زیر گوشم.

    یه هفته ای گذشت که دیدم داره بطرفم میاد، فاتحه خودمو خوندم.
    اومد جلو خیلی معدبانه سلام کرد و گفت : آقای ... این حرفایی که پشت سرتون میزنن حقیقت داره؟
    من خودمو زدم به اون راه و گفتم کدوم حرفا؟
    گفت ببین آقای محترم ... من سریع پریدم تو حرفشو با تاکید گفتم : میشه بگید پشت سر من چی میگن؟
    با یه حالت تمسخرآمیز گفت : یعنی شما نمیدونید؟
    منم گفتم نه
    گفت آقای ... من از بچه ها شنیدم شما نسبت به من ابراز علاقه کردین.
    منو میگی تا بناگوشم سرخ شد، لال شدم، منی که همیشه منتظر این موقعیت بودم!!!
    سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدمو رفتم.
    دیگه حال دانشگاه موندنو نداشتم، به سمت خونه راه افتادم. تو راه همش خودمو لعنت میکردم و بخودم میگفتم آخه نادون چرا به علی گفتی؟
    وقتی رسیدم خونه دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم، زدم زیر گریه.
    چند روزی دانشگاه نرفتم، خجالت میکشیدم که برم.
    بعد از چند روز مجبور شدم برم چون غیبت تو کلاسا باعث حذف درس میشد.
    وقتی رفتم تو کلاس دیدم که خیلی عصبانی نگام میکنه.
    رفتم نشستم رو صندلی و تا آخر کلاس نفهمیدم چجوری گذشت.
    کلاس که تموم شد، من هنوز تو حال خودم بودم، سایه یه نفرو کنارم حس کردم، سرمو برگردوندم دیدم خودشه ، سریع سرمو انداختم پایین.
    گفت عذر میخوام آقای ... تو کتابخونه دانشگاه منتظرتونم باهاتون میخوام صحبت کنم.
    خدایا این بلا چی بود بسرم اومد.
    با ترس و لرز راه افتادم و رفتم تو کتابخونه، دیدم پشت یکی از میزا نشسته و سرشو گذاشته رو دستاش.
    رفتم صندلی رو عقب کشیدم که بشینم متوجه حضورم شد سرشو بلند کرد، سریع سلامش کردم اونم جوابمو خیلی خشک و رسمی داد.
    نشستم و گفتم من در خدمتتون هستم امری با بنده داشتین؟
    گفت: آقای... اون روز چرا از جواب دادن به سوال من شونه خالی کردین؟
    منو میگی صدام بدجوری میلرزید، به هر جون کندنی که بود خودمو جمع و جور کردم و گفتم :
    بچه ها راست گفتن ولی...
    گفت ولی؟
    گفتم خانوم ... من از روز اولی که شما رو دیدم بهتون علاقمند شدم ولی هیچوقت نتونستم بهتون بگم.
    ساکت شدم
    یکم مکث کرد و بعدش گفت : چرا نتونستین بگین ؟
    گفتم من لیاقت شما رو ندارم همین.
    گفت چرا فکر کردین که لیاقت منو ندارین؟
    گفتم من هم درسم مونده و هم سربازی نرفتم و از خودم هیچی ندارم، چجوری میومدم بهتون میگفتم. من اگه خودمو بکشم حداقل 7 سال دیگه بتونم خودمو جمع و جور کنم.
    بخاطر همین ترجیح دادم این عشقو تو خودم بکشم.
    ولی بزارین حالا که این فرصتو پیدا کردم که حرفامو بزنم بهتون بگم شبو روز ندارم ، بخدا دارم دیوونه میشم، از بس گریه کردم دیگه اشکی برام نمونده فقط بخاطر اینکه میترسیدم بهتون بگم. هم از آیندم مطمئن نبودم و هم از جواب شما، ترجیح دادم نگم تا اینکه بهتون بگم و شما جواب رد بهم بدین.
    نمیدونم چرا اشکام دست خودم نبود، همونجوری که داشتم براش میگفتم اشکام سرازیر شده بود.
    وقتی بخودم اومدم دیدم یه دستمال به طرفم گرفته و میگه لطفاً اشکاتونو پاک کنین، از مردی مث شما بعیده.
    گفتم بخدا دیگه نمیتونم یه روزم بدون شما سر کنم، شما بگین من باید چیکار کنم؟
    گفت میشه بگی از چی من خوشت اوده ؟
    منم گفتم تو عمرم دختری مث شما ندیدم ، هم درستون از من بهتره، هم زیبا هستین و هم یه غرور خاصی تو نگاتونه که منو دیوونه کرده... .
    دیدم سرشو پایین انداخت و دیگه هیچی نگفت.
    بعد از چند دقیقه کیفشو برداشت و بی خداحافظی رفت.
    حالا منی که نمیخواستم بهش بگم، همه حرفامو بهش گفته بودم.
    دیگه طاقت نداشتم، رفتم و رسیدم بهش، جلوشو گرفتم و گفتم خانوم ... تورو خدا نظرتونو بهم بگین،
    دیدم صورتش خیسه، فقط یه جمله گفت : من لیاقت شما رو ندارم، بعدشم بسرعت ازم دور شد.
    خشکم زده بود، مگه من کی بودم که اون بهم این حرفو زد، مگه من چی داشتم؟
    این جملش مث یه خوره افتاده بود بجونم، داشتم دیوونه میشدم، از صبح میرفتم دانشگاه تا آخرین کلاس صبر میکردم که بیاد ولی نمیومد.

    نزدیک امتحانای ترم بود و ما تو فرجه بودیم، و من دیگه نمیدیدمش که ازش بپرسم چرا اون حرفو زد؟
    خوبیش این بود که ترم اول بودیم و همه امتحانامون مث هم بود و اون مجبور بود برای امتحاناش بیاد دانشگاه.
    روز 12 دی بود اولین امتحانمون زراعت.
    من از 2 ساعت قبل از امتحان تو دانشگاه بودم که بیاد و ببینمش، ولی اون دقیقاً 5 دقیقه قبل از امتحان اومد و فرصت نشد بهش بگم، خیلی سریع رفتم سرجلسه و تند تند همه رو جواب دادم و زدم بیرون.
    اون هنوز سرجلسه بود.
    من داشتم خودمو آماده میکردم که بهش بگم، ولی یهو یه فکری اومد تو ذهنم.
    بخودم گفتم مهدی اون الآن تو امتحاناس، اگه بهش نگی بهتره، بزار راحت امتحاناتشو بده بعد هرچی میخوای بهش بگو.
    وایسادم تا بیاد بعد سلامش کردم اونم سلام کرد، و من گفتم با اجازه و دور شدم.
    امتحانا تموم شد. حدودای 15 بهمن بود که کلاسای ترم دوم شروع شد.
    من قبلش تموم کلاسایی رو که گرفته بود چک کردم ، فهمیدم اونم مث من 20 واحد برداشته، خوشحال شدم که کلاسامون مشترکه.
    منتظر یه موقعیت بودم که بهش بگم چرا؟
    هر کاری میکردم نمیتونستم باهاش حرف بزنم، دقیقاً قبل از کلاس میومد و بعداز کلاس میرفت، هرچقدرم بعداز کلاس صداش میزدم، توجهی نمیکرد و می رفت .
    واقعاً اعصابمو خورد کرده بود، مجبور شدم یه روز با ماشین تعقیبش کنم، یه روز تعقیبش کردم تا رسید به خونشون.
    فردای اون روز بعد از دانشگاه رفتم در خونشون وایسادم به امید اینکه بیاد بیرون.
    چند روزی همینجوری گذشت و اون بیرون نیومد، تا یه روز ساعت حدودای 4 بعداز ظهر بود که تنهایی از خونه اومد بیرون .
    من منتظر موندم تا از کوچشون بره بیرون، وقتی اومد بیرون سریع رفتم کنارش و شیشه رو دادم پایین و بهش سلام کردم.
    دیدم یهو رنگش پرید و گفت شما اینجا چیکار میکنین؟
    گفتم من تا آخر دنیام که بری دنبالت میام.
    گفت آقای ... تورو خدا برید من تو این محل آبرو دارم .
    گفتم خانوم... سوار شین برسونمتون بخدا قصد مزاحمت ندارم فقط میخوام باهاتون حرف بزنم.
    یه کمی مکث کردو با اکراه سوار شد. منم از از اونجا دور شدم.
    بهش گفتم کجا میرین برسونمتون. گفت میخواستم یکم با خودم تنها باشم. جایی نمیرفتم.
    منم از موقعیت استفاده کردم و رفتم بسمت یه پارک و بهش گفتم حالا میشه با هم قدم بزنیم؟
    گفت مجبورم کردین ولی باشه بریم.
    خدایا چرا من وقتی با این دختر حرف میزدم انقدر احساس راحتی می کردم؟
    ماشین رو پارک کردم و رفتیم تو پارک و شروع کردیم به آروم قدم زدن.
    یکم در سکوت طی شد.
    بعدش آروم گفتم : میشه بگین چرا شما لیاقت منو ندارین؟ البته این جمله شماست نه من. بنظر من لیاقت شما از همه بیشتره.
    یه لحظه وایساد و سرشو انداخت پایین و بمن گفت: من نامزد دارم.
    انگار یه چیزی محکم خورد تو سرم، همونجا نشستم رو زمین. نمیتونم حال اون لحظه رو شرح بدم.
    وقتی به خودم اومدم دیدم نشسته و داره صدام میکنه: پاشین تورو خدا زشته جلو مردم . خواستم پاشم ولی سرم گیج رفت. یه نیمکت تو دو قدمیم بود بزور خودمو رسوندم به نیمکت و روش نشستم و سرمو محکم تو دستام گرفتم، انگار سرم داشت منفجر میشد.
    بعداز چند لحظه صداشو شنیدم، گفت تورو خدا اینجوری نکنین، من براتون توضیح میدم.
    من فقط داشتم گریه می کردم. گفتم چی رو میخوای برام توضیح بدی؟
    چرا زودتر نگفتی؟ چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا؟
    گفت بهم مهلت بده که منم مث تو حرفامو بزنم.
    منم ساکت شدم و گفتم بگو، هرچی میخوای بگو ولی زودتر تمومش کن.
    شروع کرد به گفتن
    گفت نامزد من پسرعمومه، 15 سال از خودم بزرگتره، اسمشو از بچگی رو من گزاشتن.
    آقای ... بخدا من دوستش ندارم، یعنی نمیتونم حتی 1 روزم تحملش کنم، من 4 سال دیگه مهندس میشم ولی اون یه راننده کامیونه.
    تا حالا فکر کردین چرا من همیشه ناراحتم؟ من نمیخوام زندگی آیندم رو تباه کنم، نمیخوام.
    بعدش یه جوری زد زیر گریه که من دلم داشت ریش ریش میشد. تحمل هر چیزی رو داشتم الا گریشو.
    داشتم با خودم فکر میکردم، داشتم دیوونه میشدم.
    بعد از چند دقیقه سرشو بلند کرد با اون نگاهش که منو دیوونه میکرد به صورتم خیره شد و گفت من نمیخوام باهاش ازدواج کنم.
    خدایا امروز چه خبره ؟ اول با یه خبر بد اعصابمو داغون میکنی بعدش با این خبرت دیوونم میکنی.
    انگار دنیا رو بهم دادن، اشکامو پاک کردم بهش گفتم میشه با من ازدواج کنی؟
    هیچی نگفت و بازم زد زیر گریه.
    اینبار به خودم جرات دادم و به اسم صداش زدم.
    معصومه جان باز چی شد؟ تو گفتی که نمیخوای باهاش ازدواج کنی، نکنه از منم بدت میاد؟ آره؟
    اشکاشو پاک کرد و گفت تو خوبی، خیلی خوبی، ولی... باز بغض تو گلوش نزاشت ادامه بده.
    گفتم ولی؟
    گفت بابام منو مجبور کرده، داداشام منو مجبور کردن. میگن اگه اینکارو نکنم بین این دوتا خونواده بهم میریزه.
    بعدش ساکت شد ولی شونه هاش تکون میخورد، داشت بیصدا گریه میکرد.
    یکم با خودم فکر کردم و بعدش بهش گفتم میخوام یه سوال ازت بپرسم ؟ دوست دارم صادقانه جوابمو بدی.
    همونجوری که هق هق میکرد گفت باشه.

    گفتم معصومه جان منو دوستداری یا نه؟
    ساکت بود
    منم ساکت بودم
    گفت: منم میخوام یه قولی بهم بدی، قبول میکنی؟
    من که از خدام بود گفتم تو جون بخواه
    گفت قول میدی تنهام نزاری؟
    اون لحظه قاطی کرده بودم نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم.
    داد زدم : ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااا شکرت
    گفتم معصومه جان تا آخرش باهاتم، از حالا تو یه نیمه از منی، نه تو خود منی...
    از اون روز معصومه شد مال خودم، مال خود خودم.
    دیگه نزاشتم ناراحت باشه، ناراحتی از تو چشاش پر زده بود. چقدر زیباتر شده بود.
    من با اینکه سنم کم بود ولی به خانوادم گفتم که من عاشق معصومه شدم اونم عاشق منه.
    ولی با مخالفت سرسختانه پدرم مواجه شدم.
    حالا خود معصومه راضیه پدر من راضی نمیشد.
    پیش معصومه میگفتم بابام موافقت کرده، همین روزاس که بیایم خواستگاریت.

    ولی ...
    گذشت و عید اومد
    من تو عید باهاش تماس تلفنی داشتم ولی نمیتونستم ببینمش.
    یه روز که بهش زنگ زدم اول ۲-۳ بار قطع کرد ولی بعدش برداشت، داشت گریه میکرد(ای خدا).
    گفتم گلم باز چی شده؟
    حرف نمیزد فقط گریه میکرد، انقدر باهاش حرف زدم تا آروم شد.
    بعد گفت امروز عموم با زن عموم اومده بودن حرفای آخرو بزنن.
    داشتم دیوونه میشدم.
    هرجوری بود آرومش کردم و بهش قول دادم بعد از عید با خانوادم میریم خواستگاریش.
    من تو عید خونه رو بهم ریخته بودم، مادرم راضی بود ولی پدرم میگفت بچه ای.
    بهش میگفتم پدر من عاشقشم دارن ازم میگیرنش. میگفت برو بچه من اون دختره آشغال رو که از تو خیابون پیدا کردی قبول کنم؟ نه احمق جون. من آبرو دارم، من میخوام پسرم با دختری که من میگم ازدواج کنه، دختری که تا حالا هیچ پسری رو ندیده باشه.
    مادرم همش گریه میکرد.
    نتونستم بابامو راضی کنم.
    بعد عید بود که رفتم دانشگاه، وقتی منو دید دویید طرفم، منم یه لبخند تصنعی زدم و سلامش کردم.
    با یه حالت معصوم گفت مهدی جان میاین خواستگاری؟
    بخدا داشتم دغ میکردم
    ولی بهش گفتم گلم حتماً میایم، بابام رفته ماموریت برگشت باهم میایم خواستگاری، نگران نباش.
    بازم رفتم به بابام التماس کردم، گریه کردم، خودمو زدم ولی اون سنگدلتر از این حرفا بود.
    مجبور شدم خودم برم با باباش حرف بزنم.
    به مادرم گفتم، گفت منم باهات میام.
    به معصومه خبر دادم که فردا شب میریم خونشون، داشت پر درمیاورد.
    فردا شبش با مادرم رفتیم یه گل فروشی، هرچی پول داشتم دادم یه دسته گل شیک خریدم.
    وقتی رسیدیم درخونشون با خودم عهد بستم که امشب هرجوری بوده راضیشون کنم.
    رفتیم تو حیاط، مادرش اومد جلومون و خیلی گرم سلام و احوال پرسی کرد، فقط مادرش. مارو تا تو خونه راهنمایی کرد.
    از در خونه که وارد شدیم مادرش مارو بسمت پذیرایی راهنمایی کرد. به پذیرایی که رسیدیم دیدم که پدرش نشسته،اصلاً انگار نه انگار که ما اومدیم، حتی پا نشد یه سلامی بکنه.
    ناراحتی رو تو چهره مادرم میدیدم، ولی تا دید من حواسم به اونه سریع یه لبخند تصنعی زد که مثلاً منو آروم کنه.
    بعداز سلام بی جوابمون نشستیم. بعدش یکی یکی داداشاش اومدن، بی سلام و علیک نشستن، ولی من و مادرم به احترامشون پا شدیم.
    همه که نشستن، پدرش رو کرد به ما و گفت: واسه چی اومدین اینجا، پسره تو خجالت نمیکشی با این سنت، کوچولو چی داری که اومدی دختر منو میخوای؟ ها؟
    واقعاً من چی داشتم بجز عشق؟
    یه لحظه دست و پامو گم کردم خواستم حرف بزنم دیدم ضایع میشم. یکم سکوت کردم بعدش گفتم: هیچی ندارم فقط عاشقشم.
    یه دفعه همشون بجز مادرش زدن زیر خنده.
    بازم خونسردی خودمو حفظ کردمو گفتم: هرچی هستم از اون پسرعموش بهترم اون 15 سال... نزاشتن حرفمو بزنم، یکی از داداشاش بلند شد با همه زورش زد تو صورتم.
    خیلی تحقیر شدم ولی هیچی نگفتم. مادرم که رنگش مث گچ شده بود و تا حالا هیچی نگفته بود گفت: چرا میزنین نمیخواین دخترتونو بدین خب ندین چرا بچمو میزنین. من به مادرم اشاره کردم که هیچی نگه. رفتم جلو پای پدرش زانو زدم گفتم: تورو خدا معصومه رو بدبخت نکنید، من اونو دوست دارم اونم منو، بزارید ما خوشبخت شیم. تا گفتم معصومه منو دوست داره داداشاش بلند شدن و شروع کردن منو زدن، هرکدوم که بمن میزد من التماس میکردم که معصومه رو بدبخت نکنین، انقدر منو زدن که بیهوش شدم، تا جایی یادمه که مادرم داشت منو از زیر لگدای اونا در میاورد، دیگه چیزی نفهمیدم.
    وقتی بهوش اومدم رو تخت بیمارستان بودم، تمام بدنم بشدت درد میکرد.
    مادرم رو سرم بود و داشت زار میزد.
    چند روز نتونستم دانشگاه برم، وقتی رفتم معصومه اومد طرفم و همش التماسم میکرد که ببخشمش، گفتم گلم تو چه تقصیری داری، گفتم که جونمم بخاطرت میدم، فقط تو گریه نکن، من راضیشون میکنم.

    بیچاره معصومه
    بعد از اون روز من 100 بار رفتم پیش پدرش التماس کردم ولی هربار یه عده میریختن سرم و منو میزدن.
    تو آخرین امتحان ترم دوم معصومه اومد بهم گفت مهدی جان میخوام ازت خداحافظی کنم.
    ای خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا
    گفتم این چه حرفیه معصومه جان خانومم.
    رو پام بند نبودم، نمیدونم چجوری خودمو نگه داشتم.
    گفت مهدی جان میشه امروز باهم بریم همون پارکه ؟
    گفتم آره گلم تو اشکاتو پاک کن من هرجا بخوای میبرمت.
    بعدش راه افتادیم و رفتیم پارک.
    رو همون نیمکت نشستیم.
    دیدم معصومه آروم اومد تکیشو داد بمن و گفت مهدی جان میشه سرمو بزارم رو شونت؟
    اولین بار بود که انقدر بهم نزدیک بودیم.
    گفتم آره گلم راحت باش
    سرشو گزاشت رو شونم و گفت میشه چشماتو ببندی؟
    گفتم چرا؟
    گفت ببند تا من نگفتم باز نکن.
    گفتم چشم
    یکم که گذشت دیدم شونم خیس شد خواستم برگردم نگاه کنم ببینم چی شد، تا سرمو برگردوندم گفت تورو جان مادرت نگاه نکن.
    گفتم معصومه جان داری گریه میکنی؟
    گفت نه دارم با دلم، با قلبم، با چشمام ازت خداحافظی میکنم.
    دیگه طاقت نیاوردم چشامو باز کردم،خدای من چرا صورتش انقدر لاغر شده؟
    گفتم معصومه جان با خودت چیکار کردی؟
    هیچی نگفت
    سرشو از رو شونم بلند کردم و به صورت مث ماهش نگاه کردم، کبود شده بود.
    گفتم اینجوری میخوای خداحافظی کنی؟
    من که هنوز تنهات نزاشتم چرا خداحافظی؟
    دستمو گرفت تو دستش و بوسید. منم طاقت نیاوردم سرشو بوسیدم.
    گفتم عزیزم معصومه جان چرا امروز اینجوری میکنی؟
    بلند شد و دست منم کشید و بلندم کرد و شروع کرد به خندیدن.
    گفت بسه دیگه خداحافظی کردیم تموم شد.
    حالا پاشو عشقتو برسون خونه.

    هنوز باورم نشده بود
    گفتم معصومه چیه ؟ تورو خدا بهم بگو چی شده؟ تورو جان مادرت بگو، جون مهدی بگو.
    با صدای بلند خندید و گفت عشقت آخر هفته عقدشه.
    اینجاهارو دلم نمیخواد بنویسم، درموندگیمو نمیخوام بنویسم.


    بعد 1 ساعت بلند شدم دستشو گرفتم بردم در خونشون پیادش کردم ولی بهش گفتم معصومه جان خدارو دست کم گرفتی، خدا خودش بخواد همه چی درست میشه. برو خونه گلم کو تا آخر هفته!!!
    اینبار پا روی تمام غرورم گزاشتم و رفتم پیش پسرعموش.
    وقتی دیدمش از اینکه میخواستم گلم رو عشقم رو بهش تقدیم کنم از خودم بدم میومد.
    خدایا این کیه؟ حداقل یه ادم میزاشتی سر راهش، گل من بیافته زیر دست این؟
    رفتم جلو سلامش کردم، انگار آدم ندیده بود، چپ چپ نگام کرد و گفت فرمایش؟
    گفتم شما پسرعموی خانوم... هستین؟
    گفت شما خر کی باشی؟
    گفتم من عاشق معصومه هستم و اومدم ازتون بخوام بزارین منو اون باهم ازدواج کنیم.
    یه نگاه به سرتا پای من کرد و گفت جوجه تو چی گفتی؟ دوباره بگو ببینم اسم کی رو آوردی و بعدش هرچی فحش لایق خونوادش بود بمن داد، انقدر منو زد که جون نداشتم از رو زمین پاشم.
    گفت برو گمشو، اگه میتونی یه بار دیگه اسمشو بیار!
    خدااااااااااااااااااااااا اااااااااا التماست میکنم گلمو نده دست این نامرد پرپرش میکنه.
    ای کاش پول داشتم، ای کاااااااااااااااااااااااا اااااش...
    تا آخر هفته تقریباً مث یه مرده شده بودم، هر ساعت یه بار از مادرم میپرسیدم امروز چندشنبس؟
    پنجشنبه رسید.
    مادرم هرکاری کرد جلومو بگیره نتونست.
    رفتم درخونشون، کوچه چه تزئینی شده بود.
    میخواستم عشقمو تو لباس عروس ببینم.
    سر کوچشون نشستم. ساعت 8 شب بود که صدای شیون و ناله از خونشون بلند شد.
    خدایا چی شده؟
    نمیدونم چجوری خودمو به خونشون رسوندم. رفتم تو ...
    چی دیدم؟
    خدا منو بکش راحتم کن.
    دیدم عروسم ، گلم، نازم، ماه من، معصومه خوشگل من رو دست مردمه دارن میارنش بیرون.
    خودمو رسوندم بهش، مادرش سرشو تو بغلش گرفته بود و داشت زار میزد.
    گفتم چی شده تورو خدا بگین چی شده؟
    یکیشون گفت خودکشی کرده.
    مادرشو انداختم اونور، صورت معصومه رو گرفتم تو دستم یخ زده بود.
    داد زدم معصومه
    داد زدم خدا
    معصومه من رفت همونجا که لیاقتشو داشت.
    بمن گفته بود لیاقتتو ندارم، راست میگفت، لیاقتش بیشتر از اینا بود، لیاقتش بهشت بود، باید پاک میرفت، معصوم میرفت.
    نزاشتم بهش دست بزنن.
    داداشاش اومدن جلو که نزارن بهش دست بزنم.
    یه میله رو تو زمین فرو کرده بودن که چراغ ها بهش وصل بود.
    تا اومدن جلو میله رو ورداشتم افتادم بجونشون، دیگه حالم دست خودم نبود، هر کی رسید جلو دستم زدم بهش، بعدش میله رو انداختم زمین، معصومه رو گرفتم بغل خودم بردمش تو آمبولانس، خودم بردمش بیمارستان، خودم بردمش پزشک قانونی.
    قبلش یه نامه نوشته بود، ای خدا. وصیتنامه گل من. مادرش آورد داد دستم، خوندمش توش چی نوشته بود؟

    نوشته بود:
    مهدی گلم سلام
    دیدی نزاشتم دست هیچ کسی غیراز تو بهم بخوره، یادته بهت چی گفتم: گفتم تو لایق بهتر ازمنی. حالا من میرم تو زندگی کن.
    مهدی جان منو تو بیستون خاک کن، بزار همه بدونن من و تو مث فرهاد بودیم ولی هرگز به شیرین نرسیدیم.
    دوست دار همیشگی تو معصومه.

    دیگه نزاشتم عهدی بهش دست بزنه، خودم آمبولانس گرفتم بردمش بیستون، خودم گزاشتمش تو قبر، خودم خاک ریختم روش، خودم شب پیشش موندم تا تنها نباشه...
    بعد از چند روز برگشتم خونه، رفتم تو اتاقم که بخوابم، عکسشو دیدم دیگه نفهمیدم چی شد.

    از اینجا یادم میاد، من تو دانشگاه هستم، بچه ها دارن بهم تسلیت میگن، خدایا اینا چی میگن، پس چرا معصومه توشون نیست؟ نگاه کردم بغلم محسن ایستاده، میگم محسن تو دانشگاه ما چیکار میکنی؟
    نمیدونم محسن چرا داره گریه میکنه، خدایا اینجا چه خبره؟
    صدای یکی از دخترای کلاس میاد، میگه حیف بود خیلی دختر خوبی بود.
    یکی دیگه میگه خدا بهتون صبر بده.
    خدا چه خبره؟
    رو میکنم به محسن بهش میگم محسن جان اینجا چه خبره؟
    محسن میگه اینجا دانشگاته مهدی جان یادت نیست؟
    میگم محسن میدونم دانشگامه ولی اینا چی میگن؟
    محسن دوباره میزنه زیر گریه.
    یکی از پسرا میاد جلو میگه خانوم... حیف بود. مهدی جان بهت تسلیت میگم، میرم جلو یقشو میگیرم میزنم تو گوشش، بهش میگم چی میگی عوضی ؟
    محسن میاد مارو از هم جدا میکنه میگه مهدی جان این آقا رو میشناسی ؟ میگم آره آقای احمدی.
    محسن میخنده میگه مهدی جان یادته؟ میگم محسن چی میگی خب معلومه یادمه.
    محسن منو میبره یه گوشه میگه اینا اومدن بهت تسلیت بگن.
    میگم تسلیت بخاطر کی؟
    مادرم چیزیش شده؟
    بابام ؟
    محسن بگو طاقتشو دارم
    محسن میگه مهدی جان معصومه ...
    تا گفت معصومه انگار تموم خاطراتم به مغزم هجوم آورد...

    یادم اومد
    فقط فهمیدم معصومه فوت شده و بعدش بیهوش شدم.
    بازم بیمارستان ولی اینبار محسن رو سرم ایستاده.
    میزنم زیر گریه
    میگم محسن من کی رفتم دانشگاه، من یادم نیست صبح چجوری تو دانشگاه بودم، فقط یادم میاد از بیستون برگشتم اومدم خونه رفتم بخوابم که عکس معصومه رو دیدم، به مغزم فشار میارم ولی یادم نیست بعد از اینکه عکس معصومه رو دیدم چی شد.
    محسن میگه بریم خونه برات میگم.
    تو راه هی گریه میکردم، داد میزدم خدایا چرا معصومه رو ازم گرفتی، چرا؟

    خونه ایم.
    محسن میگه بشین مهدی جان یه چیزی بیارم بخوری فشارت افتاده.
    مادرم رو میبینم، مادرم از چندروز پیش تا حالا چقدر پیر شده!
    میگم: مامان چرا اینجوری شدی؟ صورتت چی شده؟ فکر میکنم پیرشدی؟
    هیچی نمیگه و میره .
    محسن میاد کنارم میشینه.
    میگه مهدی جان چند روز؟ نه داداش من چند ماه. مهدی جان یه ساله که معصومه از پیشت رفته.
    میگم چی میگی محسن؟
    من 4 روز پیش معصومه رو خاکش کردم. قاطی کردی؟
    میگه مهدی جان بیا، دستمو میگیره تلویزیون رو روشن میکنه تلتکست رو باز میکنه میگه اون بالا رو بخون.
    نگاه میکنم نوشته 12/2/87 میگم این تاریخ چرا اشتباهه؟
    میگه نه مهدی جان یه سال گذشته یادت نیست؟
    میگم محسن تورو خدا باهام شوخی نکن، من عزادارم.
    میگه بزار برم یه روزنامه بخرم بیام، رفت و اومد، تاریخ روش زده دوازدهم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت.
    خدایا چی شده؟
    محسن دستمو میگیره میگه بیا بشین تا برات تعریف کنم.
    میگه تو اون شب که برگشتی خونه یه راست میری تو اتاقت و تا فردا ظهر بیرون نمیای. مادرت نگران میشه میاد تو میبینه وسط اتاق دراز کشیدی. بهت میگه مهدی جان پاشو ولی تو بیدار نمیشی، نبضتو میگیره میبینه میزنه. زنگ میزنه اورژانس.
    میبرنت بیمارستان. اونجا میگن که چیزیت نیست فقط فشارت افتاده.
    بهوش که میای مادرت میگه مهدی جان بهتری پسرم ؟
    تو میگی شما؟ مادرت میگه پسرم منم مادرت، اولش فکر میکنه هنوز بهوش نیومدی، به پرستار میگه بیاد اونم میگه نه کاملاً هوشیاره. ولی مادرت هر چی میگه تو میگی من شما رو نمیشناسم، بمن زنگ میزنه من میام رو سرت میگم چطوری پسر؟
    تو میگی شما کی هستین؟
    بعدش دکترو خبر میکنن، دکتر میگه چی شد که آوردینش بیمارستان؟
    مادرت ماجرا رو میگه، دکتر میگه پسرتون بخاطر ضربه روحی ای که خورده دچار فراموشی شده.
    مهدی جان ما از اون روز هرکاری کردیم که تو یادت بیاد گذشتت رو، تو یادت نمیومد.

    از اون روز صبح پا میشدم میرفتم سرخاک معصومه شب برمیگشتم.
    همش تنهایی بود و گریه، بجز محسن دیگه کسی برام نمونده بود.
    چند روز گذشت یه فکری زد به سرم، گفتم چرا من خودمو نکشم؟ منم مث معصومه، چون دیگه تحمل زندگی بی اون برام غیر ممکن بود. تصمیم خودمو گرفتم.
    یه روز یه تیغ برداشتمو تو حموم رگ دستمو زدم، فشار خیلی زیادی رو تحمل کردم، دور از تصور بود. نمیدونم چی شد ولی باز بیهوش شدم، لعنت به این زندگی، مامانم شیشه در حموم رو شکسته بود و منو به این زندگی سگی برگردونده بود.
    بعد از اون 2 بار دیگه این کارو کردم ولی هربار یکی نمیزاشت من برم، تسلیم شدم، تسلیم زندگی،تسلیم تنهایی.
    کل زندگیم ۳ نفر شده بود، معصومه و مادرم و محسن.
    بخاطر اینکه دیگه محیط دانشگاه رو نبینم، مادرم با محسن رفته بودن و انتقالیم رو گرفته بودن و منو بردن به دانشگاه ...کرمانشاه.
    اواخر آذر ماه بود که محسن بهم گفت مهدی بیا بریم دانشگاه، گفتم تورو خدا محسن منو نبر اونجا نمیخوام صندلی خالیشو ببینم.
    گفت نه اونجا نمیریم، دانشگاهتو عوض کردیم، بیا بریم.
    منو برد دانشگاه... و اونجا رو بهم نشون داد. یه محیط کوچیک و مزخرف.
    بهم گفت مهدی جان میخوای همینجوری بشینی؟ نمیخوای خودتو یه تکونی بدی؟ تو بچه درس خون بودی.
    گفتم محسن حال ندارم، میخوام بمیرم راحت شم.
    گفت بجای اینکه بمیری خودتو بالا بکش، بزار معصومه بهت افتخار کنه، بزار وقتی اون خونواده نامرد تورو میبینن حسرت بخورن.
    نشستم با خودم فکر کردم، محسن راست میگفت، چرا خودمو بکشم؟ بزار خودمو بالا بکشم.
    فقط بخاطر معصومه
    رفتم سرکلاس دانشگاه، وقتی میشنیدن من از دانشگاه... اومدم عجیب تحویلم میگرفتن چه بچه ها چه استادا.
    ترم زمستانه بود، من ترم سومم بود، دوترم اون دانشگاه خونده بودم، اینم ترم اول این دانشگاهم بود.

    خرداد ماه شاگرد اول رشته کشاورزی شدم.
    یادم میومد اون روزای عاشقانه رو با معصومه درس میخوندم، با معصومه امتحان میدادم، ولی جاش خالی بود.
    19 تیر ماه هزار و سیصدو هشتادو هشت:
    امروز سالگردشه از امروز چیزی نگم بهتره ....

  3. Top | #213

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    شماره عضویت
    19204
    سن
    32
    نوشته ها
    34
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    واقعا داستان دردناکی بود.

  4. Top | #214

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    شماره عضویت
    19204
    سن
    32
    نوشته ها
    34
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    حتما بخونید خیلی جالبه....

    مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت. این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان، به راه خود ادامه می دادند .
    دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود. شلواری هم که تن دخترک بود،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند. به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده .
    دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :” بفرمایید؟” .
    مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”.
    دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً، بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست ”
    - البته .

    پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ضریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :”کریس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم “. دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .
    - ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دبرگ .
    - اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دبرگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .
    دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:” اِی ، کمی ”
    - پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .
    دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:” ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟”
    - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .
    - آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.
    - نه ، تنها چیزی که میده پول . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .
    با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: ”
    اِه، بروکسل چی کار داری؟ ”
    - دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟
    دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:
    - اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.
    - اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.
    - فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.
    پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟
    - من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟
    - چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه … اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم .
    اسم خودم سهیل ، ۲۵ سالمه و پیش بابام که کارگزار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .
    دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .
    - من که گفتم ، اسمم دایاناست . ۲۳ سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه .
    تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .
    - همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.
    دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:
    - اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند … . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟
    - چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.
    دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.
    -ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . … اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .
    سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .
    -دایانا خانوم ، داریم می رسیما .
    - دایانا خانوم کیه؟ دایانا … . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟
    - نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

    دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:
    آره راست میگی … پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .
    سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :
    - بفرمایید.
    دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.
    - موبایلت … شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .
    پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.
    - بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم … اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .
    دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن”کوشی خوبی داری ها” قناعت کرد .
    - قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغره.
    - خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .
    - ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .
    - باشه … پس من می رم .فعلا خداحافظ .
    - خوشحال شدم،…خداحافظ . … زنگ یادت نره .

    دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد .
    حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید .
    از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد . سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد .
    به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:
    - بله؟
    صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .
    - سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم …
    - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری … ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
    - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .
    - جون من قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای …ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا … فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟
    - کی ؟ اون خارجیه ؟ … استینگ بود ، استینگ .
    - هه هه … یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟
    - ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست … آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه …

    - نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،… برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،… خداحافظ

    نتیجه گیری اخلاقی : همیشه همه چیز اون چیزی که تصور میکنی نیست ...



  5. Top | #215

     کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره کاربر چهار ستاره  کاربر چهار ستاره

    عنوان کاربر
    عضو با سابقه
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    6787
    سن
    31
    نوشته ها
    3,399
    تشکر
    20,039
    تشکر شده 19,770 بار در 2,823 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    1
    حالت من
    Vaaaaay
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1722 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    چشم*هايتان را باز مي*كنيد. متوجه مي*شويد در بيمارستان هستيد. پاها و دست*هايتان را بررسي مي*كنيد. خوشحال مي*شويد كه بدن*تان را گچ نگرفته*اند و سالم هستيد.. دكمه زنگ كنار تخت را فشار مي*دهيد. چند ثانيه بعد پرستار وارد اتاق مي*شود و سلام مي*كند. به او مي*گوييد، گوشي موبايل*تان را مي*خواهيد. از اين*كه به خاطر يك تصادف كوچك در بيمارستان بستري شده*ايد و از كارهايتان عقب مانده*ايد، عصباني هستيد. پرستار، موبايل را مي*آورد. دكمه آن را مي*زنيد، اما روشن نمي*شود. مطمئن مي*شويد باتري*اش شارژ ندارد. دكمه زنگ را فشار مي*دهيد. پرستار مي*آيد.



    «ببخشيد! من موبايلم شارژ نداره. مي*شه لطفا يه شارژر براش بياريد»؟

    «متاسفم. شارژر اين مدل گوشي رو نداريم».

    «يعني بين همكاراتون كسي شارژر فيش كوچك نوكيا نداره»؟

    «از 10سال پيش، ديگه توليد نمي*شه. شركت*هاي سازنده موبايل براي يك فيش شارژر جديد به توافق رسيدن كه در همه گوشي*ها مشتركه».

    «10سال چيه؟ من اين گوشي رو هفته پيش خريدم».

    «شما گوشي*تون رو يك هفته پيش از تصادف خريدين؛ قبل از اين*كه به كما بريد». «كما»؟!

    باورتان نمي*شود كه در اسفند1387 به كما رفته*ايد و تيرماه 1412 به هوش آمده*ايد. مطمئن هستيد كه نه مي*توانيد به محل كارتان بازگرديد و نه خانه*اي برايتان باقي مانده است. چون قسط آن را هر ماه مي*پرداختيد و بعد از گذشت اين همه سال، حتما بوسيله بانك مصادره شده است. از پرستار خواهش مي*كنيد تا زودتر مرخص*تان كند.

    «از نظر من شما شرايط لازم براي درك حقيقت رو ندارين».

    «چي شده؟ چرا؟ من كه سالمم»!

    «شما سالم هستيد، ولي بقيه نيستن».

    «چه اتفاقي افتاده»؟

    «چيزي نشده! ولي بيرون از اين*جا، هيچكس منتظرتون نيست».

    چشم*هايتان را مي*بنديد. نمي*توانيد تصور كنيد كه همه را از دست داده*ايد. حتي خودتان هم پير شده*ايد. اما جرأت نمي*كنيد خودتان را در آينه ببينيد.

    «خيلي پير شدم»؟

    «مهم اينه كه سالمي. مدتي طول مي*كشه تا دوره*هاي فيزيوتراپي رو انجام بدي»..

    از پرستار مي*خواهيد تا به شما كمك كند كه شناخت بهتري از جامعه جديد پيدا كنيد..

    «اون بيرون چه تغييرايي كرده»؟

    «منظورت چه چيزاييه»؟

    «هنوز توي خيابونا ترافيك هست»؟

    «نه ديگه. از وقتي طرح ترافيك جديد رو اجرا كردن، مردم ماشين بيرون نميارن».

    «طرح جديد چيه»؟

    «اگر راننده*اي وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشينش مي*برن پاركينگ و تا گلستان سعدي رو از حفظ نشه، آزاد نمي*شه».

    «ميدون آزادي هنوز هست»؟

    «هست، ولي روش روكش كشيدن».

    «روكش چيه»؟

    «نماي سنگش خراب شده بود، سراميك كردند».

    «برج ميلاد هنوز هست»؟

    «نه! كج شد، افتاد»!

    «چرا؟ اون رو كه محكم ساخته بودن».

    «محكم بود، ولي نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت كنه».

    «چي؟!.... هواپيما خورد بهش»؟

    «اوهوم»!

    «چه*طور اين اتفاق افتاد»؟

    «هواپيماش نقص فني داشت، رفت خورد وسط رستوران*گردان برج».

    «اين*كه هواپيماي خوبي بود. مگه مي*شه اين*جوري بشه»؟

    «هواپيماش چيني بود. فيلتر كاربراتورش خراب شده بود، بنزين به موتورها نرسيد، اون اتفاق افتاد».

    «چند نفر كشته شدن»؟

    «كشته نداد».

    «مگه مي*شه؟ توي رستوران گردان كسي نبود»؟

    «نه! رستوران 4سال پيش تعطيل شد»..

    «چرا»؟

    «آشپزخونه*اش بهداشتي نبود».

    «چي مي*گي؟!... مگه مي*شه آخه»؟

    «اين اواخر يه پيمانكار جديد رستوران گردان رو گرفت، زد توي كار فلافل و هات*داگ....».

    «الان وضعيت تورم چه*جوريه»؟

    «خودت چي حدس مي*زني»؟

    «حتما الان بستني قيفي، 14هزار تومنه».

    «نه ديگه خيلي اغراق كردي. 12هزار تومنه».

    «پرايد چنده»؟

    «پرايدهاي قديمي يا پرايد قشقايي»؟

    «اين ديگه چيه»؟

    «بعد از پرايد مينياتور و ماسوله، پرايد قشقايي را با ايده*اي از نيسان قشقايي ساختن».

    «همين جديده، چنده»؟

    «70ميليون تومن».

    «پس ماكسيما چنده»؟

    «اگه سالمش گيرت بياد، حدود 2 يا 2 و نيم....».

    «يعني ماكيسما اسقاطي شده؟ پس چرا هنوز پرايد هست»؟

    «آزادراه تهران به شمال هم هنوز تكميل نشده».

    «تونل توحيد چه*طور»؟

    «تا قبل از اين*كه شهردار بازنشسته بشه، تمومش كردن».

    «شهردار بازنشسته شد»؟

    «آره».

    «ولي تونل كه قرار بود قبل از سال1390 افتتاح بشه».

    «قحطي سيمان كه پيش اومد، همه طرح*ها خوابيد».

    «چندتا خط مترو اضافه شده»؟

    «هيچي! شهردار كه رفت، همه*جا رو منوريل كشيدن. مترو رو هم تغيير كاربري دادن».

    «يعني چي»؟

    «از تونل*هاش براي انبار خودروهاي اسقاطي استفاده كردن».

    «اتوبوس*هاي BRT هنوز هست»؟

    «نه! منحلش كردن، به جاش درشكه آوردن. از همونايي كه شرلوك هلمز سوار مي*شد».

    «توي نقش*جهان اصفهان ديده بودم از اونا...»

    «نقش*جهان رو هم خراب كردن».

    «كي خراب كرد»؟

    «يه نفر پيدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاه*عباسه، يونسكو هم نتونست حرفي بزنه».

    «خليج*فارس چه*طور؟»

    «اون هم الان فقط توي نقشه*هاي خودمون، فارسه. توي نقشه گوگل هم نوشته خليج صورتي».

    «خليج صورتي چيه»؟

    «بعضي*ها به نشنال*جئوگرافيك پول مي*دادن تا بنويسه خليج عربي، ايران هم فشار مياورد و مدرك رو مي*كرد. آخرش گوگل لج كرد، اسمش رو گذاشت خليج صورتي...»

    «ايران اعتراضي نكرد»؟

    «چرا! گوگل رو فيلتر كردن».

    «ممنونم. بايد كلي با خودم كلنجار برم تا همين چيزا رو هم هضم كنم».

    «يه چيز ديگه رو هم هضم كن، لطفا»!

    «چيو»؟

    «اين*كه همه اين چيزها رو خالي بستم».

    «يعني چي»؟

    «با دوست من نامزد شدي، بعد ولش کردي. اون هم خودش را توي آينده ديد، اما خيلي زود خرابش کردي. حالا نوبت ما بود تا تو را اذيت کنيم. حقيقت اينه که يك ساعت پيش تصادف كردي، علت بيهوشي*ات هم خستگي ناشي از كار بود. چيزيت نيست. هزينه بيمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگي*ات»!

    «شما جنايتكاريد! من الان مي*رم با رييس بيمارستان صحبت مي*كنم».

    «اين ماجرا، ايده شخص رييس بيمارستان بود».

    «ازش شكايت مي*كنم»!

    «نمي*توني. چون دوست صميمي پدر نامزد جديدته».

  6. Top | #216

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    7658
    نوشته ها
    742
    تشکر
    863
    تشکر شده 643 بار در 230 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    137 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    نقل قول نوشته اصلی توسط Survivor
    نقل قول نوشته اصلی توسط j.c
    نقل قول نوشته اصلی توسط S-E-Z-A-R
    گفته بودن 5 شهریور ماه ومریخ به یه اندازه دیده میشن؟پس چی شد؟
    نمیدونم واقعا یه چیزی گفتن هیچ خبری ازش نشد . هوای تهران ابری بود من نتونستم ببینم .[hr]
    اسپانیا 0 - 1 سوئیس
    انگلیس 3 - 1 سوئیس
    بالاخره باید فرقی بین انگلیس و اسپانیا باشه تیمی که از آرژانتین 4 - 1 میباره
    یه فرقی هم بین اسپانیا و انگلیس هستش مهران جان

    آلمان 4 - 1 انگلیس
    آلمان 4 - 0 آرژانتین
    آلمان 0 - 1 اسپانیا

    بــــعـــــلـــــــــه
    اولا اون 1 رو بکن 2

    خوب برای یه تیم قهرمان جام جهانی کاغذی خیلی بده 4 تا بخوره

  7. Top | #217

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    شماره عضویت
    19147
    سن
    35
    نوشته ها
    172
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    يه پست سراسر خنده:
    اتفاقه جالب موقعه گذارشگری
    http://up.iranblog.com/Files7/7054662a8e2f43b6b93c.gif

    هنر نزد ایرانیان است و بس (شگرد طراح ایرانی)
    http://dc189.4shared.com/img/378886476/8c21d6f5/s3/0.7824183643291458/1288960784.jpg

    __________________________


    تعبیر خواب پریشان یارانه ها !!!

    روزی یکی از مریدان پریشان حال ،به نزد شیخ آمد

    و عرض کرد : یا شیخ خوابی دیدم بس ناگوار!

    فرمود: بنال ببینم تعبیرش چه بُود ؟

    گفت : خواب مردمانی دیدم که از تنشان گوشت همی کندند و گوشت را به دهانشان همی گذاردند.

    رنگ از رخسار شیخ پرید ، فرمود : به گمانم زمان پرداخت یارانه ها رسیده !!!
    _________________

    ________________________
    به آقای سرخوش که از حج برگشته* می*گن سفر حج چطور بود… می*گه: خيلی سنگ خورد تو سرو صورتم ولی آخرش بوسيدمش.
    ___________________
    آقای سرخوش بعد از 10 دقيقه از باجه تلفن بيرون مياد يه نفر ازش ميپرسه سالم بود ميگه آره فقط آفتابه نداشت
    _____________________________________________-
    دغدغه های پسر جوان:کار ندارم – پول ندارم – سربازی نرفتم – ماشین وخونه ندارم – و ... دغدغه های دختر جوان : لاک ناخونم پاک شده – مهری سرویس طلا خریده – دخترخاله ام ماشین داره – مامان غذای خوب نمی پزه – عروسکمو هنوز نخوابوندم........
    ____________________________________
    گر از تنهایی رنج می برید...اگر مشکل... دارید...اگر مشکل روانی دارید...اگر عشق لات بازی دارید ولی زورتان به کسی نمی رسد...اگر از نظافت بیزارید...به بسیج بپیوندید
    __________________________
    http://up.iranblog.com/Files7/20dd6f7dab1b47f78b8f.jpg
    _____________________________

    http://pictures.topspeed.com/IMG/jpg/200605/funny-car-pictures-14w.jpg

    عکس دختر سال ایران

  8. Top | #218

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    Senior Member
    تاریخ عضویت
    Aug 2010
    شماره عضویت
    19147
    سن
    35
    نوشته ها
    172
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !


    صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است، از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است.
    عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم، عید فطر عید ما نیست. از این روست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم:

    اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً

    “از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی.”

  9. Top | #219

    کاربر عادی  کاربر عادی کاربرعادی  کاربر عادی   کاربرعادی

    عنوان کاربر
    Member
    تاریخ عضویت
    Sep 2010
    شماره عضویت
    19204
    سن
    32
    نوشته ها
    34
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)

    پیش فرض RE: کافی شاپ Iwe !

    ازدواج آقایان + نتيجه اخلاقي!

    قبل از ازدواج : خوابيدن تا لنگ ظهر
    بعد از ازدواج : بيدار شدن زودتر از خورشيد

    نتيجه اخلاقي : سحر خيز شدن




    قبل از ازدواج : رفتن به سفر بي اجازه
    بعد از ازدواج : رفتن به حياط با اجازه

    نتيجه اخلاقي : معتبر شدن




    قبل از ازدواج : خوردن بهترين غذاها بي منت
    بعد از ازدواج : خوردن غذا هاي سوخته با منت

    نتيجه اخلاقي : تقويت معده




    قبل از ازدواج : استراحت مطلق بي جر و بحث
    بعد از ازدواج : كار كردن در شرايط سخت

    نتيجه اخلاقي : ورزيده شدن




    قبل از ازدواج : ديد و بازديد از اماكن تفريحي
    بعد از ازدواج : سر زدن به فاميل خانوم

    نتيجه اخلاقي : صله رحم




    قبل از ازدواج : آموزش گيتار و سنتور و غيره
    بعد از ازدواج : آموزش بچه داري و شستن ظرف

    نتيجه اخلاقي : همدردي با مردها



    قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جيبي از پاپا
    بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم

    نتيجه اخلاقي : مستقل شدن



    قبل از ازدواج : ايستادن در صف سينما و استخر
    بعد از ازدواج : ايستادن در صف شير و گوشت

    نتيجه اخلاقي : آموزش ايستادگي



    قبل از ازدواج : رفتن به سفرهاي هفتگي
    بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه

    نتيجه اخلاقي : امنيت كامل.

    پس به آقایون پیشنهاد می کنم که حالا حالا ها ازدواج نکنن.

  10. Top | #220

    کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره کاربر تک ستاره  کاربر تک ستاره   کاربر تک ستاره

    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    شماره عضویت
    3581
    سن
    32
    نوشته ها
    769
    تشکر
    285
    تشکر شده 196 بار در 49 ارسال
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    66 Thread(s)

    پیش فرض فرق شب امتحان بين دخترها و پسرها

    [size=medium]فرق شب امتحان بين دخترها و پسرها :[/size]



    سكانس اول - خوابگاه دختران :

    دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)



    شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

    لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
    شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

    لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

    شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

    لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

    شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

    لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت ۷ بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

    (در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
    شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

    فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

    شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

    فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
    (و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)



    شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

    (در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

    میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

    مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

    میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

    مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

    میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

    آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
    مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

    (در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

    میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

    رضــا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

    و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند ...

صفحه 22 از 249 نخستنخست ... 1220212223243272122 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد