راستان داستان( قسمت یازدهم)
جواد آقا دورشو قارچی بزن!
از عشق و حال نوجوانی یک مدل موی سر مانده بود که اون هم اجازه نداشتی هیچ مدلی بهش بدهی. لامصب از درب هر آرایشگاهی تا که میرفتی تو، تا به قد و قواره و پشت لبهائی که تازه داشت سبز میشد نگاه میکرد میگفت "محصلی"؟
جواب دیگری غیر از تأئید حرفش نبود. جواد آقا "سلمونی محله " خشایار که بدتر از همه، حتی حق جواب دادن به همین سوال را هم نمیداد.تا میرفتی تو با کله و ناله صدای سلامت را جواب میداد و همینطور که خاکستر سیگار گوشه لبش روی سر و کله آن بدبختی که زیر دستش نشسته بود میریخت!!! لبه های قیچیش را از روی عادت چندبار تند و تند به هم میزد و به کارش ادامه میداد.
کوچکتر که بودی، وقتی نوبتت میشد، یک تخته روی صندلی اصلاح میگذاشت که باید جلوی آینه روی آن مینشستی.وقتی خوب کلتو با آب باش بذر افشانی میکرد! تازه میفهمیدی که میخواد با قیچی و اون ماشین اصلاح دستیش انواع و اقسام ازمایشات هسته ای رو روی سرت اجرا کند!
و بدون اینکه ازت سوالی بپرسد دوباره لبه های قیچی را چند بار بهم میزد و شروع میکرد. انگار با هر صدای قیچی، برای انجام این عملیات خطیر، دورخیز میکرد!!! حتی وسط های کار هم چند دفعه دورخیز میکرد. وظیفه مهمی بود!
چاره دیگری نبود. تازه همین که اگر میتوانستی موها را "محصلی" بزنی هم کلی شانس داشتی.
این وسط میزد و بد میاوردی و برای تنبیه سر صبحگاه وسط موهایت "چهارراه" باز میکردند که دیگر بیچاره بودی. آن موقع دیگر باید کله را با " صفر" میزدی. تازه از خجالت تا دم مغازه جواد آقا هم کلاه میگذاشتی و لبه هایش را هم تا بیخ گوشت پائین میکشیدی. هوا سرد بود البته!
بعضی وقتها هم که پدرت یا عموت یا داییت حس آرایشگریشون گل میکرد و برت میداشت میبردت حموم میگفت الان خودم برات یه مدل آلمانی شیک میزنم ..یوقت نری 200 تومن بدی آقا جواد موهاتو چره میکنه!!
به خودت که میومدی میدیدی تمام پشمی که رو کلته کف حموم افتاده و تازه میفهمیدی آقات اصلان آرایشگری بلد نیست و فقط میدونه شماره 9 ماشین اصلاح یکم موها رو بلندتر نگه میداره تا 0 !
زدن پشت گردنت و پاضلفیاتم که مصیبتی بود ...یا خودت طبع ارایشگریت و مهندسیت گل میکرد یا یکی از اشناها رو پیدا میکردی بیاد برات بزنه...طرف هم که میومد همونطور که داشت گردنتو خط میداد اگه غافل میشدی ترتیبتم از پشت میداد!!!!
موهای محصلی با یک فرق از بغل مسخره که تازه قیافه آدم را عین "بچه حزب اللهیها" هم میکرد!ترشح معنویت از چهره بچه محصلهای بیچاره ای که هم امید رهبر بودند هم حافظ سنگر، کاملا زوری بود!!
بچه ها گاهی با خودشان فکر میکردند بعدا بزرگ که بشوند، ریش هم که دربیاورند، قیافه شان تازه عین ریخت "آقا پرورشی" میشود. برای جلب نظر دخترهای محل و مدرسه ات متاسفانه روی مدل موی سرت نمیتوانستی حساب کنی.
این وسط موقعی که تعطیلات تابستان میشد دیگر عروسی بود. سه ماه تمام میتوانستی موهایت را هر جوری که دوست داری مدل بدهی. عقده فرق بغل مسخره هم باعث میشد که حاضر باشی از هر جایت فرق باز بکنی جز بغل.
دوست و آشنا و فک و فامیل هم انگار که نه ماه تمام برای مدل موی تو رودل کشیده باشند فوری میپریدند وسط و انواع و اقسام مدلهائی که حتی اسمشان را هم نشنیده بودی پیشنهاد میدادن!
مصیبت آنجائی نازل میشد که اسم این مدلها را نمیتوانستی درست بگوئی. یا اگر هم درست میگفتی جواد آقا بلد نبود و با پیش فرض "اشتباهی شنیدم"، هر بلایی که میخواست چنان به سر کله ات می آورد که گاهی حسرت همان فرق بغل را میکشیدی.
همینطوری بود که یکبار عمه . ابوالفضل را با مدل "قارچی" به سلمانی جواد اقا قدیمی ترین ارایشگر محله خشایار فرستاد. ابوالفضل تا که روی تخته صندلی آرایشگاه که نشست، فوری از آینه به جواد آقا گفت : "قارچی بزن!"
آن روز ابوالفضل به خودش که بیاید جواد آقا "ماشین" را روشن کرده بود و نصف سر ابوالفضل را تراشیده بود.ابوالفضل به هر چیزی فکر میکرد جز اینکه جواد اقا یه آرایشگر سنتی و قدیمیه که چیزی به نام مدل نمیشناسه!
ئه!! چیکار میکنی جواد آقا؟ داری با 4 کچلمون میکنی که!!!! گفتم "قارچی" بزن.
و جواب جواد آقا که دود سیگار گوشه لبش چشم چپش را اذیت میکرد تا خود خانه زار زار ابوالفضل را درآورد :ئهههههههههه! اینجوری شنوفتم که میگی همشو بزن!!!!!
ادامه دارد....
=========
از دوستان عزیز میخوام در نظرسنجی راستان داستانهایی که تا اینجا نوشته شده شرکت کنید و به داستانهایی که بیشتر از انها خوشتان امده رای بدید...
با تشکر







پاسخ با نقل قول








علاقه مندی ها (Bookmarks)