سریال arrow درطول چند سال گذشته همواره جزو محبوب ترین سریال های آمریکا و یکی از با کیفیت ترین سریال های شبکه cw بوده. و حالا این سریال پس از 3 فصل 23 قسمتی وارد فصل چهارم شده و پس از پخش قسمت نهم وارد تعطیلات نیم فصل شده.پس بد نیست یه نگاهی داشته باشیم به نیمه ابتدایی فصل چهارم این سریال پرطرفدار.با Bane tv همراه باشین...
زمانیکه سریال ارو معرفی شد همه اون رو یک ریسک بزرگ به حساب میاوردن..سریالی که قرار بود پس از سالها دوباره شمایل یک ابر قهرمان در تلویزیون باشه..البته در طی سال های گذشته و قبل از ارو سریال هی مثل small Ville و.. رو داشتیم اما هیچکدوم اونقدر موفق نبودن..پس میشد از ارو هم همین انتظار رو داشت...یعنی شکست... اما ارو قرار بود از شبکه CW پخش بشه و پخش از این کانال هم یعنی به همراه داشتم توجه تعدادی زیادی از تین ایجرها سطح جهان..با این حال ارو یک سریال ابرقهرمانی بود و در دوره ای وارد تلویزیون میشد که سینما شاهد نبردی عظیم بین شوالیه تاریکی DC و تعدادی زیادی از قهرمان های marvel بود.دوره ای که در اون فیلم های ابرقهرمانی چپ و راست مشغول شکستن یک رکورد جدید بودن و شاید باید واژه ای به جز بلاک باستر براشون تعریف بشه.در این دوره تلویزون بیشتر مشغول تماشای قدرت گیری امپراطوری والتر وایت بود..شاهد شکل گیری یک خانواده سوپ.رانو جدید در وستروس ، مشغول تماشای اخلاق عجیب و غریب شلدون کوپر بود و در این میان ..یعنی در حالیکه سینمای و تلویزون هرکدوم سرگرم تماشای بهترین هاشون بودن چه شانسی برای یه سریال ابرقهرمانی وجود داشت..اونم وقتیکه براداران بزرگ ترش همه با مخ زمین خورده بودن و چیزی جز شکست نصیبشون نشده بود..اما ارو با پخش خودش همه چیز رو عوض کرد..قواعد رو از نو نوشت و پایه گذار نسل جدیدی بود..اون به تنهایی اجازه این رو کسب کرد که سریال های ابرقهرمانی دیگه هم بتونن وارد قاب تلویزیون بشن و مدیران از شکست و ضرر نترسن..ارو نظرهای زیادی رو به خودش جلب کرد و امید DC رو زنده..ارو در آغاز همه انتظارهارو براورده کرد و به خوبی پتانسیل بالاش رو به رخ کشید..ارو در آغاز خیلی موفق بود..اما چرا?
نمیشه تاثیری که نولان بر سینمای ابرقهرمانی رو گذاشت نادیده گرفت..اون شیوه ای جدید در به تصویر کشیدن کامیک بوک هارو خلق کرد..اون تونست برای اولین بار میزان واقع گرایی و real بودن فیلم های ابرقهرمانی رو افزایش بده..اون تونست ابرقهرمان رو به صورت انسان های عادی به تصویر بکشه و برای bad man های داستانش دلایل انسانی مطرح کنه..داستان فیلم های نولان نزدیک به وقایع درام زندگی واقعی جوامع انسانی بودن..اون کل دنیای کامیک بوک هارو به دنیای واقعی نزدیک تر کرد و با این شیوه تونست تصاویر بی نهایت جذابی رو خلق کنه که در نوع خودشون بی نظیر بودن...اما همین واقعیت گرایی نولان موجب شد تا در دیگر اثار ابر قهرمانی یا اکشن سینمایی هم همین شیوه پیاده بشه..و غالب محصولات قهرمان یا ابرقهرمان محور ، خودشون رو به دنیای تاریک نولان نزدیک تر کنن تا بتونن موفق تر باشن..Arrow هم یکی از همین محصولات بود که حداکثر تلاش خودش برای نزدیک بودن به واقعیت جامعه رو انجام داد. ارو با شیوه ای جذاب ارتباطی بین الیور کوئین گذشته و حال در سریال برقرار کرد..تا هم داستان تغییر اون رو بیان کنه هم داستان قهرمان شدنش رو..داستان در فصل اول مربوط به پسری بود که تازه مرد شده و باید با گذشته تاریکش رو به رو و شهرش رو از فساد و تباهی نجات بده....مردیکه میلیون ها دلار پول داره و از طرفی هیچکس دوستش نداره!!..داستان در فصل اول واقعا جذاب بود..صحنه های اکشن هم بد نبودن و میشد به اونها نمره قبولی داد..اما از همه موفق تر مثلث عاشقانه تامی، الیور ، لورل بود..لورل لنس در ابتدا مثل الان منفور و اضافی نبود و میشد به کیتی کسیدی(سرجهاز همه سریال های CW ) بابت خلق این کاراکتر ضرب دیده و نیازمند تبریک گفت...یا مثلا کاراکتر مالکوم مرلین که نمونه ای مرموز ترین کاراکترهای سریالی چندسال اخیر بود....فصل اول این سریال خیلی خوب بود..خیلی خوب برای سریالی که هیچ الگوی نزدیکی نداشته و باید به تنهایی موفق میشد..و از طرفی پایان dark فصل اول حسابی غوغا کرد..
فصل دوم هم با امید زیادی اغاز شد..ولی متاسفانه جرقه فانتزی گرایی در همین فصل شده شد..با وارد کردن عنصر میراکورو و مبتلا شدن روی به اون باعث افت سریال از نظر محتوی شد ..و الیور هم کماکان مشغول عاشق شدن بود که ناگهان تصمیم گرفت عاشق فلیسیتی اسموک بشه و روی عشقش ثابت قدم بمونه..و البته اینکه اون باید از لورل دل میکند و عاشق فلیسیتی میشد یا عاشق لورل باقی میموند؟..مثلث عاشقانه بدی نبود اما شخص لورل لنس یک تنه گند زد به این مثلث نسبتا عاشقانه..هرچند فراموش نکنیم بازگشت سارا در این فصل هرچند موجب تغییر روند داستان و تغییر بازیگر شد اما سارا به خوبی جای خالی و ضعف لورل رو در رابطه عاشقانه پوشش داد..ناگفته نماند که اخر فصل هم به طرز غریبی از این رابطه محو شد و شاید عشق دختر راس الغول رو ترجیح داد...با این حال حضور اسلید ویلسون و مرگ مادر الیور و ورود لیگ به سریال انقدر جذاب بودن که روند خوب سریال رو تا پایان حفظ کنن تا جائیکه هیچ کس جرئت نداشت تا از پایان قاراشمیش و بی سر و ته فصل دوم انتقاد کنه..اما فصل سه..اگه فصل دو آغاز فانتزی گرایی بود..این فصل آغاز سقوط آزاد این مجموعه است..وارد کردن یکی از نچسب ترین کاراکترها به این سریال اون هم در لباس یک قهرمان ایده سوداور اما مخربی بود..درسته ری پالمر یا همون اتم مذکور که یک تنه گند میزد به صحنه های اکشن سریال..مثلث عاشقانه این فصل هم هرچند بعضا نچسب بود اما حداقل زنده و غیرقابل پیش بینی بود..به طوریکه نمیشد حدس زد فلیسیتی ری رو انتخاب میکنه یا الیور رو..کشته شدن سارا در اغاز فصل هم یک شوک درست درمون و حسابی بود که طرفدارا رو بیش از پیش تشویق کرد به ادامه دیدن سریال..اما در همین فصل هم بازهم میشد ضعف رابطه عجیب و غریب تیا و مالکوم رو حس کرد..به طور مثال تیا چندماه نزد پدرش آموزش میبینه اما چند دقیقه بعد از اون متنفر میشه و دوباره همین چرخه در حال تکراره..ولی ورورد یکی از بهترین بدمن های محصولات ابر قهرمانی به این سریال کل ضعف هارو پوشش داد..راس الغول...بازی فوق العاده طبیعی..دیالوگ های مناسب..کاریزما بالا و.. همه اینها از اون بدمنی تکرار نشدنی رو ساخت که در نوع خودش بی نظیر بود..قسمت 9 رو به یاد بیارید وقتی که راس الغول اولیور رو کشت..خیلیها این قسمت جز بهترین قسمت سریال های ابرقهرمانی میدون..و بی شک راس سهم ویژه ای در اون داره..یا پایان فصل در مبارزه نهایی با الیور وقتیکه از شکست خودش خوشحاله..یا زمانیکه الیور رو مجبور به جانشینی خودش میکنه و.. راس الغول در فصل سوم غوغا کرد و به جرئت میشه گفت محبوب ترین کاراکتر سریال در اون فصل بود..اما سریال در مورد دیگر بدمن ها شکست سختی خورد..دلیلش هم مشخصه پرداخت ضعیف و مدت زمان حضور کم..
لرد ورتیگو که دیگه تبدیل به یک عنصر تکراری شده و امثال دنی بریکول که گلدیز رو از استارلینگ جدا کردن هم در یک نبرد خیابونی ضعیف و بی محتوا شکست میخورن..از طرفی در این فصل لورل لنس پس از دوجلسه بوکس!! از درجه وکالت به همراهی تیم الیور کوئین میرسه ..و یا اینکه اسلید ویلسون یک بازگشت یک قسمتی و به شدت ضیف رو به سریال داره و از همه بدتر گذشته الیور کوئینه..در این فصل لیور به هنگ کنگ میره و باید گفت در این فصل الیور اصلا گذشته جذابی نداره و شاید ترسیم گذشته اون در هنک هنگ فقط برای اشنایی بیشتر با کاراکترهای چند قسمتی ماسائو وتاتسو بوده.و همین جاست که میشه حدس زد سریال مسیر خودش رو از دست داده..با این حال قسمت پایانی سریال انقدر خوب بود که همه مطمئن بشن دیگه خبری ضعف نیست و باید منتظر یه تغییر اساسی در مجموعه باشن..حتی حرف از بازنشستگی الیور کوئین زده میشد..اما همه چیز با آغاز فصل 4 به هم ریخت...فصل 4 با تغییراتی مثل تبدیل شدن نام شهر به استار سیتی یا تغییرلباس الیور کوئین و یا تغییر اسمش شروع به تبلیغ شدن کرد..در اکثر گردهمایی ها یا مراسم ها هم عوامل مدام تکرار میکردن که این بهترین فصل سری خواهد بود و مطمئننا کاراکتر دمین دارک به مراتب بهتر از راس الغول میشه و یه چیزی میسازیم که بیا و ببین..اما در واقع چه شد؟
نقد نیمه ابتدایی فصل چهارم:
هیجان سریال در دو قسمت نخست باعث شد تا چشممان را بر روی بسیاری از ضعف های فیلنامه ای و فنی ببندیم و با مشکلی به نام دمین دارک کنار بیاییم..صحنه ترور مقامات دولتی در قسمت نخست و یا ورود آنارکی به سریال و شکنجه کردن دختر کاندیدای شهرداری همه خبر از سریالی خشن تر..تاریک تر و جذاب تر میداد..هرچند که ورود نیروهای ماورالطبیه به سریال به مزاج هیچ یکی از هواداران سریال نساخت اما اکشن نفس گیر دو قسمت نخست به خوبی این ایراد هارا پوشش داد به طوریکه اکثر هواداران این فصل را بهترین فصل سری میدانستن..فصلی که به نظر میاید استار سیتی بیش از پیش در بحران غوطه ور شده.. پایان قسمت اول درحالیکه الیور بر مزار یکی از عزیزانش میگرید به خوبی توانست هنر سازندگان را به رخ بکشد..اما پایان قسمت دوم به خوبی خبر از انحطاط فصل میداد..پایان قسمت دوم بیشر شکل هشدار بود...هشداری که به بینندگان یاداوری میکرد که قرار است چه بلایی سر این فصل بیاید...متاسفانه روایت داستان در این فصل به شدت از هم گسیخته و نامنظم است به طوری که گاها داستان های فرعی ارزشی بیش از داستان اصلی این فصل میابند..البته اگر داستانی به صورت خط اصلی داستانی در این فصل وجود داشته باشد!!..این سریال قرار بود روایت گر تلاش های یک قهرمان باشد برای نجات شهرش باشد اما الان تبدیل به چه چیز شده؟ملغمه ای پر از سحر و جادو ..جائیکه مرگ کاراکتر ها دیگر معنا ندارد و کاراکتری که در ابتدای فصل قبل کشته شد صرفا به جهت تولید یک اسپین آف و سود یشتر بازگردانده شد..سریالی که مرگ در آن بی معنی شود دیگر چه هیجانی میتواند به همراه داشته باشد؟؟دیگر چگونه میتوانیم نگران مرگ کاراکتر مورد علاقه مان شویم؟ لابد الان که گودال لازاروس تاثیرش را از دست داده باید بگوئیم دیگر مشکلی نیست؟!!..نه این سریال انقدر در بی اعتماد سازی عالی عمل کرده که مطئمننا راهی برای بازگرداندن گودال لازاروس پیدا میکند..از گذشته بی سر و ته و کوتاه الیور هم باید چشم پوشی کنیم..جائیکه الیور بار دیگر به دلیل عجیبی به جزیره برگشته و قرار است تا در آنجا با ریشه های جادویی آقای کوئین آشنا شویم..گذشته ای که دیگر از هیجان تهی شده..
این فصل بر خلاف فصل قبل که به آرامی پیش میرفت ، روایتی سریع و تند گویانه دارد..و تا کنون بدمن اصلی سری چندین بار با پیکان سبز گلاویز شده..و هر بار هم به احمقانه ترین شکل ممکن مبارزه ختم به خیر شده..فصلی که دیگر از هر ایده ای تهی و روایتش ملال اور است..بعضی کاراکترها عملا حالت اضافی بودن به خود گرفته اند و اگر در سریال نباشند هیچ لطمه ای به روند آن نمیخورد..در همان ابتدای فصل 4 به شدت اشتیاق داشتم تا همان موارد تازه و دست نخورده ای را بیابم که سازندگان وعده کرده بودند..اما در عوض الیور کوئینی را دیدم که در عرض یک گفت و گو چند دقیقه تمامی تصمیماتش را از یاد برد و دوباره به همان زندگی برگشت که قسم خورده بود هیچ وقت بر نگردد..او تصمیم گرفت تا فردی متفاوت باشد..کسی که تا کنون نبوده و شهرش به آن نیاز دارد..یعنی پیکان سبز ؟! ( یا کماندار سبز).همین..این همه داشته های نویسندگان بود..یک تغییر غیر ضروری و مسخره که هیچ حاصلی به همراه نداشت جز بازوهای حالا بیشتر نمایان شده استفن امل..کاراکتر کمان دار دیگر آن قهرمان غم خوار قبل نیست..بلکه فقط نقش یک گردن کلفت را دارد که میزند و داغان میکند و جز این هیچ حاصل دیگری برای شهرش ندارد..حتی دیگر نماد شهرش هم نیست..یعنی دیگر اصلا در متن داستان نیست..در این سمت الیور کوئین هم تبدیل به مردی تنها تر از قبل شده..کسی که اینبار به جای تعویض معشوقه اش به فکر حفظ آن است و دارد به آب و آتش میزند تا آن را حفظ کند..کسی که حالا میفهمد یک پسر از رابطه چندین سال قبلش دارد و از طرفی با شهردار شدنش به فکر مبارزه با دارک در روز روشن است..الیور کوئین در نهایت بدبختی و درماندگی خلق شده و سریال مدام در حال زوم روی این مسائل است و همین بزرگنمایی هاست که باعث شده امثال دارک فقط به حضور در قاب ادم کشتن و نه قصه گفتن بسنده کنند...فلیسیتی اسموک هم بدترین بازی خود در چند فصل اخیر را ارائه داده..درست است او همان دخترک مخ کامپیوتر و مزه پرانی است که هنوز هم جوک هایش جذاب است اما امیلی بت در به تصویر کشیدن یک عاشق حقیقی شکست خورده..خانوم اسموک کسی است که در سریال فقط وظیفه بوسیدن الیور کوئین را دارد و تمام..دیگر هیچ خبری از یک رابطه جان دار نیست..حتی پایان قسمت هشتم وقتی که میدانیم الیور با نگفتن قضیه پسرش به فلیسیتی خودش را در دردسر بزرگی انداخته بازهم ککمان نمیگزد..چون این خانوم و اقای اسمیت همینجوریش هم رابطه چندان خوبی ندارند و هرقسمت مدام سر قضیه ای دعوا میکنند و تا پای جدایی میروند!!
از طرفی تعدد کاراکترهای روی اعصاب و مقوایی و سطحی دیگر از کنترل خارج شده..مثلا لارل لنس..این بانوی زیبا روی کسی بود که میخواست خاطرات بدش را فراموش کند و در نهایت ارامش با پسری مناسب آشنا شده و به زندگی اش برسد..اما مرگ خواهرش ب طور ناگهانی این وکیل بی دست و پا را متحول میکند و باعث میشود ایشان بروند باشگاه بوکس..و در همان باشگاه بوکس یهویی متحول شده و درس زندگی می آموزد و تبدیل به یک ابرقهرمان میشود.. الان هم که رسما نقش کاراکتر اضافی داستان را دارد!! ....لورل لنس کاراکتری است که فقط بلد است حجم زیادی از ارایش را به صورت خود بمالد..لباس تنگ بپوشد و جیغ هایی به شدت ازار دهنده بکشد..رابطه او با خانواده اش هم که دیگر هیچ جذابیتی ندارد..فقط اینکه او همیشه در هر تصمیمی با پدرش مخالف است..یا مثلا تاتسو یاماشیرو که فقط به شوق انتقام زنده بود و بعد از حجم بسیار زیادی از تاثیر و کمک به کاراکتر اصلی ناگهان محو شد و.. حالا در این فصل این مشکل واقعا ازار دهنده است..چون کاراکترها فقط در حال تکرار مکررات هستند..لارل مشغول قدم زدن و مخالفت با پدر است..تیا مشغول فحاشی به پدر خود است و گاها شمشیر هم میکشد..جان یک خط در میان به برادرش فحش میدهد و از لیلا درس زندگی می اموزد..الیور و فلیسیتی هم یا دعوا میکنند یا لب*میروند..این وسط الیورکوئین چندباری میرود جلوی دوربین و از لزوم مبارزه با دارک در روز روشن سخن میگوید.دمیان دارک هم طبق معمول با لبخندی به پهنای صورتش مشغول کارهای ماورا الطبیعه میباشد..هیچ اثری از خلاقیت نیست..هیچ خبری از تصویر تازه نیست.همه فقط یک سری کارهای روتین را تکرار میکنند..و ما شاهد هیچ ارتباط انسانی نیستیم..فقط چند خط دیالوگ و بوووووم یک تحول بزرگ...سریال در خلق یک کاراکتر پر اهمیت هم شکست خورده..اکثر کاراکترها بعد از حداکثر 3 قسمت کنار میروند و هیچ تاثیری در روند اصلی داستانی ندارند..از همان افسر سیاه پوست زن که به طرز غیر منتظره ای الیور را به چنگ اورد بگیرید تا جان کنستانتین به شدت کاریزماتیک و جذاب که مثلا قرار بود به صورت ریشه ای وارد داستان شود اما فقط امد یکی را زنده کرد و رفت..یا این مادر محترم و روی اعصاب خانم اسموک که کاملا بی دلیل به سریال اضافه شده..یا حتی مالکوم مرلین که هربار در رویارو اش با تیا وارد یک نبرد رزمی به شدت جذاب پدر دختری!!! میشود و به جز آن هم در پشت پرده مشغول توطئه است و دیگر خبری از آن مالکوم مرلین زخم خورده نیست!! سریال در خلق کاراکترها شکست خورده و به جای اینکه ضعفش را پوشش دهد سعی دارد با وارد کردن آنها به بطن اکشن این ضعف را پوشش دهد..اما واقعیت این است که سریال با استاندارهای خودش هم حتی فاصله دارد.
با همه مشکلات بالا اکشن سریال خوب است..چون همه چیز در جهت پیشرفت آن بوده..اما منطق پشت اکشن اصلا درست نیست..جائیکه باید مشغول شناختن کاراکتر یا همذات پنداری با او باشیم شاهد رفتن او تا دم مرگ هستیم..که چه بشود؟؟ مثلا در کدام صحنه از رویارویی کماندار سبز و اقای دارک ما شاهد چیزی جز بزن بزن بودیم؟..... یا مثلا اتم که عملا باید منفجر کند..بترکاند هم به لطف اکشن عجیب و غریب سریال میاید و دوش آدوش کوئین مشت و لگد می اندازد..از قسمت نهم سریال هم که بهتر است چیزی نگویم..سریال اکشن و مبارزه تن به تن دارد چون تصور میکند که بهترین راه برای جذب مخاطب همین است..حالا اگر به صحنه های اکشن بی منطق سریال یک آنتاگونیست افتضاح را هم اضافه کنید نتیجه کار دستتان می آید..دمین دارک..مردی به شدت مخوف که کلا اعصاب ندارد و همه چیز و همه کس را در اولین رویارویی اش با دست های جادویی خود سقط میکند..اما چرا رویارویی کوئین و دارک برای بار دو هزارم باید جذاب باشد؟..خوب ایا مثل فصل اول با قهرمانی بی تجربه طرفیم که دشمنانش به شدت قدرتمند تر از او هستند و عشقش را از دست رفته میبیند و تنها رفیقش را بی اعتماد؟..یا مثل فصل دوم با آنتاگونیستی طرفیم که نفرتی دیرینه از الیور به دل دارد و عزیز ترین کسش را از او میگیرد؟..یا مثل فصل سوم با مردی سرو کار داریم که تجربه چندصدساله در مبارزه و زندگی دارد و تک به تک دیالوگ هایش سرشار از جذابیت و منطق است؟..هیچ کدام ما با کسی طرفیم که فقط بلد است تهدید کند..و کف دستانش را اینطرف آنطرف کند..دارک چه از نظر محتوی و چه از نظر کاریزما نصف راس الغول بی نهایت جذاب و تقریبا بی نقص فصل قبل نیست..مبارزه او با الیور موردی غیرقابل فهم است..چون ماهیت دارک با تم سریال در تضاد است..عنصر جادو چیزی بود که در فصول قبلی حداقل کمتر استفاده میشد..اما حالا به لطف جناب دارک ما در هر قسمت شاهد میزان زیادی جادو کف دست هستیم که اگر لطف کنند در ان بین یکی دو دقیقه هم به جای جادو تهدید میکنند و فحش میدهند و یکی را خفه میکنند!! مثلا قرار است مرموز بودن این کاراکتر و اهدافش تا پایان سریال حفظ شود..اما وقتیکه هدف از این همه خرابی و کشتار فقط ساخت یک زیرزمین با هوای قابل تنفس است چه فایده ای دارد که مرموز بماند؟ مثلا قرار است گروه هایو خیلی مرموز و خطرناک باشند..گروهی که امده یک شهر را به گند بکشد فقط به خاطر یک جلبک؟؟..و همین چیزهاست که من را به شدت مشتاق نگه داشته تا مبارزه پایانی بین الیور و دارک را ببینم!! شما چه طور مشتاق نیستید؟!..تا همین جا مبارزه های پایانی فصول قبلی بد بوده اند..چه برسد به اینکه طرفین مبارزه این جادوگر و این پسرک عاشق پیشه باشد..
پیشتر به این سریال فقط به چشم یک سرگرمی هفتگی نگاه میکردم.سریالی که اوقات خوشی را برایم رقم زد..و زیاد در موردش سخت نمیگرفتم..اما حالا این سریال به شدت ازار دهنده شده و تمامی المان های موفقش را فراموش کرده..دیگری خبری از ریشه های موفق این مجموعه نیست...اثری که به شدت سطحی شده و دیگر هیچ چیز برای عرضه ندارد..نه داستان قدرتمندی و نه کاراکتر جذابی..این سریال بر خلاف همتایش فلش که در هر قسمت به کاراکترهایش عمق بیشتری میدهد،مقوایی تر میشود...نمونه اش قسمت نهم این فصل که در نهایت ضعف و پریشانی پایان میابد و ظرفیتش حتی نصف قسمت نهم فصل قبل نیست..سریال دیگر هیچ کدام از عناصر موفق قبلی را در خود ندارد..و صادقانه باید گفت که تنها دلیل دنبال کردن این سریال....شاید اصلا دلیلی وجود ندارد!!
ممنون از صبر و حوصله شما
نظر شما چیه؟
















پاسخ با نقل قول


)






علاقه مندی ها (Bookmarks)