اگه سری mw به عنوان یه فرنچایز انقلابی شناخته میشه که موجب تحول یه صنعت شده و شخصیت پردازی رو در بازی های اکشن اول شخص به اوج رسونده.سری black ops هم به عنوان انقلابی ترین اثر تاریخ اکشن اول شخص در زمینه داستان شناخته میشه..پس از اینکه کال اف دیوتی های 3 و 5 ب ترتیب شکست خورد و در مقابل محصولات استدیو اینفینی وارد هیچ حرفی برای گفتن نداشتن قرار شد که تغییر مهمی ایجاد بشه.اما این تغییر نباید صرفا در گیم پلی ایجاد میشد..مثلا به یاد بیارید بازی cod : world at war رو که تقریبا تمام محیط رو تخریب پذیر کرده بود و گیم پلی رو به اوج رسونده بود اما المان های نادرست و تکرری و داستان غلط موجب شد تا این عنوان شکست بخوه..پس بنابراین استدیو treyarch تصمیم گرفت تا تغیری اساسی رو در شیوه شخصیت پردازی و داستان ایجاد کنه..و همین شد که فرنچایز فوق محبوب black ops خلق شد...روایت یک تاریخ..یا شایدهم روایت یک دروغ..شایدهم دروغی که تبدیل به تاریخ شد..هرچه که باشه دروغ..دروغه و به عنوان تاریخ تو کتابا ثبت میشه..این جمله در اولین تریلر بازی درج شده بود..از همون اول بنا به اسم بازی متوجه میشویم که منظور عملیات سیاه است..یعنی عملیات مخفی و اطلاعاتی که سرویس های اطلاعاتی آنهارا به عهده میگیرند..مامورین این عملیات تقریبا برای همیشه گمنام میمانند..و بعضا مجبور میشوند که جان خود را پای این ماموریت ها بگذارند..این بازی به سراغ حساس ترین جاسوس بازی تاریخ رفته..جنگ سرد..جنگی که میتوانست خیلی بیشتر از ان چیزی که ثبت شد قربانی بگیرد..اما نگفرفت..چرا؟ چون امریکا پیروز شد؟..شایدهم نه..شاید پیروزی امریکا یکی دیگر از همان دروغ های باورپذیر بود..شاید شوروری این را میخواست..و هزار شاید دیگر..تا وقتی که تفاوت دروغ را از راست ندانیم تاریخ در حد همان شاید ها میماند..
بازی که شروع میشود به جای خون و آتش و جنگ محیط ساکت و آرامی را میبینیم..کمی بعد متوجه میشویم مارا به صندلی بسته اند..افرادی آن پشت نشتسه اند و مدام یک سوال میپرسند..کمی بعد متوجه میشویم که امروز 25 فوریه 1968 است..و ما را با نام الکس میسون میشناسند..روبه رویمان چندین تلویزون قرار دارد که مدام در حال نشان دادن صحنه های مهمی از چند سال اخیر است.در حالیکه ما جواب مناسبی برای سوالات نداریم ناگهان آنها به وسله جریان برق شکنجه مان میکنند و ما به یاد خاطراتمان می افتیم..17 آپریل 1961..الکس پشت پیشخوان ایستاده و دوستش woods مشغول گرفتن اطلاعات از خبرچین خودی است.ناگهان نیروهای انقلابی وارد بار شده و با سرو صدای زیادی مشغول خوشگذرانی میشوند..میسون اما زیر لب غغر میزند همین باعث میشود که یکی از افسران به هویت میسون شک کند در نهایت درگیری رخ میدهد و پس از کشتن چندین تن از مامورین پلیس به سختی با ماشینی از محل میگریزیم..کمی بعد همراه با دو دوست خود بومن و وودز وارد اقامتگاهی مجلل میشویم..ماموریت اما بسیار شکه کننده است..ترور فیدل کاسترو!! تعجب افرین است اما جذاب..پس از درگیری جانانه به اتاق کاسترو میرسیم با اینکه انتظار داریم گریخه باشد اما اورا در حال بازی با یک بانو میبینیم..به محض ورود ما کاسترو زن را سپر انسانی خود میکند اما ما با یک شلیک حساب شده اورا میکشیم.(البته خیلی مهم نبود که زن بمیره یا نه..میتونستین هردوشو به رگبار ببندین)گروه سریع فرار میکند..وقتی به فرودگاه میرسند رگبار گلوله از سوی نیروهای انقلابی امانشان را میبرد با این حال با همه سختی اش سوار میشوند اما کوبایی ها فکر همه جایش را کرده اند و ایجاد مانع در انتهای باند سعی در جلوگیری از پرواز و فرار گروه را دارند.میسون که همه چیز را از دست رفته میبیند در یک حرکت شجاعانه خود را به پائین پرت میکند و با هدف قرار دادن موانع به وسیله ماشین گان راه هواپیما را باز میکند..وودز و بومن التماسش میکنند که برگردد..اما..او میماند..و حالا او در این جهنم تنهاست..یک لحظه مراحل فرار در کال اف دیوتی 6 را به یاد میاوریم و حدس میزنیم که باید سریع بدویم تا به هواپیما برسی..اما اینگونه نیست..نیرو های انقلابی به ما ضربه زده و مارا دستگیر میکنند..آغازی شوکه کننده..
کمی بعد تن بی جان میسون چشم باز میکند و خود را شاهد شوکه کننده ترین صحنه عمرش میبیند..کاسترو زنده است و کسی را که کشته بدل او بوده.کاسترو میسون را به نیکیتا دراگوویچ تحویل میدهد(ژنرال بازنشسته ارتش سرخ).اینجاست که میسون به زمان برمیگردد و به بازجو میگوید اورا به اردوگاه کار اجباری ورکوتا فرستاده اند و او 5 سال از بدترین لحظات عمرش را در آنجا گذرانده..بار دیگر به خاطرات میسون بازمیگردیم.میسون مشت محکمی از یک زندانی دیگر میخورد.او ویکتور است..ویکتور رزنوف..در حین دعوا یکی از نگهبانان می اید تا ان هارا جدا کند..در حالیک نگهبان مشغول زدن ویکترو است به سمت او میرویم و با تکه سنگی اورا مجروح میکنیم در همین حال است که رزنوف کلیدهارا برمیدارد و الکس به هماه دیگر زندانیان میگریزد..متوجه میشویم که این یک دعوا زرگری بوده برای به دست اوردن کلیدها..در نهایت در یکی از بهترین مراحل تاریخ این سری با جان و دل تلاش در فرار داریم..در نهایت وقتی با یک ماشین گان خفن!! مشغول تار و مار کردن زندان بانان هستیم بر اثر موج انفجاز از هوش میرویم..اما رزنوف مارا نجات داده و از ما میخواهد تابا موتور فرار کنیم..در اخر وقتی موفق میشویم به قطار رسیده و از مهلکه بگریزیم رزنوف میماند تا الکس شانس فرار داشته باشد..سپس در یکی از سینماتیک ترین مراحل ما به همراه مامور هادسون راهی پنتاگون میشویم تا با رئیس جمهور جان.اف.کندی مصاحبه داشته باشیم..خیلی جذاب و نفس گیر قدم برمیداریم(و ناموسا آن خانومی که سیگارش را دود میکند خیلی خوب بود)و با پرزیدنت صحبت میکنیم..او دستور قتل دراگوویچ و تیمش را به میسون میدهد..اما چیزی غیر متعارف است..میسون تصور میکند که برای لحظه ای تفنگیرا به سمت پرزیدنت نشانه رفته..کمی بعد میسون و تیمش راهی پایگاه موشکی شوروی میشوند تا جلوی پرتاب موشک را بگیرند..کمی بعد متوجه میشوند که یکی از افردشان(ویور) به دست کرچنکو(شریک دراگوویچ) دستگیر شده و یک چشمش کور میشود..گروه تصمیم میگیرد ابتدا ویور را نجات دهد سپس مانع از پرتاب موشک شود..میسون و تیمش ویور را نجات میدهند اما زمانی به موشک میرسند که پرتاب شده در نهایت میسون با یک راکت آن را در آسمان منفجر میکند و به سختی از پایگاه میگریزد..گفته میشود که سقوط تکه های موشک از آسمان موجب انفجار اتوموبیل دراگوویچ شده واو مرده است.اما الکس باور ندارد..اما 5 سال بعد انها ردی از یک تبعه روس تبار خطرناک در ویتنام میابند.پس راهی ویتنام میشوند تا او را بیابند..میسون و هادسون در کمپ وودز را میبینند که غرق در خون و کثافت است..مدتی بعد ویتنامی های به مانند مور و ملخ به کمپ حمله میکنند با وجود تلفات بسیار انها شکست میخورند و در همین هنگام بومن هم با میسون دیداری تازه میکند..انها پس از این حادثه راهی شهر میشوند تا ردی از تبعه روس تبار بیابند..اما هلی کوپتر انها در راه اسیب دیده و میسون به سختی در یک ساختمان سقوط میکند..
اینجاست که میسون دوست قدیمی خود رزنوف را میابد..به سختی باور میکند که رزنوو زنده باشد اما او زنده است و به یاری میسون شتافته ..او به میسون میگوید که دراگوویچ زنده است و نقشه بسیار خطرناکی در سر دارد..پس از نبردی خونین گروه از محل گریخته و میسون به فکر حرف های رزنوو است.در همین هنگام بازجو از میسون میخواهد که منبع انتشار مربوط به مختصات ویروس nova6 اعداد را بیان کند.اما میسون میگوید که چرا از هادسون و ویور نمیپرسند.آنها در عملیات دستگیریدنیل کلارک حضور داشتند..اینبار در نقش هادسون قرار میگیریم که همراه با ویور مشغول شکنجه کردن دکتر کلارک است.کلارک به انها میگوید او مشغول همکاری با دانشمندی نازی به نام اشتاینر بر روی ویروس نوا سیکس بوده.در همین هنگام نیروهای دراگوویچ به انها حمله میکنند..نبردی نفس گیر و سخت با نیروهای دراگوویچ بر روی پشت بام های خانه های هنگ کنگ ادامه دارد.در نهایت هم کلارک در اخرین لحظات عمرش به هادسون محل اختفای اشتاینر را میگوید و تکرار میکند که اعداد از همه چیز مهم تر هستند..و در نهایت تیری مغزش را میشکافد اما هادسون و ویور موفق به فرار میشوند..کمی بعد میسون به بازجو میگوید که هادسون و تیمش راهی محلی در شوروی شدند تا اشتاینر را بیابند اما من و تیمم راهی ویتنام شدیم تا کرچنکوف را بکشیم..اینجاست که بازجو تکرا میکند ایا رزنوف چیزی در مورد اعداد نوا سیکس به تو نگفت؟میسون هم یاد خاطر ای که رزنوف در مورد جنگ جهانی دوم برایش گفته بود می افتد.حال در نقش رزنوف قرار میگیریم ..نازی ها در حال نابودی هستند اما هنوز پایگاه هایی از انها وجود دارد که به سختی مقاومت میکنند..پس رزنو و افرادش به فرماندهی دراگوویچ راهی ان کمپها شده تا هم اشتاینر و گاز معروف اش را بیابند هم به قول خودشان کمی نازی بکشند!!در نهایت وقتی نازی هارا تارو مار میکنند به اشتاینر میرسند..او یک کشتی را به انها نشان میدهد و ان هارا به انجا میبرد تا گاز را به انها هدیه دهد..اما دراگوویچ و افرادش به رزنوف و دوستانش خیانت میکنند و انهارا با زندانی کردن درون اتاق گاز خواستار مشاهده اثرات گاز بر روی انها هستند..اما به لطف حمله کاماندو های انگلیسی برای به دست اوردن این گاز کشنده رزنووف موفق به فرار میشود..اما کمی بعد توسط دراگوویچ دستگیر و به ورکوتا تبعید میشود..جای که او میسون را ملاقات میکند..
میسون و تیمش راهی جنگل های ویتانم میشوند تا کلک کرنچکوف را بکنند..اما در جنگل با ویت کونگ ها درگیر شده و هلی کوپتر میسون سقوط میکند..او در تلاش است تا از غرق شدن نجات یابد اما درب خروجی هلی کوپتر گیر کرده و باز نمیشود..در حالیکه انتظار میرود میسون هم از هوش برود اما ناگهان رزنوف به کمک او امده و در را از بیرون برایش باز میکند.(این چندمین باری است که رزنوف هنگام مشکل و سختی به کمک میسون می آید)پس از نبردی هیجان انگیز و جذاب تنهایی راهی مخفی گاه کرچنکووف در زیرزمین میشویم..بازهم رزنوف با ما همراه میشود..اما وقتی به پناهگاه میرسیم کرنچکوف فرار کرده..اما دست نوشته هایش موجود است..از آنها میتوان فهمید که دراگوویچ روی نواسیکس کار میکند و قرار به زودی یک حمله بزرگ از طریق آن انجام دهد.کمی بعد به تیم اطلاع میدهند که یک هواپیما محتوی ویروس نوا سیکس در جنوب شرقی انها سقوط کرده..پس در طی یکی ز زیباترین مراحل بازی پس از نبردی جذاب راهی منطقه میشویم اما وقتی در محفظه را باز میکنیم با نارنجک روبهروی میشویم.اینجاست که ویت کونگ ها مثل مور و ملخ بر سر میسون و گروهش میریزند و مشخص میشود که این کار یک تله بیشتر نبوده..تمامی گروه دستیگر شده و به دام می افتند.بازجو میسون را از خاطراتش بیرون میکشد و به او یاداوری میکند که وقتی که میسون و تیمش در ویتنام بودند.هادسون و ویور به دنبال استاینر بودند.اینجاست که در مرحله ای عجیب اما نسبتا دلچسب در نقش خلبانی هستیم که قرار است مسیر امن را به هادسون و تیمش نشان داده و انهارا به سلامت به هدفشان برساند..کمی بعد تیم به دفتر اشتاینر میرسند..اما او نیست.درست چند لحظه بعد او پیام میدهد که حاضر به همکاری با انها به شرط ضمانت امنیتش است.و میگوید که در منطقه Rebirth Island قرار دارد..پس تیم راهی ان منطقه میشود.بازجو بازهم سوال را تکرار میکند و از او میخواهد تا منبع انتشار اعداد مربوط به نوا سیکس را بیان کند.اما رزنوف به یاد کشتن کرچنکوف می افتد..پس از به تله افتادن او به همراه وودز و بومن ویت کونگ ها از انها میخواهند که بازی رولت روسی را انجام دهند(یک گلوله درون هفت تیر گذاشه میشود و از دو طرف خواسته میشود تا به نوبت ماشه را بکشند)بومن تن به این کار نمیدهد و توسط افسر شوری مثل یک حیوان کشته میشود..وودز مقابل میسون قرار میگیرد..وودز و میسون شانس خود را یکبار امتحان کرده.و....
اینجاست که وودز ریسک کرده و اسلحه را سمت یکی از ویت کونگ ها نشانه رفته و ماشه را میکشد همزمان میسون هم اسلحه یکی از انهارا گرفته و همه شان را میکشد..پس از ان انها راهی جنگل شده و پس از درگیری با تعداد زیادی از ویت کونگ ها سوار هلی کوپتر شده و(در عین اینکه در حال ذوق مرگ شدن از هلی کوپتر سواری هستین!)تمامی مواضع دشمن رو در منطقه نابود میکنند.سپس فرود امده و به سمت مقر اصلی(محل اختفای دراگوویچ) رفته و پس از درگیری سخت زندانیان را ازاد کرده و میسون به سمت کرچنکوف حمله ور میشود..اما کرچنکوف اورا زخمی کرده و تلاش دارد تا با نارنجکی همه چیز را نابود کند که در نهایت وودز با او درگیر شده و مانع این کار میشود و خودش در این راه کشته میشود(البته همه چیز در قسمت بعد مشخص میشه)میسون با برسی اطلاعات دراگوویچ متوجه میشود که اشتاینر کجاست پس راهی آنجا شده تا او را بکشد..میسون به همراه رزنوف راهی منطقه میشوند و پس از قلع و قمع کردن همه به اشتاینر میرسند..در همین حال هادسون و تیمش هم به ان منطقه رفتند و ان ها نیز به دفتر اشتاینر میرسند و شاهد ماجرا هستند..اشتاینر به میسون میگوید:من تو را به خاطر دارم..تو نمیدانی که چه بلایی سرت اوردیم..کشتن من دردی از حال نوا سیکس دوا نمیکند..در همین حال ویکتور رزنوف فریاد میزند من رزنوف هستم.و من اهمیتی به نوا سیکس نمیدم..من انتقامم رو میخوام..در همین حال او اشتاینر را با ضرب چند گلوله میکشد..اما هادسون و تیمش شاهد هستند که این میسون است که این جملات را تکرار میکند(دنیا روی سر گیمر خراب میشود..گیمر احساسی شده و حسابی کیف میکند)این جاست که متوجه میشویم رزنوف شخصیت خیالی میسون بوده و در نتیجه هادسون او را دستیگر میکند.کمی بعد به اتاق بازجویی رفته و متوجه میشویم که بازجو ها هادسون و ویور هستند.انها دست های میسون را باز میکنند و از او میخواهند تا منبع انتشار اعداد را بیان کند.اما میسون با ضرب و شتم انها از محل میگریزد اما ذهن مغشوش او هر لحظه خاطر ای به یاد میاورد..تک به تک ماموریت ها و اشخاص..همین جاست که میسون به یاد میاورد..اشتاینر و دراگوویچ او را شست وشوی مغزی کرده اند.و چندین مل جراحی روی او انجام داده اند..سپس به یاد رزنوف افتاده و متوجه میشود که او مدت ها پیش در فرار از ورکوتا مرده است..در همین حال هادسون اورا متوقف کرده و...
هادسون بار دیگر از میسون میخواهد به یاد اورد..این بار به خاطر انتقام دوستش رزنوف و میگوید:به رزنوف بگو مطمئن باشه که انتقامش رو میگیریم..حالا خوب فکر اون اعداد کدوم مختصات رو نشون میدن؟کجا؟میسون بار دیگر به خاطراش رجوع میکند..روزی که از کوبایی ها رودست خورد..کشتی Rusalka..که متعلق به شخص دراگوویچ بود.گروه با تمامی راهی ماموریت میشه..کشتی در خلیج مکزیک قرار داره.وقتی کشتی رو تصرف میکنند متوجه میشن که کشتی مقر اصلی نیست و از کشتی صرفا برای اکسیژن رسانی استفاده میشه.پس به زیر اب رفته و به هزار و یک مشکل موفق میشن دراگوویچ رو به چنگ بیارن..میسون دستانش را محکم فشار داده و دراگوویچ را به سختی تحت کنترل دارد و
فریاد میزند:حروم زاده..تو منو شست و شوی مغزی دادی..
دراگوویچ پاسخ میدهد:تو هیچی نمیدونی..
میسون بازهم فریاد میزند:حروم زاده تو تلاش کردی که من رو وادار به ترور رئیس جمهورم کنی؟!
دراگوویچ: تلاش کردم؟!
و در نهایت الکس تاب نمیاورد و او را با نهایت خشم و عصبانیت خفه میکند
در نهایت گروه با قایق از محل میگریزد.
ویور: الکس تموم شد..ما بردیم..
الکس میسون: اینبار..
اما شوک اساسی پایان بازی وارد میشود زمانی که فیلمی کوتاه نشان داده میشود با مضمون ترور جان اف کندی که الکس میسون به راحتی در آن قابل تشخیص است.آیا واقعا میسون قاتل رئیس جمهور ایالات متحده بود؟
همونطور که دیدین داستان ای عنوان همانند یه فیلم سینمایی جذاب بود.مثل اثار فینچر پیچیده و مثل اثار مارول دارای شوک نهایی..داستانی زیبا و جذاب..
نظر شما چیه؟












پاسخ با نقل قول



علاقه مندی ها (Bookmarks)