بزرگترین انجمن کشتی کج ایران   ایران یو افــ سی
محل تبلیغات شما wwepars

User Tag List

نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: جالب ترین قسمتهای راستان داستان از نظر شما

رأی دهندگان
19. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.
  • تابستون کوتاهه!

    5 26.32%
  • ببخشید مشنگ یعنی چی؟!

    3 15.79%
  • سال های دور از خانه

    2 10.53%
  • اردوی زیارتی – سیاحتی

    4 21.05%
  • توپی که قلقلی نبود...

    1 5.26%
  • بروسلی آیه ای چند؟! ...

    1 5.26%
  • واقعان چوب ناظم گل بود؟!

    1 5.26%
  • سیگاری به وسعت "خلاف"

    3 15.79%
  • کیف زشت !

    8 42.11%
  • دهه دیجیتالی شصت هفتادیا !!

    5 26.32%
  • جواد آقا دورشو قارچی بزن!

    4 21.05%
  • نگاهه ممنوعه

    4 21.05%
  • دهه فجر خبیث

    1 5.26%
نظرسنجی با انتخاب چندگانه
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 21

موضوع: راستان داستان...( قسمت بیست و یکم)

  1. Top | #11

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت یازدهم)
    جواد آقا دورشو قارچی بزن!



    از عشق و حال نوجوانی یک مدل موی سر مانده بود که اون هم اجازه نداشتی هیچ مدلی بهش بدهی. لامصب از درب هر آرایشگاهی تا که میرفتی تو، تا به قد و قواره و پشت لبهائی که تازه داشت سبز میشد نگاه میکرد میگفت "محصلی


    جواب دیگری غیر از تأئید حرفش نبود. جواد آقا "سلمونی محله " خشایار که بدتر از همه، حتی حق جواب دادن به همین سوال را هم نمیداد.تا میرفتی تو با کله و ناله صدای سلامت را جواب میداد و همینطور که خاکستر سیگار گوشه لبش روی سر و کله آن بدبختی که زیر دستش نشسته بود میریخت!!! لبه های قیچیش را از روی عادت چندبار تند و تند به هم میزد و به کارش ادامه میداد.


    کوچکتر که بودی، وقتی نوبتت میشد، یک تخته روی صندلی اصلاح میگذاشت که باید جلوی آینه روی آن مینشستی.وقتی خوب کلتو با آب باش بذر افشانی میکرد! تازه میفهمیدی که میخواد با قیچی و اون ماشین اصلاح دستیش انواع و اقسام ازمایشات هسته ای رو روی سرت اجرا کند!

    و بدون اینکه ازت سوالی بپرسد دوباره لبه های قیچی را چند بار بهم میزد و شروع میکرد. انگار با هر صدای قیچی، برای انجام این عملیات خطیر، دورخیز میکرد!!! حتی وسط های کار هم چند دفعه دورخیز میکرد. وظیفه مهمی بود!

    چاره دیگری نبود. تازه همین که اگر میتوانستی موها را "محصلی" بزنی هم کلی شانس داشتی.


    این وسط میزد و بد میاوردی و برای تنبیه سر صبحگاه وسط موهایت "چهارراه" باز میکردند که دیگر بیچاره بودی. آن موقع دیگر باید کله را
    با " صفر" میزدی. تازه از خجالت تا دم مغازه جواد آقا هم کلاه میگذاشتی و لبه هایش را هم تا بیخ گوشت پائین میکشیدی. هوا سرد بود البته!

    بعضی وقتها هم که پدرت یا عموت یا داییت حس آرایشگریشون گل میکرد و
    برت میداشت میبردت حموم میگفت الان خودم برات یه مدل آلمانی شیک میزنم ..یوقت نری 200 تومن بدی آقا جواد موهاتو چره میکنه!!

    به خودت که میومدی میدیدی تمام پشمی که رو کلته کف حموم افتاده و تازه میفهمیدی آقات اصلان آرایشگری بلد نیست و فقط میدونه شماره 9 ماشین اصلاح یکم موها رو بلندتر نگه میداره تا 0 !


    زدن پشت گردنت و پاضلفیاتم که مصیبتی بود ...یا خودت طبع ارایشگریت و مهندسیت گل میکرد یا یکی از اشناها رو پیدا میکردی بیاد برات بزنه...طرف هم که میومد همونطور که داشت گردنتو خط میداد اگه غافل میشدی ترتیبتم از پشت میداد!!!!


    موهای محصلی با یک فرق از بغل مسخره که تازه قیافه آدم را عین "بچه حزب اللهیها" هم میکرد!ترشح معنویت از چهره بچه محصلهای بیچاره ای که هم امید رهبر بودند هم حافظ سنگر، کاملا زوری بود!!

    بچه ها گاهی با خودشان فکر میکردند بعدا بزرگ که بشوند، ریش هم که دربیاورند، قیافه شان تازه عین ریخت "آقا پرورشی" میشود. برای جلب نظر دخترهای محل و مدرسه ات متاسفانه روی مدل موی سرت نمیتوانستی حساب کنی.


    این وسط موقعی که تعطیلات تابستان میشد دیگر عروسی بود. سه ماه تمام میتوانستی موهایت را هر جوری که دوست داری مدل بدهی. عقده فرق بغل مسخره هم باعث میشد که حاضر باشی از هر جایت فرق باز بکنی جز بغل.


    دوست و آشنا و فک و فامیل هم انگار که نه ماه تمام برای مدل موی تو رودل کشیده باشند فوری میپریدند وسط و انواع و اقسام مدلهائی که حتی اسمشان را هم نشنیده بودی پیشنهاد میدادن!



    مصیبت آنجائی نازل میشد که اسم این مدلها را نمیتوانستی درست بگوئی. یا اگر هم درست میگفتی جواد آقا بلد نبود و با پیش فرض "اشتباهی شنیدم"، هر بلایی که میخواست چنان به سر کله ات می آورد که گاهی حسرت همان فرق بغل را میکشیدی.


    همینطوری بود که یکبار عمه . ابوالفضل را با مدل "قارچی" به سلمانی جواد اقا قدیمی ترین ارایشگر محله خشایار فرستاد. ابوالفضل تا که روی تخته صندلی آرایشگاه که نشست، فوری از آینه به جواد آقا گفت : "قارچی بزن!"

    آن روز ابوالفضل به خودش که بیاید جواد آقا "ماشین" را روشن کرده بود و نصف سر ابوالفضل را تراشیده بود.ابوالفضل به هر چیزی فکر میکرد جز اینکه جواد اقا یه آرایشگر سنتی و قدیمیه که چیزی به نام مدل نمیشناسه!

    ئه!! چیکار میکنی جواد آقا؟ داری با 4 کچلمون میکنی که!!!! گفتم "قارچی" بزن.


    و جواب جواد آقا که دود سیگار گوشه لبش چشم چپش را اذیت میکرد تا خود خانه زار زار ابوالفضل را درآورد :ئهههههههههه! اینجوری شنوفتم که میگی همشو بزن!!!!!


    ادامه دارد....
    =========


    از دوستان عزیز میخوام در نظرسنجی راستان داستانهایی که تا اینجا نوشته شده شرکت کنید و به داستانهایی که بیشتر از انها خوشتان امده رای بدید...

    با تشکر
    24 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (04-21-2014), El Niño (12-11-2013), EmInEm (01-27-2014), Goldberg The Man (12-11-2013), Hamid (12-11-2013), J B L (12-16-2013), MAMAD (12-12-2013), PICCASSO (06-30-2014), S.a.J.a.D (12-11-2013), SHAHIN (01-26-2014), Scofield (12-12-2013), The Buzzards (05-14-2014), The Dark Knight (12-14-2013), The Enforcer (12-12-2013), The Fury (04-20-2014), The Phenom (12-11-2013), The Wollek (12-11-2013), Warrior (01-26-2014), bomb5 (12-11-2013), r v d (12-11-2013), Вαңгαмi (06-30-2014), Ғ Д † Д Ł β (12-12-2013)
    امضای ایشان

  2. Top | #12

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت دوازدهم )
    نگاهه ممنوعه !





    ابوالفضل هر وقت که طرف را ميديد حتما يک بدشانسي مياورد. نه او را ميشناخت نه کارش را ميدانست نه سوادش را نه هيچ چيز ديگري در مورد او.

    فقط يکبار شنيده بود که يک نفر از آن طرف خيابان صدايش کرده بود و اسمش کريم بود. ابوالفضل هم براي طرف اسم ساخته بود: کريم قدغن.

    عموما در راه برگشت از مدرسه ديده ميشد. سبيل پر و کلفتي داشت و شکمش قدري برآمده و يک تسبيح توي دستش ميچرخاند و همينطور زل ميزد به چشم ابوالفضل و تا کاملا از کنارش رد نشده چشم از ابوال برنميداشت. انگار خودش هم ميدانست که براي ابوالفضل بدشانسي مي آورد و تا اخرين لحظه پرتاب نگاه مصيبت آورش را از صورت ابوالفضل دريغ نميکرد.

    و هنوز ساعتي نگذشته ابوالفضل بطرز عجيب غريبي بد ميورد! يا از اتوبوس جا ميماند و تا يکساعت بعدش هيچ وسيله اي براي برگشت به خانه پيدا نميکرد، يا ميامد خانه و ميديد بشقاب پيرکس غذائي که مادر قبل از رفتن به بازار برايش روي گرم کن برقي گذاشته کلا ترکيده، يا شب از پدرش کتک میخورد بنا به دلایلی مثل " چرا دور اومدی خونه؟ با اون بچه لاتا تو زمین خاکی چکار میکردین؟ باز رفتی با پولات عکس کارتی خریدی بری تو خیابون با بچه عربا قمار بازی کنی!!

    "عکس کارتی" همون عکسایی که همیشه جمع میکردی و همیشه عکس هایی از کریم باقری . علی دایی و عابدزاده و در کنارش عکسهای خارجی از باجیو و مارادونا و رود گولیت و گئورگی هاجی ! بود و با دمپایی های صاف میرفتی با بچه محلهات 20 تا میزاشتی رو هم بعد 5 متر میرفتین عقب و با دمپایی مثل بولینگ میفرسادی به خندق بلا...بعد از چند دست بازی رو که میبردی رفیق همبازیات زورشون میگرفت و 3 تایی میریختن روت هم عکسای خودشونو برمیداشتن هم عکسای تورو . همین قضیه رو فنگ بازی هم بعضی اوقات سرت میومد!! اونوقت بود که چقدر فحش دادن قشنگ بود!

    چاره اي نبود..... سه راه از مدرسه به خيابان اصلي ميخورد که ابوالفضل هر سه را رفته بود و در هر سه راه هم "کريم قدغن" را ديده بود و پشت بندش حتما بدشانسي هم آورده بود. اينطوري نميشد،

    بايد کاري ميکرد. قضيه را به رفقايش که گفت کار بدتر شد: همه برايش دست گرفتند و بخاطر اعتقاد به چنين خرافه هایی مسخرش کردند و میگفتن یا طرف توله بازه و میخواد تقتو بزنه یا خودش دوست داره تو تقشو بزنی! اون هم تو چه سنی 12 !!!! .

    ته دل ابوالفضل یکم خالي شده بود، فيلم "نگاه شيطاني" را هم که ديد ديگر همه چيز تکميل شد: بابا تازه من خوش شانسم. يارو با نگاهش هواپيما سرنگون ميکنه، ما از اتوبوس جا ميمونيم هم ميشه بدشانسي؟ ابوالفضل کمکم داشت فکر ميکرد بين آدمهائي که "نگاه شيطاني" دارند تازه گير يک نفر خوبشان افتاده.

    کار تمام بود. ابوالفضل رفت آنچه کتاب که درباره جن و پري و مثلث برمودا و ارواح خبيثه پيدا ميشد خريد و با جديت شروع به خواندنشان کرد. بالاخره اين ادما از يک طريقي به اين نگاه خطرناک رسيده اند که ابوالفضل عهد کرده بود که حتما ياد بگيرد. با خودش ميگفت : هر وقت که بلد شدم به محض اينکه طرف را ديدم منهم زل ميزنم به صورتش و اينطوري اگر سر خوده کريم قدغن بلائي نيايد لااقل نگاه او را دفع کرده ام.

    از کتابها چيزي درنمي آمد. همه فقط اتفاقات ناجوري را که با اين نگاهها رخ داده را تعريف کرده بودند. هيچکدامشان هم نگفته بودند که طرف چطوري به اين نگاه هاي عجيب غريب رسيده.

    ابوالفضل "فاز" را عوض کرد.

    اين وسط کريم قدغن هم طبق روال در راه بازگشت از مدرسه ديده ميشد و بلاهائي هم که بسر ابوالفضل ميامد ادامه داشت.

    ابوالفضل شروع کرد به تمرين نگاه های ويجه. از کلاغ و گنجشک و گربه تا درخت و بشکه اي که سر کوچه بعنوان سطل آشغال عمومي استفاده ميشد، بهشان زل ميزد و همينطور با چشمهاي قلمبه شده خيره ميشد. ولي واقعا هيچ اتفاق خاصي نميافتاد. فقط به گربه ها که نگاه ميکرد انگار که تازه خوششان هم امده باشد آنها هم همينطور به ابوالفضل نگاه ميکردند.

    ابوالفضل تصميم آخر را گرفت: به خود کريم قدغن زل ميزنم!!!!

    دو سه روزي شد تا اين موقعيت پيش آمد. ابوالفضل از مدرسه برميگشت و هيبت کريم از روبرو هويدا شد. همان تسبيح و همان سبيل و همان شکم و صد البته همان نگاه.

    ابوالفضل از همان دور نگاهش را به او دوخت. هم خجالت ميکشيد هم ميترسيد ولي نميخواست کم بياورد. شايد به يک دقيقه رسيد که آنها همانطور به همديگر زل زده بودند. نزديکتر ميشدند و نگاه ها خطرناک تر ميشد!!

    ابوالفضل با خودش ميگفت : اون موقعي که تازه نگاهم را ازش ميدزديدم آنهمه بلا بسرم ميومد، حالا که بهش زل زدم چه بدبختي قرار است پيش بيايد؟!


    به پنج قدمي همديگر که رسيدند تمام دلائل براي درآمدن قلب ابوالفضل از قفسه سينه جور شد. طرف يکدفعه شروع کرد به خنديدن و دستش را به طرف ابوالفضل آورد.

    نه، واقعان هيچکس ديگري آنجا نبود و روي حرف کريم قدغن با ابوالفضل بود. صدايش همانطور خندان تا مدتها در گوش ابوالفضل ماند: بچه جان من هر وقت تو را ميبينم بدشانسي ميارم!!

    ادامه دارد...
    25 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (01-26-2014), El Niño (01-25-2014), EmInEm (01-27-2014), Goldberg The Man (01-26-2014), Hamid (01-25-2014), J B L (04-14-2014), King MahDi (01-26-2014), MAMAD (01-25-2014), MrHOF (01-26-2014), PICCASSO (06-30-2014), S.H.A.Y.A.N (01-25-2014), S.a.J.a.D (01-26-2014), SHAHIN (01-26-2014), Scofield (07-15-2014), The Buzzards (05-14-2014), The Enforcer (01-26-2014), The Fury (04-20-2014), The Shadow (01-25-2014), Warrior (01-26-2014), bomb5 (10-01-2014), r v d (01-26-2014), © The Phantom Pain (01-26-2014), Вαңгαмi (01-26-2014)
    امضای ایشان

  3. Top | #13

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت سیزدهم )
    دهه فجر خبیث !





    دهه فجر نيمه دوم سال تحصيلي را قشنگ هل ميداد به سمت امتحانات خرداد. تحمل مدرسه فقط همان ثلث اولش مصيبت بود.

    از اول مهر و بوي نویه کاغذ کتابهاي درسي که با عکس حضرت امام شروع ميشد و بعدان در صفحه دومش عکس "معظم ا..." را هم چپانده بودند، لاکردار همين که روي ديوار حياط ميخواندي "مدرسه سنگر انقلاب است"، زورت ميامد بقيه سال را در "سنگر" بگذراني.

    راديو و تلويزيون کم بود، حالا سخنراني آقا و خانم مدير و ناظم را هم بايد سر صبحگاه در مورد فتح و ظفر ارتش انقلاب اسلامی از ديروز تا حالا را هم ميشنيدي.


    اين مصيبت ادامه داشت تا آخر ثلث اول و هيچ چاره ديگري هم نبود. مگر که بعدها در دبيرستان ياد گرفته بودي که از درب مطب دکتر فلاني همين که بري تو و بگوئي از ديشب يک حال بدي دارم، يارو فوري ميفهمد که امروز مدرسه نرفتي و برايت گواهي مينويسد!!


    بعد هم سينما و "عقابها" و "میخواهم زنده بمانم " و يا نهايتن تو ویدئو "شعله" محصولي از کمپاني چاپ فيلم دوست و برادر هند.!

    ماه دي که ميشد تا وجدان و شرف معلمها بين هفت و هشت هائي که ثلث قبل بهت داده بودند آرام بگيرد و به اين نتيجه برسند که "حقش بود"، رسيده بوديم به بهمن.

    زنگ تفريح سال تحصيلي از اينجا شروع ميشد!!!.


    از اواخر دی هشتاد درصد بچه هاي مدرسه ميرفتند انجمن اسلامي ثبت نام ميکردند.

    همينطوري اش انجمن اسلامي عموما فقط دو عضو داشت: يکي خود معلم پرورشي، يکي هم آن ريغو دماغو "آنتن" آدم فروشي که موقع فوتبال مي گذاشتيمش دروازه.

    از اول بهمن تمام مدرسه عضو انجمن اسلامي ميشدند. چرا سر کلاس نيامدي؟ آقا اجازه؟ رفته بوديم واسه 22 بهمن کاغذ کشي بخريم. هر روز کيف همه پر بود از جينگيلي سليمونهاي خاص دهه فجر که لوازم تحريريها ميفروختند. اينها مجوز بچه ها براي دير آمدن يا هرگز نيامدن به مدرسه بود.

    علاوه بر اين، دهه فجر فرصت مناسبي بود براي انتقام از سال بالایيهایي که در چهار ماه گذشته ضعيف حال داده بودند يا حتي در مواردي ضد حال هم زده بودند.

    اجازه آقا؟ ما يه عکس امام زده بوديم اونجا، اين نصرتی اینا اينا اومدن کندنش آقا! بعد هم که نصرتي اينا در حياطي جائي دستگير و محاکمه ميشد، پشت سر ناظم ميايستادي و زبانت را تا بيخ درميآوردي و بالا و پائين ميبردي. البته خب زنگ آخر هم پشت درب مدرسه از همان نصرتي اينا چنان کتکي ميخوردي که ديگر آدم فروشي نکني!!.



    يک حسن بزرگ ديگر نزديک شدن به دهه فجر هم اين بود که همه از دم عضو گروه تئاتر يا سرود مدرسه ميشدند. آن موقعها فس بوک نبود و اولين جرقه هاي "مبارزه" مجازي از طريق همين گروها زده ميشد.

    مثلا ميرفتي عضو گروه سرود میشدي بعد وسط سرود "هوا دلپذير شد..." يکدفعه با تمام قوا عطسه ای رو سر و کله کچل اون بدبختی که صاف و منظم با یه بلوز سفید دکمه دار که یقه اش تمام گردنشو بان پیچ کرده بود
    ميکردي و ملتی که ایستاده بودن سرود پر معنی شما رو گوش بدن از خنده دل پیچه میگرفتن! تازه بعد از اتمام سرود باید شاهد خیت شدن جلوی دوست و اشنا باشی!

    با همین حرکت کوچک سرود به اين انقلابيي خراب ميشد، هيچکس هم نميتوانست به خاطر "عطسه" پرونده ات را بفرستد همانجائي که شوراي امنيت پرونده القاعده را فرستاد.

    يا در گروه تئاتر به مناسبت ايام به اين شادي آفريني و شور و شعف ، يک کار بامزه بسازي و وسطش هرچه دلت ميخواهد به معلمهايت بد و بيراه بگوئي. خب چيه مگه؟ جشن به اين مهمي، نخنديم؟ آقا اجازه؟ جنبه داشته باشيد!البته بعضی اوقات جو میگرفتت و دلقک بازی هم در میووردی!!

    از آنطرف هم که خود روز 22 بهمن حال تعطيليش را ميبردي و از فردايش هم تا يکماه داشتي به جمع کردن آنهمه زلم زيمبو از در و ديوار کمک ميکردي.

    لابد داشتي همين کار را ميکردي ديگر وگرنه چرا سر کلاس غايب بودي ؟ مگه هرگز از ما دروغ شنيده ايد آقا ؟ -نه. خب پس داشتيم کمک ميکرديم ديگر.

    همچي يکماه ديگر هم عضو انجمن اسلامي ميماندي هم ثواب داشت، هم صباب ميکردي (معلم پرورشي ميگفت)، هم به انقلاب کمک کرده بودي، هم مدرسه را واقعا سنگر کرده بودي، هم مهمتر از همه رسيده بودي به "عيد" !!

    ثلث دوم هم اگر تجديد میوردي خب زياد مهم نبود، عوضش به " انقلاب و بسیج "خيلي کمک کرده بودي. بعدان همين کمکها به درد " استخدامت "خورد بدبخت نه آن "درسي" که خواندي!!!......


    ادامه دارد ....
    24 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (02-18-2014), El Niño (02-17-2014), EmInEm (04-14-2014), Goldberg The Man (04-14-2014), Hamid (02-18-2014), J B L (04-14-2014), King MahDi (02-18-2014), PICCASSO (06-30-2014), S.a.J.a.D (02-18-2014), SHAHIN (04-20-2014), Sarkesh (04-14-2014), Scofield (07-15-2014), The Buzzards (05-14-2014), The Enforcer (02-18-2014), The Fury (04-20-2014), The Hitman (02-18-2014), The Wollek (02-18-2014), Warrior (07-16-2014), bomb5 (02-17-2014), r v d (02-18-2014), © The Phantom Pain (06-30-2014), Вαңгαмi (06-30-2014)
    امضای ایشان

  4. Top | #14

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت چهاردهم )
    پیک های بی سرانجام !




    همیشه بیخودی میگفتن که سال ۳۶۵ روز دارد.... آن پانزده روز اول سال که اصلا حساب نبود.... سیزده روزش که عید بود و روزهائی که انگار اصلا جزو هیچ محاسبه زمانی و مکانی نیست.

    روزهای عید فقط مال خودمان بود.... حتی دلمان نمیخواست مالکیت آنرا به تقویم بدهیم. سیصد و پنجاه روز را شمرده بودیم تا برسیم به آنها. حالا هم به همین راحتیها از دستش نمیدادیم.

    همه چیز به یکطرف، آن کیف و کتابی را که بیست و نه اسفند انگار که برای همیشه بسته بودیم و کیفی که به گوشه اتاق با لگد پرت کرده بودیم هم یک طرف. اینها همان کتابهائی بودند که آن سالها بیشتر از اینکه ازشان یاد بگیریم، حالمان را بد کرده بودند. اصلا همان صفحه اول کتاب حال آدم را بد میکرد. ...


    بیشتر از پنجاه سال بود که کتاب درس با عکس این شاه و آن امام شروع میشد. کتابی که باید علاوه بر حساب و علوم، اخلاق و آزادگی را هم به ما درس میداد، کتابی که باید تاریخ را میگفت که بدانیم تقلا برای آزادی هزاران سال است که در جهان وجود دارد، کتابی که باید جغرافیائی را بما نشان میداد که بفهمیم برای قرنها چه تلاشهایی برای ایجاد این سرزمینها و نگهداریشان شده،

    حالا "خودشان" شده بودند وسلیه ای برای برگرداندن ما به مسیری که انتهایش از بین بردن تمام آن تلاشها، زیر پا گذاشن تمام آن خونهای ریخته، و یک کلام، سر خم کردن به هر شکلی، حتی به بهانه یاد دادن جبر و حساب و هندسه بود.


    این اولین انگیزه ای بود که باعث میشد ما از درس، از مدرسه، از مدیر و معلم، و از تمام نظام آموزشی بدمان بیاید. شش ماه دوم سال هر روزش را شمرده بودیم تا برسیم به این سیزده روز تعطیل. همانطوری که بعدش سه ماه دیگر را میشمردیم تا برسیم به تابستان و شاید برای همین هم بود که ثلث سوم که میرسید، بعد از هر امتحانی، موقع بیرون آمدن، کتابش را همان جلوی درب مدرسه با لگد شوت میکردیم هوا و چه ذوقی هم داشتیم.


    حالا شش ماه از این مکافات را گذرانده بودیم، سیزده روز را مثل پرنده ها بالهایمان را باز کرده بودیم و به هر طرفی سر کشیده بودیم، سنتها را یاد گرفته بودیم و در فرصت همان روزها بجا آورده بودیم، مستانه نفس کشیده بودیم و سینه های مملو از هوای بهار را جلو داده بودیم، و حال انگار که مرخصی زندانمان تمام شده باشد، با چشمهای نگران به فردای بعد از تعطیلات نگاه میکردیم. از فردا باید سه ماه دیگر را هم به تورق هر کتابی عکس فلان شاه و فلان امام را ندید میگرفتیم تا برسیم به اصل مطلب، که اگر همان هم سانسور و اعمال نظر نمیشد، در داخل کتاب پیدایش میکردیم.


    غروب روز آخر تعطیلات عید چشم همه نگران بود. تازه باید یاد تکالیف نانوشته نوروز میافتادیم

    آخه "تکلیف نوروزی" دیگر چه صیغه ای است؟ تکالیفی که بعدترها هم اسمش شد "پیک نوروزی". آخر "پیک"؟ آخر این پیک چه پیغامی برای ما آورده یا میآورد؟ یا اصلا شاید "ما" باید با این پیک پیغاممان را به جائی برسانیم؟!!

    نکند واقهن غرض همین رساندن پیغام ما بود؟ شاید هم به همین خاطر بود که وقتی روز اول بهاری مدرسه، همه دسته دسته دفتر تکلیفها و همین "پیک"هایشان را روی میز معلم میچیدند، هیچوقت نشد که معلمی از آنهمه خط های کج و معوج و آنهمه "رج زدن" و آنهمه کسالت و بیمیلی و تند و تند و از سر بازکنی "تکلیف" نوشتن شاگردش هیچ تعجبی نمیکرد.

    هیچ معلمی هیچ ایرادی به هیچ شاگردی نمیگرفت که چرا این پیک اینطوریه مگر اینکه اون بچه بچه ای مثل ابوالفضل باشه و حتمان یه گره ای تو کارش هست ..

    بچه ها همونطور که پیک هاشون رو به طرف معلم میبردن...ترس از این داشتن نکنه وسط پیک باز بشه و اون "عکسهای حیوانات" که اوج هنر نقاشی کشیدن دوران نوجوننیه که لابد اسم چند تا همکلاسیهاشونم روی اون خر و پلنگ و دایناسوری که نوشته و کشیده بودن و معلم ببینه تنبیه کنه؟

    ابوالفضل همونطور که حیرون و لرزون پیک به دست میرفت سمت پای تخته...معلم قبل اینکه به حرف بیاد بگه ببینم چی نوشتی...خودش خودشو رسوا کرد و گفت :اقاوجدانی من نکشیدم اون عکسا رو! پیکمم خواهرم برام پر کرد که 3 سال ازم بزرگتره!!

    این 13 روز کجا بودی که حل نکردی؟ ااااااااااااممممم اقا تا 4 عید که خونه ننه بودیم از فرداش هم رفته بودیم از صبح تو کوچه با بچه ها عکس کارتی و فنگ بازی میکردیم! ظهر بعد از ناهار دو گل کوچیک! هر روز عصر هم میریم پارک نزدیک خونه مون آتاری اوردن بازی هواپیما!!! شبش هم سینما2000 داره !!! بعدشم تو راه برگشت چند تا گربه یا در منزل رو ناقص میکنیم !!

    معلم همونطور که گوش ابوالفضل رو مثل پیچ گوشتی 2 سو پیچ میداد و میکشوندش سمت دفتر میگفت : عیوضی این برگه ها رو بده بچه ها تا من برم تکلیف این پدرسوخته رو مشخص کنم . نگاه چی کشیده تو دفتر .این که عکس منه اینهاا بالاشم نوشته معلم مون "عباسی طاعون "!!! بجای درس نوشتن عکس توش میکشی .باباتو در میارم...

    ساعتی بعد که طبق معمول مادر برای جمع کردن قضیه پا به مدرسه میزاشت... زندگی برای ابوالفضل تا شب مثل همون طاعون بود!و به غلط کنم افتادن و چرا من حواسم به اون عکسا نبود ! ادامه داشت...هر چند نیت چیز دیگری بود ...اما مهم این بود که همه با تمام قوا پیغامهایشان را از طریق "پیک ها" رسانده بودند!


    ادامه دارد
    26 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (04-14-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (04-14-2014), Dash.Hossein (04-14-2014), El Niño (04-14-2014), EmInEm (04-14-2014), Goldberg The Man (04-14-2014), Hamid (04-14-2014), J B L (04-14-2014), Mr. Movie (04-14-2014), PICCASSO (06-30-2014), S.a.J.a.D (04-14-2014), SHAHIN (04-20-2014), Sarkesh (04-14-2014), Scofield (07-15-2014), TRIPLE H (04-14-2014), The Buzzards (04-14-2014), The Enforcer (04-14-2014), The Fury (04-20-2014), The Phenom (04-14-2014), The Shadow (04-14-2014), Warrior (04-14-2014), bomb5 (04-14-2014), r v d (04-14-2014), © The Phantom Pain (06-30-2014), Вαңгαмi (06-30-2014)
    امضای ایشان

  5. Top | #15

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض


    راستان داستان( قسمت پانزدهم )

    روزانه های مادری !





    بچه ها همیشه دوست داشتند روز مادر را به بهترین شکلی که میتوانند برگزار بکنند. خوب بپوشند، تا میتوانند اطراف مادر بپلکند، زیرکی نگاه چشم هایش را دنبال بکنند و قربانش بروند، و همیشه هر چقدر پولی که ته جیبشان مانده بود را برای مادر کادو بخرند.

    اینم همیشه بامزه بود که گاهی بچه ها برای کادوی روز مادر، میرفتند برایش دیگ و قابلمه میخریدند! روزت مبارک مادر: تو بپز، ما بخوریم! مادرها شانس آوردند که هیچوقت پول بچه هایشان مثلاً به اتو و ماشین لباسشوئی و امثالهم نرسید وگرنه ممکن نبود این کادوهای ارزنده را هم از مادرشان دریغ بکنند!!

    حساب کن یکدفعه همه دست و سوت میزدند و کادوها باز میشد و یک دست "جارو خاک انداز" میومد بیرون!!!!! هیچوقت دلم نمیخواست جای آن مادر باشم. گرچه که همیشه مادر همان کادوها را هم با لبخند ومهر میگرفت و از آنهمه محبت (!) ممنون بود.

    پدرها گاهی حسودی شان میشد که برای بچه ها همیشه روز مادر مهمتر از روز پدر است. اصلان روز پدر کی بود؟ تا همین سالهای نه چندان دور ما اصلا روز پدر هم داشتیم؟ روز مادر را بالاخره یا شهبانو متولد شده بود یا شیخ بانو و میشد یک کاریش کرد. هر چند که در عهد نه چندان ماضی ایران چپ و راست بیست تا شهبانو عوض کرد و روز مادر حسب تاریخ تولدهای این عزیزان هی جابه جا شد. ولی خب تا همین چند سال پیش که یکدفعه نظام یادش آمد که عه! اینهمه امام داریم ولی روز پدر نداریم، تکلیف روز پدر چه بود؟

    میماند یک تاریخ تولد پدر که عموما همه آنقدر ازش حساب میبردند که زهره کادو دادن بهش را هم نداشتند. خود من دو دفعه خواستم به پدرم کادو بدهم، بیست نفر پشت درب اتاق ایستادند، درحالیکه خودشان داشتند از جبروت پدر سکته میکردند هی من بدبخت را شیر کردند، بعد من آرام وارد اتاق شدم و درحالیکه از ظهر تا همان غروب تولد عین میخ جلوی چشم پدرم بودم، تازه گفتم سلام!

    بعد همانطوریکه نگاهم را ازش برنمیداشتم کادویش را گذاشتم روی رادیاتور شوفاژ و در اتاق را باز کردم و در رفتم. حالا بماند که بعدش آنطرف درب اتاق برای دیگران چه حماسه ای که از رشادتم در رویاروئی با پدر تعریف نکردم و توی دلم برای خودم شیشکی نکشیدم. حالا تمام هیبت آن کادو که چهل نفر منتظر مراسم اهدایش بودند چی بود؟ جوراب!!

    نمیدانم چه جوری بود که انگار مادر همیشه بوی دیگ و قابلمه میداد و پدر بوی جوراب؟ شاید هم اینها دمدست ترین بوهائی بودند که ما وسعمان میرسید که برایشان بخریم و به همین دلیل ترجیح میدادیم همیشه آنها را با این بو بشنویم. لامصب بوهای دیگر خیلی گران بود. یا نمیدانم، بوها ارزان بود و ما همیشه شپش توی جیبمان خرپلیس بازی میکرد!!. پولی نداشتیم که،

    با بدبختی هفتگیمان را روی هم گذاشته بودیم و تازه اوووه، یکماه بود که قبل از روز مادر هی همه در مدرسه پیراشکی خورده بودند و ما بخاطر پس انداز نتوانسته بودیم بخوریم و آب دهن قورت داده بودیم و دقیقا احوال مستمندان جامعه را برای خودمان بازسازی کرده بودیم، تازه پولمان به آن قابلمه تفلونی که نشان کرده بودیم هم نرسید!

    با خواهرم بعد از یک ماه رنج و بدبختی پنج هزار تومن جمع کردیم و به یکروز عصر به بهانه درس خواندن پیش الهام و کیوان زدیم به دل بازار و از درب سراجی رفتیم تو و آنقدر از بدبختی و نداریمان برایش گفتیم تا آخر کیف4500 هزار تومنی را پانصد تومن بهمان تخفیف داد و ما خوشحال تا خانه دویدیم. وقتی رسیدیم، مادر را در گوشه آشپزخانه غافلگیر کردیم و درحالی که گونه هایمان از شدت خنده خرکیف داشت جر میخورد، کیف کادوپیچ را به دستش دادیم و منتظر عکس العملش ماندیم.

    مادر اولش لبخند رضایت و شوقی زد همچی نیمه اول کاغذ کادو که باز شد یک دفعه چهره اش برگشت و بلند گفت: 4500؟تومن شماها از کجا پول آوردید؟ ما جمع و جور شدیم و محض تبرئه، شرح فلاکت ماه های گذشته مان را برای مادر افشاء کردیم. تقصیر من بود یا خواهرم که آنقدر ذوق و عجله داشتیم یادمان رفت اتیکت قیمت کیف را بکنیم .


    تا یک هفته بسکه مادر غصه خورد که ما چقدر برای جمع کردن آن پول سختی کشیدیم، من و خواهرم بخاطر خریدن کادو به غلط کردن افتادیم!!!



    بوسه ام نثار تو مادر که نه تکرار می شوی و نه تکراری ….!

    ادامه دارد


    23 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (04-21-2014), Dash.Hossein (04-20-2014), El Niño (04-20-2014), Goldberg The Man (04-19-2014), Hamid (04-20-2014), J B L (04-20-2014), Mr. Movie (04-20-2014), PICCASSO (06-30-2014), S.a.J.a.D (04-20-2014), SHAHIN (04-20-2014), Scofield (07-15-2014), Seraph (04-20-2014), TRIPLE H (04-20-2014), The Buzzards (05-14-2014), The Fury (04-20-2014), Warrior (07-16-2014), bomb5 (04-20-2014), r v d (04-19-2014), sasan cr7 (04-20-2014), © The Phantom Pain (06-30-2014), Вαңгαмi (06-30-2014)
    امضای ایشان

  6. Top | #16

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت شانزدهم )
    از کِی ۱۸ ساله شدیم؟!




    انگار هر کسی برای هجده ساله شدن دلایلی دارد. دلیل که نه، ولی حتما یک انگیزه هایی دارد. همیشه همینطوری بوده. آدم هفده سال تمام هر روز دلش میخواسته هجده ساله بشود که زودتر به آن عالمی که در تمام آن سالها دلش خواسته "تغییرات بزرگی" در آن بدهد برسد،

    و از همه مهمتر، انتقامش را از آنهمه موجود احمق نفهمی که هفده سال تمام حرصش را درآورده اند بگیرد. اصلا فرقی هم نمیکند که در هفده سال گذشته کتاب دستش بوده باشد یا جعبه ابزار یا هرچی. این انگیزه ها تقریبا کفایت میکند که جان آدم به لبش برسد تا هجده سالگی را ببیند.


    اولین خیطی هجده سالگی پسرها اینست که نصف هجده سالگیشان صرف این میشود که به عنوان یک آدم «قانونی»، مجبورند هر روز ریششان را بتراشد.

    حساب کن با آنهمه اندیشه های بزرگ، تیغ به دست و با صورت کف مال شده دارد خودش را توی آینه تماشا میکند و همینطور که خرت و خرت صورت را میتراشد، به اندیشه های گسترده اش فکر میکند و جهانی که تحت همین اندیشه و تدبیر او قطعا جور دیگری میشود.

    آنقدر غرق زیبائی این جهان جدید میشود که صورتش کم کم در آینه محو میشود و درست در همین لحظه است که یکدفعه جیغش به هوا میرود. رد خونی که از بریده صورت راه افتاده علت درد را به بیرحمانه ترین شکلی یادآوری میکند و از همه بدتر اینکه تمام آن دنیای زیبای اندیشهدهایش را دوباره باید از اول بسازد. به آینه نگاه میکند و ادامه میدهد و این داستان چند دفعه دیگر هم تکرار میشود.



    تقریبا نصف هجده سالگی پسرها با تمام اندیشه های بزرگشان پای همین آینه از بین میرود. نیم دیگر هم اگر لای قرچ و قرچ قیچی سلمانی و روی صندلیش که بدبختانه تمام این ادوات جنگی هم دوباره جلوی آینه است، تلف نشود، مطمئنا به شکل بهتر از اینی هم تلف نمیشود.

    در بهترین حالتش پسرها مجبورند نصف هجده سالگی، خودشان را توی آینه ببینند. گاهی هم ممکن است جلوی همان آینه کم بیاورند و سازماندهی امور دنیا را به بیست سالگیشان بیندازند. در اینصورت همان حقشان است که تیغ سلمانی هم که قبلا توی الکل حسابی غلطیده، چندتا خط هم پس پشت کله شان بیندازد.


    بیست سال پیش، آدمی که نصف هجده سالگی را مشغول خط انداختن روی صورت خودش و تماشای این صحنه دردآور جلوی آینه بوده و انگیزه هایش برای تغییر در وضع موجود دنیا کمرنگ شده، بلافاصله برای بهترین بهره وری از الباقی هجده سالگی و جلوگیری از ایجاد خطهای بیشتر روی سر و صورتش، میرفت " گواهینامه رانندگی "میگرفت.

    آنموقع این اولین استفاده قانونی از سن قانونی محسوب میشد. شکر خدا از صد سال پیش به اینطرف هر جای این مملکت که روی هر آدم هجده ساله ای بسته بوده، درب دفتر نظام وظیفه همیشه خدا باز بوده.


    بچه ها اول میرفتند دفترچه آماده به خدمت میگرفتند. من مطمئنم نصف آنهائی که همان فردای هجده سالگی رفتند دفترچه خدمت گرفتند تا همین الآن هر جای دیگری رفته ان جز همان خدمت. تلاشها برای صاف نشان دادن شدن کف پا و ریاضتها برای تحمل لنز عینک شماره هشت و حتی فکر کردن به استفاده گسترده از قرص برنج و مرگ موش برای افراد مسن خانواده جهت ایجاد زمینه معافی کفالت!!! فقط گوشه ای از تلاشهای ان عزیزان بود.

    بعد از آن بالاخره در هر محلی هم یک رفیقی پیدا میشد که هم پدرش ماشین داشته باشد، هم خودش اینقدر معرفت داشته باشد که سوئیچ ماشین را از جیب پدرش بلند بکند.

    کمی بعد دو چهارراه آنورتر، دست و پای ده پانزده نفر ...از شیشه های ماشین پیکانی که یک جوانک نوسبیل راننده اش بود، بیرون زده بود، و این ارابه مرگ با صدای جیغ و عربده سرنشینانش مسافتی را بین پیاده رو و وسط جوب و گاها اسفالت خیابان طی میکرد و چند دقیقه بعد می ایستاد و یکی دیگر پشت فرمانش مینشست و آن حماسه را تکرار میکرد. ماشین می ایستاد و راه میافتاد و نفرات همینطور عوض میشدند. نام این عملیات محیرالعقول" تمرین رانندگی " بود!! در هر حال علی الحساب دنیا را که نتوانسته بودند عوض بکنند، لااقل بروند گواهینامه شان را بگیرند.

    آن کتابهای آئین نامه ای که اهل یک محل رفته بودند امتحانش را داده بودند و بعد از قبولی یک امضا پشت جلد پاره پاره اش انداخته بودند، "اولین سند" تغییر دنیای هر هجده ساله ای بود.


    ما که امضاءمان را انداختیم، حالا روزگار هرچندتا خط دیگر هم که دلش خواست روی سر و صورت و پیشانی و پشت گردن ما بیندازد. عمرا اگر با آن دقت و اندیشه به خودم توی آینه نگاه کنم!


    ادامه دارد
    22 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (05-16-2014), Brodus Clay (06-30-2014), Danial (05-14-2014), Dash.Ali (05-15-2014), Dash.Hossein (05-15-2014), Goldberg The Man (05-14-2014), Hamid (05-14-2014), MAMAD (05-15-2014), New World Order (05-14-2014), PICCASSO (06-30-2014), SHAHIN (05-14-2014), Scofield (07-15-2014), Seraph (05-14-2014), TRIPLE H (05-15-2014), The Buzzards (05-14-2014), The Shadow (05-14-2014), The Wollek (05-14-2014), Warrior (07-16-2014), bomb5 (05-15-2014), r v d (05-14-2014), © The Phantom Pain (06-30-2014), Вαңгαмi (06-30-2014)
    امضای ایشان

  7. Top | #17

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت هفدهم )

    این جام نیز بگذرد
    !



    خیلی های ما از همان نسل دهه معروف شصتیم. در دهه شصت یا نوجوان یا جوان شده ایم یا سر خورده از اینکه خیلی کودک بودیم و خیلی چیبزها رو نمیفهمیدیم! و فشار زندگی تا ده پانزده سال نگذاشت که اصلا بفهمیم دور و برمان چه خبر است. همه به یک اندازه در دهه شصت "نابود" شدیم.


    برای بچه های دهه 50 که آغاز دهه خودکشی بزرگانشون تو مملکت بود... جامهای رنگارنگ جهانی هم آمد و بالای سر بازیکنان کشورهای مختلف رفت و گاهی فقط با چند ماه تاخیر، عکسهای معدودی از آن به دستشان میرسید با این حال تمام اینها گذشت. نه آسان، ولی گذشت.

    اونهایی که پیگیری میکردند و برای دهه شصتی ها تعریف میکردن ، "پائولو روسی" را آخرین بار در جام جهانی ۱۹۸۲ دیدند و تحسین کردند. سه گل به برزیل زد تا از این طرف برزیلیها به خانه برگردند و از انطرف، کمی بعد "دینو زوف" جام را جلوی چشمان "رومنیگه" بالای سرش ببرد

    یا جام جهانی ۱۹۸۶ که اجازه داشتیم بعضی از صحنه های بعضی از بازیها را با چند روز تاخیر، از "ورزش و مردم" ببینیم.
    شلوار "زیکو" پایمان بود ولی "آرتور آنتونس کومبیرا" را نمیشناختیم!! تازه کم کم داشتیم عادت میکردیم به اینکه برزیلیها یک متر اسم دارند یک بند انگشت لقب!!! بازی با فرانسه، وقتی زیکو پنالتی را گل نکرد و برزیل باز هم حذف شد، شلوار زیکو برای همیشه از پای همه درآمد و هیچکسی هم شلوار "مارادونا" تولید نکرد که وقتی باز هم جام را مقابل چشمان "رومنیگه" بالا میبرد، پای ملت لخت نباشد!!!


    جام جهانی ۱۹۹۰ ما برای اولین بار بعد از انقلاب اجازه داشتیم که بازیها را مستقیم از تلویزیون ببینیم. "بهرام شفیع" رفت ایتالیا تا بازیهایی را که در خود استودیوی سیما از "مونیتور تاخیری" تماشا میکردند، به طور زنده گزارش بکند. آنقدر صدا قطع و وصل شد تا آخر از خیر گزارش زنده اش گذشتند.
    جام جهانی ۹۰ با فاجعه ای.. ایران را عزادار کرد. شاید اگر آن شب برزیل و اسکاتلند بازی نداشتند و ده ها هزار نفر در "رودبار و منجیل" برای تماشای بازی بیدار نبودند، سیاهی آن زلزله خیلی پر رنگ تر از این حرفها میشد.!!!


    جام جهانی ۱۹۹۴ در امریکا برگزار شد و همین ما را گرفتار کرد. نصف جام گذشت تا تلویزیون ایران تصمیم بگیرد که امواج دریافتی از امریکای جهانخوار را آخر درست حسابی پخش بکند یا نه؟ . وقتی هم که پخش کرد، "روبرتو باجو" که از جام ۹۰ قلب نصف ایران برایش میطپید، پنالتی ایتالیا را گل نکرد تا بالاخره برزیل بعد از آنهمه بدبختی قهرمان جهان بشود.
    همان سالی که "آندره اسکوبار" کلمبیائی اشتباها به تیم خودشان گل زد تا ده روز بعد با دوازده گلوله کشته بشود. ما صد دفعه در "نماز جمعه" گفته بودیم که حمل اسلحه در امریکا و امریکای لاتین خطرناک است! کسی گوش نکرد!!!!


    جام جهانی ۱۹۹۸ دوباره برای اولین بار بعد از انقلاب ما اجازه داشتیم که بطور جدیدی از برگزاری جام جهانی خوشحال باشیم. با تور دروازه پاره مان، دو بار تور دروازه ی استرالیا را در ملبورن تا مرز پاره شدن بردیم تا به جام جهانی برسیم و از این اتفاق خوشحال باشیم.
    اون شب اولین شبی بود که مردم غمبرک گرفته اون روزهای کشور اجازه داشتن برای چندین ساعت و چندین روز غرور و و سربلندی فرزندان میهنشون به وجد بیارشون!

    وقتی "حمید استیلی" گل دوم ما را به ایالات متحده زد! برای دومین بار طی کمتر از یکسال به آسمانها پریدیم و بعدش به خیابانها ریختیم تا شادیهایمان را با همدیگر تقسیم بکنیم.باز هم نظام شادی ما را به نفع خودش مصادره کرد. از بعد از اینکه خرمشهر را پس گرفتیم، پانزده سالی میشد که اجازه نداشتیم شادی ملی داشته باشیم !!


    جام جهانی ۲۰۱۰ ما یکسال بود که آن قدر در خیابان به جرم "فتنه" کتک خورده بودیم که دیگر نا و رمق نداشتیم. خیلی هایمان از ایران رانده شدند تا انقلاب نسل سوم رانده شده هایش را تماشا بکند.

    ما تمام این جامها را با تمام اتفاقات زشت و زیبائی که برایمان در داخل و دوستانمان در خارج افتاد و همچنان هم میفتد گذراندیم.

    جام جهانی امسال هم بالاخره میگذرد. بعدها شاید یاد شادیهایی که بعد از بازیهای جام و حتی بعد از باخت تیممان کردیم بیفتیم و از اینکه اینقدر بهانه های شاد بودن مان مختصر شده به خودمان بخندیم. کسی چه میداند؟ شاید هم اوضاع مان آنقدر خوب شد که بعدان به خودمان گفتیم واقعا با چه چیزهائی شادی میکردیم ها.!!!!

    ادامه دارد
    21 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Brodus Clay (06-30-2014), Dash.Ali (06-30-2014), Dash.Hossein (06-30-2014), Goldberg The Man (06-30-2014), Hamid (06-30-2014), J B L (06-30-2014), MrHOF (06-30-2014), New World Order (09-25-2014), PICCASSO (06-30-2014), SHAHIN (07-16-2014), Scofield (07-15-2014), Seraph (06-30-2014), TRIPLE H (09-25-2014), The Buzzards (06-30-2014), The Shadow (06-30-2014), Warrior (06-30-2014), abbasgholi (06-30-2014), bomb5 (10-01-2014), r v d (06-30-2014), © The Phantom Pain (06-30-2014), Вαңгαмi (06-30-2014)
    امضای ایشان

  8. Top | #18

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت هجدهم )
    چرا قاسم سگ بود؟



    درست جلوی ورودی بازار ..در بهترین نقطه ای که ممکن بود می ایستاد و گدائی میکرد. سر قفلی داشت واسه خودش. شده بود که گداهای دیگر خواسته بودند جایش را بگیرند و کتکشان زده بود.

    حدود پنجاه ساله با قد خمیده و چشمهای تا به تا و دهانی که دائم به چپ و راست میچرخید و صداهای نامفهومی ازش درمیامد. با همین مجموعه،

    دستش را جلوی هر عابری میگرفت و گدائی میگرد. اهالی بازار بهش میگفتند "قاسم سگ". حالا چرا سگ را کسی نمیدانست. شاید هم حکایت داستان آن سگ قاسم بود که علف میخورد، وقتی میپرسیدند چرا علف میخوری میگفت چون من سگ قاسمم.

    قاسم به اندازه دلیل همین سگ قاسم بیخود و بی جهت بود. گدائی که میکرد، هرگز نه به اصرار و التماس، که همین، فقط دستش را جلو می آورد و هنوز رهگذر از جلویش کامل رد نشد دستش را پس میکشید. انگار اصلا برایش مهم نبود که عابر، پولی بدهد یا ندهد. یا خیلی از اوقات اصلا همین یک کار را هم نمیکرد.

    میرفت یک گوشه ای مینشست و به این طرف و آن طرف نگاه میکرد و زیر لب غر میزد. غر هم نمیزد که، همینطوری بیخودی از خودش صدا درمیاورد. اصلا انگار که این آدم برای هیچ کاری اش، هیچ دلیلی ندارد.

    من مطمئنم که قاسم سگ اگر مهندس میشد هم همینطوری بیخودی و بدون هیچ دلیلی مهندسی میکرد. انگار که هیچ دلیل و هدفی برای انجام هیچ کاری ندارد.

    در هر حال ما و بچه های محل در خدمت قاسم سگ بودیم.چون میدونستیم ادم شریه ..چند نفری جمع میشدیم همه هم قدو نیم قد مدام اذیتش میکردیم که این برگرده به همه فوش بده... همیبشه پاتوقش یکی از جاهای اصلی بازار بود و یا با خودش حرف میزد یا مثل بچه سگ وق وق میکرد!

    کلن انگار تمام شهر این بابا رو میشناختن! خیلی وقتها میشد که قاسم رو در حال خوردن ببینی ...چرا که کسبه محل همیشه پس مونده غذایی چیزی داشتن بهش بدن روزشو شب کنه...شب هم جاش تو همون بازار بود ...کرکره مغازه ها که پایین میرفت .بازارو ضلمات میگرفت.ولی قاسم باز هم بدون هیچ دلیلی شب رو اونجا همیشه تنها روی نیمکت کوچیک سر میکرد..

    اهله دود و دم هم نبود فقط روزگارشو اونطور میگذروند..قاسم اگه میدونست بعدان گدایی اینقدر به خواری میوفته که دست نیاز اقشار مختلف رو نظیر "معتاد" میگیره..شاید هیچ وقت به کارش افتخار نمیکرد..قاسم همیشه با دنیا در حال دعوا بود....هیچ وقت هم کسی نبود کنارش ....نمیدانم شاید هم قاسم با خدای خود هر روز در حال دعوا بود که چرا این شد سرنوشت من.اصلان چرا باید من ؟ .

    روز ها میگذشت بارها شد که از جایش بلند میشد میرفت و سر جایش چندتا 100 تومنی و پنجاه تومنی مچاله شده روی سکوئی که مینشست جا میگذاشت. یکی برمیداشت، صدایش میکرد و بهش میداد. سر و صدا راه مینداخت و با همان صداهای نامفهوم، فحش میداد و پولها را مچاله می کرد و می انداخت توی جو. عجیب بود که او گدا بود ولی تشنه پول نبود!

    سالهائی بود که انگار قرار بود آدم همینطوری بیخودی زنده بماند. شغل آدمها این بود که بالاخره هر جوری که شده روزهایش را به روز بعد برساند. صد نفر نشسته بودند آن بالای مملکت، یکجوری که انگار هیچکس دیگری در این مملکت آدم نیست، هر کاری دلشان میخواست میکردند. مردم هم هر دفعه که مقاومتی کرده بودند به شدت سرجای شان نشانده میشدند.

    چاره دیگری نبود، فقط باید این روزها میگذشت. هیچکس برای انجام هیچکدام از کارهای روزانه اش دلیل نداشت. حکومت لطف میکرد که اگر نیاز مردم را برآورده نمیکند، لااقل صد برابرش هم نکند. این شده بود که همه به همدیگر احتیاج پیدا کرده بودند.

    قاسم سگ یک روز همانجا که سرقفلی اش را داشت نشست و دیگر تکان نخورد. نه دیگر دستش به سمتی دراز میشد، نه دهانش به سر و صداهای نامفهوم میجنبید، نه هیچ چیز دیگر. همان بیخودی بودن را هم دیگر نبود. قاسم سگ "مرده" بود. خیلی همینطوری و اینهم بدون هیچ دلیلی. انگار روزهائی را که بی دلیل گذرانده بود برای رسیدن به "همین روز" بود.

    نمیدانم که برای این هم دلیلی داشت یا همینطور بیخودی انجامش میداد، ولی اگر تمام آن روزهای بی جهت را میخواست به روز مرگش برساند،به این یک هدفش با کمال موفقیت رسید..!


    ادامه دارد....
    21 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. Dash.Ali (07-16-2014), Dash.Hossein (07-16-2014), Goldberg The Man (07-16-2014), H H H (07-16-2014), Hamid (07-16-2014), J B L (07-16-2014), Mr. Movie (07-16-2014), New World Order (09-25-2014), SHAHIN (07-16-2014), Scofield (07-15-2014), Seraph (07-16-2014), TORNADO (07-15-2014), TRIPLE H (09-25-2014), The Buzzards (07-15-2014), The Enforcer (07-15-2014), The Shadow (07-16-2014), Warrior (07-16-2014), r v d (07-16-2014), x√ (07-15-2014), © The Phantom Pain (09-25-2014), Вαңгαмi (07-16-2014)
    امضای ایشان

  9. Top | #19

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت نوزدهم )
    پینه دوز چنار امامزاده..





    وسط بازارچه امامزاده صالح .، وسط آنهمه شلوغی معمول و غیر معمول کسانی که برای زیارت آمده بودند یا برای خرید و صلاة ظهر و بعد دیزی سنگی و احیانا بستنی اکبر مشتی اون دست میدان و وسط هیاهوی بلاله شیر بلال ارزون بلاله یا داد و هوار چرخی لواشک آلو، برگه ی هلو که بعد خودش برای خودش میگفت "به به"
    "به به"

    و یا اینطرف تر سر و صدای پسته بخور، غصه نخور و یا اگر هوا کمی سردتر بود صدای لب لبو داغه لبو..

    در این میان فریادهای پسرکی که چرخ دستی میوه ای ده برابر قدش را به سرعت از بین جمعیت جلو میبرد.... و برای اینکه راه را برایش باز بکنند داد میزد که نفتی نشی نفتی نشی، وسط تمام اینها درخت چنار تنومند پیر پشت امامزاده صالح خسته سر جایش نشسته بود....

    از آقام شنیده بودم که این درخت آنقدری سنش زیاد بود که سال ۱۲۱۰ که پسر فتحعلی شاه خواسته بود امامزاده را راست و ریست بکند، این چنار قرن ها بود که همانجا نشسته بود و هر سیاح و جهانگردی هم که آنجا آمده یا از آنجا رد شده بود...، حتماً وصفی از حالش کرده بود....

    آنقدر قطور بود که راحت ده پانزده نفر میتوانستند کنار تنه اش بایستند و عکس یادگاری بگیرند. آنقدر روایت درباره اینکه این چنار، اینهمه سال، آنجا چکار میکند زیاد بود که آدم نمیدانست کدامشان را دلیل وجودش بداند. اصلا امامزاده صالح آن بغل چکار میکرد...؟

    حالا دور تا دور چنار، شبیه میدانگاه بازار شده بود.... و از آنطرفش یک راه باریکه که به امامزاده میخورد و دو طرفش ویترینهای کوچک تسبیح و جانماز بساط بود. چیزی که بعدان تو دوره نوجوانی ما اضافه شده بود ویترین "چاقو ضامن دار" بود که من آخرش هم نفهمیدم چنین بساطی اینهمه دم درب امامزاده ها چکار میکند؟

    کم نبود رد و اثر همین چاقوها روی آن چنار که شهرداری هر روز میومد یک تکه اش را میکند و میرفت. کنده کاری قلب و اسم و حروف انگلیسی ای لاویو روی تنه درخت مال ده دقیقه اش بود ولی تنه اش سخاوتمندتر از این حرفها بود با این آثار هنری ملت کم بیاورد.



    وسط تنه ی همین درخت، یک پینه دوز "بساط کفاشی" داشت.بهش میگفتن آتقی !..شاید چون قیافش کمی جولیده و شبیه معتادا بود این لقبو بش داده بودن! صبح تا شب واکس میزد و بند عوض میکرد و پاشنه جا میانداخت و دست دوزی میکرد و خلاصه هر کاری که میشد با یک کفش کرد. سر کفش و کتونی های جماعت در میوورد..

    شکر خدا کفش و کتونیهای ما هم که همیشه پاره!!! خودمان هم که صبح تا شب با یه مشت خل و معیوب العقل در بازار و امامزاده پلاس. هر وقت دیگر پنج انگشتمان از کفش بیرون میزد!! میدادیم به پینه دوز. هیچوقت یادم نیست گفته باشد 100 تومن میگیرم یا 200 تومن یا حالا هر چقدر، بی حرف کفش را میگرفت و بعدش هم هر چقدری که بهش میدادی می انداخت توی پلاسش و باز هم هیچی نمیگفت.

    گاهی شده بود که بچه ها اذیتش میکردند و شب جل و پلاسش را اینطرف آنطرف مینداختند. داده بود وسط شکاف تنه ی درخت که مغازه اش حساب میشد یک درب دو تکه آهنی انداخته بودند که شبها قفلش میکرد.

    والا اگر میگذاشتند توریست هایی که از سیصد سال پیش با خر و الاغ خودشان را به بازار میرساندند، باز هم بیایند،

    آن پینه دوز وسط تنه ی آن چنار یکی از دیدنی ترین جاهای جنوب بود.اصلا خود آن پینه دوز " میراث فرهنگی "بود. یک میراث فرهنگی که داشت یک میراث فرهنگی دیگر را "نابود" میکرد.

    خودش و کاسب های کمی اونورترش با آن چرخ های هندل زنشون که اون موقع میون کفاش های شریف حکم کفاش ثروتنمد را میداد و مردمی که به هر قصدی از آنجا رد میشدن و طبیعتن درد پاره گی کفش و کتانی داشتن..

    اون موقع بچه مایه دارهای بالای شهر آدیداسی که تازه تو ایران موج گرفته بود پاشون میکردن و ابوالفضل و دوستان حسرت به دل با آن کتانی های پاره هر ماه می آمدند پیش آتقی .

    چند سال بعد برادران شهرداری آخرش هم آمدند باقیمانده های چنار را هم قطع کردند بردند. گور پدر هرچی میراث 100 ساله !


    ادامه دارد....
    16 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (10-01-2014), Dash.Ali (09-25-2014), Goldberg The Man (09-25-2014), H H H (09-25-2014), Hamid (09-25-2014), Hunter Man (09-26-2014), J B L (09-25-2014), New World Order (09-25-2014), SHAHIN (10-18-2014), Scofield (09-25-2014), Seraph (09-25-2014), TRIPLE H (09-25-2014), The Phenom (09-25-2014), The Shadow (09-25-2014), r v d (09-25-2014), © The Phantom Pain (09-25-2014)
    امضای ایشان

  10. Top | #20

     کاربر سه ستاره  کاربر سه ستاره  کاربر سه ستارهکاربر سه ستاره کاربر سه ستاره

    عنوان کاربر
    ریش سفید انجمن
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    شماره عضویت
    36
    سن
    41
    نوشته ها
    2,473
    تشکر
    9,829
    تشکر شده 17,339 بار در 1,369 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    99
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    1584 Thread(s)

    پیش فرض

    راستان داستان( قسمت بیستم )
    ما بچه های رقصیم..



    ما قبل از اینکه "بابا" و "مامان" گفتن یاد بگیریم، رقص یاد گرفتیم. هنوز به حرف زدن نیفتاده بودیم و فقط به زحمت صداهای نامفهومی از ته حنجره مان بیرون میامد که میدانستیم وقتی آوای "دس دسی، دس دسی" میشنویم باید بخندیم و کمرمان را تکان بدهیم.

    شاید تا یک سالگی هیچ درکی از اتفاقات اطرافمان نداشتیم، شاید هیچکس به ما رقص یاد نداده باشد، شاید اگر هم کسی دور و بر ما رقصیده باشد، ما اصلن نمیدانستیم که دارد چکار میکند، ولی همین که نوای "دس دسی" به گوشمان میخورد، خودمان را مثل موش تکان تکان میدادیم.

    بعده ها بزرگتر که شدیم و به مدرسه رفتیم فهمیدیم رقص حرام است!! دیگر برای ما طبیعی شده که یکی هنرهای هفتگانه بسته به مورد حرام بشوند. تقابل از همانجا شروع شد.

    پای میز و نیمکت مدرسه اولین سازهایی بودند که همه ما نواختیم. بعضی هایمان بعده ها رسما نوازنده یا با 100 هزار تومن رپر شدیم ، ولی من مطمئنم هیچکدام از این استعدادهایی که داره حروم میشه به اندازه صدائی که ما از میز و نیمکتمان مثه اوسکولا درمیاوردیم روح مان را شاد نمیکرد.! این یکی را دیگر واقعن از اطرافیانمان یاد گرفته بودیم. بسکه با هر وسیله ای که دستشان رسید ساز و تمبک زدند.

    من مطمئنم در ایران بعد از انقلاب اونقدری که از وسایل آشپزخونه نوا دراومد، از تمام سازهای موجود در ایران درنیامده بود!!. به هر فرصتی و هر جمعی و هر دور هم نشینی، یکی میرفت یک قابلمه یا دبه ماست برمیداشت و گرِنگ میگرفت و الباقی یکی یکی یا دسته جمعی میرقصیدند.

    روزهای تعطیل اگر میرفتی جاجرود، نوازنده های قابلی با دیگ و قابلمه و سینی و دبه آب میدیدی که دور از چشم "مامورها"، هر کدام یکطرف کنسرت تک نفره ای برپا کرده بودند. دیگران هم از زن و از مرد، دورش میچرخیدند و میرقصیدند. ما مثل تمام گذشته مان از هر فرصتی برای "زدن و رقصیدن" استفاده کردیم.



    من شنیدم (و دیدم) که رهبر ایران از اینکه بازیهای قدیمی و سنتی بچهها کم کم دارد فراموش میشود ناراحت است.

    این بنده خدا یادش نمیاد که "دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده" اساسش رقص است. اساس خیلی از بازیهای کودکی ما که ایشان نگرانش است همان حرکات موزونی است که خود حضرت ممنوع شان کرده.

    وقتی آنهمه مقابله با "رقصیدن" را دیدیم، رقص ما هم یکجور اعتراضمان شد.

    ما حتی در فرصتهای نامربوط هم زدیم و رقصیدیم. وقتی استرالیا را در مجموع بردیم و به جام جهانی رفتیم، شاید برای اولین بار بعد از اتقلاب همه به خیابان ریختیم و رقصیدیم. اینجا دیگر نه راهپیمائی بود، نه شعاری در کار بود، نه هیچی. اصلا ما آمدیم در خیابان که فقط برقصیم ...چون ما مردمانی هستیم جوگیر و عاشق قر کمر!

    هرچند بعده ها قرکمرو بابا کرم و سینه را بلرزون یالا از مد افتاد! و شیش و هشت خونا با آیدا نری جاییا جایگزینشون شدند...


    ادامه دارد...
    14 کاربر مقابل از amir-aghaei عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند. AREF TAKER (10-01-2014), Dash.Ali (10-01-2014), Goldberg The Man (10-01-2014), H H H (10-01-2014), Hamid (10-01-2014), J B L (10-01-2014), New World Order (10-01-2014), SHAHIN (10-18-2014), Sarkesh (06-06-2015), Seraph (10-01-2014), TRIPLE H (10-02-2014), Warrior (10-01-2014), bomb5 (10-01-2014), r v d (10-01-2014)
    امضای ایشان

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 07-26-2013, 09:30 AM
  2. |مقـــاله| >>ده استادیوم ورزشی برتر جهان<<
    توسط Dash.Ali در انجمن نقد و بررسی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: 07-20-2013, 09:54 PM
  3. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: 07-17-2013, 02:20 PM
  4. Xx بهترين استارهاي مسابقات ماني اين د بنك xX
    توسط El Niño در انجمن سایر موارد
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 07-06-2013, 07:17 PM

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای ایران دبلیو دبلیو ای محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد