مطمئنا شما عزیزان با سری بازی های دیدنی Aِssaِssin's Creed آشنایی دارید و حتما یک نسخه از این سری را بازی کرده اید ، همانطور که می دانید این بازی دارای داستان بسیار جذاب است ، برای همین من قصد دارم که در این تاپیک برای شما داستان کامل این بازی را از نسخه 1 و قبل از آن تا نسخه آخر آن که Revelations نام دارد را برای شما بازگو کنم و امیدوار هستم که از این تاپیکـ لذت ببرید .
در قبل از حیات انسان ها موجودات فضایی و پیشرفته تری نیز نسبت به انسان ها در کره زمین وجود داشتند که در جهان فرمانروایی می کردند هم چنین به آن ها خدایان می گفتند و به وسیله ای با نام Piece Of Eden فرمانروایی می کردند .
مهم ترین تکنولوژی و فن آوری این موجودات Apple Of Eden نام داشت ، که افرادی که این وسیله را در اختیار داشت بهش ارباب می گفتند ، هم چنین کار این وسیله این بود که کنترل مغز افراد را در دست بگیرند بدون این که خود افراد متوجه این کار بشوند .
بیشتر ارباب به وسیله این سیب بهشتی ، سعی در کنترل ذهن افراد داشته و قصد داشتند که از آن ها برای نوکری خود و برای نوادگان و فرزندان استفاده می کردند .
این سیب انقدر قوی است که زمانی فردی کنترل مغز دیگری را در اختیار می گیرد ؛ آن فرد بدون این که بفهمد به دستور خدایان فرزند خود را می کشد ، این وضع تا موقعی ادامه دارد که این سیب در دستان ارباب خواهد بود .
فرزندان این ارباب طرز استفاده از این سیب را از پدر خود یاد می گرفتند و به وسیله این سیب می توانستند سلطنت را بدست بگیرند و ادامه دهنده راه پدرانشان باشند .
اما یکی از قوانین این بود که انسان ها نمی توانستند که با ارباب ازدواج کنند ، ولی روزی می رسد که آدم و حوا به دنیا می آیند و عاشق همدیگر می شوند ، آدم از انسان ها و حوا از خانواده ارباب بود .
در نتیجه خدایان می خواستند که به وسیله این سیب این دو را کنترل کنند ، ولی این سیب بر روی آن ها اثر نکرد و در این حال بود که آدم و حوا برای نجات جان انسان ها با هم ازدواج کردند .
بنابر این علاوه بر این که با هم ازدواج کردند برای نجات جان انسان ها تصمیم گرفتند که سیب بهشتی را از دست خدایان بدزدند تا انسان ها گرفتار خدایان نشوند و بتوانند آزادانه زندگی کنند .
بالاخره آدم و حوا را به عنوان اولین اساسین ها و ربها را به عنوان اولین تمپلار های روی زمین بودند و از آن موقع بود که جنگ میان این دو گروه شکل گرفت و همین جنگ تا الآن هم ادامه دارد .
بعد از جنگ و خون ریزی میان این دو گروه ، عده ای دیگر از افراد به دنبال جمع کردن سیب بهشتی رفتند ؛ تا به وسیله این سیب کنترل ذهن افراد را بدست بگیرند و می خواستند که زندگی جدیدی را بسازند و کسانی که را که جمله Nothing Is True , Everything Is Permitted درک کرده بوده اند را از بین ببرند .
به همین دلیل که گروه اساسین ها در کل جهان شکل گرفت و می خواستند که کسانی که از این سیب استفاده می کنند را شناسایی کرده و آن ها را به قتل برسانند .
الطائر ابن لا احد که اولین شخصیت سری بازی های AC بود ، نیز پس از این که پدر مسلمان و مادر مسیحی خود را از دست داد بی سرپرست شده بود و المعلم سرپرستی او را بر عهده گرفت .
پس از آن الطائر دارای استعداد های فوق العاده ای بود که یکی از این استعداد ها Eagle Vision بود که صفت را از جد خود یعنی آدم و حوا به ارث بوده بود .
یک روزی المعلم به الطائر ماموریتی را می دهد که Piece Of Eden و Apple Of Eden را بدست آورد ، در حالی که الطائر از از بین رفتن نسل انسان ها خبر نداشت ، این کار را قبول کرد ولی شکست خورد .
بعد از آن المعلم به الطائر یک ماموریت دیگری می دهد ، پس از این ماموریت الطائر 9 تن از آدم ها را به قتل می رسانند که طی این قتل ها الطائر اطلاعاتی را از المعلم بدست می آورد .
در آخر الطائر می فهمد که المعلم قاتل پدر و مادرش است ، المعلم که قصد فریب الطائر را داشت با او می جنگد ولی از الطائر شکست می خورد و الطائر سیب بهشتی را بدست می آورد .
بعد از چند سال مطالعه و تحقیق محققان توانستند دستگاهی را با نام Animus بسازند ، یعنی این که افرادی که دید عقابی داشتند می توانستند از این دستگاه استفاده کنند و گذشته خود را به یاد بیاورند .
پس از آن دزموند که یکی از نوادگان اساسین است ، دوست هایش می فهمند که او از نسل الطائر است و خون اساسین ها در دستان او جاری است و او را آزمایش می کنند تا این که به زمان عقب بر می گردد .
پس از برگشتن به زمان عقب ، دزموند موفق به دیدن اتزیو می شود که پس از آن اتزیو در خانه یک صندوقچه ای دید و آن را باز کرد ، داخل آن صندوقچه لباس معروف اساسین ها بود و علاوه بر این لباس نامه ای هم از طرف پدرش بود .
در این نامه ، پدرش از او Ezio خواست که مادر و خواهرانش را پیش Mario ( عموی Ezio ) ببرد و از آن ها مراقبت کند .
Ezio با خواندن این نامه علاوه بر این که لباس اساسین ها را می پوشد ، به دستور پدرش هم عمل می کند ، در لباس اساسین ها هم یک شمشیر برای دفاع از خودش وجود داشت .
پس از این که فاش شد که جیوانی ( پدر اتزیو ) یک اساسین است ، او و فرزندانش را به دار کشیدند که اتزیو دید پدرش و فرزندانش را دارن اعدام می کنند ، در حین این اتفاق اتزیو قصد دارد جلوی این کار را بگیرد ولی دیر شد و خانواده او اعدام شدند .
پس از این قضیه اتزیو قسم خورد که انتقام خود را از این افراد می گیرد و به گروه اساسین ها پیوست .
زمانی که Ezio دارد مادر و خواهرش را پیش Mario می برد ، ناگهان تمپلار ها به اتزیو حمله می کنند .
در این پیکار ، Ezio چند نفر را از بین می برد ، زمانی که او گیر می افتد ، Mario به کمکش میاد و آن ها را به خانه اش می برد .
در خانه Mario ، اتزیو مهارت های زیادی را یاد می گیرد و آماده می شود که انتقام پدرش را بگیرد .
او تمپلار ها را از بین می برد ، ولی در آخر Rodrigo Borgia از دست اتزیو فرار می کنه .
پسرش که Cesar نام داشت ، قلعه ای را تاسیس می کند و بر مردم حکمرانی می کند ، در آن موقع اتزیو هم با تجربه تر شده است و قلعه اساسین ها را تاسیس کرده است .
طی این قضیه ، Cesar به قلعه اساسین ها حمله می کند و Mario می میرد و اتزیو هم به شدت زخمی شده است .
پس از خروج اترویو از ولوت ، او رودریگو برجیا را نکشته و قصد دارد که از واتیکان فرار کند ، در حال حاضر او سیب بهشتی را در دست دارد و سعی می کند که به شهر مونته نگرو برود ( این شهر همان شهری بود که در نسخه دوم این بازی وجود داشت )
پس از این اتفاق اتزیو عموی خود را با نام ماریو می بیند و می گوید که رودریگو برجیا را نکشته و ماچیولی نیز که یکی از یاران شما بود ، قصد ترک کردن شما را دارد و می خواهد که به رم برود .
پس از این اتفاق اتزیو به اتاق خود می رود که کاترینا میاد و ...، پس از این اتفاق اتزیو می فهمد که سزار برجیا به مونته نگرو حمله کرده است ، در این حال عمویش به او می گوید که دشمنان را دور نگهدار تا مردم فرار کند .
بعد از این ، اتزیو به توپ هایی که در بالا قرار دارند ، دسترسی پیدا می کند ، ولی به دلیل عظیم بودن سپاه سزار ، شکست می خورد و کاترینا و عمویش اسیر می شود ، او می خواهد عمویش را نجات دهد ولی طی این کار ، عمویش کشته می شود .
اتزیو در حالی که زخمی شده است ، از راه مخفی که پشت سر مجسمه الطائر است ، فرار می کند و به مادر خود کلودیا می گوید که به فینز برود ، اتزیو با حال بعد خود به سمت رم می رود ولی به دلیل حال بد خود بر روی اسب افتاده و بی هوش می شود .
پس از این که اتزیو به هوش میاد خودش را در خانه کسی می بیند که او از قضیه لباس اساسین ها آگاه است و گفت که یک مردی این لباس را به من داده است .
پس از این قضیه اتزیو به دیدار ماچیولی می رود ، ماچیولی به او می گوید که متحدان اساسین ها ضعیف شده اند ، پس از این شما مشغول به متحد کردن دزد ها و مزدور ها شده و فرقه Brotherhood را تاسیس می کنید .
اما بعد از این که اتزیو می فهمد که کاترینا برگشته ، با ماچیولی مشورت می کند ، با این که ماچیولی با این کار اتزیو مخالفت می کند ولی اتزیو گوش نمی دهد و به شهر واتیکان رفته و به محل زندگی خانواده برجیا وارد می شود .
او قصد دارد که علاوه بر این که کاترینا را نجات دهد در همان لحظه کار سزار برجیا را تمام کند ولی سزار از قصر خارج می شود و شما کاترینا را نجات می دهید .
در بین راه شما با دوست قدیمی خود ملاقات می کنید که او لئوناردو داوینچی نام دارد ، سپس او برای شما یک هیدن بلید جدید طراحی می کند ، برای این که هیدن بلید قبلی در هنگام جنگ خرد شده بود .
پس از این که کلودیا به شما کمک بزرگی می کند و می گوید که چه کسی از بانکر طلب دارد ، شما با تعقیب و گریز خود می فهمید که خوان برجیا مسئول تامین هزینه های مالی سزار است و سپس او را می کشید .
پس از این اتفاق همسر باتلمو تو بارون نا پدید می شود ولی شما با کلک هایی به قصر بارون نفوذ می کنید و او را نجات می دهید ، اما یک اتفاقی می افتد که افراد لا ولپ که دوست شما بود کشته می شوند و او مدعی است که ماچیولی خیانت کرده است .
اتزیو طی این قضیه شاهد رفتار های مشکوکی بین تمپلار ها و ماچیولی بود ، ولی بعدا متوجه می شود که آن ها جاسوسان وی بوده اند ، پس آن یک بازیگر یک پیترو نام داشت به دلیل داشتن کلید قصد باید کشته می شد ، ولی اتزیو او را نجات می دهد .
پس از این قضیه افرادی قصد جان ماچیولی را کرده بودند ؛ ولی اتزیو با کمک کردن به او ، ماچیولی را نجات می دهد و با کمک ماچیولی سر دسته دزدان را نابود می کند .
پس از این اتفاق ، اتزیو قصد دارد که سزار را بکشد و به واتیکان می رود ؛ طی این سفر می بیند که سزار با رودریگو در حال صحبت کردن برای بدست آوردن سیب بهشتی هستند .
ناگهان این دو با هم بحث می کنند و رودریگو برجیا ، سزار را مسموم می کند که ناگهان سزار به طور خیلی عجیب رودریگو را می کشد .
پس از این که اتزیو می فهمد که سیب بهشتی کجاست ، سریع به آن جا رفته و با مهارت خود سیب را می دزدد ، اکنون که پاپ قبلی مرده ، سزار توسط پاپ جدید به اسپانیا تبعید می شود ولی اتزیو به اسپانیا رفته و سزار را می کشد .
به زمان حال بر می گردیم و می بینیم که دزموند به همراه دوستانش از محل سیب بهشتی آگاه می شوند و شبانه به Calussume می روند تا این سیب را پیدا کنند .
پس از پیدا کردن این سیب ، یک اتفاق ناگهانی رخ می دهد که طی آن ، دزموند کنترل خود را از دست داده و لوسی را می کشد .
پس از این اتفاق دوباره دزموند به زمان قبل سفر می کند که می بینید اتزیو در حال ترک ایتالیا است و با افرادی در حال جنگ است و آن افراد او را اسیر کرده و قصد دار زدن او را دارند .
ولی اتزیو با زیرکی از دست آن ها فرار می کند و قصد پیدا کردن کلید های مایساف است ( در این سفر ، اتزیو به قسطنطنیه می رود که زادگاه الطائر است ) .
در این بازی اتزیو باید پنج کلید پیدا می کرد که با وسیله آن کلید می توانست به زمان قبل برگردد و خاطرات الطائر را از نزدیک ببیند ؛ لئاندروس که در همان اول قصد دار زدن اتزیو را داشت ، دارای قلعه ای غیر قابل نفوذ بود ولی در نتیجه اتزیو او را از بین می برد .
در نتیجه این اتزیو به کمک افرادی موفق می شود که کتابخانه مایساف را پیدا کرده ، حالا لحظه افشاگری فرا رسیده ، ولی کتابخانه قفل است .
اتزیو باید با آن پنج کلید قفل این درب را باز کنید ، در آخر موفق می شوید که این کار را انجام بدید ، بله شما الطائر را می بینید که بر روی صندلی نشستد و او به شکل مومیایی در آمده است .
اتزیو خاطره ای را از او به یاد می آورد که الطائر پیر شده است و بر روی همان صندلی نشسته است و منتظر مرگش است و سیب بهشتی را در آن جا قایم می کند .
بعد از این قضیه اتزیو به سیب بهشتی دست یافته است که در این لحظه دزموند ظاهر می شود و اتزیو سیب بهشتی را به او می دهد سپس صحنه ای از نابودی دنیا پخش می شود .
پس از این قضیه اتزیو به هوش آمده است و پس از باز کردن درب این بازی به اتمام می رسد .
این بود داستان کامل سری بازی Asِsaِssin's Creed .
کپی کردن از این مطلب مجاز نمی باشد و در صورت مشاهده بر خورد خواهد شد .
امیدوارم از این تاپیک لذت برده باشید .
نویسنده » کیوان فقیه







، پس از این اتفاق اتزیو می فهمد که سزار برجیا به مونته نگرو حمله کرده است ، در این حال عمویش به او می گوید که دشمنان را دور نگهدار تا مردم فرار کند .
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)