متاسفانه الان هیچی به ذهنم نمیرسه به محضی که خاطره مهمی به ذهنم رسید در اسرعه وقت براتون تعریف میکنم !![]()
متاسفانه الان هیچی به ذهنم نمیرسه به محضی که خاطره مهمی به ذهنم رسید در اسرعه وقت براتون تعریف میکنم !![]()
سینا الان این چیزی که من تعریف کردم کجاش شبیه یه خاطره نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا پا شکستن منو مسخره میکنی. . .![]()
همینو بگو ...نوشته اصلی توسط Dave Batista
مرسی ... لطفا خاطره درست حسابی تعریف کنید
..
- من پارسال یه بار رفتم دسشوئی 15 دقیقه طول کشید.. این شد خاطره ؟
![]()

منم به بار (گلاب به روتون ) یوبوست گرمتم.....عجب مرض کشنده ای...بنفش شده بودم
.....خدا رو تازه شناختم
![]()
خوب بود؟؟؟![]()
فعلا بدترینش رو بگم تا بهترینش یادم بیاد:
تو همین عید بود 6 یا 7 فروردین بود که تصمیم گرفتیم با بچه ها صبح بریم کوه عظیمیه
قرار شد همه پولمون رو بدیم به یه نفر که بره همه چی رو بگیره آماده کنه
منم وقتی پول رو دادم دیگه پیش خودم گفتم من که پول رو دادم پس نمیخواد با خودم پول ببرم
خلاصه صبح زود ساعت 5 صبح ما بیدار شدیم بار بندیل بستیم اومدیم بیرون با بچه محله ها پا شدیم رفتیم کوه 6 نفر بودیم یکمی رفتیم بالا رسیدیم به قبرهای شهدا(اونایی که رفتن کوه عظیمیه میدونن کجا رو میگن) من و دوستم بریدیم گفتیم بالتر نمیاییم اونا رفتن بالاتر بعد از 2 ساعت اومدن پایین گفتن بریم پایین کباب رو آماده کنیم من منظروشون رو بد گرفتم اینا گفتن بریم یه قسمتی از کوه رو پیدا کنیم اون پایین مایینا من فکر کردم کلا میگن بریم پایین آقا ما از یه راه دیگه انداختیم اومدیم پایین بد دیدیم اینا نیستن زنگ زدیم گفتیم کجایین گفتن بالاییم گفتم مگه شما نگفتین بیاییم پایین اونا هم گفتن نه از این حرفها بعد من گفتم من دیگه نمیتونم بیام بالا شما پاشید بیایید پایین اونا گفتن ما نمیاییم منم گفتن ناهار بزنین بیایید بریم بازم ناز کردن گفتن ما تا 3 ساعت دیگه این بالاییم تو پاشو بیا بالا منم لج کردم گوشی رو قطع کردم پاشدم از عظیمیه تا فردیس پیاده اومدمچون اصلا پول نداشتم که سوار ماشین بشم
حدود ساعت 10 از عظیمیه راه افتادم 2 ظهر رسیدم خونه
از این تفریح 2 تا نتیجه گرفتم:
1-با جیب خالی نرم بیرون
2-با رفیقهای نیمه راه نرم بیرون که حاضر نباشن به خاطر رفیقشون از یه غذا بزنن
---
خاطره خوب بماند تا وقتی یادم بیاد
بای بای
این خاطرت منو یاد خاطره خودم انداخت
با دوستم داشتیم از فومن بر می گشتیم تو مینی بوس بودیم به دوستم گفتم بیا یه دعوا الکی راه بندازیم
خلاصه من یه نگاه بهش کردم اونم گفت چیه ادم ندیدی من گفتم غلط کن بابا و ....
دست به یقه که شدیم گفتم اقای راننده یه لحظه نگهدار اونم نگه داشت
منم یکی زدم در گوش دوستم از مینی بوس هولش دادم پایین به راننده گفتم اقا برو
نگو بنده خدا دوستم یک شاهی هم محض رضای خدا پول تو جیبش نبود
بنده خدا نزدیک 2 ساعت پیاده اومد
مطمئنی دعوا تشریفاتی بود ؟!نوشته اصلی توسط The Phenom
![]()

يك روز در خانه م نشسته بودندي داشتم تخمه ميشكندندي كه يهو ديدم تلفن زنگ ميزند تلفن برداشتم گفتم كيسه گفت كه من جف هاردي هستم گفتم چه كارداري گفت كه بيا اينجا من احتياج به كمك دارم بايد تو با من يار بشي يي بازيه تگ تيم با دادلي بويز برگزار كنيم منم سريع وسايلم را برداشتم وبا جتم خودمو رسوندم استاديوم كشتي كج . به به جاتون خالي عجب جمعيتي اومده بودن . خلاصه بازي شروع شدو بازي به بيرون ورزشگاه كشيده شد كه من اول بوبا رو مصدوم كردم بعدش D-von رو گزاشتم رو ميز كه جف رفت از بالاي استاديوم روش يه دونه اسوانتون بمب رفتو... يه وقت فكرنكنيد اينا واقعي بود همشو ازتو دل و رودم در آوردم!
بابا یکم رنگ و لعاب بدید به خاطراتتون !! ما که پیر شدیم تو خاطره گفتن ...ولی خاطرات قدیمی از دوران مدرسمون براتون میگم ...کامل بخونید...
داشتیم شام میخوردیم و نشستم یه چایی بخورم نمیدونم چی شد یوهو رفتم تو حال و هوای دوران راهنمایی و اون مدرسه که به همه چیز منجمله دیوونه خونه میخورد الا مدرسه!
یادش بخیر ... الان که یادم میاد پیش خودم میگم کاش میشد زمان به عقب برگرده و من الان دوم راهنمایی بودم! ... کاش میشد
دانش آموزهای اون مدرسه واسه همه چیز میومدن الا درس! ... از مسخره بازی گرفته تا دعوا و رقابت سر جیم زدن از مدرسه! ... در ورودی مدرسه عین میله های زندان بود ... زنگ اول که تموم میشد ، زنگ دوم حاضرین کلاس نصف زنگ قبل میشدن! ... اکثر اونایی هم که حاضر بودن چاق!
دلیلش این بود که لاغرها از بین میله های در مدرسه رد میشدن ولی چاق ها نمیتونستن!
یادمه اون آخرا در رو یه تیکه کردن ، ولی باز بچه ها این مرتبه از زیر در فرار میکردن..
مدرسه از مدیرش بگیر تا شاگردهاش همه خونده رونده از همه جا بودن! ... حتی مدیرهایی که واسه اون مدرسه میفرستادن جز آدمهایی بودن که آموزش پرورش عُقش میومد بگه اینا جز پرسنل ما هستن!
مدرسه ما نزدیک آب بود و یه پارک هم نزدیک مدرسه! ... خونه های اطراف مدرسه همه مرغ و خروس داشتن و اول صبح اینا رو رها میکردن توی اون پارک بچرن تا عصر که خودشون برمیگشتن خونه
زنگ آخر که زده میشد ، عین این بود که در زندان رو وا کردن و حدود 400 - 500 زندانی تک سلولی رو رها کردن!! ... نعره کنان همه مدرسه بسمت خونه هجوم میبردن! ... اگه نمی دویدی زیر دست و پا له میشدی
یکی از عادتهای من و رفقام این بود که همیشه میرفتیم توی اون پارکه و میفتادیم دنبال مرغ و خروسها و این زبون بسته ها رو میگرفتیم و پاهاشونو می بستیم و میبردیم مینداختیم تو پشت بوم خونه صاحبشون!
اینقدر از ما به مدرسه شکایت شده بود که اینکارو میکردیم و همیشه سر صف مدیر تهدید میکرد من گیر میارم اونایی که اینکارو میکنن و فلان میکنم و بهمان میکنم ولی تو کتمون نمیرفت
سال دوم راهنمایی که بودم وسطای سال ، مدیر عوض شد و یه آدم بی فرهنگ که فکر نمیکنم تحصیلاتش بالاتر از دیپلم بود شد مدیر مدرسه ما!
یک دست بزنی داشت ... یادمه یه پس گردنی بمن زد که هنوز درد و سوزشش رو تو گردنم احساس میکنم!
زنگ ورزش بود و فوتبال بازی میکردیم! ... من به عمد رو همه بچه ها خطا میکردم! همه شاکی شده بودن که چرا درست بازی نمیکنی! ... بازی ما تو حیاط مدرسه بود و پنجره دفتر مدرسه هم رو به حیاط مدرسه! ... این مدیره از اول زنگ تا آخر منو زیر نظر داشت و زنگ که زده شد اومد تو حیاط و بمن گفت واسا! ... جلو همه بچه ها گفتش سرتو بگیر رو به پایین! ... یقه مو با دستش زد کنار و دستش رو برد بالا و تمام حرص و جوشی که تو اون 1.5 ساعت زنگ خورده بود رو تو گردن من خالی کرد ... عجب دست سنگینی
از بی فرهنگی این مدیره هرچی بگم کم گفتم ... خیلی معذرت میخوام که اینو تعریف میکنم ، ولی خب این جریان اتفاق افتاد!!
یه سری یه آفتابه آورده بود سر صف که کف این آفتابه رو با چاقو در آورده بودن! ... ته اینو نشون ما داد و تو میکروفون داد میزد من میخوام بدونم اون بیشعوری که کف این آفتابه رو در آورده خودشو با چی میشوره!
مدرسه رفت رو هوا
یه مرتبه بچه ها یه گنجشک گرفته بودن و قرار بود وسط کلاس یارو گنجشکه رو ول کنه و یکی داد بزنه گنجشک گنجشک! ... هماهنگ کردیم و نشستیم صندلی های آخر کلاس!
قرار شده بود یارو اشاره کنه و من داد بزنم گنجشک گنجشک! ... آقا وسطای کلاس فکر میکنم ریاضی بود که رفیقم اشاره کرد بگو و من داد زدم گنجشک گنجشک ولی خبری از گنجشک نشد! ... همه اینور و اونور رو نگاه میکردن و خبری نبود! ... اون رفیق کم عقلم بعد از 2 دقیقه تازه گنجشک رو ول کرد ... تابلوتر از این میشه خدایی؟
همه اون ردیف آخر رو فرستاد دفتر مدرسه
میانگین انضباط 3 سال دوره راهنماییم فکر میکنم بین 12 و 13 بود
یادش بخیر ، خوشا اون روزها چقدر شاد بودیم ، چقدر میخندیدیم ، عین الان که بنزین سهمیه بندی نبود که!!
ابولفضل جان تا حالا کلمه ای به عنوان خلاصه شنیدی ما هر پست شما رو دیدیم 100 خط به بالا بود بابا به والله من LCD ندارم که بخوام اینو تا اخر بخونم رعایت حال کن و این خاطرتو تو 5 خط خحلاصه کن از همراهیه بی رویه شما ممنون
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)