زني مشغول درست كردن *** مرغ براي صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسيمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:
مواظب باش, مواظب باش, يه كم بيشتر كره توش بريز...
واي خداي من, خيلي درست كردي.. حالا برش گردون.. زود باش.
بايد بيشتر كره بريزي.... واي خداي من از كجا بايد كره بيشتر بياريم؟؟ دارن مي سوزن.
مواظب باش. گفتم مواظب باش!
هيچ وقت موقع غذا پختن به حرفهاي من گوش نمي كني.. هيچ وقت!!
برشون گردون! زود باش! ديوونه شدي؟؟؟؟ عقل تو از دست دادي؟؟؟
يادت رفته بهشون نمك بزني. نمك بزن... نمك......
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خداي بزرگ چه اتفاقي برات افتاده؟! فكر مي كني من بلد نيستم يه *** مرغ ساده درست كنم؟
شوهر به آرامي گفت: فقط مي خواستم بدوني وقتي دارم رانندگي مي كنم, چه احساسي دارم
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

























علاقه مندی ها (Bookmarks)