امروز ما رو از طرف مدرسه بردن میدان تیر برای این آمادگی دفاعی . یعنی به معنای واقعی کیونم پاره شد![]()
ساعت 7:30 قرار بود بریم سوار اتوبوس شیم که بریم ولی ساعت 8:15 اتوبوس مخصوص کلاس ما اومد . تا یه مسافتی رو رفتیم اتوبوس پنچر شد اون معلمی که با ما بود گفت زنگ زدیم یه اتوبوس دیگه بیاد پس یه 200 متر پیاده روی کنید .کله صبح 200 متر رو رفتیم ( همش هم سر بالایی ) تا اینکه اتوبوسی اومد . اتوبوس هم پر بود از بچه های کلاس دیگه . واستاده بودیم تا برسیم نگو یارو راه رو اشتباه رفته دوباره همون مسافت رو برگشتیم ( در حالی که ما واستاده بودیم ) . بچه ها هم که ماشالله تو اون شلوغی موج مکزیکی میرفتند کلا صبحونه هر چی خوردیم تو تکونا هزم شد رفت .
![]()
بالاخره رسیدیم . رفتیم اونجا یه جناب سربازی اومد که ما رو مرتب کنهما هم که به چپ چپ و به راست راست اینا نمیدونستیم چیه زرتی اومد اینو گفت هیچکس جز عده ای که در بسیج فعال بودند , انجام ندادند و دو دور باز دویدیم دوره پادگان
بالاخره نشستیم و یارو اومد کلاشینکوف سال 1994 (
یا یه همچین سالی
) رو آموزش داد .
در همین گیر و ویر که نشسته بودیم داشتیم عین بچه آدم گوش می دادیم یدونه سوسک مشکی از اینا سگ جونا رفت زیر دوستم ( سوسک های قزوین رو در نظر بگیرید) یدفعه اونم در ماتحتش دست برد و فکر میکرد سنگی چیزی بود ورداشت تو دستش یدفعه خودش حالش به هم خورد و کلا همه داشتیم میخندیدیم و به علت از هم پاچیدگی نظم یه مسافت 20 متری رو کلاغ پر رفتیم و برگشتیم .
خلاصه اینم تموم شد و آموزش هم یاد گرفتیم رفتیم نزدیک 15 دقیقه زیر نور آفتاب تو بیابون عین مال نشستیم به هم دیگه سنگ میزدیمتا اینکه نوبت ما شد و بریم تیر بزنیم . از اونجایی که من اون موقع که آموزش میداد ردیف پنجم بودم اونجا چیزی از تفنگ زیاد ندیدم گفتم میرم اونجا همه چی رو میفهمم .
رفتم اونجا خدایا خداوندا این خودش یه عالمی داره و ما هیچی یاد نگرفتیم .
4 تا مربی هم بالای سر ما بودن دید من دارم گیج میزنم باز گفت برو بدو
رفتم دویدم عرقم درومد از تشنگی داشتم میمردم برگشتم تیر بزنم یارو خشاب مشاب رو جا زد و نوبت به تیراندازی شد . خیر سرمون ما تو کالاف اینا بازی میکردیم گفتم الان میرم دخل سیبل رو میارم
از 8 تا تیر فکر نکنم یدونه اش هم به سیبل خورده باشه
فقط دو تا خورد زمین . ( ولی چه حالی داد خاک بلند شد
) . تیراندازی هم تموم شد حالا باید خشاب درارم طبق معمول باز بلد نیستم یارو اومد دراورد داد بهم گفت برو به اون یکی یارو (
) خشاب رو بده . حالا ما کجا و اون یارو کجا . باز باید میدوییدیمو تا خشاب رو بدیم بهش
. بعد خشاب یکی اومد تا ماتحتمون رو هم گشت نکنه یدونه فشنگی یا پوکه ای دزدیده باشیم که ما دست کج نبودیم
رفتیم جلوتر یه ساندیس با یه دونالت دادند جاتون خالی انگار به خر شیر هویج دادن همگی میخوردیم
![]()
بعدش یه یارو اومد برای انکه صورتش رو ببینی کلاهت میوفتاد .اونم دید بچه های ما همه لش بازی در میارن و طبق قانون یکی برای همه , همه برای یکی 25 دقیقه بشین پاشو داد . به چند نفر هم که صدا در می آورد فحش های ناموسی میداد که اونا چیزی نمیگفتند ولی دو تا از این پایین محله ای ها ( دمشون گرم . من خودم تجم نمیکردم چیزی بگم ) بلند شدن جوری یارو شستن گذاشتن زمین که دیگه رفت یه نفر دیگه رو صدا کنه بیاد
و در همین هنگام بود که همگی بیخیال نمره شدیم و رفتیم تو اتوبوس نشستیم و بالاخره راهی شدیم برگردیم . حالا نمیدونم نمره رو بدن یا ندن .
پ.ن : امروز سوتی های زیادی دیدیم و شنیدیمیه یارو به مگسک میگفت مترسگ
یکی به کلاش میگفت کُلاش ( بچه های قزوینن دیگه
) یکی تفنگ رو روی رگبار تنظیم کرده بود نزدیک بود بچه های مردم رو به کشتن بده
.
خلاصه اومدم بگم که شانس آوردیم عین راهیان بهشت اتوبوسمون چپ نکرد که شهید شیم .![]()






کله صبح 200 متر رو رفتیم ( همش هم سر بالایی ) تا اینکه اتوبوسی اومد . اتوبوس هم پر بود از بچه های کلاس دیگه . واستاده بودیم تا برسیم نگو یارو راه رو اشتباه رفته دوباره همون مسافت رو برگشتیم ( در حالی که ما واستاده بودیم ) . بچه ها هم که ماشالله تو اون شلوغی موج مکزیکی میرفتند کلا صبحونه هر چی خوردیم تو تکونا هزم شد رفت .
پاسخ با نقل قول



اون هم ماله دوران حضور در قزوین باشه







علاقه مندی ها (Bookmarks)