دوستان از این به بعد یکشنبه . دوشنبه .چهارشنبه این تاپیک آپ خواهد شد.در این سه روز منتظر قسمت های جدید این مقاله باشید
این متن حاوی اسپویل میباشد
برسی خاندان های موجود در سریال: قسمت اول (استارک ها)
شمال:
اولین خاندانی که در سریال به انها بر میخوریم استارک ها هستند.وارثین شمال.آنهایی قبیله هستند که از زمان ورود انسان های نخستین به وستروس بر شمال حکومت میکردند.مهم ترین ویژگی آنها خالص بودن خون آنهاست.چون آنها تنها قومی بودند که در مقابل آندال شکست نخوردن و تحت پرچم آنها نرفتند.پس هیچ گاه با آنه به طور رسمی هم ازدواج نکردند.پس برای همین است که در طول سریال بارها اشاره میشود که خون انسان های نخستین درون رگ های آنها جاری است.ویژگی که هیچ موجود دیگری در وستروس ندارد.شمالی ها به خصوص استارک مردمانی به شدت شریف هستند(لبته به جز بولتون ها)و بنا به قدمت چند صد هزار ساله پادشاهی استارک ها در شمال به شدت به آنها وفاداراند.اما مهم ترین ویژگی آنها توانایی رزمی آنهاست.با اینکه تعداد زیادی ندارد و لشکریان شمال در بهترین حلت بیشز 30 هزار نفر نمیشوند اما مهارت بهتری نسبت به تمامی 6 قلمرو دیگر دارند(البته از درونی ها فاکتور بگیرید)و برای همین است که در اکثر جنگ ها شمالی ها با وجود اینکه از تعداد نفرات کمتری برخوردارند برنده نبرد هستند.با این حال زمانیکه راب استارک سقوط میکند شمال لشکر چندانی برایش نمانده که انتقام بگیرد.و سپاهیان توئینز و بولتون همه را کشتند.شاید بتوان به کاستارک ها امیدوار بود.و باید دید شعر معروف شمال به یاد خواهد داشت تا چه اندازه حقیقت دارد.بولتون ها هم پس از چندین سال بالاخره شمال را از چنگ استارکها در اورده اند و با نهایت خشونت و وحشی گری در حال حکمرانی به آن هستند.شاید بتوان به 4 استارک باقی مانده امیدوارد بود.
استارک ها:
برندون استارک که اکثرا او را به عنوان برندون معمار میشناسند بنیان گذار سلسله استارک بود.کسی که دستور ساخت دیوار را داد و سپس قلعه وینترفل را در زمان حیات خود تکمیل کرد.تمامی مورخین از نیکو سرشت بودن این استارک سخن گفتند.و همه اورا به پاس خدمات ارزنده اش ستایش کرده اند.ضاهر او هم مثل تمامی استارک ها جذاب بوده.موهایی نسبتا قهوه ای و بلند و صاف و در امور جنگاوری هم خبره بوده.در نهایت هم چون شمال محل زندگی دایروولف ها بوده او تصمیم میگیرد تا نشان خاندانش را گرگ شمالی قرار دهد.گفته میشود که سلاح اصلی او هم نه شیمشیر بلکه پتک بسیار بزرگی بوده که وزن زیادی هم داشته.
ادارد استارک (ند استارک):
در سریال اورا غالبا به عنوان ند میشناسیم.مردی به شدت وظیفه شناس.به شدت دوست داشتنی و به شدت شریف.ار کودکی با رابرت باراتیون بزرگ شده و زمانی که شورش رابرت به راه افتاد از ارکان اصلی پیروزی او بود.هرچند که کشتار بی رحمانه تارگریان اورا ناراح کرد و موجب شد تا پس های حکومتی را قبول نکند و راهی شمال شده و مثل اجدادش در وینترفل حکومت کند.بسیاری او را صورت یخی هم مینامند.چون معروف است وقتی که بی احساس یا خشمگین میشود چشم هایش از هرگونه رنگ و احساسی خالی میشود.دشمنانش چشم های بی روح او را به هنگام نبرد ناشی از قلب یخ زده اش میدانند.ادارد که در داستان به ندرت عصبانی میشود بسیار مهربان است اما بنا به نوشته به اندازه برادرش خوش چهره و تنومند نیست.و در کتاب اورا اندوهگین ترین فرد معرفی کرده اند که صورت بسیار محزونی دارد و به دندرت لبخند میزند(در صورتی که در سریال واقعا خوش چهره و جذاب است، به لطف شان بین).اما اورا شبیه ترین کس به براندون معمار میدانند.به واسطه رابطه خوبی جان آرین با شمالی ها رابرت باراتیون و ند استارک از هشت سالگی در ایری نزد جان آرین بزرگ شدن.وقتی که ریکارد و برنداندون استارک(پدر و برادر ند) به دست شاه ایریس دوم(شاه مجنون)کشته شدند او دستور داد تا جان آرین سر انهارا برایش بفرستد.اما جان آرین قبول نکرد و آتش جنگ را بر افروخت. با مرگ پدر و برادر ند، وی هم اکنون لرد وینترفل شده بود. او قصد داشت با افزایش نیرو های خود به شورش بپیوندد. اما رسیدن به شمال از طریق ویل کاری دشوار بود، چرا که گال تاون ، بندرگاه مرکزی ویل، هنوز وفادار به تخت آهنین بود. ند ناگزیر بود با گذر از کوه ها به فینگرز رفته و در آنجا ماهیگیری را اجیر کند تا او را با قایق به وایت هاربر برساند. ولی آنها در بایت گرفتار طوفان شدند و ماهیگیر غرق شد. با این وجود دختر ماهیگیر موفق شد ند را تا جزایر سه خواهر برساند. وقتی ند به سیسترتن رسید، یکی از استادان اصرار ورزید که لرد بارل سر ند را به شاه ایریس تحویل دهد ولی لرد بارل که اطلاع داشت جان ارن و رابرت برتیون در همین اثنا گال تاون را تسخیر کرده اند، در این که چه کسی برنده ی این کشمکش خواهد شد، مردد بود. به این ترتیب او گذاشت تا ند به وایت هاربر برود و در مقابله با خطر شکست در شورش از او خواست تا اقامتش در سیسترتن را مخفی نگه دارد. ند بعد از این که نیرو جمع کرد، به جنوب تاخت تا به جنگ رابرت بپیوندد و زمانی به آنجا رسید که نبرد ناقوس ها شرایط را زیر و رو کرد. او سپس به ریورران رفت تا با کتلین تالی که نامزد برادرش، برندون، بود، ازدواج کند. جان ارن در همان مراسم با لایسا خواهر کتلین، ازدواج کرد. این دو ازدواج هم زمان، خاندان تالی را موظف کرد تا به شورشیان بپیوندند.
انقلابیوندر نبرد ترای دنت که در آن رابرت پرنس ریگار تارگرین را در نبردی تن به تن به قتل رساند، پیروزی خود را قطعی کردند. از آن جایی که رابرت به دست ریگار زخمی شده بود، تعقیب بازماندگان لشکر ایریس تا پایتخت به عهده ی ادارد افتاد. وقتی به آنجا رسید که نیرو های تایوین لنیسترشهر را غارت کرده بودند. ادارد در طول شورش خاندان لنیستر را وحشی خو و بی ارزش خطاب کرد. چون لرد تایوین آشکارانه و مدت زمانی طولانی بی طرف ماند تا در نهایت به جناح پیروز بپیوندد. این خشم زمانی بیشتر شد که ادارد فهمید لرد تایوین با حیله و نیرنگ شهر را فتح کرده است و مردانش همسر و فرزندان ریگار را به وحشیانه ترین طریق کشته اند. علاوه بر آن، زمانی که ادارد به آنجا رسید پرچم لنیستر در ردکیپ برافراشته شده بود و وقتی به سوی تخت آهنین میرفت تا رابرت را پادشاه جدید اعلام کند، سر جیمی لنیستر را نشسته بر روی آن و جسد شاه ایریس را روی پله های پایین تخت آهنین، یافت. همه ی این ها سوءظن ادارد نسبت به اهداف جاه طلبانه ی لنیسترها را بیشتر برانگیخت. او احساس میکرد نحوه ی تسخیر پایتخت، قیام رابرت را ناشرافتمندانه جلوه خواهد داد. وقتی که رابرت به شهر رسید، ادارد از این که او در این عذاب وجدان او شریک نشد، از او ناامید گردید، به ویژه این که از قتل فرزندان ریگار حمایت کرد. او همچنین توصیه ی ادارد را درباره ی این که سر جیمی باید به جرم شکستن سوگندش نسبت به حفاظت از پادشاه به عنوان یکی از شوالیه های محافظ پادشاه ، به محافظین شب بپیوندد، رد کرد .اختلافات آن ها در مورد این موارد موجب شد تا روابط رابرت و ند برای مدتی خدشه دار شود. ادارد رابرت را در پایتخت رها کرد و به استورمز اند رفت و در آنجا محاصره ی قلعه را شکست. سپس به دورن حمله کرد تا خواهرش لیانا را که ظاهرا در برج سرور زندانی بود، آزاد کند. وقتی ادارد با ۶ تن از همراهانش به قلعه رسید، متوجه شد که آنجا توسط سه تن از اعضای محافظین پادشاه، شامل سر آرتور دین محافظت می شود. نتیجه درگیری پیش آمده مرگ همه ی افراد هردو طرف غیر از ادارد و هاولند *** شد. متاسفانه، وقتی ادارد لیانا را پیدا کرد که در حال مرگ بود. قبل از مرگش قولی از ادارد گرفت که ظاهرا هیچ گاه آن را با کسی در میان نگذاشت. این حادثه برای همیشه مایه عذاب و رنج ادارد واقع شد. با این وجود غم مشترک از دست دادن لیانا باعث شد تا ادارد و رابرت اختلافات را کنار بگذارند.
در نهایت لرد ادارد استارک به همراه حرام زاده اش به وینتر فل بازگشت.همه در شوک بدی فرو رفته بودند.به خصوص همسر او کتلین.اما ادارد نه در مورد این قضیه صحبت میکرد و نه اجازه صحبت در این مورد را به کسی میداد(در قسمت های بعدی مقاله ای کامل در مورد هویت جان اسنو ارائه خواهد شد با دلیل و مدرک)ر بار که همسرش شایعه ای با او در میان میگذاشت او عصبانی میشد و این جمله را تکرار میکرد.او همخون من است.این تمام آن چیزی است که باید بدانی.در ادامه ند خود را وقف وظیفه اش کرد.خیلی کم شمال را ترک میکرد.همیشه در شمال بود.و شاید سخت ترین ازمون او نبرد با گریجوی ها بود که با جمعی از اهن زادگان قیام کردند اما در نهایت سرکوب شدند تا در اخر ادارد پسر کوچک بالون که تیون نام داشت را با خود برد(اما با او مثل پسرش رفتار کرد).(از این پس ماجرای سریال است که خود از آن آگاهید)
ادارد استارک را میتوان به جرئت شریف ترین مرد وستروس دانست.آن قدر که سرسی لنیستر را از اطلعاتی که به دست اورده اگاه میسازد و فرصت فرار به او میدهد.اما در نهایت اعتماد بی جا موجب میشود تا در نوبت دستگیر شده و گردنش را بزنند.ان هم با شمشیر به شدت پر آوزاه او .ICE ند استارک شخصیت مهم و کلیدی در داستان به حساب می آید حتی با این وجود که اوائل ان کشته میشود.با این حال او راززی مهم را با خود به گور برده.ولی کشته شدن او در اوائل داستان یه نکته مثبت داشت.این گیم اف ترونز است و به کسی رحم نمیکند.
ند استارک رو خیلی خوب می شناختم. پدرت دوست من نبود، ولی فقط یک احمق شرافت یا صداقت اون رو زیر سوال می بره.
استنیس باراتیون به جان اسنو
کتلین استارک (تالی) :
همسر ند استارک و دختر هاریستر تالی...در کتاب او را به شدت خوش چهره و احساسی توصیف کرده اند و بعضا بسیار حسود...ازدواج او با ند از سر جبر بود.حتی در کتاب نوشته شده که هنگام شب ز*فا*ف هردو آنها بیشتر وظیفه خود را انجام داده اند تا عشق بازی.به گفته خود کتلین زمانیکه شنید یکی از استارکها قصد ازدواج با اورا دارد بسیار خرسند شد.چون همگی زنان وستروس آرزوی براندون استارک(برادر بزرگتر ند) را داشتند.براندون فردی چوش چهره و بی نهایت پراحساس بود..و همه تصور میکردند که همگی استارک ها اینگونه اند. در حالیکه ند قیافه ای معمولی و رفتاری کاملا حزن انگیز داشت.وقتی کتلین به خلقیقات ند پی برد تلاش کرد تا از این ازدواج پرهیز کند اما جبر جنگ ان زمان مانع از این کار شد..اما به مرور زمان شرافت و مدانگی ند همراه با مهربانی بی حد و اندازه او کتلین را شیفته او ساخت و در عین ناباوری عاشق همسرش شد..اما زمانکیه ند به همراه حرام زده اش برگشت کتلین روی دیگرش را نشان داد و تا چند ماه با همه گس بدرفتاری میکرد.حتی به گفته خودش قصد کشتن جان را هم داشت..اما در نهایت خوی واقعی او مانع از این کار شد او چندین سال بعدی مانند مادری مهربان و همسری دلسوز در کنار خانواد اش بود..اما فراموش نکنید که کتلین تقریبا همیشه از این دست تصمیمات غلط و احساسی میگیرد.مثلا اگر او تیریون لنیستر را اسیر نمیکرد..یا وعده دیگری از والدر فری میگرفت..یا جیمی لنیستر را ازاد نمیکرد و یا هزاران کار دیگر شایداصلا جنگی نمیشد و استارک ها نابود نمیشدند!! او بود که جرقه را در انبار باروت انداخت و به سختی هم تقاصش را داد..همسرش را از دست داد..تصور کرد که دو پسر کوچکش کشته شده اند..همچنین تصور کرد که دخترانش هم مرده اند..در نهایت هم پسر ارشدش به همراه عروسش جلوی چشمانش سلاخی شدند!!با این حال او در کتاب کتاب به زندگی برمیگردد و نام بانوی سنگدل را بر روی او میگذارند..قطعا به موقعش او در سریال هم بازخواهد گشت و قطعا کارهای زیادی برای انجام دادن خواهد داشت..اما شاید پیش از همه بید بداند که 4 فرزندش هنوز زنده اند!!
سانسا استارک:
دقیق ترین شبیه سازی کتاب در سریال همین کاراکتر است.سانسا استارک..دختری زیبا و کاملا بی مسئولیت..کاملا یک دختر بچه..اما در کتاب او را شبیه ترین فرد به مادرش توصیف کرده اند..و گفته شده کودکی های مادرش هم دقیقا چنین بوده..با این حال سانسا کاملا بی مسئولیت و سر به زیر هم نیست.به طور مثال او همان فصول اولیه قصد داشت که جافری را از روی پل به پائین پرت کندبا این حال نشد و جرئتش کافی نبود.سانسا مثل خواهرش آریا در حال تجربه یک بلوغ است..بلوغ فکری..وقتی او را با ان لباس در کنار لرد بیلیش میبینیم متوجه میشویم که قرار است تغیراتی را در او مشاهده کنیم.شاید نه خیلی زود اما بالاخره.فرار او از دست رمزی هم نشان از همین مسئله دارد..او دیگر مثل فصول اولیه نیست که در پایتخت بماند و اجازه دهد که او را شکنجه کنند و دم نزند..حداقل به فرار فکر میکند!! و خوب انجامش هه داد..اما نباید فراموش کرد او یک استارک است.و فعلا در دسترس ترین استارک برای شمال! شمالی های زیادی به او وفادار هستند.و همینطور بنریث تا از او محافظت کنند..اما تنها نکته ترسناک این است که به نظر او به لرد بیلیش اعتماد کامل دارد؟! حالا باید دید در فصل 6 او بالاخره بزرگ میشود یا اینکه از قلعه ای به قلعه دیگر نقل مکان میکند..بی هیچ حرفی
آریا استارک:
در کتاب او را به شدت زیبا و به شدت شبیه به جان اسنو توصیف کرده اند..باید قبول کنیم که مرموز ترین اینده فعل متعلق به اوست..کسی که مرگ بسیاری از اعضای خانواده اش را از نزدیک حس کرده و هربار تلش کرده تا به کمک اونها بشتابه اما به هر دلیلی نشده.به نظر میاد سرنوشت برای اون یک مسیر خاص رو مشخص کرده که اون مجبور به ادامشه.اما سوال اساسی اینجاست که ایا اریا تبدیل به همون انسان بی چهره میشه که باید به دستورات عمل کنه و کسی رو تا بهش دستور ندادن نکشه یا اینکه با همون سوزن دمار از روزگار ادم های تو لیست در میاره؟آریا نمونه بارز فدا کردن چیزی برای به دست اوردن چیز دیگست..و شاید محبوب ترین کاراکتر سریال..
بران استارک:
سقوط بران از برج اولین شوک بزرگ سریاله و بازگشت او یه شوک بزرگتر..بران در طول این همه فصل به دور از نزاع شاهان از وستروس فاصله گرفته و تمام توجهش رو معطوف سرزمین هی ان سوی دیوار کرده..اون یک وارگه...اما بنا به گفته کتاب اولین وارگی که تونسته وارد ذهن یک انسان بشه..بنابراین میشه انتظار توانایی های بیشتر از بران رو داشت..اما مهم ترین نکته..وقتی که او پیش استاد بزرگ میرسه و بالاخر میفهمه کلاغ سه چشم چیه..استاد به او میگه اون چیزی رو که از دست دادی به دست میاری..و در اخر میگه اون چیز پروازه!! خوب اگه قرار به پرواز با پرنده ها بود که لازم به گفتنش نبود..احتمال بسیار قوی اشاره به پرواز اینجا یعنی پرواز با موجودی که تا به حال هیچ وارگی نتونسته وارد قالب اون بشه..یعنی اژدها..و چون فقط آتش اژدهاست که توانایی نابودی ادرها رو داره!! مخصوصا اینکه کلاغ سه چشم چندین نفر از فرزندان جنگل و به عنوان children (یا همون موجودی که جونشون رو در مقابل واکرها نجات میده)در کنار خودش داره ثابت میکنه که بران از این توانایی جهت مبارزه با وایت واکرها استفاده خواهد کرد.اما چگونه؟؟باید دید.
ریکان استارک:
کوچک ترین عضو خانواده استارک ها که به نظر هیچ چیز برای گفتن در موردش نیست به جز یک چیز..او هم توانایی هایی داره..او پس از مرگ پدرش روح اون رو در سرداب وینترفل دیده..و شاید همین دلیل خوبی باشه که بر این قضیه که او هم توانایی های داره..در هر صورت بودن او در جنوب براش خطرسازه..چون اون یک استارکه..
قسمت بعدی: مقاله ای جامع در مورد راب استارک
پس از آن: جامع ترین مقاله ممکن در مورد جان اسنو و تمامی شایعات و ادله ممکنه در مورد زنده بودن و یا هویت او
علاقه مندی ها (Bookmarks)