یکسال گذشت .....
قبل از هر چیز جا داره از همه ی بچه هایی که دست به دست هم دادن و با فعالیتشون انجمن رو شاداب تر از روزهای گذشته اش کردن یه تشکر بکنم ....
بالاخره روز 30 مرداد رسید ، یکسال برای من مثل باد گذشت ..
امسال میتونست اولین سال درگذشتم باشه ، امکان داشت الان اعلامیه ی سالگرد فوتم روی دیوارهای مختلف بود .
پارسال توی همین روز بود که زیر پام خیس بود و برق سه فاز یه دستگاه کشنده منو گرفت ..
همون برقی که پرتم کرد روی زمین و منو مثل یه توپ روی زمین تکون میداد ، هنوز فریادهایی که میزدم و اینکه چه شوک مرگباری بهم منتقل شد یادمه ، توی محل کار همه ترسیده بودن و در حالی که شوکه شده بودن قادر به هیچ عکس العملی نبودن ولی فقط یه مرد بود که شهامتش رو داشت که سیم برق دستگاه رو از کنتور بکشه بیرون .
با توجه به این که برق همینطور منو از سمتی به سمت دیگه می برد و من بغل کنتور بودم اون آدم اگه کوچک ترین برخوردی با من می کرد امکان داشت خودش رو هم برق بگیره . ولی باز آقامون دمش گرم که همچین ریسکی کرد .
یه روز بعد این موضوع سرکار نرفتم بعدش متوجه شدم همون جایی که منو برق گرفته یه گوسفند کشتن !

خیلی ناراحت شدم از این که چرا باید یه جاندار بی گناه به خاطر حادثه ای که برای من پیش اومده خونش ریخته بشه ؟
وقتی سمت محل کار بودم یکی از همسایه ها پیشم اومد حرفی بهم زد که میخواستم همونجا اشک بریزم .
همسایه ی محل کارمون یه خانم مهربون و مذهبی بود که بهم گفت وقتی داد و فریادت رو شنیدم متوجه شدم که حادثه ی خیلی بدی برات پیش اومده همونجا گفتم خدایا من یه سفره خیرات میکنم فقط این پسر (من ) چیزیش نشه .
ای کاش همه ی زن ها توی ایران انقدر با معرفت بودن .
ایشون یه پسری داشتند به اسم ابوالفضل که 6 سالش بود همیشه من و ابوالفضل کوچولو وقتی همدیگه رو میدیدیم برای هم بای بای میکردیم ، دنیا رو به لبخندهای معصومانه ی ابوالفضل نمیدادم . ابوالفضل با این که 6 سالش بود بهم میگفت امیر تو رفیقمی توی مدرسه با داشتن تو به همکلاسی هام پز میدم !

بگذریم ....
از این خوشحالم که خدا و تقدیر بهم این اجازه رو دادن که هنوز توی این دنیا نفس بکشم ، روز 30 مرداد هم مثل خیلی از روزهای عزیز دیگه توی سر رسید دلم ثبت شده و خوشحالم که بعد یکسال این روز و گذشته ام رو فراموش نکردم ..
علاقه مندی ها (Bookmarks)